هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

خدانگهدار چهل دختر ..

چهلدختر منطقه بی آب و علفی بود که خدمت درون آن خیلی سخت بود . عموما پرسنل پایور ابلهی داشت. انسان های نافهم و گوساله ای بودند . فرمانده ای مغرور که کوچکترین احترامی برای سرباز قایل نبود و یک بدبختی بود که در نهایت بعد بازنشتگی می خواست در بنگاهی آبدارچی شود!

جایی که هنوز لوله کشی گاز نداشت،حمام نداشت،توالت درست نداشت و آدم کپک میزد. نمی شد لباسهایت را درست بشوری. خدمت خیلی سخت بود . نگهبانی های گاها هرشب و همیشه یک شب درمیان به خاطر تازه وارد بودن و پرسنل پایور بیشعور و نفهم که هرگز حرمت درجه را نگه نمی داشتند و یک سرباز صفر می توانست راحت یک گروهبان یک را تنبیه کند! شرایط مزخرف آب و هوایی و سرمایی که از سیصد تا پتوی پوشیده شده عبور می کرد با گرگ ها. آبی که بوی گه می داد و نمی شد آن را حتی خورد! منطقه ای محروم که صد سال پیش آمریکایی ها در آن پادگان ساخته و آن را رها کرده بودند! در وسط بیابان. شرایط فوق العاده سخت و طاقت فرسا برای همیشه تمام شد.

با انتقالی بنده موافقت شد و بنده توانستم از این شرایطی که حتی دوست ندارم یک پست هم در رابطه با آن بنویسم چون به حدی فاجعه بود جان سالم به در ببرم. سالم سالم هم نه. پیچ خوردگی پایی که تا آخر عمر با من خواهد بود سوغاتی این پادگان بود ولی برای همیشه خلاص شدم . برای همیشه از احشام خلاص شدم و به شهر خودم آمدم . سختی زیادی کشیدم که فقط در اینجا اشاره های کوتاهی کردم . ولی خدا رو شکر امضاهایم را جمع کردم و تازه رسیدم تهران و امروز آنقدر خوشحالم که اولین کارم این بود که بیایم و در وبلاگم این خبر خوش را بنویسم.

اسباب کشی هم داشتیم . یعنی داریم از خانه ای به خانه ی بزرگتر می رویم . قرار است روی سنگ بخوابم و بدنم حسابی کوفته بشود! چون حدود ساعت هشت رسیدم و کمی روی سنگ ها دراز کشیدم . چیزی که موقع آمدن ذهنم را مشغول کرد و خجالت کشیدم مسافری بود که زن و نوزاد در جلو نشسته بودند که همسر وی بودند . من را سوار کردند و در سید خندان پیاده کردند . من نیز کرایه دربست را دادم . چرا آدم باید انقدر تحت فشار باشه که حتی با خانواده هم مسافر کشی کنه اونم یک سرباز که از شرایط مزخرفی داره فرار می کنه!

یک نیمرو خوردم چون چیزی نبود و الان هم حسابی خسته تر هستم و باید بخوابم .. ولی خستگی خوبه .. نه خستگی بد! خیلی خوشحالم

در ادامه می توانید اطلاعات بیشتری را بخوانید

به تهرانم

تهرانم .. تهران عزیزم . امروز با تو خداحافظی می کنم . آری . خودت فهمیدی که چه قدر دوستت دارم . می دانم تو هم مثل من ناراحتی و داری اشک می ریزی چون می دانی که چه قدر ناراحتم . برای همین است که در سرمای زمستان اشکت تبدیل شده به دانه های ریز برف ...

تهرانم .. روزهایی که در کوچه ها و خیابانت قدم می زدم و قدر این راه ها را نمی دانستم .. تهرانم .. کاش آن روز ها هرگز تمام نمی شدن . کاش همیشه و همیشه و همیشه ادامه دار بودند . روزی که آمده بودم هوایت آفتابی و شاد بود و چند روز است که برفی و بارانی هستی .. دلم برای ترافیکت ، برای بام ات و برای همین دود ات تنگ می شود . تو با خاطرات من عزیز هستی . با چیزهایی که حس کردم و دیدم .

جدایی سخت است و باید از آغوشت جدا بشوم . جایی که درونش به دنیا آمده ام و زندگی کردم ..

گرگ های زیادی درون تو زندگی می کنند که در آینده قدرت خواهند گرفت و سر خواند برآورد و همه را تکه پاره می کنند . یا همه گرگ خواهند شد و یا دریده خواهند شد . امیدوارم روزی برسد که تو هم عاشق کسانی باشی که در آغوشت زندگی می کنند و امیدوارم روزی هم به تو عشق ببارد  . به این گرگ ها عشق ببارد ..

تهرانم خودت را به خودت می سپارم . مواظب خودت باش . مواظب آدم های خوب خودت باش در میان این گرگ ها . امیدوارم روزی نرسد که بازگردم و ببینم گرگ ها چیزی از تو نگذاشته اند . تهران من .. سرزمین من .. می دانم ناراضی هستی از گرگ ها و سخت است . ولی خودت را به خودت می سپارم . مواظب خودت باش .. لحظات آخر چه قدر درد ناک است .. تهرانم .. باز می گردم .. مواظب خودت باش .. 

چهل دختر ..

ساعت ۱۲ شب بلیط شاهرود رو گرفتم و راه افتادم . هیچ تصوری نداشتم . اتوبوس اول سمنان رو رد می کرد و بعد در ترمینال شاهرود پیاده می کرد. البته من بیشتر مسیر رو خواب بودم . اتوبوسم وی آی پی بود و صندلی جلو مانیتور داشت و یک هدفون. هدفون رو گذاشتم روی گوشم و شنیدم . یک موسیقی از نیکوس هاتزوپلوس بود که خیلی غمگین بود . صدا و سیما هم خیلی پخش کرده این موزیک رو . یه کم شنیدم دیدم می خوام بمیرم . رفتن به جایی که تصویری ازش نداشتم و دوری از آدم هایی که دوستشون دارم اذیتم می کرد و این آهنگ انگار یادم می نداخت .

زدم محسن چاووشی جوابم نکن . آلبوم پرچم سفید قطعا یک تکه آشغال بود . ولی این آهنگ رو میشد حسابش رو از بقیه آلبوم جدا کرد. من بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم .مدتی شنیدم شاید چند بار هم تکرار شد . دیدم باز داره حالم بد میشه . دوست دختری داری که دنبال شوهر کردن خودشه و اصلا براش تو و هیچی ات مهم نیست ..

دیدار

خانه مادر بزرگ رفته بودیم. خیلی ها گمان می کردند در کرمان نتوانم تحمل کنم و بعد از مرخصی دیگر بر نگردم. کرمان که تمام شد گفتند دیگر در کرمانشاه تحمل نمی کند و فرار می کند! ولی دیدیم کرمانشاه هم تمام شد و فرار نکردم . وقتی فکر می کنم که چه سختی هایی رو در کرمان تحمل کردم دیگه از اصطلاح سوسول استفاده نمی کنم . حسابی مرد شده بودم . سختی زیاد بهم فشار زیادی آورده بود و خیلی تعجب می کنم که چطور تونستم آن روزها رو تحمل کنم .

یک افسردگی عجیبی که در این پست اشاره کوچکی بهش کردم گرفتم . یعنی نقطه شروعش این بود. وقتی که وارد تهران شدم یک سری چیزهایی دست به دست هم دادند و درون من چیزی رو ایجاد کردند . حس می کنم پیشرفت کرده و بزرگتر شده . خیلی بزرگتر. 

فکر می کنم اصلا کلید افسردگی من در آن روز زده شد . همه چیز به هم خورد . مثل اینکه روز ۲ آذر کد ۵۳ و هوای ابری کد ۲۳ و کم بودن نور خانه کد ۹۳۲ و رنگ فرش کد ۲۳۶ و تن ماهی که در ناهار داشتیم کد ۰۴۵ و دیدن یک آدم در خانه کد ۲۳۵۶۳ و یک موسیقی کد ۰۵۳۴ و ... و مجموع این اتفاقات در کنار هم یک کد ۷۲۷۴۲۹۴۸۷۲۷۶۲۸۷ث۴۶۲۸۶۳۴۲۷۶ مثلا درست می کرد در ذهن من که کلید شروع افسردگی بود . آن احساس در من وارد شد و دیگر خارج نشد. شاید یک چیزی بود که وارد بدنم شد و خارج نشد. انگار هاتف قبل مرد و یک هاتف جدید متولد شد. هرچیزی هست آن روز اتفاق افتاد و در اصل افسردگی من انگار از اون روز شروع شد. یا مثلا موادش آماده بود آن روز ترکیب شد و یک بیگ بنگ درون من اتفاق افتاد. 

حضور من در کرمانشاه و باز دیدن یک سری شرایط هم باعث شد که به این افسردگی من چیزهایی اضافه بشه . فشارهای زیادی که دیدم و آدمی که هرگز دوستم نداشت هم فشار رو بیشتر و بیشتر کرد . امیدوارم بعد از خدمت درست بشه.

وقتی که در خانه مادربزرگ همه دیدند که من تیپ تکاور افتادم خیلی تعجب کردند . واقعا باریکلا به این شانس! سخت ترین خدمت رو من کردم در میان کل فامیل! سخت ترین! ولی باز زمزمه هایی بود که این فرار می کنه . نمی تونه دیگه تکاوری دووم بیاره و تحمل کنه . واقعا سخته . طاقت فرساست . نمی تونه . کار این نیست . 

پادگان انسان رو جری تر می کنه به لحاظ جنسی. من اصولا برام اصلا مهم نیست در اطرافم چه می گذره . معمولا برام عادیه و به آدمای توی شهر نگاه نمی کنم .ولی وقتی که توی پادگان دوماه پشت سر هم رنگ های زرد و قهوه ای و حدودا نارنجی و خاکی با کلی پسر کچل بدون یه درختی ببینی وقتی که از در پادگان بیرون می ایی انگار آزاد شدی . چشمت همه چیز رو دنبال می کنه . من یادم نمی آد که زیاد وقتی راه میرم به آدم ها نگاه کنم ولی همیشه بعد از در آمدن از پادگان به آدم ها نگاه می کنم و نگاه می کردم . به شهر نگاه می کنم و رنگ های جدید مثل سبز آبی قرمز طوسی و.. می بینم . ترکیبشون مثلا زرد کنار آبی و سبز می بینم ..

این حس رو هر کسی که توی بیابون خدمت کرده باشه بهتر می تونه بفهمه . نمی دونم چند تاتون خدمت کردین ولی قطعا باید با من موافق باشین. بعد از ۶ روز توی شهر بودن دوباره به حالت عادی برمیگردم و دیگه نگاه نمی کنم . ولی این تشنه نگاه کردن بعد از خروج از پادگان خیلی عجیبه . خیلی خیلی عجیبه.

به هرحال باز پیشبینی شد که نتونم توی چهل دختر دووم بیارم!

گ۲و هاتف

با گروه ۴۰۴ فاوا خداحافظی کردیم. آن حاج آقا خیلی گفت که فلانی بگذار نامه بزنم و اینجا نگهت دارم. تقسیماتت معلوم نیست کجا بیفته. ولی من قبول نکردم و گفتم خیر . از تهران درست میشه . ولی متاسفانه من نمی دانستم که باید در کلاسها شرکت کنم و امتحان بدم . مشغول تدریس زبان به حاج آقا بودم . تا اینکه فکر می کنم همین کلاس شرکت نکردن ها و نمره ندادن ها در نهایت کار خودش رو کرد.

حدس می زدم حتما تهران بیفتم. با افرادی هم صحبت کرده بودم .ولی امریه ها آمد . همه بچه های تهران افتاده بودند تهران. یکی ستاد کل افتاده بود. یکی گروه فاوا افتاده بود. یکی لشگرک افتاده بود و هر کسی جایی ولی در تهران. اما در امریه من چیزی نوشته شده بود که باز باورش را نمی کردم!

بدینوسیله گ۲و مخ فلانی به یگان تیپ ۲۵۸تکاور سرلشکر شهید مصطفی پژوهنده معرفی می شود. خواهشمند است ....

بله. اولش یک سردی درون من بود. حاجی به من امید داد . گفت شهر ماست . شاهروده . خیلی خوبه. افتادی شهر ما . ولی درونش یک ناراحتی خاصی داشت . نمی دونم علتش چی بود اون لحظه . خلاصه وسایل رو جمع کردم . با ماشین عقیدتی سیاسی من را به ترمینال رساندند و بازگشتند و من رهسپار تهران شدم. می تونم بگم دلم برای اون روز تنگ شده. خیلی خوب بود و تمام شد .

وقتی رسیدم تهران گفتم که کجا افتادم . بعد یک تخقیقات متوجه شدم که بله تیپ تکاوری هست و خدمت توش به مراتب بسیار سخته. در اصل بهش می گن چهل دختر. تیپ تکاور چهل دختر.

چیز زیادی ننوشته . ولی اسمش خیلی من رو می ترسونه . ولی حداقل چیزی که براش خوشحالم اینه که درجه ام شد گروهبان و دیگه سرباز نیستم.حداقل شاید به خاطر درجه بشه اونجا خدمت راحت تری کرد. نمی دونم..

۲۲بهمن و میان دوره

گروه  ۴۰۴ مخابرات کرمانشاه .

کرمانشاه هوای واقعا سردی داره. به حدی که آب توی لوله ها یخ میزد و ما باید منتظر میشدیم کمی ظهر بشه و هوا گرم تر بشه که بشه آب بیاد و ما بتوانیم ظرفهایمان را بشوییم .هوا به شدت سرد بود . این پادگان کوچک و نقلی بود و آموزشگاه دوره تخصصی کد بود . روز اولی که وارد شدیم خیلی فضای عجیبی داشت و امکاناتش خوب نبود. فقط یک تلفن دم در دژبانی داشت. یعنی برای یک تلفن زدن باید وضعیت کامل می کردی.

نمی شد با دمپایی بروی مثلا. پدر می گفت از بس از اون کرمان به دوس دخترت زرت و زرت زنگ زدی آخر انداختنت مخابرات و رسته ات شد جنگال(حنگ الکترونیک) . مخابرات چی شدی . خیلی دروس سختی بود. در مورد بی سیم های جنگی و بی سیم های روی خودرو و دستور کار ارتباطات و سیستم های مخابراتی و تلفن ها و.. . خیلی اطلاعات خوبی بود ولی و خوشحالم که این اطلاعات رو کسب کردم.

من انگلیسی بلد بودم . حاج آقای عقیدتی سیاسی هم داشت زبان یاد می گرفت. رفتم دفترش و گفت خب این متن رو ترحمه کن . یک متن خیلی سخت انگلیسی در حد تافل جلوی من گذاشت. من براش ترجمه کردم با اینکه چند کلمه اش رو بلد نبودم .  در نهایت یک کتاب Lets Go به من داد که بهش زبان یاد بدم . اتاق مجللی هم داشت. خودش بیشتر دوست داشت کامپیوتر یاد بگیره و من هم ویندوز XP و بهش تا جایی که تونستم یاد دادم.

وارد شدن به عقیدتی سیاسی همانا و کارهایی که در عمرم نکرده بودم کردن همانا. از مسجد داری و تدریس زبان بگیرین تا موذنی و مکبری و خواندن زیارت عاشورا. جام توی عقیدتی بد نبود . برای حفظش خیلی خیلی خیلی تلاش باید می کردم . با این صدا موذنی کردن خیلی باید اعتماد به نفس میداشتم ولی مجبور بودم و اذان هم گفتم ..

متاسفانه بوفه خیلی کوچکی داشت و عموما خرید هایمان را به بچه هایی که بیرون می رفتن می گفتیم بخرند و بیارند . اون زمان سریالی هم به اسم زمانه در حال پخش بود که طرفدار داشت. یعنی یادم هست که یک آسایشگاه جمع می شدن دور تلوزیون و این سریال رو نگاه می کردند. حمید گودرزی و پریناز ایزدیار بازی کرده بودند. محیط پادگان هیچ فرقی با زندان نداره . آدم از درون یک جعبه بیرون رو می بینه. من خیلی دلتنگ تهران بودم . توی مرخصی ها زیاد این طرف و آن طرف نمی رفتم . همیشه در خانه بودم . زیاد هم برای کسی مهم نبود

به هرحال بزودی باید بازگردم به همان جا و ادامه خدمت تا دوماه دورکد هم تمام بشود . این مدت هم می نویسم. می خواستم وبلاگ رو ببندم ولی نمی بندم. هر زمان آمدم در خدمتتون هستم. بهم ایمیل بدین اگر دوست داشتین توی مرخصی ها می خونم ایمیل هاتون رو.

۰۵ کرمان ( آنچه که شما باید بدانید)

در این مطلب قصد دارم در مورد ۰۵ کرمان بنویسم . عزیزانی که قرار هست اعزام شوند و در این مرکز آموزش دو ماه خودشون رو سپری کنند شاید این مطالب به دردشان بخوره. شاید هم نخوره . این رو برای این می نویسم چون خودم هیچ اطلاعاتی در مورد این پادگان نداشتم و هر چه جستجو کردم چیزی در اینترنت نبود . فکر نمی کنم در حد کلیات مشکل حفاظتی هم داشته باشه چون عموما در خبرگزاری ها نوشته شده از مرکز آموزش ها. من هم می نویسم شاید روزی به درد کسی خورد و مرا دعایی کرد.

پایان دوره!

بعد از حدود دوماه برای اولین بار رنگ تهران را دیدم . بعد از دو ماه شرایط خیلی سخت در کرمان افسرده آور . کرمانی که ناگهان هوای آن آفتابی بود و ناگهان با گذر ابری دمایش به منفی ۷ درجه می رسید . چیزی که در این پادگان مزخرف بود این بود که لباس مصوب داشت. یعنی مثلا از گردان دستور می آمد که لباس حصور در منطقه آموزش فرنچ عادیست . بعد با فرنچ بیرون می آمدی و حتی نباید کاپشن در دست می داشتی . ناگهان وسط هوای آفتابی برف می آمد . قشنگ انسان یخ میزد.

شرایط بسیار سختی بود . من متوجه شدم اوایل چون احتمال میان دوره بود زیاد سخت نگرفتن که نریم و بگیم. بعد از آمدن از مرخصی پوستمان را کندند و رویش نمک پاشیدن . دقیقا همانطوری که قبلا عرض کردم . یک چیزی هم از فرمانده حرام زاده و بی شرف خودمان بگویم که شما اوج رذالت و پستی این آدم رو ببینید که چطور به خاطر یک سری اراذل و اوباش ظلم در حق بقیه کرده است .

تاریخ شروع مرخصی ما از سه شنبه بعد از ساعت اداری بوده. یعنی از روز سه شنبه ما رو می توانستند رها کنند. ولی باید حتما پادگان سربازان را سوار اتوبوس می کرد و از رفتن شان مطمئن می شد که مسئولیتی داشته باشد . بعد کسانی که می توانستند با هواپیما بروند را اجازه نمی دادند و فقط می گفتند اتوبوس. و آن هم دیر گفتند! یعنی به ما صبح سه شنبه گفتند که مرخصی دارید و فرمانده گردان در حال امضا و مهر برگه هاست. فرمانده گردان برگه ها را به فرمانده حرامزاده ما تحویل داده بود ولی این تخم سگ نامبرده از تحویل این برگه ها خودداری نموده بود. روز سه شنبه در حالی که ما مرخصی داشتیم و بعد از ساعت اداری باید به خانه می رفتیم ما را نگه داشته و اذیت فرمودند ایشون . یعنی تایم مرخصی مشغول خدمت بودیم . حتی انقدر شرف و انسانیت نداشت که با خودش بگه حال که این ها مرخصی دارند یک امشب رو راحت بخوابند و فردا با در قابلمه بیدارشون نکنم! ولی اصلا

سه شنبه که رد شد. روز چهار شنبه قرار بود ما از صبح با اتوبوس ها حرکت کنیم ولی فرمانده باز مارا نگه داشت و گفت تایم مرخصی شما بعد از ساعت اداری است. بعد از ساعت اداری می توانید بروید سوار اتوبوس شوید. سوار شدن ۲۰۰ سرباز در اتوبوسهایی که نهایت ۳۰ نفر جا دارند میشود حدود ۷ اتوبوس به تهران!

ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا در نهایت فرمانده ابله در روز چهارشنبه ساعت ۵:۴۸ دقیقه سوار ماشین فرمودند. از پادگان تا تهران ۱۷ ساعت طول کشید . یعنی مسیر ۱۷ ساعته بود و فرمانده هم می دانست ولی باز برگه ها را دیر داد. ولی چیزی که اگر بگویم بیشتر عصبانی می شوید. تاریخ و ساعت حضور روز چهارشنبه صبح بود. ولی فرمانده نوشته بود صبح روز دوشنبه! یعنی دو روز ۴۸ ساعت زودتر!

با خودش حدس زده بود اینا لات و لوتن من هر تاریخی بزنم اینا یکی دو روز دیر میان میگن ننم مریض بود پنچر شد ماشین . پس من تاریخ حضور رو دوشنبه میزنم که اگر دیر هم اومدن به موقع حاضر بشن! که ایشون خود شیرینی پیش فرمانده کنه که از یگان من هیچ کس دیر نیامد و همه به موقع آمدند. حق سرباز رو اینطوری می خوره . 

سرهنگ و سروان و ستوان باید شعور داشته باشند. سرهنگی که شعور داره دو خورشید روی شونه اش داره ولی سرهنگی که شعور نداشته باشه بهش میگن خرهنگ روی شونه اش هم عقاب دو تا خوشگل انداخته! سروانی که شعور نداره خروان هست و کفتر دو تا رو شونه اش انداخته! فرقشون تو نوع پرنده است و متاسفانه فرمانده های ما گوساله ای بیش نبودن که عقاب و کبوتر بهشون درجه داده بودند. سرهنگی که می بینه سرباز تازه منطقه رو جارو زده ولی صبح زود در حالی که تخمه کوفت می فرمایند و می ندازند در زمینی که نظافت شده خرتنگ هم نیستند!

خیلی از نظامیان عزیزی که شاید این مطلب رو مطالعه کنند کاملا متوجه می شوند که بنده قصد توهین به درجه نداشته و خودشون بهتر می دانند که چه افرادی رو عرض کردم . کسی که تا آخر عمر بدبخته! آه و نفرین سرباز هم پشتش می آره .

روزهای سخت میدان تیر . کسی که پوکه را درون مقعدش فرو کرده بود که یادگاری ببره و بعد از چند بار گشتن و بلاخره پیدا شد یا زمانی که عمدا خود فرمانده پوکه را شیاف فرموده بودند و بعد از خیلی گشتن پوتین ها را در آورده و در بیابان خار و آشغال کرمان پابرهنه گشتیم که پوکه پیدا شد! روزهای موانع و روزهای خیلی سخت و سه روز اردوگاه و خوابیدن درون چیزی مثل قبر!

ولی دلم خوش بود که بوفه داریم .. شب ها (که یک بار نزدیک بود تیر بخورم و محاکمه بشم چون در زمان قرق در ساعت ۲ نصف شب مشغول صحبت با نفهم ترین آدم زندگیم بودم) می تونستم با کسی که فکر می کردم آدمه ولی نبود حرف بزنم و سوما ما می توانستیم از آب شیرین کن آب برداریم! آبی خیلی زلال!

دوران خیلی سخت آموزش تمام شد ... با تمام سختی هاش .. از چیزی که فکر می کردم خیلی بدتر بود ... بعد از حدود ۵ روز مرخصی باید خودم را به گروه ۴۰۴ مخ کرمانشاه معرفی نمایم .. آن هم در زمستان سرد!

در مطلب بعدی در مورد این پادگان برای افرادی می نویسم که اگر قرار بود اعزام به اینجا بشوند اطلاعاتی داشته باشند.

اولین مرخصی

به اولین مرخصی آمدم . کمی موهایم سیاه و بلند شده . سیاه شدم زیر آفتاب کرمان . زیر آفتاب مزخرف کرمان . هوا ابری بود و من صبح رسیدم. ماشینی گرفتم . هیچ کس نمی دانست که مرخصی دارم . نگفته بودم. تماس هم نگرفته بودم. دیدن ناگهانی من در خانه خیلی حس خوبی داشت برای اهل خانه . روزی که رسیدم هوای ابری و حال و هوای محرم و عاشورا تاسوعا توی تهران بود .

آن روز و آن هوای ابری و نور کم داخل خانه و دیدن یک سری آدم ها و یک موسیقی و انرژی ها همه چیز را دست به دست هم داد تا آن روز یک احساس خیلی خیلی خیلی عجیبی رو تجربه کنم. یک حس خیلی ناراحت کننده است در عین حال که نیست. اصلا نمی تونم توصیف کنم. ولی هست . خیلی بد و عجیب است در عین حال که خوب است . اصلا نمی تونم توصیفش کنم .

انگار یک چیزی درونم شکل گرفت یا یک چیزی درونم مرد. یک احساسی که انگار قراره مسیرم رو عوض کنه . یک نوع ناراحتی در قالب خوشحالی . یک حسی که شبیه به هیچی نیست ولی خیلی قویه . یک چیزی که نمی تونم بگمش.

تاخیر خوشحال کننده

تاریخ اعزام بنده ۱۸ آبان بود ولی روی برگه تاریخ خضور در محل اعزام ۱۹ آبان بود. یعنی اعزامی ۹۱/۰۸/۱۸ بودم ولی باید ۱۹ ام حضور پیدا می کردم . همین هم خوب بود. اسمی اعزامی ۱۸ بودی ولی یک روز دیرتر میرفتی. یک روزم به نظر من یک روزه. توی خدمت ساعت ها گاهی ارزشمند ترن! روز جمعه ساعت ۵ صبر پاشدیم با کلی ساک و چمدان در میدان سپاه در اداره نظام وظیفه که درش بسته بود . هر چه قدر در زدیم هیچ کس نبود. تا اینکه یک شخصی که نگهبان بود گفت اعزام فرداست . یعنی تاریخ ۲۰ ام که امروز باشه .

اصن یه حس عالی ای بهم دست داد . یک روز هم یک روز بود. یک روز دیر تر . یک روز یعنی ۲۴ ساعت دیرتر و ۲۴ ساعت به عبارتی از خدمتم گذشته در حالی که در خانه تشریف دارم.

 امروز صبح زود رفتیم به میدان سپاه باز با همان چمدان سنگین و یک لشگر آدم . رفتیم داخل . فضای خیلی افسرده آوری بود برای من . مثل اینکه خبری از تعطیلی نبود و وقتی که وارد محوطه شدیم و به خط شدیم دیگر این زندگی شروع شده بود و دیگر تعطیلی در کار نبود. زندگی جدید من رسما شروع شده بود . دیگه از راحتی خبری نبود . تنها جایی بود که دیگر خودم بودم . از آنجایی که پدر همیشه در تربیت ما کوشیده و همیشه زیاد در جامعه نبودیم برای من که همیشه اصطلاح مرغ خونه رو به کار می برن این یک قدم بسیار بزرگی بود . یک امتحان بسیار بزرگی برای من بود.

هوا نسبتا خنک بود و اول صبح بود. هوا نیمه روشن بود. وفتی که حرکت کردم به سمت میدان سپاه تاریک بود و وقتی رسیدم و بخط شدیم کمی هوا آبی تر شده بود. ما را به خط کردن. گفتن شهید علیرضا این ور . نیروی هوایی این ور . نیروی انتظامی این ور . همه جمع شدن و برگه سبزشون رو نشون دادن . با نشون دادن برگه سبز یک عدد فیش مانندی تحویل میدادن که روش نوشته بود مدیریت محترم ترمینال جنوب.خواهشمند است نامبرده را به بدبختی خودش راهنمایی فرمایید (تحویل پادگان ۰۵ کرمان واقع در سرآسیاب بلوار صیاد شیرازی مرکز آموزش شهید علیرضا اشرف گنجویی دهید ) تا برود و پوست نداشته اش کنده شود.

اولین بار بود که فقط خودم بودم . هم حس خوبی بود که فقط خودم هستم و هم حس ترس بدی بود . تا اینکه نشستیم روی زمین. به ما کاغذه رو دادند و عرض کردند که فردا ساعت ۵ بعد از ظهر در ترمینال جنوب تهران تشریف می برید و با نشان دادن این کاغذ رایگان سوار اتوبوس می شین و به سمت پادگان مورد نظر حرکت می نمایین. 

فردا دیگه حرکت اصلی و واقعی است . امریه ها داده شده و برگ سبزها و سفید ها هم دستمان هست و دیگر بازگشتی به خانه وجود ندارد. یعنی فردا ساعت 5 عصر می روم تا دو ماه دیگر . امیدوارم اتفاقات خوبی بیفته. امیدوارم خدمت من جزو بهترین دوران زندگی ام باشه .  ولی باز هم کمی خوشحالم که یک روز دیگر پیچیدم خدمت رو و فردا باید چهار بعد از ظهر از خانه برم.

دوستان عزیز شرمنده که مدتی به روز نمی کنم . به محض آمدن به خانه چیزهایی در مورد خدمت خواهم نوشت.

به خدا می سپارمتان . همه را

Designed By Erfan Powered by Bayan