هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

ایران به آتش می کشد

پوستر موسیقی

به شخصه از سالار عقیلی زیاد خوشم نمی آید به خاطر برخی رفتارهایی که داشته و اینکه هنرمندی مردمی نیست .. و به خاطر یک سری اشتباهات .. زیاد تو سبک ایشان موسیقی گوش نمی کنم مگر اینکه کار بسیار فاخری باشد .. و حال رسیدم به یکی از کارهای فاخر این هنرمند عزیز که با همکاری بابک زرین عزیز و افشین یدالهی گرامی .. از نظر ملودی و شعر یکی از فوق العاده ترین آثاری بود که شنیدم .. با اینکه حس می کنم ملودی آشنایی دارد .. در هر صورت این موسیقی را به شما پیشنهاد می کنم .به شخصه بر این باورم که قرار دادن موسیقی که پخش بشود در فضای وبلاگ کار صحیحی نیست . اما اگر بر این باور نبودم .. حتما برای پخش موسیقی وبلاگ از این موسیقی استفاده می کردم ... می توانید از لینک زیر به صورت رسمی آن را دریافت کنید . توجه داشته باشید که لینک مستقیم است و در فضای شخصی آپلود شده است .

معمای شاه ( تیتراژ پایان )

زخم

زخم ها همه خوب می شوند ... 

اما مساله ما اینجاست ... که آیا حرف هایی که از کسی شنیده ایم هم از ذهن پاک می شود؟ نه به خاطر اینکه حرف تلخی بوده باشد ... تنها به این دلیل تلخ است که از کسی شنیده ایم .. که انتظارش را نداشتیم..

و یا آیا رفتار های دیگران از ذهن آدم پاک می شوند ؟ رفتار ... از آدمی که انتظارش را نداشته ای .. چیزی مانند زخم است ... خوب می شود .. اما جایش می ماند ..

و شاید ... زخم را هم برای این بر بدنمان می افتد .. که انتظار نداریم .. زخمی شویم .. ولی می شویم..

و تنها مساله ... انتظاری است که داریم ... همیشه زخمی که انتظارش را نداریم جایش می ماند .. حرف تلخی که از دهان کسی می شنویم که انتظارش را نداریم آن فرد آن را بگوید .. و حتی رفتاری که انتظارش را نداشتیم این آدم انجام دهد ... مشکل تنها انتظار است ..

و باید سکوت کنیم ...  و تنها ... سعی کنیم کمرنگش کنیم .. همانطور که انتظارش را نداریم...

وقت عزیزان به خیر...

چرا

چرا سیگار کشیدن و تعریف از سیگار توی پستهامون نشان دادن روشنفکری ماست ؟
چرا پولدارهامون دزد هستند و کسانی که پولدار نیستند دست و پا چلفتی اند ؟
چرا تو شبکه های مجازی صد ها کمپین درست می کنیم و بعد میرویم تو صف خرید خودرو؟
چرا عضو کمپین حفظ آب عضو می شویم اما موفع مسواک زدن لیتر ها آب مصرف می شود؟
چرا برای یک برنامه تلویزیونی سطل آشغال آتش می زنیم و برای اختلاس ها و آمار سرطان و... خفه خون میگیریم
چرا اعتصابات در خارج جوابگوست اما اینجا چیزی گران شد باز گران تر می شود و پاسخگو نیست؟
چرا مدل ماشین و نوع لباس و مدل و گوشی و زیورآلات ما قیافه و شعور ما را تشکیل می دهند؟
چرا حرف های قشنگ را فقط در فضای مجازی بلدیم بزنیم اما موقع عمل فلج هستیم؟
چرا صدای عربده مون ... خیلی برنده تر از فرهنگ و شعورمان است ؟
چرا تا معروف می شویم لخت می شویم؟
چرا موقع نذری دادن ادم له می شود و دست و پا می شکند اما حج رو الم کردیم؟
چرا می گوییم بگویید مرگ بر آمریکا بعد خودمان و پسرانمان اقامت آمریکا را دارند؟
چرا رشوه می گیریم و تا بهمان می گویند حرام است میگیم سه هزار میلیارد نیست؟
چرا تو روز روشن جیب هم رو می زنیم؟
چرا به جای کسب علم یک پیج توی اینستاگرام می سازیم و به قول خودمون شاخ میشیم با صدهزارتا دنبال کننده؟
چرا به جای دنبال کردن پیج های مفید آدم های هزار تومانی را فالو می کنیم؟
چرا به جای برقراری صلح دایم باید با یک دشمن فرضی در جنگ باشیم ؟
چرا زنده هایمان را می کشیم و بعد از مرگشان از آرامگاهشان زیارتگاه می سازیم؟
چرا به جای استفاده از فن آوری روز دوست داریم مجددا آن را اختراع کنیم؟
چرا حرف تو کله هیچ کداممان نمی رود و در فهم در حد افغانستان هستیم و در ادعا اندازه اروپا؟

چرا انقدر راسیست هستیم و همیشه کشور همسایه مان را نماد عقب مانده می دانیم؟
چرا یک هزارم نمی خوانیم و ده هزار برابر یک کتاب حرف می زنیم ؟
چرا راحت وقتمان را می سوزانیم ؟
چرا فقط کارمان مسخره کردن است؟
چرا برنامه های مفید در تلوزیون نمی گذاریم به جاش دیش ها رو از سقف ها می اندازیم؟
چرا باید یک چیزی زوری تو لکمون بکنند و همش یکی بر ما مواظب باشد و بالاسر ما باشد؟
چرا کسی نگران آمار بالای سرطان نیست اما نگران وام خودرو هست؟
چرا کرایه الاغ ساعتی بیست هزار تومان و حق التدریس استادیار ساعتی 12 هزار تومان است؟
چرا به جای شعله زرد کسی کتاب نذری نمی دهد؟
چرا گوشی هایمان پر شده از تصاویر مستهجن به جای کتاب و نرم افزارهای مفید؟
چرا تا یک اتفاقی می افتد سریع به عالم و آدم فحش می دهیم ؟
چرا بی خدا بودن و بی دین بودن کلاس دارد و مانند میمون تقلید می کنیم؟
چرا تا یک وبلاگ درست می کنیم حس می کنیم همه گوسفندن و ما برای فهماندن آنها به رسالت رسیدیم؟
چرا از بالا به همه نگاه می کنیم با اینکه حتی خودمان پایین هم نیستیم؟
چرا با خورده علم هامون به خودمان می گوییم استاد و همه را شاگرد و بی سواد می بینیم؟
چرا مدرک تحصیلی هیچگونه ارزشی جز پز دادن و در سر کسی کوفتن ندارد؟
چرا امروزه مدرک های ما فاقد میم شده اند؟
چرا ما پنجاه سال عقب هستیم؟
چرا ادعا داریم شیعه علی و عاشق علی هستیم اما یک بار هم نهج البلاغه را نخوانده ایم؟
چرا سوزنمان گیر کرده که تیغ زدن به ریش حرام است یا نه؟
چرا همیشه بدترین راه حل ها و احمقانه ترین کارها رو ما انجام می دهیم؟
و چرا هیچ وقت به این سوالها پاسخ نداده و فراموششان می کنیم؟

و هزاران چرایی که ... باید پرسیده شوند ..
خودمانیم ..... ساکت بمانیم بهتر است .. وقتی من وبلاگنویس همه را گوسفند می بینم و از خودم شروع نمی کنم ... حقمان تو سری خوردن است ... حقمان تحریم است ... و دیگر هیچ..
روزتان خوش ..

دلتنک

خواهشندم به من افتخار داده و حوصله فرموده و این پست را مطالعه نمایید...

گاهی وقت ها می نشینم ... می نشینم و سفر می کنم به دنیای کودکی ... روزهایی که با دل خوش از خواب بیدار می شدم ... صدای تلوزیون که وقتی می رفت روی پیام بازرگانی تصویر کهکشان بنفش نشان میداد و دو چشم می آمدند و می رفت روی پیام بازرگانی..

صدای اخبار صبح گاهی و تبلیغات یک ساعته ای که شبکه تهران نشان می داد .. تبلیغاتی مانند تاکسی سرویس مش ممد و ماست بندی عزیزی و .... حتی خواروبار فروشی ....

روزهایی که باکلاس نبودیم و برای صبحانه دور یک سفره جمع می شدیم چهار نفره و خواهرم در تختش می خوابید چون خیلی خردسال بود .. جمع می شدیم دور یک سفره و با هم صبحانه می خوردیم روی زمین .. چیزی که الان در حد یک سینی شده برای هر فرد و جدا ... و جدا ..

و بعد مستر پدر به سرکار خود میرفت و سرویس هم به دنبال من می آمد برای رفتن به مهد کودک .. چه روزهایی .. روزهایی که مادربزرگ جان داشت که بلند بشود و برود برای ما نان بربری تازه با پنیر تبریز بخرد و بیاورد تا ما صبحانه خوب بخوریم .. یاد روزی که شیر کاکائو درست می کرد برای ما ... یاد روزهایی که همه دختر عمو ها و پسر عمو ها کنار هم بودیم و من و برادرم دایم خانه مادربزرگمان بودیم ... یاد شوخی ها ... یاد وقتی که هر کداممان می افتادیم و زانویش پاره می شد بقیه آواز می خواندند گدای امام زاده ... همیشه مقدسه ( دریافت موسیقی این شعر از اینجا ) که ما هوا را به گدا در این آهنگ تغییر می دادیم .. روزی که قرار بود برای تئاتر مدرسه تمرین کنم و برادرم در نقش اسماعیل که قرار است ذبح شود و پسر عمویم در نقش گوسفند که وقتی از آسمان نازل شد بع بع می کرد و چقدر می خندیدیم.. روزی که از روی کودکی کتاب جغرافیای دختر عمویم را پاره کردم .. نه پاره کامل .. فقط سر بیست صفحه را یه کمی پاره کردم .. یاد روزهایی که فوتبال بازی کردیم و برنده کاپ شدم .. کاپی که بین سه نفر برگذار شد.. یاد فلفلی که مادرم در دهان برادرم و پسرعمویم ریخت .. یاد برف بهمن ماه و یاد مبارزات تن به تن پلیس ... و پلیس... چون هیچ کس نقش دزد را نمی گرفت .. یاد محرمی که من و برادرم روی گرفتن نذری را نداشتیم در هیئت و پسر عمویم برای ما شیرکاکائو می گرفت .. یاد زنجیر زدنمان .. یاد نایلون خوراکی های برادرم که در یک کیسه فریزر بود و مغازه عمویم می آورد و ما را به بردگی می گرفت تا از خوراکی هایش به ما بدهد ... یاد تمامی روز هایی که صمیمی بودیم .. روزهایی که ماه رمضان بود و عمه ام سحری دختر عمویم را بیدار می کرد و با کتک بهش غذا میداد که بخورد به عنوان سحری تا وقتی روزه میگیرد ضعیف نشود و کمبود ویتامین نیاورد ... روزهایی که توی سرما به مدرسه می رفتیم و در بین راه کلی می خندیدیم .. روزهای شیرکاکائوی شیشه ای .. شمشیر های پلاستیکی ... چوب لباسی هایی که رگبار ما بودند و اسلحه ی ما .. روزهایی که کسی در بازی هایمان قبول نمی کرد تیر خورده آخر با کتک می خواباندیمش زمین ... روز های رفتن به خانه عمه و بازی کردن با کامپیوتر پسر عمه ..

که ناگهان از این سفر بیرون می ایم .. می بینم که یک هاتف مانده .. و یک چای گرم ... و ذل زده به هوای ابری ... یک هاتف بیست و چند ساله که کیلومتر ها از این خاطرات به دور است .. روزهایی که واقعا دیگر باز نمی گردند ... روزهایی که لحظه لحظه اش ... برایم خاطره بودند ... ماند یک هاتف که باید به سوی جلو برود ...

دوران کودکی ام ... ممنون که امروز من را میهمان خود کردید ....
ممنون از شما عزیزان بابت مطالعه این پست ...

سرباز

شاید از خدمت من خیلی وقت هست که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده ام . اما خب امروز برای من روز خاص است . همیشه اون رو برای خودم پاس می دارم!

امروز در اصل روز اعزام من طبق برگه سفید است.

1 مهر ماه 1391 بنده دفترچه اعزام به خدمت را پست کردم. ومنتظر ماندم ....

تا اینکه رسید به روز موعود که داستان ما در اصل از اینجا شروع می شود. برگه سفید آمد ! (عزیزانی که خدمت رفتند می دانند این برگه چیست خنده )

نام: هاتف ...  محل و ساعت حضور: 6:00 در معاونت نیروی انسانی ناجا واقع در میدان سپاه 19 آبانماه

نیروی به کار گیرنده : ارتش جمهوری اسلامی ایران

محل اعزام : مرکز آموزش شهید سرلشگر علیرضا

هی به خودم فکر کردم گفتم این علیرضا کیه . چقدر باهاش صمیمی هستند که به اسم کوچیک صداش می زنن می گن شهید علیرضا. تو اینترنت سرچ کردم چیزی نیامد . بعد گمان کردم فامیلیش علیرضاست.. خلاصه بالا پایین رسید روز 17 آبان. رفتم به سلمانی و گفتم آقا مهرداد بزن موهامو. گفت مث همیشه ساده می خوای مث بچه مثبتا ( اصطلاح خودش) گفتم نه شوکه شد. گفت مدل دار میزنی؟ چه عجب. گفتم نه با چهار بزن .. شوکه شد .. گفت چی شده شرط بستی باختی .. گفتم نه .. سرباز شدم .. گفت اوخ اوخ اوخ مبارکه ... من 10 سال پیش رفتم نیروی انتظامی بودم کجا افتادی .. گفتم ارتش .. خلاصه شد 18 آبان صبح که فامیلا ریختند خونمون . روز 19 آبان 91 دقیقا می افتاد روز جمعه اگر به تقویم نگاه کنید متوجه خواهید شد. ساعت پنج شبح من و پدر بزرگم و عموم و مادر بزرگم و مادرم جمعه ساعت 5 صبح از خانه راه افتادیم که بتوانیم ساعت شش برسیم. شش رسیدیم دیدیم شاید صد تا صدوبیست تا پسر جوان جمع شده اند جلوی میدان سپاه اما در اداره بسته بود و کسی را راه نمی دادند. تا اینکه بنده خدایی آنجا سرباز بود گفت باید شنبه بیاید جمعه که تعطیله.. دوباره برگشتیم خانه. پسر عمه من هم خانه ما بود. خندیدن گفتن پس این چرا نرفت.. نرفته فرار کرد؟ خلاصه بعد از گفت و خنده دوباره با همین اکیپ جمعه پاشدم روز شنبه رفتم .. دیدم نه در بازه .. رفتیم نشستیم و بعد از خواندن سرود جمهوری اسلامی و قرآن گفتند بیایید امریه بگیریدو اون پادگان شهید علیرضا نبوده . بد تایپ شده بوده . پادگان شهید سرلشگر علیرضا اشرف گنجویی بوده ( 05 کرمان !! ) . خلاصه گفتند روز یک شنبه ساعت 5 بعد از ظهر ترمینال خزانه باشید. دوباره برگشتیم و باز خانواده خندیدند ... روز یک شنبه رفتیم خزانه و عازم شدیم.. به سمت 05 کرمان...

بیشترش رو می تونین توی تگ سربازی بخونین اگر دوست داشتین!

امروز روزی بود که من تصمیم بزرگی گرفتم و دنبالش رفتم و سختی اش را تحمل کردم . چون خودم را می شناختم واقعا به خودم افتخار می کنم و همیشه به احترام این روز کلاه از سر برمیدارم و برای خودم شایسته ترین احترامات نظامی رو می ذارم . من امروز بود که شروع کردم زندگی نوعی را بسازم . بین سرباز فراری شدن و بدبخت شدن با رفتن به سربازی و آزاد شدن یکی رو انتخاب کردم و امروز روز شروع دوسال سختم بود ..

به احترام خودم ..

خبر.... داااار !

هوا سرد شد

از امروز به بعد ... این پاییز است که دارد عرض اندام می کند ... و آرام آرام آمدن زمستان را نوید می دهد .. این پاییز است که سرمای خود را مانند آتش زبانه می کشد ... و به دل سوختگان عشق نشان می دهد ... که باید پاییزی دیگر را در عمر خود ... تحمل کنند .. عاشقانی که هم پای باران پاییز اشک می ریزند.. عاشقانی که هم پاییز نویدشان می دهد و هم دلسرد ترشان می کند .. پاییز لباسی نارنجی دارد .. اما نه ... پاییز برای هر کس لباس مخصوصی می پوشد و برای هر شخصی ... ادکلن مخصوص خودش را می زند ... و بو و عطر مخصوص را برای هر شخص دارد ... ثابت نیست .. نمی توان گفت چیست ..

بوی کاپیتان بلک است کنار قهوه خانه ... یا بوی عطر زنانه ای است ... زیر باران .. زیر چتر .. برای شخصی تاریک و برای شخصی روشن است ... آری این پاییز است که می گوید ... زمستان آمد ... ولنتاین آمد .. این پاییز است که خودش را نشان می دهد .. و می گوید دیگر گرم نیست ...

آری ... پاییز .. دیگر برای خیلی ها ... گرم نیست ...




دیروز و امروز

همیشه به دنبال افسوس های گذشته ایم.. و هنوز در قایقی ... مشغول گرفتن یک ماهی از آب گل آلود گذشته هستیم .. نمی دانیم باید امروز و دریابیم و حال را .. خیلی با یک دیگر غریبه شده ایم به طوری که گذر می کنیم و از کنار یک دیگر و بسنده می شود به حرفی .. به جمله ای مانند چه آشنا بود ..

درگیر دیگرانیم با حسادت و به قولی گیر کرده ایم در تاریکی و قیل و قال شب .. و فرصت را به خود غنیمت نمی دانیم .. و تا می خواهیم از تاریکی شب گذر کنیم و برسیم٬ می بینیم آنها از سحر گذشته اند ...

شاید اشکال از دیگران است که باید برای ما با ایستند ... غنیمت شمردن فرصت .. چیزی است که هرگز به دستمان نمی رسد .. در دنیای مجازی میان صفر و یک ها محبوس شدیم و گمان می کنیم آزادیم .. گروهی در صفر دنیای مجازی دور خود می چرخند و گمان می کنند آزاد اند در صورتی که سر و ته صفر تنها نقطه شروع آن است . و گروهی هم در یک آن بالا و پایین می روند.. مانند دویدن به دنبال یک سراب .. نمی دانی سرش این ور و بود و پایانش آن ور .. ویا حتی برعکس .. نمی دانیم دنیا، دنیای گل است .. دنیای بلبل است ... دنیای طبیعت زیباست ...

همیشه افسوس گذشته را می خوریم ... و تا وقتی هست این آب ... می خواهیم به خشکی بپریم و وقتی پریدیم .. می گوییم ... آب ... آب ... آب .. و آب ...

انگار گذشته کوبلنی است که باید به چیزی که بافته ایم ایراد گرفته و افسوس بخوریم ..

شاید بیدار بباید شد ............ اشکال از هرکه باشد ... باید بیدار شد

شاید نوبت توست

شاید امروز نوبت توست .. شاید امروز نوبت توست که لیوان آبی بدهی ...

شاید امروز نوبت توست که زیر فرم شخصی که زیر دست توست امضا کنی ..

شاید امروز نوبت توست ... که به این نیازمند پول بدهی ....

شاید امروز نوبت توست که دست کسی را بگیری ..

شاید توبت توست که آدم خوب امروز باشی!

همه ما هر لحظه شاید نوبت مان باشد .... کمی بهتر فکر کنیم ..

بروزرسانی

یک نرم افزار و یا سرویس رایانه ای یک روزی تولید می شود .. سپس با توجه به نیاز های زمان و یا قابلیت هایی به روز می شود . برای مثال شما نسخه اولیه همین فیس بوک خودمان را با نسخه های جدیتر مقایسه کنید . بروز رسانی همواره یکی از مهمترین ویژگی ها و ظواهر امر یک نرم افزار می باشد . در کلیه سخت افزار ها و وسایل منزل نیز ما شاهد برخی بروز رسانی ها هستیم . برای مثال ماشین های لباس شویی که در نسخه های فعلی خود کمترین مصرف برق را دارند و یا ظاهر آنها تغییرو به روز تر شده است. در همه زمینه ها در صورت لزوم باید برخی چیز ها بروز رسانی شوند . این بروز رسانی بستگی به نوع نیازها و بافت و یا فرار از مردگی و ثابت ماندن است.

حال که نرم افزارها و سخت افزار ها توسط برخی اشخاص بروز رسانی می شوند چرا ما انسانها نیز خودمان را بروزرسانی نکنیم. بروزرسانی های آدمی دو نوع می تواند باشد.یکی بروز رسانی هایی که خود فرد از آن آگاه نیست و دوما بروز رسانی هایی که از آن آگاه است. برای مثال زمان قدیم همه مردم کار با تلفن هایی را بلد بودند که به صورت چرخشی شماره می گرفت.اما امروزه می توانند با اندروید کار کنند . این بروزرسانی انجام شده ولی به صورت آگاهانه نبوده و کاملا فرد به صورت خودجوش و بدون تصمیم گیری این کار را انجام داده است . دومین نوع بروز رسانی ها این است که برخی افراد تصمیم می گیرند. می گویند از فلان تاریخ دیگر فلان کار را نمی کنم..

در هر صورت با توجه به نیاز زمان بروز رسانی در هر چیزی باید باشد . اما چه بهتر که ما این بروز رسانی ها را در رفتار خود ببینیم. برای مثال من نسخه ام ۱٫۰ است. در بروز رسانی ۱٫۱ تصمیم میگیرم که دیگر آشغال روی زمین نریزم . در نسخه ۱٫۲ تصمیم میگیرم که دیگر دروغ نگویم. و در نسخه ۲٫۱ تصمیم میگیرم علمی را یاد بگیرم .. چه اشکالی دارد ما انسانها نیز خودمان را بروز کنیم. و رفتارهای غلط خود را اصلاح کنیم و اگر رفتار زشتی داریم( باگها ) آنها را رفع کنیم و اگر یک کار پسندیده ای انجام نمیدهیم آن را انجام دهیم. و در لیست کارها قرار دهیم . بروز رسانی همواره در آموزش های دینی ما نیز مورد بحث قرار گرفته مانند سخن مولای ما شیعیان حضرت علی (ع) که می فرمایند:

هر شخصی دیروزش با امروزش یکسان باشد ضرر کرده است

پس بروز رسانی های رفتاری نیز باید باشد .. خیلی از ما خیلی مشکلاتی داریم که می توانیم با این بروز رسانی ها آنها را بهبود ببخشیم.و انسان بهتری باشیم . دیگر عکس های زننده روی شبکه های اجتماعی نذاریم . فحش ندیم .آشغال نریزیم . از اعتماد سوء استفاده نکنیم.دروغ نگوییم.کلک نزنیم .. درست باشیم . انسان باشیم ..

شب خوش

سوال های بی پاسخ

گاهی وقت ها می نشینم یک گوشه .. و به قولی کز می کنم .. می نشینم .. و فکرام که همیشه درگیر خیلی مسایل هست را درگیرتر می کنم . گاهی در این فکر کردن به سوالهایی می رسم .. که جوابش مشخص است .. و گاهی مشخص نیست .. و خودم برایش جوابی پیدا می کنم … اما متاسفانه برخی سوالات هستند .. که همیشه من را اذیت می کنند . من ای که انسان خیلی حساسی هستم … و این سوال ها همواره من را اذیت می کند .. چون هیچ گاه این سوالات پاسخی نداشته اند ..

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد . که در ذهنتان سوالات زیادی باشد که هرگز جوابی برای آنها پیدا نکرده باشید.به نظر من این سوالات منشا احساسی دارند . و در برخی موارد پاسخش را باید شخص دیگری بدهد . اما این پاسخ دادن برای او مقدور نیست.یا زیادی مغرور و کله شق است که نمی توان پاسخی را دریافت نمود و یا نمی توان حتی سوالی کرد به این علت که .. دلیلی برای پاسخ ندارد .. انسانی که همواره دیگران را مقصر می داند. پس سوال از ایشان نیز .. به همین صورت بی پاسخ خواهد ماند.

دغدغه خیلی از ما پاسخ به این سوال های بی جواب هست . چه راه کاری هست جز اینکه این سوال ها را در پوشه ای قرمز رنگ در گوشه ای غیر قابل دسترس ذهنمان بایگانی کنیم و روی آن بنویسم همواره بی پاسخ….

Designed By Erfan Powered by Bayan