هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

افتخاری هستم

روزی در عروسی بودیم .

دور یک میز نشسته بودیم که آقایی آمد با همه دست داد و گفت سلام عرض می کنم . افتخاری هستم . خلاصه خوش و بش کردیم و رفت.

بعد از یک مدت کوتاه دوباره همون آقا امد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد. افتخاری هستم . باز هم تشریف برد .

مجددا بعد از یک مدت کوتاه دوباره همان آقا آمد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد . افتخاری هستم . خوش و بش و تشریف برد .

این اتفاق تا هفت بار تکرار شد تا اینکه یکی که سر میز ما بود عصبانی شد و بلند شد و گفت به ت..مم که افتخاری هستی برو گم شو دیگه ..

مردک مست . تا خرخره خورده هی میاد میگه افتخاری ام افتخاری ام خب چه کار کنم که افتخاری هستی ..

منم مردم از خنده ..

هنرمند

کار طراحی ام نصفه مانده بود و کمی عجله داشتم . مادر گفت که شام کدو داریم ولی ماست نداریم . لطف کن برو یه ماست بخر . 

با خودم گفتم فقط یک ماسته و سریع تموم میشه خریدش . حاضر شدم و تا گفتم مادر پول بده دیدم کارت را به همراه یک طومار تحویل بنده دادند ایشون.اغراق اگر کنم طومار هم نبود ولی به جز ماست شیر و پنیر و گردو هم می خواستند با چی پلت که توی شیر می ریزند . خلاصه کلام قبول کردیم و رفتیم به سمت مغازه سر کوچه تا خرید کنیم.

از سلام جعفرآقا ماست خدمتتون هست شما بگیر تا ایشون خم بشه یک دبه بزرگ ماست بذاره روی ویترین من فکر می کردم به خرید ها که دبه رو گذاشتند. من تا رفتم چی پلت و گردو بردارم دیدم یکی از هنرمندان کشورمون داخل مغازه است . اولش توجه نکردم کیه و راستش رو بخواین نشناختمش . برام هم مهم نبود .داشتم فکر می کردم که ایشون بدون هیچ رعایت ادبی وارد مغازه شدند و انگار نه انگار که من باید حساب کنم و اول من وارد اون مغازه شده بودم . مغازه هم کوچک بود . یک پاستیل خریدند و یک پنجاهی خورد کردند . این حرکت زننده اشون که وارد شدند و  حرف من رو قطع کردند یه کم برام سنگین اومد . شاید منتظر بود من اسمش رو فریاد بزنم و امضا بگیرم. دوربین هم همراهم نبود که عکس بگیرم مثلا. ولی اصلا برای من مهم نیست واقعا . به هیچ عنوان هم دوست ندارم این حرکت ها رو کنم . گرچه زیر سوال نمی برم ولی خودم دوست دارم برای خودم شخصیت قایل باشم .

خلاصه ایشون فکر کرده بودن کی هستند و وارد شدند و حرف من رو قطع کردند و خرید کردن و رفتنی گفتم چه آدم نفهمی!

چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون که در مسیر گفتم انگار نه انگار ما کار داریم سرش رو انداخت یک ذره ادب نداشت!

صد البته حق با من بود چون من مشغول خرید بودم و ایشون اگر شاید یک 15 ثانیه صبر می کردن یا حتی یک عذرخواهی می کردن که عجله دارن با کمال میل قبول می کردم ولی این حرکت بسیار زننده و زشت بود . چون که هنرمند هستند بقیه رو ندیدن یا حق شون رو گذشتن اصلا حرکت قشنگی نیست . متاسفانه ایشون این حرکت رو انجام دادن و سوپر مارکت گفت نشناختی کی بود؟

منم گفتم هر کسی بود من اینجا ایساده بودم و من هم ارزش انسانی ای دارم ...

هرچه قدر هم بعضی ها معروف باشند آدم نمی شند!

خودپرداز

امروز چهارم خرداد ماه سال 1391 بنده نشسته بودم در خانه و مشغول کار و خیلی سرم شلوغ بود که پدر گفت پسرم بلند شو برو از بانک سر کوچه مبلعی رو به حسابی انتقال بده. بنده هم از آن جایی که پدر است و احترامش واحب چشمی گفتم و رهسپار شدم. گفتم نهایت سه دقیقه طول می کشه.

رفتیم و دیدیم که وای خدای من چه صف ای ایستادن ! خلاصه ما هم رفتیم انتهای صف و گفتیم نهایت بشه 5 دقیقه. من از دوستم که پشت یاهو مسنجره ده دقیقه وقت گرفتم . هر کسی یک دقیقه هم کار داشته باشه و شش نفرم تو صف باشن نهایت شش دقیقه ای تموم میشه. ما ایستادیم یه آن دیدیم که 5 دقیقه گذشته و حتی یک نفر هم جلو نرفته بود. تا اینکه پرسیدم آقا جلو چه خبره . تا اینکه متوجه شدم یک خانمی یک لیست بلند بالا دستش هست و کارتشو کرده آن تو و داره برای هزار نفر پول انتقال میده ایشون . یک طوماری دستشون بود خدا شاهده یک متر و می خواند و یک نفری توی دستگاه که سرعت تایپش سریع تر بود تایپ می کرد و پول ها رو انتقال می داد. من یکم اعتراض کردم که ای بابا خودپرداز که جای این کارها نیست آخه .

خانم ها و آقایانی که این پست را مطالعه می کنید . جان عزیزتان شاید ملت کار داشته باشند . لطفا اگر کار طوماری دارید ساعت 11 شب به بعد به بانک ببرید که خودپرداز حسابی خلوت هست و راحت می تونید کار خودتون رو انجام بدین. اون دستگاه نهایتا برای دو تا انتقال وجه تعبیه شده و ملت بدبخت کار دارن.

یه آقایی هم کنار بنده ایستاده بود خیلی بوی بدی میداد . فکر می کنم ایشون زمانی که ختنه شده بودن آب به پوستشون خورده بود. عزیزانی که آنارشیسم هستید و کلا حمام رو توطئه نظام سرمایه داری می دونین و راه میکروبیسم و هپلیسم رو پیشه گرفتین جان مادرتون رحم کنید به مردم . بینیم می سوخت تا سه روز! گفتم این رو ثبت کنم اینجا به عنوان پست سومم

عشق ما جاودانه است

هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها هنوز پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، من را تنها مگذار که سرنوشت من تویی..

بهار عربی

یک نفر می گفت کاش ایرانی ها هم به اندازه نصف این عربایی که خود آریاییمون دوزار قبولشون نداریم غیرت ( معادل زشت کلمه جربزه که با حرف خ شروع میشود و فقط در آقایان یافت می شود ) داشتن!

نگاه کن چطور شروع شد و چطور داره پیش میره . ریختن بیرون و توی سه شعار و سه حرکت کاری رو که می خواستن انجام دادن ..

جوونای ما اون خه هه رو ندارن!

چهارتا سوسول 88 ریختن بیرون نفهمیدن چی شد !

نمی دونم این پیرمرد ها گندی که به قول خودشون در گذشته زدن رو می خوان از خرخره ما جوان ها بکشن بیرون! امروز اصلا حوصله مهمونداری رو ندارم به هیچ عنوان ولی خب پونه ایه که جلو در هر خونه ای سبز میشه دیگه ..

فقر

فقر یعنی فقدان و نداشتن یک چیزی ، اما آن چیز پول نیست، غذا نیست، لباس نیست.

برخی می گویند می توان حتی فقر رو اندازه گرفت ولی من می گویم فقر را می توان اندازه هم گرفت. فقر می تواند اندازه گرفته شود،پیدا شود و دیده شود .

فقز یعنی اندازه دقیق میزان خاک نشسته شده بر کتاب های به فروش نرفته  یک کتابفروش

فقر اندازه کتابها و روزنامه ها و مجلاتی است که ریخته می شود درون دستگاه بازیافت کاغذ

فقر مکان هشت هزار ساله ایست که سربازی روی آن نوشته : نبود 3 روز دیگه موتور ! پرچم دارگوزاباد بالاس!

فقر آن یک کیسه زباله آشغالیست که از ماشین ها در جاده ها ریخته و حاشیه جاده ها را کرده زباله دونی!

فقر موتوریست که در پیاده رو ویراژ می دهد و اگر نروی کنار از روی سرت هم رد می شود!

فقط فحش مادریست که در پارک ها عربده کشیده می شود

فقر کیسه زباله ایست که از پنجره طبقه پنجم به سمت کوچه پرتاب می شود!

فقر نیرویی است که از نفر پشت سری در صف به تو وارد می شود

فقر لگد یا ضربه ایست که به دوستت می زنی تا بیفتد. یا افتاده و میزنی تا بیشتر بیفتد!

فقر ماشینی است که با سرعت 100 کیلومتر برساعت از خط عابر پیاده بدون نگاه کردن رد می شود

فقر فحشیست که رانندگان تاکسی سرشان را بیرون آورده و فریادش می زنن

فقر پوست میوه ایست که دقیقا کنار سطل زباله پارک افتاده

فقر نگاه کردن به تلفن دیگران است وقتی با آن کار می کنند

فقر دانلود غیر قانونی آلبوم های موسیقی یا محتوای دارای مالکیت معنوی از روی اینترنت است.

فقر خلاف های راهنمایی رانندگی است که پلیس سر خیابان هایشان نیست!

فقر این فحش هاییست که درون کامنت های وبلاگها به هم می دهیم .

فقر دندان خرابی است در دهان راننده ماشین 200 میلیون تومانی 

آری .. حساب کنیم .. خیلی هامان فقیریم!

پیرمرد کفاش

از خانه تا کلاسم با پای پیاده مسیر نیم ساعته ای بود . از دو راه می شد به کلاس رسید . یکی مسیر خیابان اصلی بود و دومی مسیر کوچه پس کوچه ها. عموما صبح ها از مسیر کوچه می رفتم و ظهرها که کلاسم تمام میشد از مسیر خیابان اصلی باز می گشتم. پس صبح ها او را نمی دیدم . ولی چون بعد از ظهر ها از مسیر خیابان اصلی می رفتم همیشه او را می دیدم . هر روز .

اسمش را نمی دانم . مرد مسنی بود که حدودا در ابتدای همین خیابان اصلی می نشست . یک صندلی پلاستیکی داشت که روی آن می نشست و یک چرخ داشت که داخلش واکس و بند کفش و فرچه و لوازم مخصوص تعمیرات کفش را داشت . سن اش بالا بود و لاغر بود . لب های شتری ای داشت و همیشه یک گوشه می نشست . عموما عصبانی می زد و از نگاهش حس منفی بیرون میزد. در عین حال که معلوم بود وضعیت مالی درستی نداره . همیشه یک لباس را می پوشید و عموما چرک بود. یعنی به تعداد کم در هفته و شاید ماه حمام می رفت . از ظواهرش آدم بدبختی می زد و همیشه کنار یک کالای خواب که سر همان خیابان بود می نشست . به قیافه اش می خورد تنها و بی کس و کار باشد و فقیر .

هر روز که از مسیر خیابان اصلی به خانه می آمدم او را می دیدم . یعنی شش روز از هفت روز آنجا می نشست. انگار جز آنجا نشستن کار دیگری نداشت . عموما به آدم ها زل می زد . من هم همیشه از مقابلش رد می شدم . برایم مهم نبود . حسی در دلم می گفت که یک پولی به این انسان بده ولی یک حس دیگر همیشه مانع می شد و قالب هم بود . به شخصه آدمی هستم که کمک می کنم به افراد ولی نمی دانم چرا حس من برای کمک کردن به این آدم خوب نبود . در عین اینکه حس وظیفه درونی داشتم که یک کمکی باید به او بکنم و وقتی هر روز از مقابل او رد می شوم و بدون توجه به او گذر می کنم برای من یک حس درونی به وجود آورده بود که وظیفه دارم که به او کمکی کنم . ولی خب راه نمی داد. هیچ جوره نمی شد . هم حسی مانع از انجام این کار می شد و هم چیزی نیاز نداشتم که ازش بخرم .

جدای از اینکه کمکی بهش نمی کردم هر زمان که از مقابل اش رد می شدم نمی دیدمش. سعی می کردم که نبینمش و خودم را به ندیدن بزنم . انگار حواسم نبوده و ندیدمش . در صورتی که من هر روز از آن خیابان رد می شدم و به نوعی غیر مستقیم ما برای هم شناس و آشنا بودیم . اما سعی می کردم او را نبینم . سعی می کردم رد شوم و چیزی به او نگویم . گمان می کردم انسان بدبختی است . کسی او را نمی بیند . چون ترکیب محصولات چرخ اش تغییر نمی کرد . همیشه همان چیز ها بود که بود. انگار همه مثل من بودند . کسی دوست نداشت نگاهی به او بکند . همه دوست داشتند که ندیده از او گذر کنند و می کردند .

فکر نمی کنم که بازار خوبی هم داشت . در همان خیابان کمی جلوتر یک پسر جوان واکسی بود که کنار خشک شویی می ایستاد و واکس می زد. تعمیرات کفش رو هم انجام میداد. تنها کافی بود کفش را به او بدهی تا ببرد و تعمیر کند و برایت بیاورد. رسید هم میداد. امضا می کرد و تحویل می داد و کفش را می برد و تعمیر می کرد و باز می گرداند. روزهایی که کار داشت هم به خشکشویی می سپرد که کفش را تحویل بدهد و رسید را تحویل بگیرد. از طرفی بعد از مدتی به خشک شویی کمک می کرد و به نوعی سهام دار هم شد و آنجا کار هم می کرد . شاید حقوقی هم از خشک شویی در می آورد . در مقایسه با این پسر جوان پیرمرد شانسی نداشت . گرچه آن پسر تقریبا در وسط این خیابان بلند بود و پیر مرد در ابتدای این خیابان بلند و فاصله زیادی هم داشتند. ولی انگار کسی با پیرمرد کاری نداشت . 

حس می کردم که هیچ کس او را نمی شناسد . همینجوری نشسته است . برای خودش . یعنی برای هیچ کس هم مهم نبود . خیابان طوری بود که عموما همه رهگذر بودند و شاید پیرمرد افرادی مثل من رو زیاد و هر روز می دید که آنجا مدرسه ای داریم یا منزلمان ان نزدیکی است و شاید او را بشناسیم . روزها به همین شرایط می گذشتند . تحت هر شرایطی پیرمرد حاضر بود و به مردم با یک نگاه مخصوصی که داشت زل می زد . حال و حوصله هم نداشت و کاملا معلوم هم بود .

یک روز که از خیابان اصلی پایین می آمدم دیدم که نیست . برام جالب بود . چون من بیشتر از یک سال و خورده ای بود که او را همیشه در همان مکان دیده بودم .برای من خیلی جالب بود که نیست . اولین بار بود که می دیدم غیبت دارد و نیست . گفتم شاید مریض شده و سرمایی خورده و شاید حتما شب قبلش عروسی دعوت بوده و امروز حال و حوصله کاسبی کسادش را نداشته و در خانه نشسته است .

فردا هم که از مسیر بازمی گشتم دیدم نیست . برایم باز عجیب تر آمد . نبود . برای روز دوم هم غیبت داشت. با خودم گفتم شاید صبح آمده و دیده مشتری نیست زودتر رفته . چند روزی نگاه کردم و خبری نبود . تا اینکه یک روز تصادفی هنگامی که از سر خیابان می آمدم دیدم یک صندلی پلاستیکی گذاشته شده و یک خرما روی صندلی و بالای خرما روی دیوار تصویر همان پیرمرد گذاشته شده با یک روبان مشکی . برایم ناراحت کننده بود . اون پیرمرد مرده بود . در عین اینکه هم دیگر را می شناختیم نمی شناختیم . من همیشه از جلوی او گذشته بودم و هرگز هیچ کمکی به او نکرده بودم . این اتفاق خیلی اذیتم می کرد و آزارم میداد. هرگز از او هیچ چیزی نخریده بودم . با خود گفتم حالا چه کسی او را می شناسه. دیدن یک خرما و یک تصویر در آنجا من را متوجه کرد که پیرمرد همچین بی کس و کار هم نبوده و کسانی را داشته که این حرکت را برایش کنند .

بعد از مدتی دیدم بحثش زیادی مطرح هست . توی کلاس پرسیدم دیدم همه او را دیده اند . از سوپرمارکت و خشک شویی پرسیدم دیدم آنها هم وی را می شناسند. انگار همه در عین اینکه او را نمی شناختند می شناختند . همه می دانستند یک مردی سر خیابان می نشیند و کفاشی می کند و کفش تعمیر می کند و واکس می زند . در عین این که هیچ کس او را نمی شناخت و ناشناس ترین آدم میان مردم بود . همه او را دیده بودند در عین اینکه هیچ کس او را ندیده بود . معروف ترین ناشناس آن منطقه بود . برای من خیلی جالب بود که حتی خانواده من هم او را می شناختند. می دانستند که کنار کالای خواب می نشیند . 

بعد از مدتی یک آقای مسن دیگری به جای او با چرخش آمد و شروع به کار کرد . انگار آنجا یک واحد کسب است . به جای او نشسته بود و مشغول کسب بود . شاید کفش تعمیر می کرد یا واکس می زد. ولی به اندازه او با نظم نبود . من چند بار دیدم که غیبت داشت . مثل فرد قبلی هر روز نبود . چند باری که رد می شدم دیدم که تعدادی از افراد در حال صحبت کردن با پیرمرد جدید هستند و پرس جو می کنند که آن آقای قبلی چرا فوت کرده و چی شده . خیلی جالب بود که هیچ کس حتی اسمش را نمی دانست . حتی من که در حال نوشتن این پست هستم هم اسمش را نه دانستم و نه هرگز فهمیدم .

کسی که در عین معروف بودن ناشناس بود . تنها چیزی که برای من جالب بود مقاومت من برای کمک نکردن به این انسان بود . به همین انسان ناشناس و همیشه فکر می کنم که شاید همه همین حس مشابه من را تجربه کرده باشد . در عین اینکه دوست داشتند به او کمک کنند ولی کمکی نکرده اند ..

زنگ ورزش

مدرسه ما حیاط بسیار کوچکی داره و من نمی دونم چطور صد دانش آموز توی شکم هم می لولن! مثلا غیر انتفاعیه ولی یک حسینیه جمع و جوری هست برای خودش . زنگ های ورزش مینی بوس می گیرن همه رو جمع می کنن تو مینی بوس می برن ورزشگاه و سپس برمی گردانند.

فضای تهران یک کم ملتهب شده و اعتراضات خیلی زیاد شده . هفته پیش که داشتیم بر می گشتیم از مینی بوس پیاده شدیم و به سمت مدرسه در حرکت بودیم که یک جوجه بسیجی که من نمی دونم کدوم ابلهی به این گوساله چنین ابزار آلاتی رو داده بود عربده کشی رو شروع کرد . کنار مدرسه ما هم یک مدرسه تروریست پرور هست که اسمش رو نمی گم ولی از روش پرچم های طالبان و حزب الله و این جور چیزها آویزون هست. عربده کشی رو شروع کرد و من گفتم آقا برو . دنبال شر نگرد. فکر کرده بود اینجام جمع شدن دارن اعتراض می کنند. یکی از بچه ها هم لباسش سبز بود. آقا چونان که به گاو اون پارچه قرمز رو نشون میدی انگار به این پسر هم نشون دادی. عربده می کشید که متفرق شو و چند نفر رو هل داد. بچه ها بهشون کمی بر خورد از این حرکت و یکی از صوت صدا کردن و هو کردن گوسفند استفاده کرد.

پسر بیسیم زد به پایگاهشون و به عربده کشی ادامه داد. من گفتم بچه ها بیایین . ایشون می خواد برای بالا دستی اش کاسه لیسی کنه و خیر سرش امتیاز بگیره اینچا قلاده پاره کرده. چیزی بهش نگین بذارین به هدفش نره. اصولا وقتی جمعیت زیاد باشه و همه خب با هم حرف بزنن صدا به وجود میاد . بی سیم زد اینجا شورش شده و قلاده پاره کرد و داد زد خفه شو و نیمه درگیری پیش اومد. می خواستم که بدون اینکه اتفاقی بیفته فیصله داده بشه. تفکرات بچه ها هم مخالف اون پشمک شپشی بود تا اینکه از فلاده پاره کردن و پاچه گرفتن گذشت و برای چهارتا بچه مدرسه ای گاز اشک آور ول داد ایشون .

شیطونه می گفت به بچه ها بگم بریزن اونقدر بزننش که بفهمه مسجد جای اون کارها نیست ولی گفتم شر میشه . فضای کشور هم ملتهب هست بهتره بهانه به دست این جماعت حیوان صفت ندیم . بچه ها فرار کردن ولی سه نفر رو متاسفانه گاز گرفت .بقیه در حد سوزش خیلی کم چشم بودند ولی سه نفر یک کم بیشتر در معرضش قرار گرفته بودند. خلاصه وارد مدرسه شدیم و درمان ایشون رو شروع کردیم . چیزی که خیلی من رو عصبانی کرد این بود که چرا یک سری انسان های نفهم به یک سری انسان های نفهم تر از خودشون چیزهایی مثل گاز اشک آور می دهند . خیلی وقت ها در همین اعتراضات دست کسانی که تجربه و آموزشی ندارند باتوم می دهند. خیلی ها گمان می کنند باتوم جسم کاملا عادی است و فقط به درد دور کردن می خوره و خطر زیادی نداره اما جنس باتوم از پلاستیک فشرده شده است . و این فشردگی به حدی است که باتوم را مثل آهن سفت کرده است!

راحت چنین سلاحی را به دست آدم های ناتجربه و با عقده های درونی می دهند و نمی دانند با همین باتوم می شود آدم کشت! یک قسمت میزان نیرویی هست که هنگام صربه زدن اتفاق می افتد و قسمتی هم میزان سفتی آن باتوم است که خود به اندازه خود خطرناک است . یک سری مریض و بیمار که هیچ اطلاعاتی هم در مورد این ابزار ندارند به خیابان می آیند . اگر همین جوجه بسیجی باتوم خودش را در می آورد و در سر کسی می زد که پاسخگو بود؟

باتوم به راحتی استخوان را خرد می کند و خدا نکند که فرد آموزش ندیده باشد. در خیلی از ویدیوها دیدم که همین انسان نماها باتوم را به قفسه سینه و ستون فقرات می زنند! آن هم با قسمت ضخیم آن . آدم واقعا نمی تونه فکر کنه حتی که چرا چنین چیزی هست.

اصغر سی دی

امروز محله ای بیچاره شد . بله اصغر سی دی امروز دستگیر شد و محله ای تعطیل و فلج شد .

اصغر سی دی شخص حدودا  40 تا 50 ساله ای بود که یک پیکان داشت و در خیابان اصلی پارک می کرد. پیکان همیشه پوشش او بود که اگر ماشین شهرداری یا پلیس از آنجا رد شود آن را نبیند . شایعه شده بود که برخی از این دست فروش ها یه پولی به این مامور ها میدن تا راحت بتونن دست فروشی شون رو کنند ولی ظاهرا یا اصغر سی دی دوست نداشت باهاشون کنار بیاد یا مامورین محترم نیروی انتظامی اهل این حرفا نبودن. به هر حال همیشه وقتی که می خواستیم ازش سی دی فیلم جدید بخریم نباید می ایستادیم . خودش که توی جوب می رفت و هر وقت می خواستی بساطش را نگاه کنی باید می نشستی !

به صورتی که انگار در مستراح نشسته ای . نمی شد ایستاده به محتویاتی که داشت نگاه کرد چون ممکن بود مامور هنگام رد شدن مشکوک شود که چرا چهار نفر کنار هم جمع شده اند و دارند جوب را نگاه می کنند . قطعا که جوب منظره قشنگی نیست . حتما اصغر سی دی آنجا کمین کرده است . اصغر سی دی اسم مستعارش بود . اسم واقعیش هم اصغر بود ولی نام مستعار خودش رو ملت گذاشته بودن اصغر سی دی .

اصغر سی دی وظیفه خطیری داشت . ایشون مسئولیت بزرگ پخش جدید ترین آثار هالیودی و اروپایی رو به همراه زیرنویس فارسی رو به هموطنان آن منطقه داشت و اصلا منطقه برای ایشون بود. چون کارش تمیز بود و سی دی هاش خیلی کم اتفاق می افتاد که گیر کنند مشتری زیادی داشت . سی دی رایت می کرد و جدید ترین فیلم ها رو داخلشون می ریخت و با زیر نویس می فروخت و در اصل تفریح یک منطقه بزرگی را تامین می کرد به شخصه. یعنی وجود اصغر سی دی نشاط اون منطقه را حسابی بالا برده بود چون فیلم ها رو خوب دست ملت می رسوند .

تا اینکه امروز اصغر سی دی به همت مامورین نیروی انتظامی محل دستگیر شد و کلیه فیلم های غیر مجازش توقیف شد ولی این برای یک محله خبر خوبی نبود . برای گروهی قرار بود لاست رو بزنه . برای گروهی قرار بود قسمت جدید فرار از زندان بیاره و اسپایدرمن 3 . کلا ملت فلج شدن و تفریحات ملت فعلا تعطیل شد چون اصغر سی دی وجود نداره که فیلم داغ داغ دستشون برسونه . جالب اینجا بود که خودش همه فیلم ها رو دیده بود .

یکی از بچه ها می گفت اصغر فرار از زندان رو دیده . قطعا اون تو نمی مونه . خودش تجربه داره می اد بیرون از اونجا ..

ولی ظاهرا این کاره نبود چون الان یک سه هفته ای هست که پیداش نیست!

۱ ۲ ۳ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
Designed By Erfan Powered by Bayan