هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

مادر

داشت کنار من با تلفن حرف میزد .

- آخه مامان جون یه هفته اس خونه ماست .... خب باشه .. داداش خب شما بیایین آخه... یه هفتههه .. داداش بخدا صدای پرویز درمیاد ... آخه یعنی چی پرویز با من .... چی بگم آخه داداش ... باشه اشکال نداره . پس امشب میای دنبال مامان جون؟ ... باشه پس . منم سعی می کنم زودتر بیام . باشه فعلا خداحافظ.

نگاه کرد روی من . گفت سامان بود . میاد دنبال مامان . خوش به حالت تک فرزندی . راحتی

یکم فکر کردم گفتم خب نگه داشتن مادر پیر برای یک فرزند چه قدر سخت می تونه باشه. خب الان سامان میاد دنبال مامان جون و کمی خیالت راحت میشه .

گفت : ناشکری نمی کنم . خیلی خوبه که یک خواهر و سه برادر دیگه دارم و  خدا رو شکر. ولی مامان جون یه هفته خونه ما بود! یه هفته!

تو دلم گفتم خب راست میگه یه هفته هم زیاده . کم نیست .

گفت: بچه ها حتما ناراحت میشن . واقعا خوش به حالت الی تک فرزندی . هر وقت دلت خواست می تونی مامانت رو بیاری مهمون خونت و تا آخر بمونه خونه ات . قشنگ باشه . ولی من همش باید توی صف باشم . هنوز یه هفته هم تازه نشده! سامان مامان جون رو می خواد ببره مهمون کرده خونه خودش . نوبت من تموم شد اگر بخوام باز مامان جون دوباره بیاد خونه ما باز باید یه ۵۰ روز دیگه صبر کنم . البته خودمم اینطوری هستم ها مثلا تا مامان جون میره خونه سامان یا مهشید یا بقیه من هم هی زنگ میزنم نوبت بگیرم هی گیر میدم هی سر میزنم شاید باز بتونم مامان جون رو بیارم خونه خودم. مهشید که بزرگتره نمیشه پای حرفش زیاد حرف زد و اگر فرشید می گفت عادلانه نیست همش می موند خونه مهشید و ما نمی شد مامان رو بیاریم .

انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روم . دیدم این ۵ تا بچه دارن سر اینکه مادر خونه کدومشون باشه دعوا می کنن . یعنی سر مادرشون دعواست . من خودم کی مادرم رو دیدم؟ اوه یه ماهی میشه .. ولی خب بهش زنگ میزنم اینطوری هم نیست که نزنم . بلاخره منم سر کار میرسم بچه ها مدرسه میرن کارهای خونه هم روش یکم سرم شلوغ میشه .. کی زنگ زدم بهش ؟  آه هفته پیش! یعنی یک هفته زنگ زدم

حالم از خودم بهم خورد . این دختره سر اینکه یه روز مادرش رو دیرتر ببرن حالش گرفته میشه و تازه با وجود اینکه دائما میره خونه برادرخواهراش مادرش رو ببینه حسرت اینو میخوره که باز رفت تا نوبت من بشه حداقل یه ماه طول می کشه! اون وقت من مادرم رو یه ماه ندیدم و یه هفته هم هست اصلا خبر ازش ندارم . توی خونشه با تنهایی های خودش !

تلفن و برداشتم و زنگ زدم .. : سلام .. خسته نباشید . ببخشید میشه وقت من رو کنسل کنین؟ من نمی تونم بیام. بله بله . یه وقت دیگه . تماس میگیرم هماهنگ می کنم .. ممنونم . خدانگهدار

دوباره گرفتم شماره رو : سلام مادر ... مهمون نمی خوای؟ ... قربونت برم .. هیچی دلم برات تنگ شده خواستم بیام ببینمت .. ممنونم عزیزم . نه شاید خودم بیام .. ببینم بچه هام میرسن با بچه ها میام .. آره بعد کار . مامان فقط شام درست نکن شام ما خودمون میاریم ..... نه شام درست نمی کنم ... خودم میام اونجا به علی هم میگم از سر کار بیاد اونجا کباب توی راه بگیره . قربونت برم ..

شاید تقدیر

از سمینار خیلی بزرگی مشغول روندن به سمت خونه مادرش بود مثل همیشه . یک ساعت و نیم سخنرانی کرده بود و خیلی خسته بود . یه دل مردگی توی صورتش موج میزد . هوا هنوز تاریک نشده بود . موسیقی پیانو آرومی پخش می شد . خیلی این موسیقی رو دوست داشت . یک سی دی رایت کرده بود که همین ترک توی ۱۴ شماره سی دی کپی شده بود. یعنی کافی بود که بگذاریش و پلی کنی و خودش آهنگ بعدی آهنگ قبل رو پخش می کرد . چون جز اون آهنگی وجود نداشت . یه هو فرمون رو گردوند . تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت ..

سلام مادر. من امشب یه کم دیر میام . .. .. نه نه خونه نمی رم.. .. .. نیاز به کمی تنهایی دارم . میرم یه جایی قهوه ای بخورم . باشه قربونت برم . خداحافظ

مادرش هم می دونست دروغ میگه و باز داره میره اونجا ولی به روی خودش نیاورد و گذاشت پسرش کمی راحت باشه .

رفت و در پارکینگ رو زد و وارد خونه شد . آره فرمون رو کج کرده بود و به خونه خودش رفته بود . توی پارکینگش پارک کرد. از ماشین پیاده شد و خواست بره مهندس احمدی رو دید .

سلام دکتر! حالت چطوره . ستاره سهیل شدی ها . کم کم می بینیمت . جلسه ساختمون بود .

سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه . گفت جلسه چیه؟ شارژه دیگه مهندس . اونم من هرچی جمع تصمیم بگیره پرداخت می کنم . جلسه نداره دیگه این . خنده ای کردند . مهندس احمدی گفت : راستی دکتر قبض هات رو گذاشتم توی صندوق واحدت . نمی دونم از تاریخشون گذشته یا نه.

در خونه رو باز کرد . وارد شد و درو بست . نفس عمیقی کشید و اون عطر نبود . دلش یک کم گرفت . خاک بیشتری روی وسایل جمع شده بود. کفش هاش رو در آورد . رفت آشپزخونه و یک قهوه درست کرد . قهوه شروع کرد به درست شدن و ریختن توی قوری . رفت توی اتاق خودش . خیلی وقت بود روی اون تخت نخوابیده بود . با احتیاط راه می رفت. عطر جلوی آینه را برداشت . تمام شده بود . رفت سر کمد دیواری و کمد را باز کرد . کلی عطر چنل کوکو نویر توی اون کمد بود . شاید دویست تا. از زمین چیده شده بودن تا بالا. یکی شون رو برداشت. از جعبه باز کرد و جعبه اش رو گذاشت جلوی آینه. رفت سمت کمد لباس ها و باز کرد . کلی لباس زنانه آنجا بود . کمی عطر به داخل لباس ها زد .. بویی کرد و لبخندی روی لبانش افتاد .

عطر را روی هوا پخش می کرد . کمی در آشپزخانه زد و کمی هم دور مبل مخصوص خودش. روی همان مبل تک نفره که از همه جای خانه کمتر رویش خاک نشسته بود . حتما عادت داشت همیشه روی آن مبل تک نفره بنشیند. بوی عطر حسابی در خانه پخش شده بود . عطر را جلوی آینه گذاشت . خیلی وقت بود که هیچ کس را دعوت نمی کرد .یک لیوان قهوه برای خودش ریخت و آمد و روی همان مبل نشست . به پیانوی گوشه پذیرایی خانه اش نگاه کرد و موسیقی داخل ماشین درون ذهنش پخش می شد . آهی کشید ..

به تصویر روبرویش نگاه کرد .. نگاه کرد .. نگاه کرد .. انگار سالها بود که تشنه دیدن آن تابلو بود . چیزهایی توی دلش میگفت .. معلوم بود ..  چون بعد مدتی قطره ای اشک گونه اش را سیراب کرد . نمیشه گفت چه مدت گذشت .. ولی قهوه بدون اینکه نوشیده بشه سرد شده بود . نزدیک مبل های دیگه نمی شد . آهی کشید .. بلند شد که برود چیزی وسوسه اش می کرد .. آرام آرام نزدیک پیانو شد .. دستش را بلند کرد که روی دکمه های پیانو بکشد ولی دست نگه داشت .. بلند گفت جای دستت روی دکمه های این پیانو عه .. نمی گیرمش تا اثرش از روی پیانو نره..

رفت به سمت آشپزخونه و قهوه نخورده اش را دو ریخت و همه چیز را شست و دقیقا وقتی که تازه اومده بود تمیز شد. همیشه همین بود . قهوه درست می کرد و سرد میشد . ولی باید درست می کرد . نمی تونست بدون قهوه صحبت کند . اصلا حرف بدون قهوه می شد؟

شاید دلیل دعوت نکردن یا سر نزدن به همون خونه حس خاص وجود *او* بود که نباید بهم می خورد. رد دستی که روی پیانو مانده بود و نباید به هم می خورد ....

در را باز کرد .. به خانه نگاهی کرد .. آهی کشید و در را بست .. خانه باز تاریک شد.. صدای قفل کردن در آمد .. برداشت قبض ها از صندوق مقابل در..

خانه در تاریکی و بوی عطر و حضور هیچ کس با چند میلیمتری خاک روی اجسام بجز آن صندلی یک نفره خودش ماند ..

بحث

درون بحث من در یک کفه ترازو قرار میگیرم و شما در یک کفه ترازو. اصلا مساوی نیستیم . یکی از ما پایین است و یکی از ما بالا. شما شروع می کنید و از افکارتان به من می دهید . یواش یوش شما بالا می روید و من پایین می آیم . و آنقدر این بده بستان ها و اطلاعات رد و بدل شده انجام می شود تا زمانی که ما دقیقا هم وزن شویم . این می تواند یک دیدگاه از انجام یک بحث باشد .

بزرگترین اشتباهی که ما در هنگام بحث می کنیم این است که می خواهیم صد درصد طرف را قانع کنیم و اگر نشد به عقایدش و خودش توهین می کنیم . می گوییم تو باید این را باور داشته باشی چون من آن را باور دارم و می گویم و اگر باور نداشته باشی پس تو احمقی بیش نیستی و یا مرگ لیاقت توست .

این دیدگاه زمانی پدیدار می شود که تصور طرفین از بحث تبدیل به خط مقدم میدان جنگ شود . در جنگ تنها میدانی است که قرار نیست فنون رزمی تان را به طرف بدهید و بگیرید تا در یک سطح قرار بگیرید . قرار است فنون تان نفر مقابل را از پای در بیاورد . یا شکست بخورد و یا بمیرد . شما در میدان جنگ پیروز می شوید . یعنی کارزار شما تنها یک پیروز و یک بازنده یا مرده خواهد داشت . اما در بحث همیشه دو برنده وجود دارند . بحث کردن باعث رشد تفکرات ما می شود در صورتی که اگر آن را به میدان جنگ تبدیل کنیم دیگر قرار نیست یاد بگیریم و توسعه بدهیم . قرار است افکارمان را به هر قیمتی در مغز طرف فرو کنیم . این دیدگاه زمانی پر رنگ تر می شود که خودمان یا عقیده مان را بت کنیم . یعنی از خود و عقیده مان یک بت بزرگ و خشن بسازیم که هیچ جوره نمی توان به آن حتی نقدی وارد کرد و بعد وارد بحث که نه البته ولی کارزار شویم . در بالاتر عرض کردم که در این صورت یا بت ما به زور درون ذهن شما می رود یا باید بمیرید یا به نفهمی شما را متهم می کنم!

اگر بحث کردن را بلد باشیم قطعا با افکار جدید و زاویه دید های جدیدتر آشنا می شویم . اما وقتی میدان جنگ باشد کسی چیزی یاد نمی گیرد. همه با این تفکر که فرد مقابل در سیاهی و ظلمات جهل به سر می برد و من قرار است روشنش کنم و اگر روشن نشود پس احمق است. با این تفکر وارد بحث شویم در اصل آن بحث یک بحث سوخته است . اصلا شروع نمی شود که به پایان برسد . می شود موعظه دو طرفه . دو طرف قرار نیست گوش کنند . به محض شنیدن حرف طرف مقابل به جای شنیدن آن و پردازش دقیق آن و به اصطلاح مزه مزه کردن آن سریعا از پردازش ذهنشان برای پیدا کردن پاسخ درخور استفاده می کنند تا به اصطلاح امروزی ها کم نیاورند و بحث را نبازند! پس بحثی به وحود نمی آید که اطلاعاتی رد و بدل شود و پیشرفت فکری صورت بگیرد . بلکه مغزها به دنبال جواب دادن حرف طرف مقابل اند که پوزش را به خاک بمالند! دقیقا مانند یک میدان کشتی که شما فنون فرد را آنالیز نمی کنید . بلکه در آن لحظه تنها و تها مغزتان در حال دفاع و یافتن واکنشهایی در مقابل کنش حریفتان است.

در بحث بسیار مهم است که فرد مقابلمان را حریفمان نبینیم . از این جهت یک بحث خوب بحثی است که هر دو طرف برنده اند که می تواند افکارمان را ویرایش و پیرایش کند . یعنی می توانیم با بحث کردن علممان را بیشتر کنیم و افکارمان را بهتر کنیم و اصلاح کنیم. قسمت های نادرسش را با اطلاعات درست جایگزین کنیم و فکرمان را رشد دهیم . اگر اطلاعات فردا مقابلمان به نظر ما نادرست بود و دوست نداشتیم آن را قبول کنیم باید بدانیم که اگر او پافشاری می کند بهتر است احترام بگذاریم تا شاید بعد ها او توانست با مطالعه بیشتر به حقیقت و اطلاعات درست دست پیدا کند . اگر قرار نبود قبول کنیم حداقل می دانیم که در فلان موضوع آدم می تواند تحلیل اشتباه کند یا با دید دیگری نیز به موضوع بپردازد.

هر زمان که هر دو طرف برنده بودند یعنی یک بحث خوب صورت گرفته و اگر خیر یعنی ایرادی در بحث وجود داشته یا مباجثه تبدیل به مجانگه (جنگ بر وزن مفاعله) شده است . در فضای مجازی محصوصا توییتر ما شاهد مجانگه های بسیار زیادی هستیم . کسانی که اصلا دوست ندارند فکر کنند و کور کورانه پای یک فکر غلط ایستاده اند و فقط افکار و شخصیت بقیه را می کوبند. موافق عقیده شان باشی کاری با تو ندارند اما اتهامات وقتی شروع می شود که مخالف عقیده شان باشی .

وقتی که فضای گفتگو اینگونه از بین برود نمی توان انتظار اتفاقات بزرگ و بهتری را کشید . چون وقتی گفتگو نباشد همیشه فضای متشنجی را باید شاهد باشیم و همین باعث می شود که هیچ پیشرفتی صورت نگیرد چون همه همواره درحال شکست دادن هم در بحث ها هستند . قرار نیست کسی چیزی را اصلاح کند . ما باید بیاییم و یاد بگیریم که با هم مباحثه کنیم نه مجانگه . بحث میدان جنگ نیست . میدان یادگیری و دیدن زوایا دید و افکار یکدیگر است . دیدن نوع تفکر و میزان اطلاعات یکدیگر است . بحث با جبهه جنگ کاملا فرق دارد . تا دندان زره کردن برای شکست دادن حریف اسمش مباحثه نیست .

شگفت انگیزان ۲

سال ۲۰۰۴ بود که انیمیشن شگفت انگیزان منتشر شد و ما با دوبله فارسیش اون رو دیدیم . حال پیکسار دست به کار شده تا قسمت دوم این انیمیشن تقریبا نوستالژیک رو به بازار عرضه کنه. شگفت انگیزان در سال خودش به حدی خوب بود که همه مانند سایر انیمیشن های استودیو پیکسار انتظار آمدن نسخه ۲ را داشتند ولی هرگز این نسخه دو در سالهای بعد نیامد . اکنون بعد ۱۴ سال قسمت دوم این انیمیشن با نام شگفت انگیزان ۲ عرضه خواهد شد . تاریخ عرضه این انیمیشن June 2018 اعلام شده. تریلری که در بالا می بینید تریلر قدیمی این انیمیشن هست و تریلر جدید رو می تونین در ادامه مطلب ببینین

هیچ وقت

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره . شب رفتن . شبی که باید ایران رو ترک می کردم . اون شب عجیب که خود دیوانه ام برای خودم سخت ترش کردم . شب عجیبی که حتی زبانم از توصیفش لکنت می گیره .

اون شب یک شب خیلی سنگینی بود . حس کرخی داشتم . در عین اینکه دوست داشتم نجات پیدا کنم و برای زندگی بهتر بروم و تجربه جدید کسب کنم دلم خیلی گرفته بود . از اینکه دور میشوم از خیلی چیزهایی که قلبم برایشان می تپید . شاید توی فرودگاه امام خمینی خیلی از آدما حال مشابه من رو داشته باشند . کلا فرودگاه ها جاهای غم انگیزی هستند وقتی که وقت رفتن است .

ساعت های خداحافظی..

اون شب شال و کلاه کردم و به بام تهران رفتم . زیاد شلوغ نبود و شاید مخصوصا شلوغ نبود که کمی بخواهم درد دل کنم . اون شب شب عجیبی بود . نشستم و روبروم تهران بزرگ و خداحافظی . یه هو یادش افتادم .. یاد روزهای سخت . نمی دونم توی کدوم یک از نقطه های ریز نور خونش بود ولی بود .. زیر آسمونی بود که بودم .. هوایی رو نفس می کشید که می کشیدم . همین کلیشه های عحیب . که نتونستم تو هوایی نفس بکشم که اون می کشه ولی دروغه ... مگر میشه عاشق باشی و هوایی که اون نفس می کشه رو با جون و دل بغل نکنی و نبوسی .

من خودم را از میدان به در کردم که دیگر برای تو اذیتی نداشته باشم . اگر جایی خواستی تصادفی من را ببینی حتی عذاب وجدان نگیری . اگر نباشم من را نمی بینی . یادم آمد اون روزی که به خارج رفتن بله گفتم روزی بود که تو برای همیشه برای من تمام شده بودی .

رک بگم خیلی اون شب دلم برایت تنگ شد . دوست داشتم حداقل برای آخرین بار خداحافظی می کردم . برای اخرین بار می دیدم تورا .عاشقی است دیگر . می بینی ؟ حتی نمی توانم آن شب را توصیف کنم . شبی که میدانی تو رفتنی هستی و دیگر امیدی نیست .. من رفتم تا اگر بخواهم هم نتوانم برایت مزاحمتی ایجاد کنم . من خودم را عقب کشیدم با اینکه هنوز یک عاشق بودم . شبی که خداحافظی کردم و به گوشت نرسید. دوست نداشتم من قهرمان این داستان باشم..

رک بگویم .. هنوزم گاهی به جست جویت می پردازم ... 

جیمیل : بازطراحی جدید

یک ایمیل از گوگل به مدیران جی سویت ارسال شده مبنی که در اون از ظاهری تمیز و تازه صحبت شده و بعد ها تصویر بازطراحی جیمیل جدید به رسانه ها درز کرده . یعنی جیمیل بزودی قراره طراحی جدیدی رو فعال کنه و بزودی صندوق پستی جیمیل هاتون رو با ظاهری جدید می تونین در دسترس داشته باشید .

این طرح فعلی گوگل اگر اشتباه نکنم از سال ۲۰۱۱ فعال شد و از سال ۲۰۱۱ ما جیمیل مون رو به همین شکلی می دیدیم که الان هم می بینیم . یعنی از سال ۲۰۱۱ بود که گوگل تغییراتی توی این قسمت به صورت کلی نداده بود و حال وقت تغییرات رسیده . چیزی که جالبه اینه که گوگل همه سرویس هاش رو معمولا هر دو سال یکبار تغییر میده . مثلا سایت یوتیوب به تازگی به لحاظ ظاهری تغییراتی کرد ولی جیمیل دست نخورده باقی مانده بود . گرچه تجربه ها نشون داده اگر گوگل بخواد چیزی رو تغییر بده حتما می خواد اون رو خرابتر کنه!

در زیر تصویر این باز طراحی رو می بینید

با کلیک روی تصویر می تونین تصویر کامل رو ببینین . همانطور که از تصویر هم پیداست تعدادی افزونه به یک منوی کناری افزوده شده که با کلیک روی هر کدام از اونها امکاناتی در اختیارتون قرار می گیره. با کلیک روی تقویم می توانید از تقویم گوگل در جیمیل خودتون استفاده کنین . این تغییرات بزودی روی جیمیلتون نمایش داده میشه .

+ پی توشت به عاشقان اپل : آیفون ۸پلاس بزودی در رنگ قرمز (حمایت از بیماران ایدز) به بازار عرضه خواهد شد .

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

دوستام

توی مدرسه دو تا دوست داشتم . من علی سامان . سه تا مون دوست های خیلی صمیمی ای بودیم . علی پدرش کارگاه چاپ داشت . مثلا کتاب چاپ نمی کرد و بیشتر توی کار چاپ تبلیغات بود . مثلا یک برگ بهش بدی و بگی از این سه هزار تا می خوام . برای اینکه بهش بتونی تیراژ بدی حداقل باید بیشتر از ۱۰۰۰ تا بهش می دادی تا قبول می کرد برات چاپ کنه . بگذریم . نمی خوام در مورد پدر علی صحبت کنم . پدر من راننده اتوبوس بود. سیکل داشت . پدر سامان هم رئیس بانک بود . من تک فرزند بودم و اونا خواهر برادر داشتن . بابام آدم دیکتاتوری بود . منو تا ۲۴ سالگی کتک می زد . یه روز داییم بهش گفت که خجالت بکش مرد من فکر می کنم دو تا مرد دارن دعوا می کنن فکر می کنی رضا نمی تونه بگیرتت زیر مشت و لگد . داره بهت احترام می ذاره که می ذاره بزنیش . از اون روز به بعد دیگه منو نزد ولی حرفش حرف بود. یه چیزی رو می خواست باید می شد حتی اگر خدا زمین می اومد .

کاش الاغی چیزی بودم ..

وقتی که اسلحه میگیرن دستشون و می کشند و می کشند و می کشند . وقتی که موشک درست می کنند و می کوبند روی سر کلی زن و مرد و کودک کوچه و بازار ٬ وقتی که موشک ها شیمیایی ان و نابود می کنن و نسلی رو می کشن . وقتی که پهپاد ها رو نظامی می کنند که توی ۳ ثانیه کلک هدف رو می کنه و مغزش رو می ترکونه . وقتی  که کلی بچه دارن از یه رودخونه گلی آب می خورن . وقتی که کلی کارخونه به دستگاه نودشونم نیست که این دود قراره نسل بشر رو منقرض کنه . وقتی که با لگد می خوابونه توی سینه بچه ای که هوس کرده از مغازه یک کیک برداره و اون فهمیده . وقتی که روی شیشه ها میزنن و حتی نگاه هم نمی کنن . وقتی که حواسشون به مزراتی شونه در حالی که کنارشون کسی تا کمر رفته توی آشغالا . وقتی که جایی مدیرن ولی به هیچ چیشون نیست که خیلی ها آرزو دارن یک شب گوشت بخورن . خیلی ها آرزو دارن نفسی راحت بکشن . وقتی که مغرورن و فکر می کنن از باسن فیل طلایی بیرون اومدن . وقتی که از یک مشکل اجتماعی شیر کردنش رو فقط بلدن . وقتی که نفعشون توی نفهمیدنه و هر جا که بچربه اون طرفی می افتن و می خوابن . وقتی که بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . وقتی که حیوان زبون بسته رو اذیت می کنن . وقتی که نابود می کنن طبیعت و هر چیزی که هست رو. وقتی که این همه دروغ می گن و ظلم می کنند . وقتی که حال هیچ کس دیگه خوب نیست ..

از ته دلم آرزو می کنم که انسان نباشم! چون اینام همه نوع بشری هستند یا همون انسان خودمون!

دوست ندارم مث اینا منم انسان باشم . ترجیح میدم یک الاغی باشم یه گوشه ای . توی این شرایط الاغ مظلوم بار کش بودن خیلی بهتره از انسان بودن

۱۳ به در ..

هوای آفتابی پوکرفیس . امتحان فردای پوکر فیس . باشگاه پوکرفیس . اتاق نامرتب پوکر فیس . لپ تاپ پوکر فیس. تلگرام در انتظار فیلتر پوکرفیس. خودشیرینی خبرگزاری ها برای دروغ سیزده عه پوکرفیس . یاهو مسنجر مرده ی پوکرفیس. آیفون شارژ خالی شده پوکرفیس. بی زنگ زدگی پوکرفیس. خارج پوکرفیس. موسیقی شب آرمان گرشاسبی پوکرفیس. دکمه نکست پلیر ویندوز پوکرفیس. آهنگ گونه امیر عباس گلاب پوکر فیس . صندلی پوکر فیس و کتاب لا گشاد پوکرفیس.

در چند جمله سیزده به در پوکرفیس من رو تعریف می کنن . و ایضا من پوکرفیس. یعنی یه حس یه جوری بودن که ... قهوه پوکرفیس و تپش قلب بعد قهوه پوکرفیس .

انتظار برای تولید ویدیوی جدید پوکرفیس . خبرهای خوبی که نمیان عه پوکرفیس..

کلا امروز پوکر فیس!

چه قدر بده که توی خونه بشینی پوکرفیس یه پست بزنی که اونم پوکرفیس ملت بیان و پوکرفیس کامنت بدن کلا ..

یعنی کلا همه اینجوری :|

موزیکو باهاتون توی ادامه مطلب تقسیم کردم :))

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
Designed By Erfan Powered by Bayan