هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

گ۲و هاتف

با گروه ۴۰۴ فاوا خداحافظی کردیم. آن حاج آقا خیلی گفت که فلانی بگذار نامه بزنم و اینجا نگهت دارم. تقسیماتت معلوم نیست کجا بیفته. ولی من قبول نکردم و گفتم خیر . از تهران درست میشه . ولی متاسفانه من نمی دانستم که باید در کلاسها شرکت کنم و امتحان بدم . مشغول تدریس زبان به حاج آقا بودم . تا اینکه فکر می کنم همین کلاس شرکت نکردن ها و نمره ندادن ها در نهایت کار خودش رو کرد.

حدس می زدم حتما تهران بیفتم. با افرادی هم صحبت کرده بودم .ولی امریه ها آمد . همه بچه های تهران افتاده بودند تهران. یکی ستاد کل افتاده بود. یکی گروه فاوا افتاده بود. یکی لشگرک افتاده بود و هر کسی جایی ولی در تهران. اما در امریه من چیزی نوشته شده بود که باز باورش را نمی کردم!

بدینوسیله گ۲و مخ فلانی به یگان تیپ ۲۵۸تکاور سرلشکر شهید مصطفی پژوهنده معرفی می شود. خواهشمند است ....

بله. اولش یک سردی درون من بود. حاجی به من امید داد . گفت شهر ماست . شاهروده . خیلی خوبه. افتادی شهر ما . ولی درونش یک ناراحتی خاصی داشت . نمی دونم علتش چی بود اون لحظه . خلاصه وسایل رو جمع کردم . با ماشین عقیدتی سیاسی من را به ترمینال رساندند و بازگشتند و من رهسپار تهران شدم. می تونم بگم دلم برای اون روز تنگ شده. خیلی خوب بود و تمام شد .

وقتی رسیدم تهران گفتم که کجا افتادم . بعد یک تخقیقات متوجه شدم که بله تیپ تکاوری هست و خدمت توش به مراتب بسیار سخته. در اصل بهش می گن چهل دختر. تیپ تکاور چهل دختر.

چیز زیادی ننوشته . ولی اسمش خیلی من رو می ترسونه . ولی حداقل چیزی که براش خوشحالم اینه که درجه ام شد گروهبان و دیگه سرباز نیستم.حداقل شاید به خاطر درجه بشه اونجا خدمت راحت تری کرد. نمی دونم..

۲۲بهمن و میان دوره

گروه  ۴۰۴ مخابرات کرمانشاه .

کرمانشاه هوای واقعا سردی داره. به حدی که آب توی لوله ها یخ میزد و ما باید منتظر میشدیم کمی ظهر بشه و هوا گرم تر بشه که بشه آب بیاد و ما بتوانیم ظرفهایمان را بشوییم .هوا به شدت سرد بود . این پادگان کوچک و نقلی بود و آموزشگاه دوره تخصصی کد بود . روز اولی که وارد شدیم خیلی فضای عجیبی داشت و امکاناتش خوب نبود. فقط یک تلفن دم در دژبانی داشت. یعنی برای یک تلفن زدن باید وضعیت کامل می کردی.

نمی شد با دمپایی بروی مثلا. پدر می گفت از بس از اون کرمان به دوس دخترت زرت و زرت زنگ زدی آخر انداختنت مخابرات و رسته ات شد جنگال(حنگ الکترونیک) . مخابرات چی شدی . خیلی دروس سختی بود. در مورد بی سیم های جنگی و بی سیم های روی خودرو و دستور کار ارتباطات و سیستم های مخابراتی و تلفن ها و.. . خیلی اطلاعات خوبی بود ولی و خوشحالم که این اطلاعات رو کسب کردم.

من انگلیسی بلد بودم . حاج آقای عقیدتی سیاسی هم داشت زبان یاد می گرفت. رفتم دفترش و گفت خب این متن رو ترحمه کن . یک متن خیلی سخت انگلیسی در حد تافل جلوی من گذاشت. من براش ترجمه کردم با اینکه چند کلمه اش رو بلد نبودم .  در نهایت یک کتاب Lets Go به من داد که بهش زبان یاد بدم . اتاق مجللی هم داشت. خودش بیشتر دوست داشت کامپیوتر یاد بگیره و من هم ویندوز XP و بهش تا جایی که تونستم یاد دادم.

وارد شدن به عقیدتی سیاسی همانا و کارهایی که در عمرم نکرده بودم کردن همانا. از مسجد داری و تدریس زبان بگیرین تا موذنی و مکبری و خواندن زیارت عاشورا. جام توی عقیدتی بد نبود . برای حفظش خیلی خیلی خیلی تلاش باید می کردم . با این صدا موذنی کردن خیلی باید اعتماد به نفس میداشتم ولی مجبور بودم و اذان هم گفتم ..

متاسفانه بوفه خیلی کوچکی داشت و عموما خرید هایمان را به بچه هایی که بیرون می رفتن می گفتیم بخرند و بیارند . اون زمان سریالی هم به اسم زمانه در حال پخش بود که طرفدار داشت. یعنی یادم هست که یک آسایشگاه جمع می شدن دور تلوزیون و این سریال رو نگاه می کردند. حمید گودرزی و پریناز ایزدیار بازی کرده بودند. محیط پادگان هیچ فرقی با زندان نداره . آدم از درون یک جعبه بیرون رو می بینه. من خیلی دلتنگ تهران بودم . توی مرخصی ها زیاد این طرف و آن طرف نمی رفتم . همیشه در خانه بودم . زیاد هم برای کسی مهم نبود

به هرحال بزودی باید بازگردم به همان جا و ادامه خدمت تا دوماه دورکد هم تمام بشود . این مدت هم می نویسم. می خواستم وبلاگ رو ببندم ولی نمی بندم. هر زمان آمدم در خدمتتون هستم. بهم ایمیل بدین اگر دوست داشتین توی مرخصی ها می خونم ایمیل هاتون رو.

۰۵ کرمان ( آنچه که شما باید بدانید)

در این مطلب قصد دارم در مورد ۰۵ کرمان بنویسم . عزیزانی که قرار هست اعزام شوند و در این مرکز آموزش دو ماه خودشون رو سپری کنند شاید این مطالب به دردشان بخوره. شاید هم نخوره . این رو برای این می نویسم چون خودم هیچ اطلاعاتی در مورد این پادگان نداشتم و هر چه جستجو کردم چیزی در اینترنت نبود . فکر نمی کنم در حد کلیات مشکل حفاظتی هم داشته باشه چون عموما در خبرگزاری ها نوشته شده از مرکز آموزش ها. من هم می نویسم شاید روزی به درد کسی خورد و مرا دعایی کرد.

پایان دوره!

بعد از حدود دوماه برای اولین بار رنگ تهران را دیدم . بعد از دو ماه شرایط خیلی سخت در کرمان افسرده آور . کرمانی که ناگهان هوای آن آفتابی بود و ناگهان با گذر ابری دمایش به منفی ۷ درجه می رسید . چیزی که در این پادگان مزخرف بود این بود که لباس مصوب داشت. یعنی مثلا از گردان دستور می آمد که لباس حصور در منطقه آموزش فرنچ عادیست . بعد با فرنچ بیرون می آمدی و حتی نباید کاپشن در دست می داشتی . ناگهان وسط هوای آفتابی برف می آمد . قشنگ انسان یخ میزد.

شرایط بسیار سختی بود . من متوجه شدم اوایل چون احتمال میان دوره بود زیاد سخت نگرفتن که نریم و بگیم. بعد از آمدن از مرخصی پوستمان را کندند و رویش نمک پاشیدن . دقیقا همانطوری که قبلا عرض کردم . یک چیزی هم از فرمانده حرام زاده و بی شرف خودمان بگویم که شما اوج رذالت و پستی این آدم رو ببینید که چطور به خاطر یک سری اراذل و اوباش ظلم در حق بقیه کرده است .

تاریخ شروع مرخصی ما از سه شنبه بعد از ساعت اداری بوده. یعنی از روز سه شنبه ما رو می توانستند رها کنند. ولی باید حتما پادگان سربازان را سوار اتوبوس می کرد و از رفتن شان مطمئن می شد که مسئولیتی داشته باشد . بعد کسانی که می توانستند با هواپیما بروند را اجازه نمی دادند و فقط می گفتند اتوبوس. و آن هم دیر گفتند! یعنی به ما صبح سه شنبه گفتند که مرخصی دارید و فرمانده گردان در حال امضا و مهر برگه هاست. فرمانده گردان برگه ها را به فرمانده حرامزاده ما تحویل داده بود ولی این تخم سگ نامبرده از تحویل این برگه ها خودداری نموده بود. روز سه شنبه در حالی که ما مرخصی داشتیم و بعد از ساعت اداری باید به خانه می رفتیم ما را نگه داشته و اذیت فرمودند ایشون . یعنی تایم مرخصی مشغول خدمت بودیم . حتی انقدر شرف و انسانیت نداشت که با خودش بگه حال که این ها مرخصی دارند یک امشب رو راحت بخوابند و فردا با در قابلمه بیدارشون نکنم! ولی اصلا

سه شنبه که رد شد. روز چهار شنبه قرار بود ما از صبح با اتوبوس ها حرکت کنیم ولی فرمانده باز مارا نگه داشت و گفت تایم مرخصی شما بعد از ساعت اداری است. بعد از ساعت اداری می توانید بروید سوار اتوبوس شوید. سوار شدن ۲۰۰ سرباز در اتوبوسهایی که نهایت ۳۰ نفر جا دارند میشود حدود ۷ اتوبوس به تهران!

ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا در نهایت فرمانده ابله در روز چهارشنبه ساعت ۵:۴۸ دقیقه سوار ماشین فرمودند. از پادگان تا تهران ۱۷ ساعت طول کشید . یعنی مسیر ۱۷ ساعته بود و فرمانده هم می دانست ولی باز برگه ها را دیر داد. ولی چیزی که اگر بگویم بیشتر عصبانی می شوید. تاریخ و ساعت حضور روز چهارشنبه صبح بود. ولی فرمانده نوشته بود صبح روز دوشنبه! یعنی دو روز ۴۸ ساعت زودتر!

با خودش حدس زده بود اینا لات و لوتن من هر تاریخی بزنم اینا یکی دو روز دیر میان میگن ننم مریض بود پنچر شد ماشین . پس من تاریخ حضور رو دوشنبه میزنم که اگر دیر هم اومدن به موقع حاضر بشن! که ایشون خود شیرینی پیش فرمانده کنه که از یگان من هیچ کس دیر نیامد و همه به موقع آمدند. حق سرباز رو اینطوری می خوره . 

سرهنگ و سروان و ستوان باید شعور داشته باشند. سرهنگی که شعور داره دو خورشید روی شونه اش داره ولی سرهنگی که شعور نداشته باشه بهش میگن خرهنگ روی شونه اش هم عقاب دو تا خوشگل انداخته! سروانی که شعور نداره خروان هست و کفتر دو تا رو شونه اش انداخته! فرقشون تو نوع پرنده است و متاسفانه فرمانده های ما گوساله ای بیش نبودن که عقاب و کبوتر بهشون درجه داده بودند. سرهنگی که می بینه سرباز تازه منطقه رو جارو زده ولی صبح زود در حالی که تخمه کوفت می فرمایند و می ندازند در زمینی که نظافت شده خرتنگ هم نیستند!

خیلی از نظامیان عزیزی که شاید این مطلب رو مطالعه کنند کاملا متوجه می شوند که بنده قصد توهین به درجه نداشته و خودشون بهتر می دانند که چه افرادی رو عرض کردم . کسی که تا آخر عمر بدبخته! آه و نفرین سرباز هم پشتش می آره .

روزهای سخت میدان تیر . کسی که پوکه را درون مقعدش فرو کرده بود که یادگاری ببره و بعد از چند بار گشتن و بلاخره پیدا شد یا زمانی که عمدا خود فرمانده پوکه را شیاف فرموده بودند و بعد از خیلی گشتن پوتین ها را در آورده و در بیابان خار و آشغال کرمان پابرهنه گشتیم که پوکه پیدا شد! روزهای موانع و روزهای خیلی سخت و سه روز اردوگاه و خوابیدن درون چیزی مثل قبر!

ولی دلم خوش بود که بوفه داریم .. شب ها (که یک بار نزدیک بود تیر بخورم و محاکمه بشم چون در زمان قرق در ساعت ۲ نصف شب مشغول صحبت با نفهم ترین آدم زندگیم بودم) می تونستم با کسی که فکر می کردم آدمه ولی نبود حرف بزنم و سوما ما می توانستیم از آب شیرین کن آب برداریم! آبی خیلی زلال!

دوران خیلی سخت آموزش تمام شد ... با تمام سختی هاش .. از چیزی که فکر می کردم خیلی بدتر بود ... بعد از حدود ۵ روز مرخصی باید خودم را به گروه ۴۰۴ مخ کرمانشاه معرفی نمایم .. آن هم در زمستان سرد!

در مطلب بعدی در مورد این پادگان برای افرادی می نویسم که اگر قرار بود اعزام به اینجا بشوند اطلاعاتی داشته باشند.

اولین مرخصی

به اولین مرخصی آمدم . کمی موهایم سیاه و بلند شده . سیاه شدم زیر آفتاب کرمان . زیر آفتاب مزخرف کرمان . هوا ابری بود و من صبح رسیدم. ماشینی گرفتم . هیچ کس نمی دانست که مرخصی دارم . نگفته بودم. تماس هم نگرفته بودم. دیدن ناگهانی من در خانه خیلی حس خوبی داشت برای اهل خانه . روزی که رسیدم هوای ابری و حال و هوای محرم و عاشورا تاسوعا توی تهران بود .

آن روز و آن هوای ابری و نور کم داخل خانه و دیدن یک سری آدم ها و یک موسیقی و انرژی ها همه چیز را دست به دست هم داد تا آن روز یک احساس خیلی خیلی خیلی عجیبی رو تجربه کنم. یک حس خیلی ناراحت کننده است در عین حال که نیست. اصلا نمی تونم توصیف کنم. ولی هست . خیلی بد و عجیب است در عین حال که خوب است . اصلا نمی تونم توصیفش کنم .

انگار یک چیزی درونم شکل گرفت یا یک چیزی درونم مرد. یک احساسی که انگار قراره مسیرم رو عوض کنه . یک نوع ناراحتی در قالب خوشحالی . یک حسی که شبیه به هیچی نیست ولی خیلی قویه . یک چیزی که نمی تونم بگمش.

تاخیر خوشحال کننده

تاریخ اعزام بنده ۱۸ آبان بود ولی روی برگه تاریخ خضور در محل اعزام ۱۹ آبان بود. یعنی اعزامی ۹۱/۰۸/۱۸ بودم ولی باید ۱۹ ام حضور پیدا می کردم . همین هم خوب بود. اسمی اعزامی ۱۸ بودی ولی یک روز دیرتر میرفتی. یک روزم به نظر من یک روزه. توی خدمت ساعت ها گاهی ارزشمند ترن! روز جمعه ساعت ۵ صبر پاشدیم با کلی ساک و چمدان در میدان سپاه در اداره نظام وظیفه که درش بسته بود . هر چه قدر در زدیم هیچ کس نبود. تا اینکه یک شخصی که نگهبان بود گفت اعزام فرداست . یعنی تاریخ ۲۰ ام که امروز باشه .

اصن یه حس عالی ای بهم دست داد . یک روز هم یک روز بود. یک روز دیر تر . یک روز یعنی ۲۴ ساعت دیرتر و ۲۴ ساعت به عبارتی از خدمتم گذشته در حالی که در خانه تشریف دارم.

 امروز صبح زود رفتیم به میدان سپاه باز با همان چمدان سنگین و یک لشگر آدم . رفتیم داخل . فضای خیلی افسرده آوری بود برای من . مثل اینکه خبری از تعطیلی نبود و وقتی که وارد محوطه شدیم و به خط شدیم دیگر این زندگی شروع شده بود و دیگر تعطیلی در کار نبود. زندگی جدید من رسما شروع شده بود . دیگه از راحتی خبری نبود . تنها جایی بود که دیگر خودم بودم . از آنجایی که پدر همیشه در تربیت ما کوشیده و همیشه زیاد در جامعه نبودیم برای من که همیشه اصطلاح مرغ خونه رو به کار می برن این یک قدم بسیار بزرگی بود . یک امتحان بسیار بزرگی برای من بود.

هوا نسبتا خنک بود و اول صبح بود. هوا نیمه روشن بود. وفتی که حرکت کردم به سمت میدان سپاه تاریک بود و وقتی رسیدم و بخط شدیم کمی هوا آبی تر شده بود. ما را به خط کردن. گفتن شهید علیرضا این ور . نیروی هوایی این ور . نیروی انتظامی این ور . همه جمع شدن و برگه سبزشون رو نشون دادن . با نشون دادن برگه سبز یک عدد فیش مانندی تحویل میدادن که روش نوشته بود مدیریت محترم ترمینال جنوب.خواهشمند است نامبرده را به بدبختی خودش راهنمایی فرمایید (تحویل پادگان ۰۵ کرمان واقع در سرآسیاب بلوار صیاد شیرازی مرکز آموزش شهید علیرضا اشرف گنجویی دهید ) تا برود و پوست نداشته اش کنده شود.

اولین بار بود که فقط خودم بودم . هم حس خوبی بود که فقط خودم هستم و هم حس ترس بدی بود . تا اینکه نشستیم روی زمین. به ما کاغذه رو دادند و عرض کردند که فردا ساعت ۵ بعد از ظهر در ترمینال جنوب تهران تشریف می برید و با نشان دادن این کاغذ رایگان سوار اتوبوس می شین و به سمت پادگان مورد نظر حرکت می نمایین. 

فردا دیگه حرکت اصلی و واقعی است . امریه ها داده شده و برگ سبزها و سفید ها هم دستمان هست و دیگر بازگشتی به خانه وجود ندارد. یعنی فردا ساعت 5 عصر می روم تا دو ماه دیگر . امیدوارم اتفاقات خوبی بیفته. امیدوارم خدمت من جزو بهترین دوران زندگی ام باشه .  ولی باز هم کمی خوشحالم که یک روز دیگر پیچیدم خدمت رو و فردا باید چهار بعد از ظهر از خانه برم.

دوستان عزیز شرمنده که مدتی به روز نمی کنم . به محض آمدن به خانه چیزهایی در مورد خدمت خواهم نوشت.

به خدا می سپارمتان . همه را

فردا .. روز رفتن و ۱ عدد کچل

روز رفتن فرا رسید . تاریخ اعزام هجدهم آبانماه هزار و سیصد و نود و یک رسید و فردا روز جمعه بنده باید به سمت میدان سپاه حرکت کنم و زندگی جدیدم رو آغاز کنم.

آری الان کچل تشریف دارم .. با موهایم خداحافظی کردم . حس عجیبی بود. سلمانی آشنا بود و همیشه پیش اون میرفتم و حسابی رفیق شده بودیم.خیلی رفیق شده بودیم . مهرداد پرسید چه مدلی بزنم؟

گفتم سربازی که هنگ کرد. گفت کچل؟ گفتم بله. گفت واقعا؟ گفتم بله! گفت با چهار بزنم یعنی؟ گفتم آقا بزن.

گفت به به مبارکه .  سرباز شدی رفت . سربازی دوران سختیه . من رفتم . با خودم گفتم مهرداد به این لاغری سربازی رفته و تموم کرده یعنی من انقدر جربزه ندارم که برم و تمومش کنم؟

گفت دوران خیلی خوبیه. میری سالم و سرحال برمیگردی . به خودت افتخار می کنی که چه سختی هایی رو تحمل کردی و حس خوبی بهت میده.خیلی مبارک باشه. تموم میشه و ۲۴ ماه یه چشم بهم زدنه بهت قول میدم . من ده سال پیش خدمتم تموم شده و یه چشم به هم زدن بود . میری و برمیگردی و به خودت افتخار می کنی . اگر نمی رفتی بدبخت بودی . اتابک سربازی نداشت و بدبخت بود(دوستش) . می دیدی شرایط رو . سربازی دید ات رو به زندگی عوض می کنه. ایشالا بری بیای . خیلی دوران خوبیه . خیلی درجه یکه . چون بالغ میشی توش. گرگ میشی . 

انرژی مثبت خوبی بود . شاید اولین کسی بود که جای نوحه خوندن حرف درست حسابی زد. پرسید کی میری . گفتم فردا. گفت فکر کردم چند روز دیگه .خوبه . موهات دیر تر درمیاد و دیرتر به سلمانی نیاز داری. من هم گفتم برای همین امروز آمدم موهایم را کوتاه کنم . بعد از سلمانی آمدم خانه و همه تعجب کردند و شوخی ها شروع شد. از آشخور گرفته تا کچل! برایم دعا کردند که فردا بروم به سربازی به سلامتی و برگردم . خیلی عجیب بود شرایط .

امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره .. به امید فردا ...

** بعد از نوشتن این پست دراز کشیدم و ساعت 10 و چهل دقیقه رو دیدم و بعد خوابم برد .. خیلی فکرم مشغول بود 

خرید ها

امروز به حسن آباد رفتیم حسابی برای سربازی خرید کردیم . شما از چهار دست زیرپیراهن بگیرین تا حتی قاشق و چنگال و بشقاب. یک چمدان بزرگ برای سربازی . برای سربازی عادی این همه هزینه شد . هر چه فکر می کنم می بینم کمه برای یک زندگی سخت دو ماهه . دو ماه بدون ارتباطات و سختی های مخصوص خودش . چه قدر سخت و طاقت فرسا . چه قدر اذیت کننده . 

هرگز فکر نمی کردم روزی دفترچه بفرستم و سربازی بروم . حتی باورش برای من ممکن نبود . فکر می کردم همیشه یک راه در رویی هست ولی نبود و من باید تا چند روز دیگر به پادگان شهید علیرضا تشریف می بردم . شرایط عجیبی بود . این خاطرات رو می نویسم شاید برای کسی که قرار هست روزی سربازی بره این ها رو بخونه و با خودش قضاوت کنه که آیا احساسات خودش هم همچین است؟

آیا خودش هم مثل من کرخ شده و شبیه به آدمی شده که داره به اعدام میره ولی براش مهم نیست و انگار اعدامی در کار نیست . حس عجیب و غریبه. باید با موهای عزیزم هم خداحافظی کنم و به مدت دو سال کچلی رو تحمل کنم و آفتابی که به پوست سرم می خوره . خیلی تصور شرایطی که قراره به وجود بیاد برام سخت و طاقت فرساست. ولی چه کنم که بلاخره خدمت رو باید رفت . اتفاقا نرفتن بهش شبیه به اعدامه تا رفتن بهش . اگر خدمت سربازی درست حسابی بود خیلی دوست داشتم برم ولی متاسفانه نیست . متاسفانه اذیت هایی که شنیده ام اصلا منطقی و انسانی نیست و گاها روانیه .

ولی چی در ایران درست و سرجاشه که سربازیش بخواد درست باشه .

کلی خرید کردم و حسابی سنگین بازگشتیم خانه و ایضا خسته . آخرین پیتزایی بود شاید که قبل از شروع دوران سربازی می خوردم . نوشتن این احساسات حتی اگر به کسی کمک هم نکنه شاید بعد ها که دارم اینها رو می خوانم به خودم افتخار کنم . شاید دارم بزرگنمایی می کنم و از خودم خجالت بکشم و شاید هنوز کلش رو ندیدم و بعد به خودم افتخار کنم . آینده هاتف اگر این پست رو می خونی دوست دارم بدونم بعد تمام شدن خدمتت چه حسی داری!

بدون اگر حست خیلی خوبه مدیون امروز من کرخ هستی که حتی نمی دونم آینده از چه قراره ..

طراحی وب : چالش ها و فرصت ها، بیم ها و امیدها

در این پست قصد دارم بررسی کنم که آیا طراحی وب رشته خوبی برای فعالیت است یا خیر؟ آیا صرفه اقتصادی دارد یا خیر؟ چالش هایش چیست و فرصت هایش به چه صورت است؟

در زمان های گذشته و در حدود ده تا پانزده سال پیش وب های فارسی به آن صورت عمومی نشده بودند . یعنی در اصل وبهای فارسی از سال 1381 آرام آرام شروع به قدرت گرفتن کردند و عمومیت پیدا کردند. ولی با توجه به جمعیت هنوز پتانسیل های بسیار بالایی داشت و خاطرم هست که مردم در سالهای 86 یا 87 از نوشتن می ترسیدند و می گفتند مگر من چه کسی هستم که سایت داشته باشم و یا وبلاگ داشته باشم . عموما وبلاگها به طراحان وب نیاز نداشتند چون قالب های سیستم وبلاگها بسیار زیبا و مناسب زمان خود بودند و مردم صرفا برایشان نوشتن مهم بود مگر ظاهر هم برایشان مهم میشد و آن وقت بود که طراح وب وارد می شد . و کار می کرد تا یک قالب برای بلاگفا بسازد.

در این پست اصلا به توسعه وب کاری نداریم و تنها طراحی ساده وب را مورد بررسی قرار می دهیم. اینکه واقعا طراحی وب به درد ما می خورد یا خیر. توسعه وب قطعا بحث گسترده تری دارد و می توان از این پست برای آن نیز به نوعی برداشت کرد. این تنها یک دید کلی به شرایط و وضعیت طراحان و توسعه دهندگان وب است .

در گذشته مردم علاقه به داشتن وبسایت نداشتند تا اینکه از سال 1388 با یک شیب بسیار زیاد به سمت پیشرفت حرکت کرد و تعداد سایت هایی که باز شد بسیار زیاد شد. بعد آرام آرام انجمن ها شروع به کار کردند و هر شخصی به داشتن سایت روی آورد . در این دوران طراحان وب دوران بهشت شان را سپری می کردند. طراح وب بسیار کم بود و هنوز خیلی ها به این فکر نیفتاده بودند که طراحی وب بازار کار آزادی دارد . برخی شروع به یادگیری این رشته کردند و شروع به کار . بازار بسیار زیاد شد تا حدی که اشباع شده بود. از طرفی مگر یک وبسایت چه میزان برای طراحی کار دارد. نهایت سالی یک بار بخواهد سایت را به لحاظ ساختاری یا ظاهری بروز کند! وگرنه مابقی تنها مطلب است و بس . پس وقتی بازار اشباع شد و یک سری کلاه بردار هم وارد قضیه شدند و از کم اطلاعی مشتریان نهایت سوء استفاده را کردند وضعیت بازار به هم ریخت.

به نظر من امروز به بحث طراحی وب دیگر نمی توان به چشم کسب درآمد فکر کرد. چون آن دوران به پایان رسیده است . علت هایی که امروزه اگر هنوز طراحی وب یاد نگرفته اید دیگر برایش وقت نگذارید را عرض می کنم.

1. حرفه ای تر های این رشته امروز درحال کار هستند و مشتریان خودشان را دارند. قطعا  مشتری کمتر به شمای تازه کار اعتماد می کند و کار می دهد. عموما وقتی یک مشتری به یک نفر سفارش کار داد تا ابد با همان طراح وب کار می کند.اکثر طراحان وب پشتیبانی از وب مورد نظر می کنند و نمی گذارند مشتری شان از دستشان بپرد. پس در این بازار با این میزان طراح وب دیگر نیاز به یادگیری این رشته نیست چون فرصت رقابت دیگر برابر نیست!

2. مردم هنوز فکر می کنند طراحی وب مانند خم رنگرزی هست. وقتی که سایت آماده شد با جمله مگر چه کار کرده ای سعی در پایین آوردن ارزش کاری شما دارند و یادشان می رود که شما بیمه ندارید و درآمد ثابت هم ندارید و گاها حتی 500 هزار تومان دستمزد برایشان بسیار زیاد به نظر می رسد. یعنی شما اگر یک سایت را طراحی و توسعه دهید و گرافیک و تمامی کارهای آن را نیز خودتان انجام دهید و تنها 500 هزار تومان بخواهید باز برایشان بسیار زیاد و گران دیده میشود با اینکه نمی دانند از این هزینه 200 هزار تومانش به هاست و دامنه هزینه شده است. از این جهت این رشته دارای نقطه ضعف شدید برای تجاری سازی است.

3. عموما شرکت های نوپا یا شرکت های بزرگ با شخص کار نمی کنند .اینها برای طراحی سایتشان با یک شرکت کامپیوتری قرارداد می بندند. مگر شما توسعه دهنده زبان خاصی باشید و بتوانید در شرکتی پروژه های زیادی انجام دهید که رسیدن به این پله تا ده سال طول می کشد!

4. امروزه اسکریپت های مدیریت محتوای قدرتمندی چون دروپال و جوملا و.. در بازار آمده اند که رسما کاربران را از داشتن یک طراح وب و توسعه دهنده وب بی نیاز می کند . خیلی از مشتریان تنها با نصب یک جوملا و خرید یک قالب یا استفاده از قالب پیشفرض وبسایت خود را راه اندازی می کنند و نیازی به طراح وب با هزینه بالا ندارند . از این نظر طراحی وب مورد ظلم قرار می گیرد.

5. سایت های زیادی وارد فاز آموزش رایگان شده اند . اگر وبلاگی دارید و دوست دارید قسمتی از کدهایش را ویرایش کنید تنها کافیست آن را در گوگل سرچ کنید . نیازی نیست ساعت ها وقت گذاشته و طراحی وب را یاد بگیرید. اگر عاشق طراحی وب هستید این کار را انجام دهید. اگر خیر وقتتان را برایی یادگیری چیزهای بهتر صرف کنید

6. در آینده سایت هایی پا به عرصه وجود خواهند گذاشت که شمارا رسما از کد نویسی بی نیاز می کند. یعنی این سایت ها به طور کامل ویزیویگ هسند. یعنی بدون دانش کد نویسی می توانید به وسیله این سایت ها به طور کامل یک سایت بسیار حرفه ای داشته باشید. صفحات آن را ویرایش کنید و خودتان با سلیقه خودتان ظاهر سایتتان را بچینید. پس نه شما دیگر نیازی به کد زدن خواهید داشت نه مشتریان شما . پس طراحی وب رسما از بحث تجاری می رسد به علاقه. یعنی ما علاقه مند هستیم که طراحی وب را یاد بگیریم یا خیر. چون این سایت ها همه کارها را اتوماتیک و به رایگان انجام می دهند! تنها کافیست از آنها یک عدد هاست خریداری کنید! با هزاران قالب متنوع در خدمت شما خواهند بود. هنوز چنین سایتی وجود خارجی ندارد ولی قطعا روزی در آینده وجود خواهد داشت برای کسانی که هیچ اطلاعاتی در مورد وبسایت داشتن ندارند و می توانند به راحتی از این سایت ها استفاده کنند.

7.سودجویانی هستند که بازار را از شما می دزدند. یعنی شما سالها وقتتان را برای یادگیری صرف کرده اید و آنها بدون دانش و تنها مبتنی بر سرچ مشتری را راضی  می کنند و مشتری نصف هزینه می کند . برای همین بازار دزدی یادگیری طراحی وب امروزه اصلا صرفه ندارد

امیدوارم با موارد بالا از طراحی وب دلسرد نباشید . اگر واقعا عاشق طراحی وب هستید آن را یاد بگیرید .. ولی اصلا به فکر تجارت نباشید :)

خاطره

از خانه مادربزرگ برگشتیم و باز همون آش و کاسه ای که در پست قبل عرض کردم . رفتیم و غذایی که مریضمان کرد . پسر عمه ی بزرگمان نشست و خاطرات سربازی گفتن برای ما . اینکه این میشه و اون میشه . نمی دونم چه قدرش درسته . شاید همش درست باشه شاید هم همش غلط باشه . ایشون از نوزده ماه 15 ماهش رو رفت و بعد دانشگاه قبول شد و لیسانس گرفت و بعد با مدرک لیسانس رفت چهارماه بعدی اش رو هم گذراند . خاطرات بیشتر از قسمت ۱۵ ماه بود نه ۴ ماه .

همه شروع کردن به چرت و پرت گفتن . دوست نداشتم در این میهمانی شلوغ حضور داشته باشم . دوست داشتم در آرامش خاطر به سربازی بروم و لحظات پایانی قبل از خدمت در خانه و کنار خانواده و در آرامش باشم . ولی خب نشد . نشد .

قرار هست این هفته به خرید بروم . خیلی سرم شلوغ میشه . هنوز نتونستم هماهنگ کنم و برای وبلاگ و سایت ام تصمیم بگیرم . به همین منظور فعلا دست نگه داشته ام.

خدا کند عاقبت را بخیر

Designed By Erfan Powered by Bayan