هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

سرباز مت بالا

اونهایی که سربازی رفتند کاملا با عنوان آشنایی دارند. سرباز مت بالا به سربازی می گویند که بالاترین میزان خدمت رو میان بقیه سربازان داشته باشد. روزی رفتیم بازدید از پادگان از طرف بازرسی. وارد یک آسایشگاه شدیم دیدیم یک سرباز گنده یک سری سربازی که تازه وارد بودند را به خط کرده در حدود نه نفر را و مشغول بشین و پاشو دادن به آنهاست. از خاموشی گذشته بود . و اصولا همه باید داخل تختشو بودن ولی این سرباز داشت اذیتشون می کرد. گفتم چرا اذیتشون می کنی؟

گفت: چون موتورن . باید بدونن رئیس کیه اینجا. ازشون پرسیدم بچه ها من از بازرسی اومدم.تورو خدا نترسین . اگر ظلمی داره بهتون میشه بیایین و به ما بگین . با پسره دعوام شد. پسره گفت چند ماه خدمتی ک..موتور . گفتم چهارماه خدمتم. گفت بیا یه ک..موتور اومده به یک 10 ماه خدمت حرف میزنه. گمشو بیرون تو مورد داری.. گفتم درجه ات که ازم خیلی پایین تره این به کنار. تاحالا همیشه هوای سرباز رو داشتم و توی بازدیدهام همیشه تشویقی زدم. ولی کاری می کنم که آخر خدمتت اسم من یادت بمونه! ضمنا من توی اضاف سنوات هستم! یعنی خدمتم قانونیش تموم شده. با تو کار دارم!

گذشت و حسابی زیر نظرش داشتم. یک روز که باز قرار بود مداومت باشم و برم گشت زنی باز رفتم اونجا. دیدم داخل آسایشگاه ایشون درنهایت پررویی داره سیگار می کشه و گوشیش هم دستشه. خدا رو شکر تنها نبودم و سه نفر بودیم. گوشیش رو ضبط کردم. سیگارش رو هم گرفتیم. فرستادیمش اون شب بازداشتگاه.

فردا صبح گردشکار زدم که وی در حال کشیدن سیگار بوده و در حالی که به مداومتکار بازرسی با کلمه ..س موتور توهین نموده تلفن همراه هم داشته و ساعت خاموشی مشغول تنبیه کردن سربازهایی بوده که به لحاظ درجه از او بالاتر بودند. از وی نیز دو عدد قرص ترامادول کشف شد . در حالی که نگهبان بوده اصلا وضعیت کامل نبوده .طوری شد که برای این بچه پررویی که سرباز ها رو اذیت می کرد 20 روز فرمانده پادگان اضافه خدمت زد. 10 روز رئیس بازرسی مجموعا اضافه خدمت زد. به خاطر موبایلش 15 روز حفاظت اضافه خدمت زد. فرمانده خودش هم به خاطر نگهبانیش ده روز اضافه خدمت براش نوشت. تا اون باشه که سربازهای جدید رو اینطور اذیت نکنه.

چند روز بعد یکی از سربازهای همون گروهان اومد شکایت کرد که طرف تا فهمیده اینقدر اضاف خورده سربازهای بیچاره و بدبخت رو سینه خیز برده. دوباره گردشکار شد و دوباره 20 روز ناقابل ایشون اضافه خدمت خوردند. بعد تبدیل شد به جوجه ای مثل آدم . تصمیم گرفت که با سربازها درست رفتار کنه.

مردم میگن

مردم می گن :

           گشنگی نکشیدی که عاشقی از کلت بپره !!

والا به خدا ...

          من عاشقی کشیدم و گرسنگی یادم رفته ...

عاشقانه های

احساس خواجه امیری

عموما احسان خواجه امیری وقتی آلبومی رو منتشر می کند همه علاقه مند به تراک اولش می شوند و به اصطلاح تراک اول همیشه هیت می شود و ترک های بعدی عموما هواداران خاص احسان دوست دارند . به نوعی ترک اول همیشه برای همه ساخته شده . اما این آلبوم خیلی خوب کار شده بود و ترکیب روزبه بمانی و علیرضا افکاری و هومن نامداری چنین آلبوم فوق العاده را به بازار عرضه می کند! گرچه از حضور سیروان خسروی در تنظیم هم نباید چشم پوشی کرد. می توانید آلبوم را ازاین جا خریداری کنید. خیلی دیر گوشش دادم :)

تکبر ۲۵۰۰ ساله

نمیدانم امثال ما ایرانی جماعت ها تا چه زمانی قصد داریم این غرور مزخرف 2500 ساله رو از سرمان بیرون کنیم. بفهمیم که امروز را باید بچسبیم و امروز باید درست باشیم . بودیم و بودیم که برایمان نان و آب نمی شود . مهم این است که چه هستیم ؟

کشوری که ادعای تمدن 2500 ساله دارد و هنوز نمی تواند پشت خط عابر پیاده بایستد تا عابر رد شود و هنوز یک هزارم فرهنگ اروپایی غارنشین بی تمدن تازه به دوران رسیده را هم ندارد. ولی ادعایش را چرا. اروپایی هر روز نمی نشیند بگوید ما 2000 سال پیش تمدن مسیح داشتیم و کلیسا داشتیم و فلان داشتیم . امروز از پیشرفت و فرهنگشان صحبت می کنند . امروز نشان می دهند که چه هستند و ما هنوز با فریاد کشی و عربده زدن می خواهیم این را ثابت کنیم . اصالت را رفتار ثابت می کند نه صدای بلند.

یک کوروش کبیر درون دهانمان افتاده و یک روز هم در تخیلاتمون قرار دادیم و ول نمی کنیم ماجرا را. 2500 سال پیش کوروش این بوده و آن بوده و کتبیه داره ولی به امروز شما که نمی توانید چند ثانیه ترمزی بزنید و پشت خط عابر پیاده بایستید چه دخل و ارتباطی دارد؟

اصلا قصدم توهین به کوروش و اصالت ایرانی نیست ولی فکر نمیکنیم یک کم رفتارمان چیز دیگری را نشان میدهد؟

2500 سال پیش کوروش زندگی می کرده و ماشاالله همه تاریخدان و مفسر هستند و از شکوه آن زمان حسابی برایمان تعریف می کنند که کوروش آب لوله کشی داشته و می توانسته کامپیوتر اختراع کند و شاهنشاهی ایرانی این میزان قدمت دارد و فقط آرمان گرایی تخیلی ! ولی یک بار نمی گوید امروز چه داریم و چه کار می کنیم. چه قدمی باید برداریم و چه کنیم . همه حسابی از شکوه آن دوران می گویند و هر کسی بگوید امروز که هستید توهین می کند!

همه هم یک رگ راسیسم دارند. یعنی از نظرشون عرب ها سوسمارخور هستند و اروپایی ها غارنشین و ژاپنی ها قاتل و سامورایی بی تمدن. اصلا 2500 سال پیش آن منطقه وجود خارجی نداشته! مهم این است که عرب سوسمار خور در دوبی ای که 50 سال از تاریخ کشور شدن اش نمی گذرد امروز از بالاترین تکنولوژی استفاده می کند و مردمش بهترین ماشین ها را سوار می شود و زیبا ترین زندگی را دارد. ژاپن بی تمدن امروز در حال تست کردن خودروهای پرنده است و از فضا صحبت می کند . اروپایی غار نشین و آمریکایی وحشی امروز همین وبلاگ و کامپیوتر را برای ما به ارمغان آوردند و ما جز خرافات و این غرور احمقانه چه خدمتی به بشریت کرده ایم؟

راننده تاکسی در حال توصیف تمدن کوروش بزرگ و آداب و ادب ایرانیست که ناگهان شیشه را پایین می کشد و فریاد می زند مرتیکه بیناموس!

درحالی که شیشه را بالا میدهد یک فحش کشدار میدهد و به ادامه بحث می پردازد و می گوید این بیناموس ها آبروی ایران را برده اند و ادب از ایران برده اند و این ها عرب های بیشرف هستند و ما فلان بودیم . نخواستم بگویم که برادر من وقتی از ادب و آداب با غرور و افتخار حرف میزنی که من هم این غرور را دارم و با تو موافقم پس این دم خروس فحش های کش دارت چیست؟

طوری دیده میشه که امروز اروپاییان کوروش داشتند و ما بادیه نشین بودیم! وقتش است که این غروری که کوروش توی سر ما فرو کرده (خودمان) بیرون کنیم و شروع کنیم تمدن دیگری بسازیم . مردم دیگری بسازیم و به سمت مثبت تغییر کنیم. روز به روز در حال پسرفت هستیم و مردم ایران ده سال پیش خیلی بهتر از مردم الان هستند و قطعا ده سال دیگر بدتر خواهند بود. کمی سعی کنیم این نمودار پیشرفت رو به بالا هدایت کنیم.

همه می اندازند گردن دیگران و می گویند با یک گل بهار نمیشه. ولی تو آریایی متمدن باش. تو سعی کن تغییر بدی و به انسانیت آدم ها رو دعوت کنی . همین غرور کاذب باعث بدبختی حامعه ما شده است! همین غرور کاذب!ش

فیسبوک ها

فیس بوک بود و پست هاش. پست هایی که واقعا به درد بخور بود. فیس بوک رسانه ای بود که می شد ازش اطلاعات رو شسته و رفته در آورد. تنها کافی بود درون آن عضو بشی و دوستان را دنبال کنی و صفحاتی که دوست داری اخبارشان را دریافت کنی را نیز دنبال کنی تا در نهایت با باز کردن "خانه" تمامی مطالبشان را یک جا داشته باشی. فیس بوک در روزهای اوج خود بود. مطالب کاملا شسته رفته و فعالیت دوستان که از افکارشان می نوشتند و با هم در تماس بودیم . قرارهایی می گذاشتیم و روی عکسهایشان نظر می گذاشتیم. دوستانی که خیلی وقت بود با آنها تماس نداشتیم رو پیدا می کردیم و تماس برقرار می کردیم .

در عین حال صفحات مورد علاقه را دنبال می کردیم تا جدید ترین اطلاعات و اخبار را دریافت کنیم . برخی از صفحه ها فارسی بودند و اخبار را خوب می رساندند. تا اینکه سال 88 شد و فیس بوک هم بعد از چند بار فیلتر شدن و باز شدن برای همیشه فیلتر شد . رسانه ای که میشد با آن به خبر رسانی مشغول شد . فیس بوک به لحاظ اطلاع رسانی فوق العاده بود. با اینکه امکانات امروز را نداشت ولی خیلی سایت قوی بود. همه درونش می نوشتند و مطالب با اشتراک گذاری بروز رسانی میشد . دوران افول فیس بوک فارسی در اصل آرام آرام از سال 89 و 90 شروع شد. کسانی که فکر کردند می توانند با صفحات مختلف به جمع آوری آمار بپردازند و بعد با تبلیغات پولی در بیاورند و به جیب بزنند . الحق و والانصاف هم خوب کار کردند. از صفحاتی چون پ ن پ بگیرین تا جوک های خیلی بی ادبی و مزخرف . تا اینکه برای جمع کردن آمار بیشتر صفحات به تولید محتوای زرد پرداختند و سلیقه مخاطب رو عوض کردند.

یکی از ایرادات بزرگ فیسبوک فیلتر بودنش بود و این عملا از عضویت خیلی از کاربران جلوگیری می کرد و جامعه آماری کمتری را به گردانندگان این صفحات میداد. به همین منظور گروهی سودجو تصمیم گرفتند که سایتی مشابه سایت فیس بوک بسازند. از آنجا که ساخت فیس بوک نیاز به دانش برنامه نویسی داشت آنها از راه میانبر استفاده کردند. یعنی رفتند و یک اسکریپت آماده به اسم شیرترانیکس را دانلود و روی سرور آپلود کردند و با تغییرات کوچکی که با سرچ کردن یاد گرفته بودند مشغول فعالیت شدند. از این فیسبوک ها خیلی زیاد تولید شد . یعنی هر کسی تنها کافی بود یک عدد هاست و دامین خریداری کنه و فیس بوک خودش رو بزنه. به عنوان شخصی که اولین فیسبوک جعلی رو درست کرد مسلما سود بیشتری کرده است چون خیلی از کاربرانی که به فیس بوک دسترسی نداشتند یا می توانستند بدون فیلتر شکن چیزی شبیه به فیس بوک را تجربه کنند بیشتر به این سایت روی آوردند. از آنجایی که یک نفر کافیست کاری کند و بقیه عین همان را انجام بدهند ناگهان اینترنت پر شد از سایت هایی با نام های مختلف که ترکیباتی از کلمه فیس و بوک تشکیل شده بود. شما از فیس فیس می توانید تصور کنید تا فیس اینا و فیسبوکی و فیس بوک 98 و 97 و96 و فیسپارس و پرشین فیس و فیسبوکفا و فیس فارسی و فیسبوکفارسی که نام ها با توجه به نام های سرویس های وبلاگ نویسی برایمان بسیار آشنا بود.

علت این امر این بود که همه می خواستند رئیس باشند . همه می خواستند بالاترین باشند . و این شد که فضای اینترنت پر شد از سایت های جعلی فیس بوک که داشت مخاطبین تازه وارد اینترنت را روز به روز به مسیر دیگری هدایت می کرد و سوق می داد.

شرایط بسیار عجیبی شده . هیچ کدام از این مدیرانی که این سایت  ها را راهبری می کنند هم متوجه نیستند برای شروع کاری اول باید سواد آن را داشت . نه چیز دیگری . همین وبس . 

بلاگفایی که دیگر دوست نیست!

وبسایت بلاگفا یکی از قدیمی ترین سرویس های وبلاگ فارسی بود که از سالهای حدودً ۸۳/۸۴ مشغول فعالیت بوده است و از نظر سرویس دهی تحت وبلاگ برای کاربران خود راحت ترین رابط کاربری را همواره به همراه داشته است . این سرویس وبلاگدهی فارسی میان اکثر مردم محبوب بوده است و حتی اگر شما بحثی را میان مردم انجام دهید خواهید فهمید که وبلاگ را معمولا با نام بلاگفا می شناسند. با این که سایت پرشین بلاگ اولین سرویس وبلاگدهی فارسی بوده است.
وبسایت بلاگفا مدت زیادی است که هواداران زیادی را برای خود جمع کرده و همواره از کمترین بروز رسانی ها نیز برخوردار بوده است . شاید امروزه کمترین سیستم های وبلاگدهی فارسی به این صورت باشند که فضایی برای آپلود قرار ندهند و یا امکانات بسیاری که در سیستم شان بوجود نیاورده باشند. اما متاسفانه بلاگفا با این آمار کاربران از کمترین امکانات و به روز رسانی ها برخوردار بوده است . درآمد بلاگفا از راه تبلیغات نیز یکی از علت هایی بوده که مدیریت بلاگفا باید به فکر ارتقای وضعیت فعلی خود باشد . آپدیت نبودن قالب های پیشفرض بدترین مساله ای است که از نظر بنده در بلاگفا به آن توجهی نشده است. با این وضعیت درآمد متاسفانه این سرویس مثلا بومی بدترین سرویس دهی را در سطح اینترنت کشور دارد.

به تازگی همانطور که خودتان نیز مشاهده کرده اید بلاگفا به مدت زیادی است که بسته شده است . خیلی از استادان دانشگاه در بلاگفا وبلاگهایی داشتند که متصل به دامنه بوده و الان متاسفانه مسدود شده است. سرویس بلاگفا یک سرویس بومی بوده که از سرور های خارجی بهره می برد! و متاسفانه دو ماه هست که این سرویس بسته شده است . مشکل بسته بودن بلاگفا نیست . مشکل این است که کاربران سطح اینترنت در ایران اصلا به خود احترام نمی گذارند . با باز شدن مجدد بلاگفا دوباره نه تنها آمار این سایت بالا می رود بلکه به فعالیت خود به راحتی ادامه می دهد . به نظر من کاربران باید این سرویس ها را تحریم کنند تا این سرویس ها بدانند در صورت بسته شدن به مدت دو ماه باید ضرر های هنگفتی را ببینند . در این صورت است که در ارایه خدمات خود دقت لازم را انجام می دهند .

خدانگهدار چهل دختر ..

چهلدختر منطقه بی آب و علفی بود که خدمت درون آن خیلی سخت بود . عموما پرسنل پایور ابلهی داشت. انسان های نافهم و گوساله ای بودند . فرمانده ای مغرور که کوچکترین احترامی برای سرباز قایل نبود و یک بدبختی بود که در نهایت بعد بازنشتگی می خواست در بنگاهی آبدارچی شود!

جایی که هنوز لوله کشی گاز نداشت،حمام نداشت،توالت درست نداشت و آدم کپک میزد. نمی شد لباسهایت را درست بشوری. خدمت خیلی سخت بود . نگهبانی های گاها هرشب و همیشه یک شب درمیان به خاطر تازه وارد بودن و پرسنل پایور بیشعور و نفهم که هرگز حرمت درجه را نگه نمی داشتند و یک سرباز صفر می توانست راحت یک گروهبان یک را تنبیه کند! شرایط مزخرف آب و هوایی و سرمایی که از سیصد تا پتوی پوشیده شده عبور می کرد با گرگ ها. آبی که بوی گه می داد و نمی شد آن را حتی خورد! منطقه ای محروم که صد سال پیش آمریکایی ها در آن پادگان ساخته و آن را رها کرده بودند! در وسط بیابان. شرایط فوق العاده سخت و طاقت فرسا برای همیشه تمام شد.

با انتقالی بنده موافقت شد و بنده توانستم از این شرایطی که حتی دوست ندارم یک پست هم در رابطه با آن بنویسم چون به حدی فاجعه بود جان سالم به در ببرم. سالم سالم هم نه. پیچ خوردگی پایی که تا آخر عمر با من خواهد بود سوغاتی این پادگان بود ولی برای همیشه خلاص شدم . برای همیشه از احشام خلاص شدم و به شهر خودم آمدم . سختی زیادی کشیدم که فقط در اینجا اشاره های کوتاهی کردم . ولی خدا رو شکر امضاهایم را جمع کردم و تازه رسیدم تهران و امروز آنقدر خوشحالم که اولین کارم این بود که بیایم و در وبلاگم این خبر خوش را بنویسم.

اسباب کشی هم داشتیم . یعنی داریم از خانه ای به خانه ی بزرگتر می رویم . قرار است روی سنگ بخوابم و بدنم حسابی کوفته بشود! چون حدود ساعت هشت رسیدم و کمی روی سنگ ها دراز کشیدم . چیزی که موقع آمدن ذهنم را مشغول کرد و خجالت کشیدم مسافری بود که زن و نوزاد در جلو نشسته بودند که همسر وی بودند . من را سوار کردند و در سید خندان پیاده کردند . من نیز کرایه دربست را دادم . چرا آدم باید انقدر تحت فشار باشه که حتی با خانواده هم مسافر کشی کنه اونم یک سرباز که از شرایط مزخرفی داره فرار می کنه!

یک نیمرو خوردم چون چیزی نبود و الان هم حسابی خسته تر هستم و باید بخوابم .. ولی خستگی خوبه .. نه خستگی بد! خیلی خوشحالم

در ادامه می توانید اطلاعات بیشتری را بخوانید

به تهرانم

تهرانم .. تهران عزیزم . امروز با تو خداحافظی می کنم . آری . خودت فهمیدی که چه قدر دوستت دارم . می دانم تو هم مثل من ناراحتی و داری اشک می ریزی چون می دانی که چه قدر ناراحتم . برای همین است که در سرمای زمستان اشکت تبدیل شده به دانه های ریز برف ...

تهرانم .. روزهایی که در کوچه ها و خیابانت قدم می زدم و قدر این راه ها را نمی دانستم .. تهرانم .. کاش آن روز ها هرگز تمام نمی شدن . کاش همیشه و همیشه و همیشه ادامه دار بودند . روزی که آمده بودم هوایت آفتابی و شاد بود و چند روز است که برفی و بارانی هستی .. دلم برای ترافیکت ، برای بام ات و برای همین دود ات تنگ می شود . تو با خاطرات من عزیز هستی . با چیزهایی که حس کردم و دیدم .

جدایی سخت است و باید از آغوشت جدا بشوم . جایی که درونش به دنیا آمده ام و زندگی کردم ..

گرگ های زیادی درون تو زندگی می کنند که در آینده قدرت خواهند گرفت و سر خواند برآورد و همه را تکه پاره می کنند . یا همه گرگ خواهند شد و یا دریده خواهند شد . امیدوارم روزی برسد که تو هم عاشق کسانی باشی که در آغوشت زندگی می کنند و امیدوارم روزی هم به تو عشق ببارد  . به این گرگ ها عشق ببارد ..

تهرانم خودت را به خودت می سپارم . مواظب خودت باش . مواظب آدم های خوب خودت باش در میان این گرگ ها . امیدوارم روزی نرسد که بازگردم و ببینم گرگ ها چیزی از تو نگذاشته اند . تهران من .. سرزمین من .. می دانم ناراضی هستی از گرگ ها و سخت است . ولی خودت را به خودت می سپارم . مواظب خودت باش .. لحظات آخر چه قدر درد ناک است .. تهرانم .. باز می گردم .. مواظب خودت باش .. 

چهل دختر ..

ساعت ۱۲ شب بلیط شاهرود رو گرفتم و راه افتادم . هیچ تصوری نداشتم . اتوبوس اول سمنان رو رد می کرد و بعد در ترمینال شاهرود پیاده می کرد. البته من بیشتر مسیر رو خواب بودم . اتوبوسم وی آی پی بود و صندلی جلو مانیتور داشت و یک هدفون. هدفون رو گذاشتم روی گوشم و شنیدم . یک موسیقی از نیکوس هاتزوپلوس بود که خیلی غمگین بود . صدا و سیما هم خیلی پخش کرده این موزیک رو . یه کم شنیدم دیدم می خوام بمیرم . رفتن به جایی که تصویری ازش نداشتم و دوری از آدم هایی که دوستشون دارم اذیتم می کرد و این آهنگ انگار یادم می نداخت .

زدم محسن چاووشی جوابم نکن . آلبوم پرچم سفید قطعا یک تکه آشغال بود . ولی این آهنگ رو میشد حسابش رو از بقیه آلبوم جدا کرد. من بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم .مدتی شنیدم شاید چند بار هم تکرار شد . دیدم باز داره حالم بد میشه . دوست دختری داری که دنبال شوهر کردن خودشه و اصلا براش تو و هیچی ات مهم نیست ..

دیدار

خانه مادر بزرگ رفته بودیم. خیلی ها گمان می کردند در کرمان نتوانم تحمل کنم و بعد از مرخصی دیگر بر نگردم. کرمان که تمام شد گفتند دیگر در کرمانشاه تحمل نمی کند و فرار می کند! ولی دیدیم کرمانشاه هم تمام شد و فرار نکردم . وقتی فکر می کنم که چه سختی هایی رو در کرمان تحمل کردم دیگه از اصطلاح سوسول استفاده نمی کنم . حسابی مرد شده بودم . سختی زیاد بهم فشار زیادی آورده بود و خیلی تعجب می کنم که چطور تونستم آن روزها رو تحمل کنم .

یک افسردگی عجیبی که در این پست اشاره کوچکی بهش کردم گرفتم . یعنی نقطه شروعش این بود. وقتی که وارد تهران شدم یک سری چیزهایی دست به دست هم دادند و درون من چیزی رو ایجاد کردند . حس می کنم پیشرفت کرده و بزرگتر شده . خیلی بزرگتر. 

فکر می کنم اصلا کلید افسردگی من در آن روز زده شد . همه چیز به هم خورد . مثل اینکه روز ۲ آذر کد ۵۳ و هوای ابری کد ۲۳ و کم بودن نور خانه کد ۹۳۲ و رنگ فرش کد ۲۳۶ و تن ماهی که در ناهار داشتیم کد ۰۴۵ و دیدن یک آدم در خانه کد ۲۳۵۶۳ و یک موسیقی کد ۰۵۳۴ و ... و مجموع این اتفاقات در کنار هم یک کد ۷۲۷۴۲۹۴۸۷۲۷۶۲۸۷ث۴۶۲۸۶۳۴۲۷۶ مثلا درست می کرد در ذهن من که کلید شروع افسردگی بود . آن احساس در من وارد شد و دیگر خارج نشد. شاید یک چیزی بود که وارد بدنم شد و خارج نشد. انگار هاتف قبل مرد و یک هاتف جدید متولد شد. هرچیزی هست آن روز اتفاق افتاد و در اصل افسردگی من انگار از اون روز شروع شد. یا مثلا موادش آماده بود آن روز ترکیب شد و یک بیگ بنگ درون من اتفاق افتاد. 

حضور من در کرمانشاه و باز دیدن یک سری شرایط هم باعث شد که به این افسردگی من چیزهایی اضافه بشه . فشارهای زیادی که دیدم و آدمی که هرگز دوستم نداشت هم فشار رو بیشتر و بیشتر کرد . امیدوارم بعد از خدمت درست بشه.

وقتی که در خانه مادربزرگ همه دیدند که من تیپ تکاور افتادم خیلی تعجب کردند . واقعا باریکلا به این شانس! سخت ترین خدمت رو من کردم در میان کل فامیل! سخت ترین! ولی باز زمزمه هایی بود که این فرار می کنه . نمی تونه دیگه تکاوری دووم بیاره و تحمل کنه . واقعا سخته . طاقت فرساست . نمی تونه . کار این نیست . 

پادگان انسان رو جری تر می کنه به لحاظ جنسی. من اصولا برام اصلا مهم نیست در اطرافم چه می گذره . معمولا برام عادیه و به آدمای توی شهر نگاه نمی کنم .ولی وقتی که توی پادگان دوماه پشت سر هم رنگ های زرد و قهوه ای و حدودا نارنجی و خاکی با کلی پسر کچل بدون یه درختی ببینی وقتی که از در پادگان بیرون می ایی انگار آزاد شدی . چشمت همه چیز رو دنبال می کنه . من یادم نمی آد که زیاد وقتی راه میرم به آدم ها نگاه کنم ولی همیشه بعد از در آمدن از پادگان به آدم ها نگاه می کنم و نگاه می کردم . به شهر نگاه می کنم و رنگ های جدید مثل سبز آبی قرمز طوسی و.. می بینم . ترکیبشون مثلا زرد کنار آبی و سبز می بینم ..

این حس رو هر کسی که توی بیابون خدمت کرده باشه بهتر می تونه بفهمه . نمی دونم چند تاتون خدمت کردین ولی قطعا باید با من موافق باشین. بعد از ۶ روز توی شهر بودن دوباره به حالت عادی برمیگردم و دیگه نگاه نمی کنم . ولی این تشنه نگاه کردن بعد از خروج از پادگان خیلی عجیبه . خیلی خیلی عجیبه.

به هرحال باز پیشبینی شد که نتونم توی چهل دختر دووم بیارم!

Designed By Erfan Powered by Bayan