هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

جنس ایرانی .. هرگز؟

به نظر شما چرا حنس ایرانی نمی خریم . چرا یک تفکری وجود دارد که خارجی اش بهتر است؟

در ابتدا قصد دارم داستانی را برایتان روایت کنم .

مدتی پیش برای خرید مبلی به بازار رفتیم و در فروشگاه ها قدم می زدیم . پدر برای دفتر مبلمان ایتالیا سفارش داده بود از نمایندگی رسمی که مبل رو برایش در موعد مقرر تحویل داده بودند و مبل ها بعد از گذشت شش سال هنوز مانند روز اولشان نو بودند . ما هم برای خریدن مبل تخت خواب شو برای اتاق به بازار رفتیم . فروشنده گفت که ما کار ایتالیا داریم ولی کار داخل هم هست .  ناگهان حس وطن دوستی پدر اوج گرفت و گفت چرا خارجی بخریم و پول از کشورمان خارج بشود . بگذار ایرانی بخریم و از جنس ایرانی حمایت کنیم. با اینکه مبل ایرانی گران تر از نسخه ایتالیایی اش بود چون فروشنده گفت اینها کار خودمون هست و سفارشی است و باید برای شما بسازیم. خلاصه گفتند مبل ها یک هفته بعد از تاریخ فاکتور تحویل داده می شوند و ما خوشحال و خندان به خانه بازگشتیم

خداحافظ لباس مقدس سربازی

امروز با نفسی آزاد ولی کم ...

امروز با دلی شاد ولی تنگ ...

می نویسم که سربازی تمام شد .. برای همیشه . دیگر سربازی به خاطرات پیوست و برای همیشه من خلاص شدم . برای همیشه دیگر استرس ندارم ... بغضم گرفته . نه از شدت خوشحالی و نه از شدت ناراحتی ..

از اینجا که کاملا گس بودم و هر چی پدر می گفت برو دفترچه تو بفرست و گوش نمی کردم و آخر از سر ترس اینکه اعدام هم به قوانین برخورد با سربازانی که دفترچه نمی فرستند اضافه نشه خودم رو تسلیم کردم

اینجا که همه شروع کرده بودند و از ۰۵ کرمان بد می گفتند و در میهمانی دیگر باز تاکید فراوان کردند که ۰۵ خیلی خوب نیست و بده و پوستت کنده است و در اینجا که خیلی خوشحال بودم که پادگان شهید علیرضا:| افتاده بودم و با خودم می گفتم اوف انقدر هم که میگی بد شانس نیستی پسر و دقیقا وقتی که واقعا فهمیدم واو اینقدر هم می تونم بدشانس باشم و این پادگان همان ۰۵ کرمان معروف است که خروس درونش تخم می کند! شاید هم عمدی بود تا سرباز زرت ۰۵ رو نبیند و سکته رو درجا نزند. مثلا بیاد خونه و یک چای یبخوره و آرام آرام تحقیق کنه و بفهمه ۰۵ هست و اونطوری آرام فرو بره تا یه هویی!

از دوران خاموشی گفتم که هرگز سعی کردم نیاید ولی نیمه آمد . و اینکه من شرافتمندانه (زارت) از پارتی و آشنا برای خدمت راحت استفاده نکردم با اینکه پارتی بود و کلفت هم بود! و رفتم به دنبال بدبختی و ملت رو دیدم که چطور با پارتی تو شهرهای خودشون می افتادند . مثل کسی که داره زارت و زارت تیر می خوره ولی شرافتمندانه از سپر استفاده نمی کنه!

ولی به جاش پارتی مامان بزرگ توی پاچه مبارک رفت! و از خاطراتی که مردم باز از ۰۵ می گفتن! و باور نداشتن بتونم . وقتی که رفتم برای سربازی خرید کردم و در ولیعصر آخرین بستنی ام را در کافی شاپ تاریک خوردم و بعد ریختن موهای نازنین ! و بعد این تاخیر خوشحال کننده که اصلا روحی دمید! مثل اینکه تاریخ اعدام از ۱۸ ام بشه ۱۹ ام و یک روز بیشتر باشی!

وقتی که اعزام شدم و بعدش به اولین مرخصی آمدم و اینجا اولین قسمت افسردگی من شروع شد. یعنی نقطه شروع افسردگی و حال بد من که دوست ندارم زیاد در موردش حرف بزنم و اتفاقات بعد که فقط روی این افسردگی امد و بزرگترش کرد.

وقتی که در پایان دوره هرچی از فرمانده گوساله داشتم نوشتم . و بعدش براتون گزارش کاملی از ۰۵ کرمان نوشتم. بعد که به دوره کد اعزام شدم و از این دوره کد چیزهایی نوشتم . و سپس دوره کد تمام شد و اینجانب درجه گرفتم ! توضیحاتی در دیدار نوشتم .

وقتی که در چهلدختر افتادم و چه شرایط سختی رو دیدم ... ولی بعد از حدود ۱۲ ماه توانستم انتقالی بگیرم و از چهل دختر خداحافظی کنم .

بعد از این همه اتفاق که فقط ده درصدش شاید به طور خلاصه در وبلاگم قرار داده شد باید بنویسم که خدمت چه چیزی رو به من داد و چه چیزی رو از من گرفت .  و اینکه اصلا خدمت سربازی چه تاثیری روی زندگی من گذاشت . چون قبلا در مورد این نوشته بودم که دوست دارم وقتی تموم شد ببینم واقعا بعدش چی دارم و چی ندارم .

خدمت و دوست داشتن کسی در زندگی اصلا با هم جور در نمی آیند. شاید بهتر بود اول خدمت سربازی را می رفتم و بعد وارد داستان های عاشقی و رمانتیک می شدم. همین مساله خیلی به من ضربه زد و خیلی اذیتم کرد . مخصوصا من که متاسفانه یا خوشبختانه انسان احساساتی هستم خدمت رو برام خیلی بیشتر از حد تصور سخت می کرد و از طرفی دوری ها و فاصله ها و مشکلات . خدمت به نوعی "او" را از من گرفت!

قبل از خدمت سربازی یک آدم دیگری بودم و بعدش یک آدم دیگری . نوع تفکراتم فرق می کرد و شاید به آن بلوغی که باید می رسیدم رسیدم . این تغییر رو حس کردم . حس کردم که دیگر آن انسان قبلی نیستم . یک نسخه جدیدی از من وجود داشت کلا نوع دیگری فکر می کردم . قسمت های منفی اش رو نمی خوام زیاد مانور بدم ولی خدمت به لحاظ روحی ضربه بسیار بزرگی به من زد .

من خدمت رو بزرگتر از خودش ندیدم. بلکه کوچکتر از خودش دیدم. بدترین شرایطی که در ذهن خودم دیده بودم در واقعیت شرایط واقعا بهتری بودند ولی متاسفانه شد که شد . واقعا خدمت سختی داشتم و کمی در اواخر که بعد از انتقالی اتفاق افتاد کمی توانستم خودم را جمع و جور کنم . قطعا اگر انتقالی جور نمی شد کارم خیلی سخت تر و سخت تر می شد. و شاید امروز اینطور مطلب نمی نوشتم

ولی چیزی که خدمت به من داد اولا عوض شدن نوع نگاهم به همه چیز بود که اصولا برای خودم خیلی مفید بود و دومی اطلاعات رزمی که گرفتم . خدمت کردن در تیپ تکاوری باعث شد کمی بدنم ورزیده بشه و اطلاعاتم بالا بره. ساعت ها پیاده روی می کردیم و به صحرا می رفتیم و رزمایش انجام میدادیم و باز می گشتیم . نحوه کار با توپ اس پی جی و دیگر آموزش های نظامی را فرا گرفتم و با توجه به رسته ام به صورت تخصصی بیشتر در مورد بی سیم ها و ارتباطاتشان یاد گرفتم . اینها قسمت مثبتش بودند

در هر صورت .. خوب خوب هم نبود ولی در نهایت تمام شد .. راحت نبود ...

حق کپی

هر کدوممون به محض اینکه به این کلمه برخورد می کنیم میگیم خب نوشته Copyright بعد ترجمه اش می کنیم به حق کپی . یعنی هر محصولی که روش این رو نوشته باشه یعنی حق داریم کپی اش کنیم . جون نوشته کپی رایت. کپی یعنی رونوشت کردن و کپی کردن و رایت هم یعنی حق! پس یعنی حق کپی . ولی دوست من اینطوری نیست . کپی رایت یک حقوق بین المللی و جهانی است و خیلی خیلی هم مهم است.

امروزه در جهان قانونی به تصویب رسیده به نام حقوق مادی و معنوی یک اثر که به صورت حق رونوشت و یا همون Copy Right خودمون هم بهش اتلاق میشه . قانون کپی رایت یک قانون جهانی هست و یک نمادی اختصاصی داره که به صورت (C) و یا © نمایش داده میشه . کپی رایت مجموعه ای از حقوق انحصاری یک ناشر می باشد که طبق این حقوق کلیه نشر و تکثیر باید با اجازه ناشر آن باشد . این قانون در ابتدا تنها کتابها را شامل می شد و تنها قانونی هست که هر ناشری می تواند این قانون را برای کلیه محصولات خود قرار داده و در دادگاه مطالبه حقوق خود را داشته باشد مگر در شرایط خاص که تساوی منصفانه میان طرفی دعوا باشد .

امروزه کلیه نشریات،کتب،روزنامه ها،جراید،سی دی ها، طرح ها،اثر های هنری،طرح های گوشی های همراه،سیستم عامل ها و کلیه اثرهایی که یک ناشر آن را خلق یا تولید می کند شامل قوانین کپی رایت بوده و نیازی به ثبت ندارند . وقتی که در یک اثر علامت کپی رایت را دیدیم و یا نوشته شده بود کلیه حقوق مادی و معنوی این .... متعلق به .... می باشد و یا کپی رایت : .... ما باید بدانیم که حق کپی کردن آن را نداریم .حتی برای دوستمان و حتی برای خودمان . یا باید آن اثر را خریداری و یا از صاحب اثر و یا صاحب امتیاز اثر اجازه بگیریم.

امروزه این حقوق حتی در دست بردن درون آثار نیز شامل می شود. یعنی نه صرفا کپی کردن آن اثر برای سود شخصی بلکه حتی تصرف یا ویرایش اثر نیز شامل قانون کپی رایت شده و با شخص خاطی به شدت برخورد می شود . این یعنی که نه تنها ما مجاز نیستیم که به راحتی آلبومی را برای عمه مان رایت کنیم یا قسمتی از کتابی را برای بچه خواهرمان در دستگاه زیراکس کپی بگیریم بلکه حتی نمی توانیم در کتابی که خودمان نوشتیم هم از تصاویر شخص دیگری بدون اجازه اش استفاده کنیم! حتی اجازه نداریم مطالب وبلاگ های دیگران را در میان کتابمان کپی کنیم. یا دخل و تصرفی در متنون مختلف داده و با نام خود آن را منتشر کنیم. امروزه این قانون گستردگی بزرگتری را دارد. مخصوصا برای نشر محصولات معنوی بسیار سختگیری می کند.

اما در کشور قانونمند و مذهبی و عزیزمان ایران این قانون آنقدر تمیز رعایت می شود که آدم جانش در می رود. شرکت های نرم افزاری می افتند به جان اینترنت و هزاران نرم افزار را از اینترنت به همراه کرکشان دانلود می کنند و آن را کرک می کنند و در دی وی دی های متنوع منتشر می کنند و در نهایت پررویی زیر آن هم می نویسند کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق است به شرکت بادام و پسته و فندق و گردو و هلو و گلابی و هندوانه!

ماشاالله زیاد هم هستند. یا شرکت هایی که ویندوز را دریافت و کرک می کنند و در دی وی دی چاپ کرده و زیر آن می نویسند هرگونه تکثیر پیگیر قانونی دارد. طوری این جمله را با اعتماد به نفس می نویسند که انگار کار تهیه و برنامه نویسی و ساخت کامل ویندوز به عهده این شرکت بوده و هرکسی از روی سی دی اش کپی کند به اشد مجازات محکوم می شود . در صورتی که برادر من شما هم دزدی کرده اید . یعنی حق تکثیر این سیستم عامل رو ندارید و نمی دانم کدام سازمانی به شما چنین امکانی را داده است . خیلی از این شرکت هام مجوز ثبت و.. دارند. یعنی رسما آنها حق دارند دزدی کنند ولی اگر من از روی سی دی شان یک کپی بزنم و بدهم به کسی من قانون کپی رایت را نقض کردم!

خیلی ها هم می روند دنبال کپی کردن آثار کسانی که مرده اند. چون دیگر نیستند که بیایند و گیر بدهند که چرا برداشته ای و کتاب من را به اسم خودت چاپ کرده ای و پولش را تا می کنی و می گذاری در جیبت! برداشته تمامی آثار کلاسیک رو از اینترنت دانلود کرده و بدون اینکه پاسخگو به گروه کنسرتی باشه که این آثار کلاسیک رو نواختند با قیمت های سرسام آوری آنها را به فروش می رساند. سمفونی شماره 9 بتهون رو گذاشته برای فروش به مبلغ 25 هزار تومان. که مثلا این موسیقی فاخر است و باید گران باشد! در صورتی که این هم همان کلاه برداریست!

قوانین کپی رایت امروزه در اینترنت هم حسابی نقض می شوند. شخصی رفته و ساعت ها وقت گذاشته و کد نویسی را یادگرفته. سپس یک قالبی را طراحی کرده و به رایگان قرار داده تا همه بتوانند از این قالب استفاده کنند . درصورتی که طراحی یک قالب بسیار زمان بر است. بعد شخصی به راحتی قالب را دزدیده و نام طراح را حذف کرده و با نام خودش در نهایت پررویی به فروش می رساند! بعد ایراد که میگیری چون تخصصی در این رشته ندارد می گوید قالب ها همشون یکی هستن فقط رنگ هاشون فرق دارن . منم رنگش رو قرمز کردم پس قالب مال منه! به همین راحتی حق کپی رایت از بین میرود ..

کپی رایت در کشور های پیشرفته بسیار جدی گرفته می شود . در حدی که برای یک یک کپی برداری یک الگوریتم ساده میلیون ها دلار جریمه باید پرداخت شود یا شرکت سامسونگ که گفته میشد در طراحی تلفش است از اپل کپی برداری کرده و باید مبلع هنگفتی را جریمه بپردازد. چیزی که در ایران وجود خارجی ندارد . هر روز همه از همه دیگر با این روش ها می دزدند و صدای کسی نیز در نمی آید.

امیدوارم روزی برسد که همه این حق رو به همدیگر ارزش قایل شده و احترام بگذاریم و ناشران نیز بتوانند با راحتی به انتشار محتوای معنوی خودشون بپردازند.

تنها ترین

داخل یک وبلاگی پستی را مطالعه کردم که نوشته بود : " آنهایی که بیشترین حساب رو در بیشترین شبکه های اجتماعی داشته باشند تنها ترین آدمهان"

یک نگاه به خودم کردم . متوجه شدم که من هم در تمامی شبکه های اجتماعی عضو هستم و حساب دارم . وبلاگ و فیس بوک و اینستاگرام و وبسایت و وی چت و لاین و وایبر و واتس آپ و تازگی ها هم یک اپلیکیشن آمده به اسم تلگرام . هنوز کسی داخلش فعالیت نداره و خیلی مینیمال هم هست ولی من حتی در تلگرام هم عضویت دارم . اما دقت که می کنم می بینم خیلی تنها هستم. همه این شبکه ها برای من کاملا خلوت هستند و هیچ کسی نیست که بشه حرفی زد باهاش. صحبت کرد . شنید و گفت . همه در گیر خودشون هستند.

پس دیدم این پست هم کم بی راه نگفته . واقعا خیلی احساس تنهایی می کنم . خیلی

چالش آب یخ

هنرمندان و سلبریتی ها به خاطر منبع درآمد بالا و ایضا محبوبیت و معروفیتی که دارند چالشی را راه انداختند به نام چالش سطل آب یخ. برای اطلاعات بیشتر می توانید این لینک را مطالعه کنید .

این چالش برای معرفی بیماری ALS شروع شد و در آن کسانی که داری محبوبیت و معروفیت بالا بودند در این چالش شرکت کردند. این چالش آرام آرام به ایران رسید و بازیگران و هنرمندان و ورزشکاران دیگری به این چالش پیوستند و در کنار کمک مبلغی این سطل آب یخ را روی سر خود ریختند. در واقع این حرکت خیلی حرکت جالب و خوبی برای معرفی این بیماری بود . اما متاسفانه برخی افراد باعث شدند که کاملا به حاشیه کشیده شود و ارزش کار روز به روز پایین تر و پایین تر بیاید. همان هایی که تا یک شخصی یه دستشویی می رود تا اینها کاسه دستشویی را نکنده و روی سر خود نگذارند ول نمی کنند!

اشخاصی که ارزش این حرکت رو پایین آوردند کم نبودند. کسانی که محتاج توجه مردم به هر روشی هستند.خیلی ناراحت کننده است. کسانی با 50 دنبال کننده هم شروع به انجام این حرکت کردند و دوستان نامعروف تر و زشت تر از خودشون رو هم به این چالش دعوت کردند. در حالی که کشور ما در خطر کم آبی به سر می بره و کلی کمپین برای صرفه جویی آب داریم . همین حرکت باعث شد که ارزش کار پایین بیاد و به حاشیه کشیده بشه. کسانی که از آب گل آلود ماهی می گیرند. یا آن دیوانه ای که بابت این چالش جان خودش را از دست داد! به همین راحتی! جریان همان مستراح را کشیدن روی سر است که یک ضرب المثل ترکی است .

صدا و سیما هم به دسته همین مستراحیان پیوست و شروع کرد از آب گل آلود ماهی گرفتن. متصل کردن این چالش به صهیونیسم که حواس جوامع و مردم را پرت می کند تا قتل عام خود در فلسطین را پنهان کند که من واقعا نمی فهمم این به آن چه ربطی داره و پخش کردن ویدیو یک فرد سادیسمی محتاج و گدای توجه که کاری بر خلاف بقیه می کند تا فالور جمع کند به اسم قربانیان فلسطینی روی سر خود جای آب ،خاک میریزد! و قالب کردن این ویدیو به عنوان همدردی هم برای این دسته بود . یعنی از آب گل آلود ماهی گرفتن. من اصلا از اسراییل دفاع نمی کنم و قطعا این کثافت کاری ها و نسل کشی هاشون رو محکوم می کنم. ولی اینکه از آب گل آلود صدا و سیما همیشه سعی می کنه ماهیگیری کنه و از هر جریانی یه چیزی برای خودش دست و پا کنه خیلی مزخرف و خنده دار و مضحک است.

و دسته سوم که در مقابل هر جریانی سلام و عرض مخالفت خودشون رو دارند . یعنی هر چیزی اتفاق بیفتد اینها با نقد کردن آن می خواهند توجهات را به خودشان جلب کنند . نقد ها شروع می شود و مسخره کردن ها . درنهایت می بینیم که چالشی به این خوبی چطور به سمت حاشیه حرکت می کند! در حالی که خارج از کشور همه مثل آدم چالششون رو انجام دادن و کمکشون رو هم کردند!

ماحیگیری

می دانم که املای درست عنوان در اصل "ماهیگیری" است . ولی قصد دارم در مورد ماحیگیری یا همان phishing صحبت کنم . این کلمه در اصل از همان کلمه ماهیگیری گرفته شده است . با این تفاوت که خواننده را گول می زند. برای همین در نسخه انگلیسی اش نیز به جای حرف f از حروف ph استفاده شده است تا خواننده متوجه شود منظور چیست.

ای گل در آتشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم  ...  عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نرود ... بیچاره من که ساخته آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز ... صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست ... عمریست در هوای تو می سوزم و خموشم 

استاد شهریار

جاده

ایستاده ام در جاده .. پست سرم کیلومترها راه نرفته و روبرویم هیچ ... نه مقصد ..

یادم می آمد که چطور در این جاده می دویدم برای رسیدن به تو .. هیچ چیز برایم مهم نبود و می دویدم.  سنگ هایی که باعث می شدند زمین بخورم و خار هایی که فرو میرفتند در سینه و جگرم را نمی دیدم . چون می دانستم روبرو تنها تویی و تورا می دیدم . حواسم پرت تو بود .

با آن شدت دویدن اینجا ایستاده ام ولی نه در پایان . نه در هدف . دیگر پاهایم توانشان را از دست داده اند . خسته نیستم . بلکه دیگر روبرویی ندارم . وقتی می دویدم تا در این جاده به تو برسم تا بقیه اش را قدم بزنیم .. نزدیک تو شدم و به تو نرسیدم . مثل دو قطب منفی که نزدیک هم می شوند و به هم نمی رسند! 

تورا دیدم ولی بدون من .. با او می رفتی آهسته و پیوسته . برایت دویده بودم و همه تنم شرحه شرحه از خارها و سنگ ها و تیغ ها و سختی راه ولی تو با آرامش با او قدم برمیداشتی .. برای تو دویده بودم و دیدن تو در دوردست ها بیناییم را از خودم گرفته و به تو داده بود . وقتی که تورا دیدم با او .. ایستادم . در عین رسیدن به تو بود که به تو نرسیدم!

زمین زانوهایم را بوسه زد ..

سخت بریدم .. سخت شکست خوردم ..

آرامشت برایم سخت ترین آشوب بود

از عمل جراحی سالم بیرون اومدم و الان در خانه تشریف دارم .

سر قرار ..

باهم .. سر ساعت 4 اینجا قرار می گذاشتیم .. همیشه استرس داشتی که ساعت قرار یادم نره 

می گفتم نه جاش یادم میره و نه ساعتش .. برای همین اصلا همیشه ساعت 4 بود

هر وقت می آمدم زیر همین درخت حالم خوب بود .

الان هم آمدم زیر همین درخت ولی دیگر حالم خوب نیست . چرا؟

این دفعه نه ساعتش رو فراموش کردم نه محلش رو و اینجا ایستادم . راس  ساعت چهار . تو نیامدی .

حتما چیزی را فراموش کردم .

آخر دیروز هم همین ساعت آمدم نبودی ..

یادم می آید یک ماهه راس ساعت چهار اینجایم ولی دیگر حالم خوب نیست ..

حتما چیزی یادم رفته .. حتما چیزی را فراموش کردم .. ساعت که درسته .. محل هم درسته .. شاید 

وای استرس گرفته ام .. همش می خواستم یادم نره ولی می دانم یک چیزی یادم رفته باز ..

دلت ..

دلت که گرفته باشد …

شادترین آهنگها روضه خوانی میکنند …

شلوغ ترین مکانها ، تنهاییت را به رخت میکشند …

و شادترین روزها برای تو غمگین ترین روزهاست …

دلت که گرفته باشد ، نغض میشود همه قانونها …

Designed By Erfan Powered by Bayan