هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

خاطره

از خانه مادربزرگ برگشتیم و باز همون آش و کاسه ای که در پست قبل عرض کردم . رفتیم و غذایی که مریضمان کرد . پسر عمه ی بزرگمان نشست و خاطرات سربازی گفتن برای ما . اینکه این میشه و اون میشه . نمی دونم چه قدرش درسته . شاید همش درست باشه شاید هم همش غلط باشه . ایشون از نوزده ماه 15 ماهش رو رفت و بعد دانشگاه قبول شد و لیسانس گرفت و بعد با مدرک لیسانس رفت چهارماه بعدی اش رو هم گذراند . خاطرات بیشتر از قسمت ۱۵ ماه بود نه ۴ ماه .

همه شروع کردن به چرت و پرت گفتن . دوست نداشتم در این میهمانی شلوغ حضور داشته باشم . دوست داشتم در آرامش خاطر به سربازی بروم و لحظات پایانی قبل از خدمت در خانه و کنار خانواده و در آرامش باشم . ولی خب نشد . نشد .

قرار هست این هفته به خرید بروم . خیلی سرم شلوغ میشه . هنوز نتونستم هماهنگ کنم و برای وبلاگ و سایت ام تصمیم بگیرم . به همین منظور فعلا دست نگه داشته ام.

خدا کند عاقبت را بخیر

پارتی؟ نمی خوای؟ به زور می چپونم تو چشت!

قبلا حسابی راجع به پارتی صحبت کردم . ولی اینجا منظورم این پارتی نیست! باند بازی نیست!

منظورم جشنه!

یک هفته تا تاریخ اعزام من مانده! یعنی روز شنبه هفته بعد که جمعه باشند ایشون بنده اعزام هستم به خدمت مقدس سربازی . مادربزرگ خیر سرش مهمونی داده برای من و پسرعمویم که برویم آنجا و لابد خم می خواهد افسارمان را ببندد به آنجا . ولی من دوست ندارم بروم. دوست دارم روزهای آخر در کنار خانواده و در خانه باشم . ساعت ها برای من ارزش بسیار زیادی دارند . من در تهران نیستم که بعد از ظهر ها بیایم خانه. از طرفی این هفته بسیار برای من شلوغ و طاقت فرسا خواهد بود. ولی خب به زور خرکشمان حتما می کنند!

آخه رفتن به دنبال بدبختی و آشخوری و به قول پسر عمه *** یقلوی بودن که دیگه جشن و سرور نداره! فکر کن جشن اعدام برا آدم بگیرن. پسرعمو که اسمش گمه و در اصل این مراسم برای من گرفته شده چون بلاخره پدر من دستی به دهانی میرسه و بلاخره بعدها سر امتیاز گیری به یادش می آرن که برای پسرت مراسم گرفتیم . ایرانیم دیگه. پسرعموی بدبخت مارا هم چپاندن کنار اسم من که مثلا بگن برای حفتشونه و جفتشون نوه ان ولی من که می دونم پسرعموی بیچاره رو کسی آدم حساب نمی کنه!

دختری که دوستش دارم هم آنقدر خودش را به نافهمی زد تا اینکه یک هفته مانده سرو کله اش پیدا شد و شاید دارد برای بیچاره کچلی چون من دلی می سوزاند . من که می دانم دیگر عشقی نیست و خود حمار ام هنوز قلبم برایش می تپد ولی چه کنم ..

به هرحال مادر بزرگ است و دعوتمان کرده! نمی شد بگویی نه . حتما باز قیمه یا برنج با خورشت مرغی جلویم خواهند گذاشت که دو متر و نیم موی کپک زده زن عمویم که نمی دانم آخرین بار کی حمام رفته تا پیدا کردن سوسک مرده و سنگ ریزه و کثافت و آت آشغال از درون  غذا و یک هفته اسهال و استفراغی که قرار است بعد از یک شام نصیبمان شود!

خدا به دادمان برسد .. دم آخری ..

اون پارتی رو که حسابی بهش احتیاج داریم رو به زور ازمون گرفتن و این پارتی رو که دوست نداریم و دوست داریم در آرامش باشیم رو به زور می چپونند در حلقمان و باید بریم. کاش جای پارتی ها عوض میشد!

پارتی؟ نو پارتی!

شاید خیلی براتون جالب باشه ولی پدر بنده خیلی دوستان و آشنایانی داره که می تونست خدمت من رو جای خیلی عالی با امکانات خیلی عالی بندازه و اینکه بعد از ظهر ها بتونم خانه باشم . ولی این کار رو نکرد

پارتی های ایشان توانایی بسیاری دارند ولی متاسفانه برای من هیچ کاری نکردند.فقط گفت که بقیه که پارتی ندارند چطور می روند و خدمت می کنند؟

گفتند تو اگر خدمتت بیفته تهران ممکنه جای یک نفر رو بگیری و این خارج از عدالت است . برو و ببین آینده برایت چه نوشته . خلاصه یکی از افتخاراتم شاید این می تونه باشه که من پارتی داشتم که می شد سربازی حتی نکنم ولی مثل همه آدم ها رفتم و این خود تعریف شرف و وجدان من را می رساند که مرد و مردانه رفتم و خدمت کردم .شاید در آینده این جملات را در برابر این زجرها با خودم تکرار کنم .نمی دانم شاید این حرف ها بتواند کمی من را در آینده از زجرهایی که کشیدم آرام کند . هیچ تصوری از خدمت سربازی ندارم جز یک ترس مسخره که احمق هایی که در اطرافم زندگی می کنند . هیچ تصوری وجود نداره

ایشان فرمودند که اگر خدمت تو تهران بیفته ممکنه به جای تو کسی بیفته شهرستان که حقش است . این خارج عدالت است. بسپر به دست خدا و حتما خدا کمک ات خواهد کرد . درست نیست که تو از پارتی استفاده کنی. این یعنی حق تمام سربازانی که پارتی ندارند را ضایع کرده ای. آنها هم جوان هستند و آنها هم دوست دارند در شهر خودشون بیفتند و چون پارتی ندارند و تو داری آنها نمی افتند و تو می افتی . تو مگر چه فرقی با آنها داری؟ تو برو و ببین زندگی تو را به کدام سمت می کشاند . خلاصه هیچ کاری برایم نکرد. شاید در آینده که نشستم با خودم فکر کردم که چه قدر زجر کشیدم بعد بگم که وای چه قدر من شریف و نجیب و انسان بودم که مرد و مردانه رفتم و خدمت سربازی را به اتمام رساندم بدون هیچ پارتی و تمامی کسانی که شریف و نجیب نیستند از پارتی استفاده کردند و حق من را خوردند و به ریش من هم خندیدند. ولی به جایش من شرافت دارم و درد هم نوعم را فهمیده ام. شاید الان که من به این فکر می کنم خیلی ها پارتی زده اند و حسابی رفته اند و خدمتشان را هم در بهترین امکانات می کنند ولی من باید بشینم با خودم کلنجار بروم . که با پارتی تهران بیفتی که افتخار نیست . شریف تویی که با وجود داشتن پارتی از آن استفاده نکردی و مرد و مردانه رفتی و خدمت سربازی را به پایان بردی.

 ولی خب این را هم می دانم که من که خودم را سپرده ام به سرنوشت ممکن است کسی با پارتی تهران بیفتد و حق من را پایمال کند و من که قرار بود تهران بیفتم جای من رو بگیره و من به جاش برم و بیفتم سرپل ذهاب یا نقطه صفر مرزی یا سیستان و بلوچستان و بعد به کسی که با پارتی تهران افتاده تعریف کنم او یک جفت به .....مم بگه و باز با پارتی شرایط خودش رو جلو ببره. توی کشوری که همه بی قانونی می کنن قانون مدار بودن به نوعی نشانه خریته و ادم ضرر میکنه. برای کسی مگر مهمه که همه افرادی که پارتی داشتن جاهایی که دوست داشتن افتادند و من با وجود پارتی ..

خیلی عجیبه . کسانی که بعد ها می آیند و پز این را می دهند که چطور در پاچه خدمت فرو کردند و در سربازی عشق و حال کردند من باید بیایم و از سختی هایی که کشیده ام با وجود داشتن امکانات ازشون استفاده نکردم . بگویم خاک بر سرتان که از پارتی استفاده کردید و شما شرافت من را ندارید . من مرد مردانه خدمت کردم و شما انقدر مرد نبوده اید و جربزه نداشتید که بدون پارتی هر جایی بیفتید. خیلی ها هم دیده ام که از پارتی استفاده کردند و خیلی بیشرف هم هستند که خود را جای آدم هایی مثل من میزنند که آقا ما پارتی داشتیم ولی پارتی ما خدا بود که شهر خودمان افتادیم!

برای من این حرفها نان وآب و خدمت درست سربازی نمی شود! اینکه من بگم شرافت مندانه با وجود داشتن پارتی معلوم نشد دوسال چه پدری از من در آمد برایم نان و آب نمی شود . نمی دانم در آینده به خودم افتخار می کنم . آیا اگر دیدم کسی با پارتی خدمت راحتی داشته به خودم افتخار خواهم کرد که مثل او نبودم و مرد و مردانه با سختی های بسیار زیادی خدمت سربازی را تمام کردم و مرد مردانه از پارتی استفاده نکردم؟

نمی دانم. شاید هم افتخار کنم . ولی فعلا و الان سربازی است که جلوی من ایستاده و من باید وارد دنیایی بشوم که هیچ اطلاعاتی ازش ندارم ..

ولی این را هم می دانم که خیلی ها با پارتی می روند و به ریش من هم می خندن و من دارم با وجدان جلو می روم . در نهایت هم او سوءاستفاده هایش را می کند و هیچ کسی هم از من تغدیر نمی کند که مردانه خدمت کردم و خودم را به سرنوشت سپردم!

ورود به دوران خاموشی

هیچ برنامه ای برای آینده وجود نداره . سربازی یعنی دو سال زندگی بدون برنامه . تازگی ها هم خبر به دستمان رسیده که اگر قبل از 20 شهریور دفترچه خود را می فرستادم سه ماه اضافه خدمت بنده حذف میشد و بخشش می خورد . در صورتی که من فقط یک روز این کاغذ رو دیر فرستادم و برای این سه ماه اضافه خدمتی که بهش می گویند سنوات خوردم .

یعنی خدمت همه آدم ها در بیست و یکمین ماه تمام می شود ولی من سه ماه دیگر باید صبر کنم تا خدمتم تمام بشه . خیلی زور داره و سخته .

من مشمول نبودم خدمت ۱۷ ماه بود . برای دیپلم ها ۱۶ ماه.برای فوق دیپلم ها ۱۵ ماه،برای لیسانس ها ۱۴ ماه و برای فوق لیسانس ها ۱۳ ماه.

من که مشمول شدم خدمت شد ۱۹ ماه و برای مقاطع بالاتر تحصیلی یک ماه کم می کردن.هر مقطع یه ماه. من که کنکور رو دادم و تصمیم به سربازی گرفتم خدمت شد ۲۱ ماه و یک سال مرخضی هم نداشت و وقت ارسال دفترچه از شش ماه شد سه ماه و بنده باید ۲۴ ماه ناقابل خدمت کنم. آخه چرا؟

دوست ندارم وبلاگم رو ببندم. اصلا دوست ندارم. دوست دارم به مطالب قدیمی ام دسترسی داشته باشین . ولی خب همچین مطالبی هم ندارم که بخوام باز نگه اش دارم . ولی اگر پست آخرم یک پست خداحافظی موقتی داشته باشه خیلی خیلی قضیه بهتر میشه .

شاید باید ایمیل هام رو چک کنم که ساسپند نشند . حداقل مطمئنم ممکنه که تا دوماه وبلاگم به روز نشه . از روز ۱۸ ام آبانماه تا شاید ۱۸ دی ماه. دو ماه آموزشی در پادگانی که همه آرزو داشتند اونجا نیفتم .

خیلی وضعیت عجیبی است . اینکه دیگه وبلاگ نمی نویسم . دوست ندارم دفتر خاطرات داشته باشم . دوست دارم هرچیزی که یادم مانده را بنویسم . شاید اصلا چیزی ننویسم و شاید ده سال آینده یک پست کامل در رابطه با کل سربازی بنویسم . شاید یه راهنما بنویسم که چه شد و چه نشد . چون واقعا هیچ وبلاگ و سایتی از این مساله ننوشته بود و ننوشته است . خیلی برای من عجیبه . چطور ممکنه که هیچ کس مطالبی در رابطه با سربازی اصلا منتشر نکرده . برام خیلی تعجب آوره. خیلی کرخ ام .. مث کسی که حکم اعدامش اومده و براش مهم نیست .. انگار قرار نیست اعدام شه در حالی که قراره اعدام شه .

پادگان شهید علیرضا اشرف گنجویی متخلص به ۰۵ کرمان

یه روزی یه نفر توی تاکسی نشسته بود بحث اسم شد به راننده گفت من خیلی بد شانسم . پدر و مادرم ضایع ترین اسم رو برام انتخاب کردن. راننده پاسخ میده که من فکر نمی کنم انقدر بدشانس باشین. خانمه میگه چرا هستم چون اسمم خیلی ضایع است . راننده میگه خانم هر چقدر هم ضایع باشه دیگه از بتول که ضایع تر نیست. خانمه جواب میده اتفاقا اسمم بتوله ....

بعد میگه حالا بتول زیاد داریم. یکم تلفظ اش خیته ولی خب خیلی ها اسمشون بتوله. خیلی هم بد شانس نیستی این که بد شانسی نیست. بعد بحث رو می کشه به شانس تا این بحث اسم فراموش بشه. میگه برو خدا رو شکر کن سالمی . یه سندرمی هست بهش میگن سندرم فا. توی کل جهان فقط 7 نفر دارن. بیماری خیلی نادر و خیلی نایابه. توی کل جهان هفت نفر. یعنی این هفت تا هستن که بدشانسن . اینطوریه که اینا یه هو سرشون اونقدر درد میگیره که دلشون می خواد خودشون رو بکشن. هرچه قدر هم مشروب و سیگار و دارو اصلا کفاف نمیده. باید تحمل کنن. چشماشون نزدیکه بترکه بیرون. بعد استفراغ و.. و زود هم میمیرن. توی کل دنیا فقط هفت نفرن. شما ماشالا سالم هستی جوونی. اگر بدشانس بودی ببین اینو میگن بدشانسی که از هفت میلیارد آدم جهان تو این مریضی رو داشته باشی که فقط هفت نفر دارن. خیلی مریضی بدیه.

دختره میگه آقا میشه نگه داری؟ راننده میگه چرا هنوز که نرسیدیم . دختر میگه آقا نگه دار . راننده میگه خب چرا خانوم ناراحت شدین؟ میگه آخه منم عضو اون هفت نفرم . من مبتلا به سندرم فا هستم ..

این داستان رو گفتم که بگم بله . خلاصه وقتی که من انقدر شدید مطمئن بودم که غیر ممکنه من 05 بیفتم و دقیقا افتادم . 

چایی که فکرشو نمی کردم . با خودم می گفتم خیلی خیلی خیلی هم دیگه بد شانس باشم می افتم عجب شیر.دیگه کرمان نمی افتم که. انفدر هم بدشانس نیستم . ولی خب ظاهرا انقدر بد شانس بودم که 05 کرمان افتادم ظاهرا..

خیلی تعجب آور بود .

حال باید بنشینم و آرام آرام از همه خداحافظی کنم و شروع کنم زندگی جدیدی که دارم رو . خیلی عجیبه برای من .زندگی که هرگز فکرش رو هم نمی کردم الان سرم آمده . احساس عجیبی دارم .

پسر عمو افتاده مشهد . به نظرم خوبه که کنار هم نیفتادیم . چون من هر کاری توی اون پادگان کنم ایشون میره و گزارش میده . فکر می کنم بهتره آدم توی آموزشی حداقل فامیل نداشته باشه . برای همین مسایل گزارشات . خیلی جالب میشه .

یک پسر سوسول مودب بیچاره مظلوم قراره بره وسط معلوم نیست چه جور آدم هایی و شروع کنه به خدمت کردن . خیلی عجیبه . شاید برام بهتر باشه این و شاید من رو برای چیز های خیلی خیلی خیل بزرگتری آماده کنه . ولی هرگز فکرشم نمی کردم که 05 بیفتم و افتادم .. فقط دوماهه و امیدوارم که نیفتم دیگه اون سمت بعدش . پدر هم ناراحته ولی خب کاریش نمیشه کرد . راهی است که خودم انتخاب کردم.

داشتم به فرار فکر می کردم که یه هو تلوزیون گفت کسانی که مشمولن شامل اون محدودیت های سخت نمیشن و می تونن زندگی کنن ولی اگر کسی دفترچه پست کنه یا تقسیم بشه ولی فرار از خدمت کنه حق داشتن حساب بانکی .. حق غذا خوردن و... رو نخواهد داشت :| که تا من اینو شنیدم فکر نرفتن رو از سرم بیرون کردم . یه هو میگن هرکی سرباز فراری شه اعدام می کنیم :|

پادگان شهید علیرضا :|

پس از پیگیری های مکرر بنده و فشار های متعدد پدر که هر روز فریاد میزدند که : "پاشو برو ببین این برگت اومده یا نه"

بلاخره بنده به پلیس +10 رفتم و در تاریخ 12 مهرماه 1391 برگ به اصطلاح سفید خودم رو گرفتم .

تاریخ اعزام 91/08/18 . محل اعزام : پادگان شهید علیرضا . محل حضور : میدان سپاه تهران

پادگان شهید علیرضا نمی دونم کجاست. هر چه قدر سرچ می زنم هم چیزی نشون داده نمیشه.

بعضی ها میگن مشهده . خدا به خیر کنه ..

امروز هم که برگه رو گرفته بودم یکی از همکاران پدرم گفت من فکر می کنم صفرپنج کرمان باشه . خودشه . اونجا از در بزرگ سربازا رو میدن تو و اونقدر پدرشون رو در میارن که لاغر میشن از در کوچیک می فرستنشون بیرون . بعضی هام می گفتن سردرش یک عکس خروس هست که زیرش یه تخمه. یعنی خروس رو کاری می کنیم تخم کنه!

خدا به خیر بکند!

پادگان ۰۵ (۲)

با عمو اینها نشسته بودیم که ایشون از خدمتشون گفتند که سه ماه آموزشی در عجب شیر بودند و شرایط سختی رو تحمل کردند. بعد تهران افتادن ستاد کل و حسابی عشق و حال فرمودند تا بلاخره خدمت تموم شد . از آن یکی عموم که در منطقه جنگی بوده و اونجا خدمت کرده و تموم کرده. و شرایط خیلی سخت . ولی به من امید دادند که زمان جنگ نیست و دیگر اون سختی ها نیست . الان کمی راحت تر شده . و فامیل دیگری که در آشپزخانه بود و میگفت من اونجا گوشت آوردم بس که میوه و دسر و.. می اومد و ما می خوردیم. توی آشپزخونه بودن و دسر ها رو می دزدیدن.

تا اینکه باز من شنیدم که چون بچه تهرانی احتمالا 05 نمی افتی . 05 خیلی داغونه . پوست آدم ها رو می کنن! برو شاد باش که اونجا نمی افتی چون تهرانی . خیلیها نزدیک اون منطقه هستن و 05 می افتن و پوستشون کنده میشه.

تنها جایی که با قوت قلب مطمئنم که نمی افتم 05 کرمان هست .

راستی پسر عموم هم با من دفترچه فرستاده و برام خیلی جالب بود . شاید تاریخ اعزام هامون یکی باشه. شاید پادگان هامونم یکی باشه . نمی دونم . خیلی حس بدیه تا این برگه سفیده اومدن .. همه هی می خوان نظر بدن و توی دلت رو خالی کنن.

امیدوارم با پسرعموم یه جا نیفتم چون خوب نیست . دوست دارم خودم باشم تنها. با خودم . کسی نباشه که گزارش بده و خاطرات من رو تعریف کنه و از خودش قهرمان سازی کنه!

خیلی ها باور دارن که فرار می کنم . یه مرخصی میام و دیگه برنمیگردم .. نمی دونم چرا؟

انقدر بی عرضه به نظر میام؟

۰۵ کرمان

نمی دونم چه عادتیه که تا اسم سربازی می آد همه شروع می کنند به روضه خوندن . به هر کسی میگی اعزامم به سربازی می گه آخ آخ ..

دهنت ....

یک طوری به آدم استرس می دن که انگار دم در اون پادگان یک نفر ایستاده و یک ساطور دستشه با نمک . پوستت رو می کنه بعد توش نمک می ریزه! بعد که یک نگاه به شرایط و روحیات من می کنند میگن نمی تونی! فرار می کنی! برات خیلی زوده و این صحبت ها .

پسر عمه بنده گفت آقا هرجا می افتی هتله . بیفت . ولی فقط عجب شیر نیفت . پوست آدما رو می کنن. خیلی بده . من دو سال پوستم کنده شد و نشست به خاطره تعریف کردن.

بعد که کمی جلوتر رفتیم دیدیم که آقا از کسری پدر استفاده کردند و فقط دو ماه آموزشی رفتند ایشون . یعنی حالم از این جور آدما بهم می خوره. عموی بنده هم خیلی لاغر بود زمان شاه جمعشون کردن ببرن سربازی. عموم ده روز تو پادگان بود گفتن تو زیادی لاغری بیا کارتت برو . معاف شد . به همین راحتی ولی از این ده روز به اندازه ده سال خاطره تعریف می کنه.

ولی شوهر عمه من گفت که هاتف جان امیدوارم که 05 کرمان نیفتی . اولا اینکه واقعا اونجا جای بدیه . من هم آموزشیم اونجا بود هم یگانم. اولا که توی طویله می خوابیدیم . بعد پدرمون رو در می آوردن . جای خیلی بدیه . خروس تخم می ذاره اونجا . خدا کنه اونجا نیفتی . بعد وقت بدی هم میری.کرمان تابستون هاش خیلی گرمه و زمستون هاش خیلی خیلی سرد چون بیابونیه و اذیت کنندست . غذاهاشم بده . 

من فکر نکنم انقدر بد شانس باشم که 05 بیفتم . ولی عجب شیر رو شک دارم .. خیلی ها افتادن اونجا و یه چیزی هم هست که میگن بچه های تهران رو معمولا میندازن عجب شیر. کرمان دوره برای همین نزدیک ترین پادگان آموزشی عجب شیره.

موتوری

از یک دوستی شنیدم که مهندس انگلیسی با دوربین از یک موتوری که توی پیاده رو با سرعت میرفته تصویر برداری کرده و سپس از پیمانکار حق توحش گرفته . یعنی من در میان یک مشت وحشی زندگی می کنم و باید پول بیشتری بگیرم . مثل حق بدی آب و هوا .

به همین موتور سواره هم بری بگی میگه اوه فلان خورده اون زمان که اونا تو غار بودن ما تمدن 13 هزار ساله داشتیم! یکی نیست بگه دوست عزیز الان شما از صد تا غارنشین هم بدتری . ملت شریف ایران دیگه به تو اطلاق نمیشه . تو فرهنگ و شعور نداری که!

کاملا مشهوده که الان عصبانی هستم. به این علت که مشغول رفتن در پیاده رو بودم که موتور سوار بی شعور و نافهمی وارد پیاده رو شد که هیچ و شروع کرد گاز دادن و سرعت گرفتن! کم مونده بود بهم بزنه . اندام لاغری داشت . گفت گم شو کنار دیگهه!

منم داد زدم پدرسگ گوساله اینجا پیاده روعه! یک کم فکر کرد پیاده شه ولی نشد و رفت .

خدمت تمامی موتورسواران پدرسگ و گوساله ای که از پیاده رو می روند و در پیاده رو سرعت هم می گیرند عرض می کنم که پدرسگ و گوساله نباشید . این کار عین بیشعوری و نافهمی است . مردم شما را یک وحشی و یک عوضی می بینند . چون پیاده رو برای عابر پیاده است و اگر قرار هست وارد بشوی با سرعتی آهسته بران و از گوشه ای .. نه به سمت عابر پیاده .

بهشون گوشزد هم که کنی میگن مگه پیاده رو برای پدرت است؟

این رو نوشتم شاید یک موتور سواری خواند و به اشتباهش پی برد و فهمید لایق این توهین نیست . چون هر زمان که وارد پیاده رو شود و مردم رو اذیت کند لایق توهین هایی حتی بدتر از این هم هست!

نوشته برای سال 1388 بود که به تاریخ مهرماه 1391 انتقال یافت

بفرما فلافل

چند روز پیش از حال نداشتن برای پست کردن دفترچه نوشته بودم . بلاخره امروز یکم مهر دفترچه با موفقیت پست شد و نام ما سرباز شد . برگه ای به عنوان رسید دستم دادند که با آن می توانم گواهینامه و.. بگیرم به جز پاسپورت!

ولی خب اون قانون نداشتن حساب بانکی و چند تا محدودیت دیگه که رفته بود مجلس تصویب بشه برای فراری ها خب از مجلس برگشت و تصویب نشد . ظاهرا نمایندگان فهمیدن من دفترچه پست کردم برای همین برگشت .

راستی چه قدر کیف میداد مثلا آدم برگ سبز را میداد و پاسپورت را می گرفت و الفرار! البته دارم شوخی می کنم . خیلی مزخرفه به خاطر دو سال سربازی زندگی تو داغون کنی . در حالی که اصلا باورم نمیشه با روح و روانی که از خودم سراغ دارم بتوانم خدمت کنم ولی تهش چه . باید تحمل کرد . باید سختی را تحمل کرد . نمی توان مرد.

به هرحال امروز حسابی کرخ هستم . دفترچه ارسال شد . یعنی آغاز یک دوران جدید. یک شرایط و زندگی جدید . که اصلا به آن عادت ندارم . امروز ناهار هم نداشتیم باید زنگ بزنم فلافل بیارن :|

Designed By Erfan Powered by Bayan