هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

به نام موسیقی

به نام موسیقی ...

نه که کفر ورزیده باشم .. ولی موسیقی برای من همین قدر ارزش دارد که بعد از آن حقیقت والا مطلبی را با نام موسیقی که یکی از مخلوقات همان حقیقت والاست و همان چیزی که به نام خدا صدایش می کنیم را آغاز کنم .

موسیقی یکی از زیباترین و خوشمزه ترین غذاهای گوش .. موسیقی که از ذات ذات هر زیبایی باز میشود و شکوفه میگیرد و گل می کند . برای من موسیقی یکی از ارزشمندترین دارایی هایی است که می توانم در جهان داشته باشم و می توانم از این نعمت لذت ببرم . موسیقی برای من سبک زندگیست . بدون موسیقی زندگی ای برای من وجود نمی داشت . شاید در طول روز بیشتر از نفس کشیدنم موسیقی گوش می کنم . برای من گردش و پشت هم آمدن نت ها نفس زندگیست و موسیقی برای من فراتر از موسیقیست . موسیقی سبکی از زندگیست و موسیقی زنده بودن است . موسیقی زندگی کردنیست ..

با موسیقی آرام شدم .. با موسیقی یاد خدا کردم .. با موسیقی طره یار را نوازش کردم و در خیالش شنا .. با موسیقی گریستم و با موسیقی خندیدم . با موسیقی انرژی جنگیدن پیدا کردم و با موسیقی هزارسال خسته شدم . زندگی من که موسیقی را نفس می کشم خاص ترین زندگی هاست . موسیقی تخلیه ام کرده و موسیقی زنده نگاهم داشته .. چه گوش دادنیش و چه نواختنیش ... یاد روزهایی که گیتار می نواختم خوش .. روزهایی که می توانستم خود خود خود موسیقی را بغل بگیرم و آنطور که دوستش دارم نوازشش کنم . وقتی که تمامی حس ها در هم می آمیزند و با ضربه ای به سیم ها ... خروج پیدا می کنند ... آسمانی ات می کنند .. آسمانی ات .. آسمانی ات ..

بدون موسیقی ... حتی حرف هم نمی توانستم بزنم ...

چقدر موسیقی برای شما به نام موسیقی است ؟ چه هنرمند هایی رو دنبال می کنین و چه سبک هایی رو دوست دارین ...

~ درباره ما بروز شد ..

~ از ۸ مارس خیلی نوشتم .. گرامی میدارم و برای برابری تلاش می کنم. من هم یک #فمنیست هستم ..

~ خیلی دلم گرفته این روزها . حس می کنم پایانم رسیده ..

~ باور کنین اینتراکشن داشتنتون خوشحالم می کنه ..

~ اگر دوست دارین پست های موضوع داستان به صورت صوتی هم منتشر بشه بهم بگین توی نظراتتون ..

تصمیم سخت

خاطرم هست یک روزی از کلاس در حال بازگشت به خانه بودم . کلاس خیلی خیلی دور بود و برای رسیدن به خانه باید حتما یک کورس تاکسی سوار می شدی تا به خانه برسی . داشتم به سمت تاکسی ها حرکت می کردم که سوار بشم که یک دختره جلوم رو گرفت و گفت عمو ..

دیدم یک بسته بزرگ دستمال دستشه.کوچیک بود . گفتم جانم؟ گفت ببخشید میشه یه چیزی بگم؟ گفتم بگو عزیزم . گفت از دیروز هیچی نخوردم.خیلی گشنمه.دستمال نفروختم. میشه برام فقط یه کیک ارزون بخری؟ فقط یه کیک . ۲۰۰۰ تومان بیشتر توی حیبم نبود و آن کورس تاکسی ۱۳۰۰ تومان می شد .. مسیر تا خانه خیلی دور بود . آیا دروغ می گفت؟ قبلا هم یک دختر بچه ای بهم گفته بود برام بستنی دستگاهی بخر و خریدم و دیدم یه لیس زد و انداخت زمین.. آیا باید می گفتم نه و رد می شدم ...

ناگهان خودم نبودم . گفتم بیا بریم بخرم . رفتیم توی مغازه گفتم هرچیزی می خوای بردار. بیرون واستاد گفت نه عمو من فقط یه دونه کیک می خوام. نمی دونم چرا بیشتر از این نکردم . رفتم یک کیک که وسطشم شکلات داشت با یک شیرکاکائو و چند تا شکلات گرفتم و کل دو هزار تومن رو خرج کردم . برگشتم و بهش گفتم بیا عمو . گفت من فقط کیک می خوام . ببخشید . گفتم خب شیرکاکائو که خوشمزه ترش می کنه. تشنه ات میشه. همشو برای تو خریدم . بگیرش. گفت مرسی عمو . کیک رو خورد و شیرکاکاو و شکلات ها گذاشت توی اون جعبه ای که دستمال کاغذی داشت. بهش گفتم بخور شیرکاکائو تو بمونه توی افتاب گرم میشه خراب میشه . گفت باشه و تشکر کرد و من به راه خودم ادامه دادم ..

کمی که از دختر دور شدم دیدم مسیر خیلی زیادی دارم و موبایلم هم در خانه جا گذاشته بودم . آن مسیر به آن طولانی را پیاده رفتم و اصلا خسته نشدم . انگار که سوار تاکسی شده بودم .. بعد فکر دخترک ذهنم رو خیلی مشغول کرد . چرا انقدر گیج بودم . چرا به پلیسی چیزی زنگ نزدم . چرا به بهزیستی یا جایی زنگ نزدم . از وضعیتش معلوم بود که تحت فشار زیاده. خجالتی بود. سرش پایین بود و حتی داخل مغازه نیامد. یعنی واقعا گرسنه اش بود . با خودم گفتم که فردا از همان مسیر می آیم و ازش کلی دستمال می خرم ...

فردا که شد دیدم نیست .. بعد از یک ماه مداوم که از آن مسیر می رفتم دیدم که نیست . دیگر نبود . دلم خیلی گرفت . چرا آن لحظه اصلا نفهمیدم کجام و چه می کنم . گرچه به بهزیستی هم زنگ میزدم مگر کسی بود که از این بچه حمایتی کند . فکر می کردم که کاش خانه مستقلی داشتم و به خانه خودم می بردمش و در نهایت به فرزندی قبولش می کردم .

نمی دونم امروز چرا یک هو یاد دخترک افتادم .. گاهی وقت ها باید خیلی حواسمون به دور و برمون باشه .. من هنوز هم از اینکه فقط در حد یه کیک تونستم براش کاری کنم قلبم به درد می آد و چرا نتونستم کار بیشتری کنم .. چرا عقلم قفل شد .. خودم رو نمی بخشم .. هنوز هم گاهی به دخترک فکر می کنم .

برنامه نویسی .. غرور یا بی وقتی؟

خیلی وقت پیش که داشتم تازه برنامه نویسی می کردم و خیلی آماتور بودم (الانم هستم) همیشه تا بقیه می فهمیدن که من کامپیوتر بلدم یا از من می خواستن براشون سی دی رایت کنم یا ویندوزشون رو عوض کنم. اما به عنوان کسی که از کامپیوتر سر درمیاره خیلی باید تکراری باشه که برای آدما بشینی ویندوز عوض کنی یا سی دی رایت کنی یا عکس هاشون رو تبدیل به ویدیو کنی یا هرچیزی از این قبیل. همه این رو می دونن که معمولا برنامه نویس ها اخلاق های خاصی دارند.  برای مثال یک گیک خوره کامپیوتر اصلا دوست نداره که کسی کامپیوترش رو بیاره و بگه بیا برای من ویندوز رو عوض کن . نمی دونم این از سر غرور می آد یا بی وقتی . شاید هم از این نظر براشون سخته که دوست دارن اون نیم ساعت یا چهل دقیقه ای که پای نصب ویندوز می ذارن برن چهار تا چیز جدید یاد بگیرن یا شاید یه کار باحال تر کنن . ولی به نظر من چه کار باحال تر از کمک به آدما ؟

من و حسین (که مدتیه ازش خبر ندارم و دوستیمون تموم شده) دوست های مشترک زیادی داشتیم . هم من عاشق کامپیوتر بودم و هم اون. خیلی چیزها بلد بودیم . کله همدیگه رو میدیدیم بقیه اذیت می  شدن چون حرف های ما رو نمی فهمیدن و همیشه می گفتن میشه مثل آدم دو دقیقه از کار حرف نزنید؟ اما اتفاقی که افتاده بود این بود که حسین واقعا سوادش از من خیلی بیشتر بود . حسین تجربه کاریش بیشتر بود و باهوش تر هم بود . اون تایمی که من داشتم با کدها ور می رفتم حسین  توی کلاس ها و جامعه های مختلفی شرکت می کرد و کار می گرفت و درآمدش رو صرف پیشرفت خودش می کرد . ولی من دنیا رو کمتر صفر و یکی می دیدم . عموما بچه ها سوالات کامپیوتری شون رو از من می پرسیدن و می گفتن که حسین از سر وا میکنه و وقت نمی ذاره . مگر تو برنامه نویس نیستی؟ چرا وقتی به حسین میگی کامپیوترمون خراب شده میگه ببر پیش تکنسین برات درست کنه ولی تو همیشه گفتی میام خونتون یا بیارش خونه ما برات حلش کنم .

ما آدم ها یک توانایی رو با سختی های خاص خودش به دست می آریم . اما نظر من اینه که اگر چیزی داریم و چیزی بلدیم باید به بقیه هم بدیمش و کمک کنیم . برای من هیچ لذتی بالاتر از کمک به یک انسان دیگه نیست . من ترجیح میدم چهار خط کد کمتر بزنم و به جاش با کمک کردن به آدما سعی کنم حس خوب ازشون بگیرم . در نهایت آدما به کمک نیاز دارن و هرکسی بگه در حد من نیست ویندوز عوض کنم یا گوشی شون رو درست کنم یا هرچیز دیگه پس آدمای معمولی که زیاد سر درنمیارن چطوری می تونن مشکلشون رو حل کنن . برای من همیشه کمک به آدما اولویتش از غرورم بیشتر بوده و همیشه وقت برای کمک به آدما باز کردم . و دوست دارم این رو بگم و تبلیغش کنم که اگر توانایی یا امکاناتی دارین که می تونین اون رو به اشتراکش بذارین دست بقیه رو هم بگیرین . نگین حد من نیست این کارو کنم . اون کارو کنم . آستین بزنین بالا و کمک کنین و خوشحال کنین آدم ها رو . گاهی وقت ها عوض کردن یه ویندوز برای یه آدمی کمک بزرگی محسوب میشه ولی برای شما می تونه حوصله سربر ترین اتفاق روزتون باشه . من تصمیم گرفتم که همیشه از تواناییم استفاده کنم و وقتی که در قالب کمک و بدون هیچ چشم داشت درآمدی میشینم و ویندوز عوض می کنم برای آدما حس خوبی بهم میده که دارم بهشون کمک می کنم . دارم کارشون رو راه می ندازم و علمی که دارم به درد نخور نیست . 

اگر شما هم کامپیوتر بلدین یا هرچیز دیگه و حس می کنین آدما به کمکتون نیاز دارن کمکشون کنین . هیچ اتفاقی نمی افته . درسته که خیلی ها امروزه نمی کنند و میگن ما وقت این کارها رو نداریم ولی همیشه جریان انرژی مثبت حداقل حال خودتون رو خوب می کنه . حداقل اگر قرار بود یک روزی بشینیم و فکر کنیم به خودمون بگیم واو پسر من چقدر انسان خوبی بودم . سعی کردم همیشه با آدما مهربون باشم و بهشون کمک کنم . هر کاری از دستم بر اومده براشون کردم جدای از اینکه اونها برای من چه کاری کردند.

اما خب این دلیل هم نمیشه که هر برنامه نویسی کارهاشو ول کنه و بیاد بشینه ویندوز عوض کنه . بسته به آدمها و شرایط فکری و وقتی شون این می تونه متغیر هم باشه . ولی من تنها برنامه نویس مهربونی هستم که تا تبدیل کردن فایل ورد به پی دی اف هم انجام میدم و وقتی می بینم مفید واقع شدم حس خوبی بهم دست میده . پیشنهادش می کنم شما هم اینطوری باشین ..

نظر شما چیه؟ اگر برنامه نویسین؟ اگر نقاشین ؟ اگر آشپز یا هرچیز دیگه ای هستین؟ اگر امکانات خاصی دارین؟ به نظرتون خوبه یا بد؟ می شنومتون

$بعد از مدتها یه چیزی نوشتم با اینکه اصلا حالم خوب نیست ..

#چالش ده سال ..

چه جالب .. چالش ده سالم شماره پستش شد ۲۳۴ . عطف به چالش ده سال سایر فضاهای مجازی من هم در این چالش شرکت کردم . می تونین برای بزرگ شدن عکس ها روشون کلیک کنین .

سایت اصلی :

وبلاگ

^متاسفانه آخرین آرشیوی که از وبلاگ داشتم برای هشت سال و نه ماه پیش بود. تصویر قدیمی ترش موجود نیست.اما سایت کاملا صحیح است و برای ده سال پیشه

استیو جابز و اسطوره؟ چرا؟

استیو جابز (۱۹۵۵ - ۲۰۱۱ ) رو کمتر کسی هست که نشناسه . دوست داشتنی ترین مرد که با خبر مرگش همه را در بهت و غمی فرو برد . حتی کسانی که هیچ اطلاعاتی از ای تی نداشتند نیز از مرگ این مرد بزرگ ناراحت شدند . جدای از اینکه در ایران همیشه موج سواری اتفاق خیلی عجیبی نیست حتی در ایران هم حسابی از مرگ این مرد بزرگ که از تاثر علاقمندان به تکنولوژی ناشی شده بود ناراحت شده بودند . حتی کسانی که هیچ اطلاعاتی از استیو جابز نداشتند و فقط می دانستند رییس اپله و گوشی آیفونی که دستشون دارن رو استیو جابز ساخته . همه علاقه مندان و فعالان حوزه آی تی و تکنولوژی ٬ گیک ها و نرد ها و هر کسی که سر و کاری با این دنیا داره استیو جابز برایش یک استیو جابز!! ست . یعنی چه اندرویدی ها و چه ویندوزی ها و چه مک ای ها و چه لینوکسی ها توی ذهنشون برای استیو جابز جایگاه خاصی قایل هستند . کسی که بعد از فوتش حتی رقیبانش از این اتفاق ناراحت شدند و تسلیت ارسال کردند و دنیایی در بهت فرو رفت! کسانی که گفتند دنیای آی تی ضربه مهلکی را تحمل کرد (به عقیده برخی) . استیو جابز نمی تواند یک مدیر شرکت عادی باشد و اینقدر مورد احترام قرار نگیرد . بسیاری از مدیران شرکت ها در سکوت خبری می میرند (ولو آمریکایی) و اینطور توسط همه اقشار مورد احترام قرار نمی گیرند . اما چرا استیو جابز یک اسطوره بود؟

اسامی بزرگ در دنیای تکنولوژی بسیار زیادند . بیل گیتس٬جف بزوس٬لری پیج٬ استیو بالمر٬ ریچارد استالمن٬ دنیس ریچی٬ تیم برنزلی٬ لینوس توروالدز و هزاران هزاران اسم دیگه که به اندازه خودشان بزرگ و موفقند و برای دنیای آی تی تلاش های زیادی کردند . چه اپن سورسی ها و چه غیر آزادا . اما چرا استیو جابز اینقدر بزرگ بود؟ مگر او هم مانند این اسامی نبود؟

استیو جابز یک مخترع و مبدع بود . یعنی همیشه راه های ویژه ای برای مشتریانش داشت . او کسی بود که اپل را ساخت و از اپل بیرون شد و دقیقا وقتی که اپل در منجلاب فرو رفته بود و برای ندادن مالیات کامپیوترهای خود را در دریا غرق میکرد به اپل بازگشت و کاری کرد که اپل که گم شده بود چنان به انفجاری برسد که هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کرد . یعنی اپل تنها شرکتی بود که دوران افول وحشتناک و مجددا فراز بزرگی رو به خودش دید که سکان دار این فراز کسی جز استیو جابز نبود . استیوجابز تنها یک مهندس و مخترع نبود . همیشه سعی می کرد بهترین باشه . جابز بعد از بازگشتش دنیای لپ تاپ ها٬ پخش کننده های موسیقی و لوح های کامپیوتری و درنهایت موبایل را تغییر داد .

جابز توانست سلطه حداکثری ویندوز در کلاینت ها را بشکند و به میزان قابل توجی مک بفروشد. جابز توانست بازار ام پی تری پلیرها و ام پی فور پلیرها را قبضه کرده و از صفر و بینام و نشانی با آی پاد ها و فروشگاه موسیقی اش را از آن خود کند . لوح های کامپیوتری ای را وارد بازار کند که همه از داشتنشان احساس سرعت و حرکت را با هم تجربه کند و غول بزرگی چون نوکیا که بازار را قورت داده بود  را با آیفون هایش شکست دهد. برای شما این اسطوره بودن نیست؟

جابز صرفا یک برنامه نویس یا سازنده آیفون ها نبود . بلکه او در مدیریت اسطوره بود و همیشه وقتی روی صحنه برای معرفی محصولی می رفت نمی توانست جیغ حضار را در نیاورد! جابز یک نابغه مدیریت بود . هرچیزی که پیش بینی کرده بود درست از آب در آمد. او هرگز آیفون بد را معرفی نمی کرد . شده بود صبر می کرد تا همه شرکت ها محصولشان را منتشر کنند و در نهایت بهترین محصول را به مخاطبان خودش عرصه می داشت! بهترین بهترین ها! تفاوت میان آیفون ۴ با ۵ تفاوت زمین تا آسمان بود . خلاقیت در طراحی و خوش دست بودن و بیش از حد بزرگ نبودن و از همه مهم تر باگ های مزخرف نداشتن یکی از بزرگترین کارهایی بود که استیو جابز و مدیریت استیو جابز کرد .

از اثرات او همین بس که همین امروز شما تفاوت بنیادینی بین ایفون ۶ و ۷ و ۸ احساس نمی کنید. اپل دیگر نوآور نیست و همیشه اولین نیست . از امکاناتی پرده برداری می کند که قبلا توسط شرکت های دیگر پرده برداری شده! اپل پسرفت کرد و همه معجزه استیو جابز را دیدند! دیدند که چطور یه زمانی همه از اپل کپی می کردند و امروز اپل از همه کپی می کند! فیشری که در ایفون هشت اضافه شده شش ماه بعد در قالب آپدیتی در آیفون شش و هفت نیز قابل دسترس خواهد بود و اگر این پسرفت نیست پس چیست؟

مرگ استیو جابز ضربه بزرگی هم به دنیای تکنولوژی زد . از این نظر که شرکت های تولید کننده محصولات الکترونیک همیشه ترس تولید جدید را داشتند و همیشه استیوجابز بود که ترس به بازار آنها انداخته و آنها را مجبور به نو آوری می کرد تا بتوانند با او رقابت کنند . همین بود که حتی رقبایش هم او را می ستایند . او کسی بود که با نوآوری هایش بازار را گرم نگه می داشت چون هیچ کس نمی توانست با نوآوری های استیو به راحتی رقابت کند! مرگ او و عقب گرد اپل امروز سامسونگی را نو آور کرد که در گذشته کارش کپی از اپل بود . ویندوز را نوآور تر کرد که روزی از اپل کپی کرده بود. و این یعنی ضرر بیشتر مشتری.

ممکنه بسیار برنامه نویسانی باشند که واقعا عالی باشند ولی مدیریت استیو جابز و شخص استیو جابز یک جایگاه ویژه در ذهن همه علاقه مندان آی تی داشت و دارد .. استیو جابز برای همیشه در تاریخ آی تی و تکنولوژی جهان ماندگار شد .



منبع : blog.hatef.click

و باز خداحافظی دیگر با سرویسی دیگر

و خداحافظی با سرویسی دیگر از سرویس های گوگل برای مایی که گوگل ریدر را به خاطر داریم خیلی هم خداحافظی سختی نیست . از طرفی که کلی شبکه های جدید اجتماعی پا به عرصه حضور گذاشتند و ما هنوز فیس بوک را داریم . گوگل پلاس هشت سال پیش پا به عرصه وجود گذاشت تا گردن فیس بوک را بشکند و فیس بوک را به زباله دان تاریخ بفرستد و درست در دزست ترین زمان و با نقشه کاربردی بسیار عالی پا به عرصه وجود گذاشت . کاملا روزی که به طور رسمی گوگل پلاس معرفی و برای عضویت در آن نیاز به دعوتنامه بود را یادمه . نسخه آزمایشی از ان ابتدا عرضه شد و عضویت در آن منوط به ارسال دعوتنامه بود و در نهایت عضویت همه در این شبکه اجتماعی آزاد شد.

فیس بوک زیاد از حد اسپم داشت و مشکلات الگوریتمی پیچیده ای برایش پیش آمده بود به طوری که دیگر امکان دیدن پست های دوستان در تایم لاین وجود نداشت و عملا صفحه تایم لاین پر اخبار چه زرد و چه غیرزرد شده بود . از طرفی اپ های واسطه ای هم امنیت فیس بوک را پایین آورده و کاربران واقعا از فیس بوک خسته شده بودند . روی که گوگل پلاس عرضه شد همه پیش بینی کردند که گوگل با کمک غول جستجویش گوگل پلاس را بالا خواهد کشید . امکان ایندکس شدن مطالب گوگل پلاس روی جستجوی گوگل وجود داشت درصورتی که فیس بوک تقریبا داشت به زباله دانی تبدیل میشد و برای دیدن مطالب باید عضو آن می بودید . یعنی مطالب آن خارج از فیسبوک قابل جستجو نبود . از طرفی گوگل پلاس شبکه نوپایی بود و هنوز فیلتر نشده بود .

امکان حلقه ها را کاملا یادمه . شما می توانستید حلقه دوستی ایجاد کنید و کاملا شبکه اجتماعی شما با توجه به حلقه های دوستی تان تغییر می کرد و داخل حلقه ها می توانستید تنظیمات خاصی را ارایه نمایید که این پست را این حلقه ها حق دارند ببینند . حتی می توانستید تایم لاین گوگل پلاس را بر مبنای حلقه ها تنظیم کنید . چیزی که واقعا فیس بوک از آن عقب بود . اما به علت طول کشیدن بروزرسانی ها و اینکه گوگل همیشه سعی داره با یک دست ده تا هندونه برداره گوگل پلاس به سختی ضربه خورد و وقتی فیسبوک اینستاگرام را خریداری کرد عملا بر قدرتش افزوده شد و گوگل پلاس نتوانست راهی پیش ببرد. از طرفی اولین بودن  فیسبوک مزیتی بود که گوگل نتوانست آن را با بهترین بودن بقاپد و کاربران را از آن خود کند . بسیاری از کاربران مهاجرت نکردند و در همان فیس بوک ماندند و بیشتر به سمت توییتر سرازیر شدند و اینستاگرام و شد آنچه نباید میشد . یعنی گوگل در راستای جذب کاربر نیز ناموفق بوده است و درست در فجایای نشر اطلاعات فیس بوک گوگل اعلام کرد که گوگل پلاس برای همیشه خاموش خواهد شد و فیس بوک کلی کاربر از دست داد ولی با این خبر این کاربران بی شک به توییتر مراجعه کردند و گوگل نتوانست این حجم از کاربرانی که از فیسبوک خسته شده بودند را جذب خود کند. در نهایت امروز بعد از هشت سال گوگل می خواهد به کار این شبکه اجتماعی که روزی با قدرت آمده بود پایان بدهد . آوریل ۲۰۱۹ گوگل پلاس دیگر کار نخواهد کرد و مانند گودر برای همیشه به تاریخ خواهد پیوست و قطعه ای در قبرستان سرویسهای گوگل را از آن خود خواهد کرد .

به همین منظور من آدرس گوگل پلاس را از لیست شبکه های دیگر برداشته و به جایش آدرس سرور دیسکورد را قرار دادم که اگر دوست داشتین در دیسکورد با هم هم صحبت بشیم و گپ بزنیم و تبادل اطلاعات کنیم . اما به عنوان یک وبلاگ نویس هنوز فکر می کنم بزرگترین اشتباه گوگل خاموش کردن سرویس گوگل ریدر بود ... و اشتباه بزرگتر تمرکز کردن روی سرویس هایی چون گوگل پلاس که مرگ آنها هم امروز فرا رسیده.

وبلاگ نویس با وبلاگ نویس!! تفاوت دارد !

از گذشته های دوره که با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شده ام و علاقه داشتم تا همیشه مطلبی رو که برام حالب بوده برای چند نفر دیگر روایت کنم . همین احساس نیاز به روایت وجود وبلاگ رو باور پذیرتر می کنه و به ما نشون میده که ما چه قدر می تونیم به نوشتن یک وبلاگ نیاز پیدا کنیم . مثل قدیما که توی مدرسه اتفاقات خاصی که برامون بعد از تایم مدرسه می افتاد رو دوست داشتیم برای چند تا از دوستان دیگه مون تعریفش کنیم.

ولی جدای از این حرف ها من بشخصه هدفم از نوشتن وبلاگ همین مساله بچه ها من یه چیز جالب پیدا کردم ببینین چطوره یا بچه ها من فکر می کنم فلانه . از همان ابتدا که نوشتن وبلاگ رو به معنای نوشتن! شروع کردم ایده پشت این اتفاق من همین بوده . هیچ وقت ننشستم و فکر کنم که برای وبلاگم بنشینم و چه بنویسم . هر زمان که حس کردم یک چیزی ارزش مطرح شدن در فضای وبلاگم رو داره اون رو آوردم و مطرحش کردم . ممکنه این مطرح کردن به مذاق خیلی ها خوش بیاد و حسابی بگن چه باحال بود و برای بقیه زیاد اهمیت چندانی نداشته باشه که وارد مقوله سلیقه میشیم .

من وبلاگ نویس هستم ولی وبلاگ نویس!! نیستم . افراد زیادی هستند که به معنای واقعی کلمه وبلاگ نویس هستند و شغلشان و قلمشان به هدف نوشتن وبلاگ می چرخد . یعنی نویسنده یک وبلاگ به صورت جدی طور هستند . این به این معنی نیست که ما جدی نمی نویسیم . یا در مورد من این معنی رو منظورم نیست که من جدی نمی نویسم . ولی من وبلاگم رو برای وبلاگم نمی نویسم . یعنی به دنبال مطلب برای پرکردن وبلاگ و نوشتن اش نیستم و صرفا هر زمان دوست داشته باشم می تونم پنلم رو باز کنم و بنویسم از چیزی که می خوام . 

اما خیلیها وبلاگ!! دارن و دارن وبلاگ!! می نویسند . یعنی مثل یک مجله دارن برای وبلاگشون تلاش می کنند و در اصل وبلاگشون یک مرکز محتواست . برای مخاطب می نویسند و عملا وبلاگ نویس!! هستند . ما هم وبلاگ نویس هستیم . هیچ کدوممون از هیچ کدوممون بهتر نیستیم ولی خب ممکنه ما چند صد کار دیگر رو انجام بدیم و توی وبلاگمون بنویسیم و وبلاگ نویس باشیم و آن افراد هم می تونند ساعت ها وقتشون رو اختصاصی برای یافتن مطلب و نوشتن وبلاگشون بذارن و اختصاصی برای وبلاگشون بنویسن .

من با اینکه وبلاگ‌نویس!! نیستم ولی خیلی وبلاگم رو دوست دارم و وبلاگ نویسم . دوست دارم که بنویسم از افکارم و از عقایدم .

خود شما چطور فکر می کنین . فکر می کنین که وبلاگ‌نویسین!! یا وبلاگ‌نویسین؟ برای وبلاگ می نویسین یا وبلاگ رو برای خودتون می نویسین؟

دوستی به نام دیسکورد

خیلی وقت بود که اپ یا سایتی معرفی نکرده بودم . و خب فکر می کنم حالا وقتشه که یک نرم افزار خوبی رو معرفی کنم و اون نرم افزاری جز دیسکوزد نیست . دیسکورد یک برنامه ارتباطی بین گیمرها (بازی کننده‌گان) با امکان صحبت گروهی همزمانه که با استفاده از اون می تونین به راحتی یک کانال صدایی بسازید و بعد دوستاتون توی اون کانال صدایی باشن و بعد شما در دیسکورد با همدیگه صحبت کنید و بازی های آنلاین رو انجام بدین و به سر انجام برسونید . تیم خودتون رو در کانال دیسکورد درست کنید و در بازی های انلاین شرکت کنین و برنده بشین . دیسکورد امکانات زیادی داره . به جز صحبت کردن کانال های نوشتاری هم داره که می تونین توش مطالب تون رو بنویسین و با دوستان تون چت کنین . کانال های متفاوت متن وجود داره که کاملا می تونین داخلشون برین و در بحث ها شرکت کنین . توی این پست می خوام به آموزش این برنامه هم بپردازم ولی برای اینکه بدونین چطوری باید نصبش کنین و در نهایت چطوری باید باهاش کار کنین باید به ادامه مطلب همین پست برین . دیسکورد امکان عالی برای ارتباط فراهم می کنه و جدای از این کانال های صوتی و نوشتاری دیسکورد امکان به اشتراک گذاشتن صفحه نمایش رو هم به صورت گروهی داره و این یک امکان فوق العاده محسوب میشه . برای مثال من از صفحه کامپیوترم شروع می کنم به صورت لایو برای شما پخش کردن و شما می تونین محتویاتی که من روی صفحه نمایش می بینم رو شما هم ببینید .

دوست داشتم بعد از معرفی دیسکوردم آدرس کانال دیسکوردم رو هم بدم که اگر دوست داشتین داخلش عضو بشین و وارد کانال من بشین تا هر وقت زمانش بود و دوست داشتیم با هم گپ بزنیم . صحبت کنیم . حال و احوال کنیم و بحث بندازیم . با صدا با همدیگه تماس بگیریم و مشغول کپ بشیم . اگر قبلش آموزش ها رو نگاه کنید متوجه خواهید شد که این امکان خوبی به ما میده و من خیلی دوست دارم که مخاطبین وبلاگم رو در دیسکوردم داشته باشم و باهاشون به تعامل بپردازم و در کانال های نوشتاری باهاشون چت و در کانال صوتی باهاشون گپ بزنم . دوست داشتین می تونین از اینجا دیسکوردم رو اد کنین . روی قسمت شبکه های اجتماعی هم لینک دیسکوردم رو قرار میدم .

https://discord.gg/XRqU8Ha

صحبتی با دبیران ادبیات

نظام آموزشی کشورمان ایران در یک کلام افتضاح٬فاجعه٬ناکارامد٬مزخرف٬بی بازده و پول هدر ده است . برای دانستن این نیازی نیست آدم برود در دانشگاه لیسانس بگیرد تا متوجه این ناکارآمدی بشود . پیدا شدن سر کله معلمین بی سواد و بی حوصله و نبودن آمکانات درست آموزشی و در نهایت نبودن یک سیستم خوب برای تربیت فرزندان ما را به این روز کشانیده .

هر زمان که کتابی خوانده ام که در ادبیات دبیرستانم نامش بود و باید حفظ می کردم تا در کنکور لعنتی ای پاسخ بدم این کتاب رو کی نوشته معلم های ادبیاتم رو لعن و نفرین کردم! یک معلم ادبیات در دنیای وبلاگ می شناسم که فکر نمی کنم پست من رو مطالعه کنه . اما دلیل نمیشه که از این مساله ننویسم .

نمی خوام شروع کنم به تحلیل کردن اینکه آموزش و پرورش ما چه قدر مزخرف و بی بازده است . صرفا می خوام از معلم های ادبیاتم گله کنم و بگم از دستشون چقدر ناراحتم . و ایضا ازشون چه قدر متنفرم . اگر کاملا بهش بپردازم شما هم شروع می کنید از معلم های ادبیات خودتون متنفر می شین . معلم های ادبیات ما کاری رو با ما کردن که نباید می کردند . از طرفی نمیشه تک بعدی قضاوت کرد ولی به این موضوع هم می پردازم .

تصور کنین شما از دوم دبیرستان عملا ادبیات رو به معنای خودش می خونین و اگر رشته تون علوم انسانی باشه که خب تخصصی در و دقیق تر می خونین و اگر مثل من و خیلی های دیگه تجربی یا ریاضی باشین کمی کمتر ولی از دوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی همه کتابی به اسم ادبیات فارسی ۲ و ۳ و ۱و۲ رو پاس کردیم . اما همه ما از ادبیات متنفر بودیم . از شیمی متنفر بودیم . از فیزیک متنفر بودیم . از ریاضیات متنفر بودیم . همش درگیر این بودیم که یک مشت خزعبلاتی که نمی فهمیدیم چی هم هستند رو بخونیم تا در نهایت در یک دانشگاهی قبول بشیم و بهمون دکتری مهندسی وکیلی وزیری چیزی بگن . ادبیات دو رو که یک معلم بیسواد ولی مدعی داشتیم که از روی حل المسایل به ما درس می داد و معنی اشعار رو از روی حل المسایل می خواند ولی روش روزنامه کشیده بود کسی متوجه نشه از روی حل المسایل مشغول تدریسن و بسیار مدعی که بنده از شاهنامه چندین غلط دستوری درآوردم و در اثر جدیدم به چاپ میرسه . سوم دبیرستان هم یک دبیر ادبیات نه به بی سوادی دبیر ادبیات قبلی بلکه به بی اعصابیش . تنها و تنها هدف پاس کردن امتحان نهایی بود و نه یاد گرفتن . فقط رد شدن از امتحانات . و در نهایت جناب استاد پشمک الدین دبیر الدنگ ادبیات پیش دانشگاهی بنده که ایشون نه سواد داشتن و نه قدرت تدریس و همه توجه ها معطوف به کنکور شد .

همین باید حفظ کنی شد نفرت. ما آموزش ندیدیم . ما حافظ شدیم . حافظی که بعد مدتی همه چیز یادش برود . ما شاهنامه را در ادبیات فارسی خواندیم بی آنکه داستان شاهنامه را بدانیم . بی آنکه رستم و سهراب و تهمینه و ضحاک و اینها را کامل بشناسیم و بدانیم چه شد . از علی حاتمی در ادبیات معرفی شد ولی یک بار دقیقا آن سکانسهایی که در ادبیات وجود داشت به ما نشان داده نشد و من سه سال بعد از پایان دبیرستان متوجه شدم آن درسی که به اسم کمال الملک خواندیم در اصل فیلمنامه بوده و آنها دیالوگ بودند!  همه اشعاری که خواندیم مذهبی بودند و در توصیف پروردگار سروده شده بودند . یعنی تبدیل آثار هنری و جا دادن در چارچوب دیدگاه خودمان!

اشعار زیبایی که سالها بعد محسن چاوشی باید آنها را آواز کند تا ما شعرایمان را بشناسیم!

ما برای کنکور می دانیم که گاو را غلامحسین ساعدی نوشته ولی با مشدی حسن زندگی نکردیم . ما میدانیم سه تار برای جلال ال احمد ولی دلمان مانند آن تار سه تیکه پاره نشده . حفظ کردیم که هملت برای شکسپیر است و نمی دانیم اصلا هملت کیست!  با عبیدزاکانی پندهای جالبی نخواندیم و از اشعار دیگر عطار مست نشدیم. با الیور تویست که یک ملاقه سوپ بیشتر می خواست و زیر فشار کار خسته میشد بغض نکردیم  میدانیم بینوایان برای هوگوست ولی نمیدانیم ژآن والژان کیست و کوزت کجای داستان است . میدانیم موش ها و آدم ها برای اشتاین بک است ولی نمی دانیم چه بر سر لنی و جورج آمد . میدانیم مونته کریستو اثر دوماست و نمی دانیم این قهرمان چگونه به زندان افتاد و چگونه برای انتقام بازگشت .. همه میدانیم ژول ورن دور دنیا در هشتاد روز را نوشت ولی هیچ کداممان جمله آخر کتاب را نخوانده ایم؟ مابقی آثار هم چون به دهن بزی (آقایان) شیرین نیامده که اصلا وجود خارجی ندارند . خیام شاعر نبود که . جارو کش بود در قرن فلان هج . (همون قضیه ورود ایدولوژی به همه جا)

مگر چند نفرمان بعد از دوران دبیرستان به این کتابها دسترسی داریم . می شد این کتاب ها را در دوران دبیرستان خواند.

اگر معلم ادبیات هستین مثل آقای قدکچیان نباشید که از گام به گام درس میداد و حوصله شاگرد کلاس رو نداشت٬ مثل آقای بزرگ زاده نباشید و داستان های سکسی جای شعر و ادب تعریف کنین و زیر کل کتاب رو بگین خط بکش چون توی امتحان نهایی میاد . مثل آقای عنبرستانی نباشید که فقط دوست داشت اسم کتابا و لغت های آخر کتاب رو بلد باشیم بی آنکه بفهمیم قضیه چیه؟ و تا آخر مدرسه اسم شاگرداتونم ندونین!

می خواین معلم ادبیات باشین مثل آقای کرمی باشین!همان که قسمتی از نمره آخر سال را به وبلاگ نویسی گذاشت و همه باید از اول سال وبلاگ می نوشتن و پیشرفتشون رو روی وبلاگ می دید و نمره را میداد . با پسری که عاشق ادبیات بود مشاعره می کرد گاهی و بهش می گفت سهراب! از هر درس داستان راحت رد نمی شد و تاریخ ادبیات و اینکه شاعرش که بوده و چه تفکری داشته و چه کار کرده . اینکه چرا ایرج میرزا عارف نامه رو می سراید و بعد آن را هزل می کند . نمونه اشعار ایرج میرزا را برایمان می خواند . می گفت بچه ها شعرا گاها عارف بودن ولی آدم هم بودن . عاشق هم می شدن . هوس هم داشتن . خال یار امانشون رو می برید! بعد از پایان هر درسی یک شعر زیبایی از سراینده شعر اون درس می خواند و باز سهراب بود که تشنج می کرد و میگفت برین برام بخونید و نظرتون رو در مورد اشعارش بگین . خواستین می تونیم بیاییم اشعارشون رو تحلیل هم کنیم .

تنها سالی که به ادبیات علاقه مند بودم همان سال بود و تمام شد رفت . ادبیاتی که امروز وقتی آن را لمس می کنم حس می کنم چه دنیایی را از دست دادم . از من به تمامی معلم های ادبیات ... سرسری رد نشید ... بگذارین که بچه ها حس کنن که نوشتن و دنیای ادبیات گاهی آنقدر می تواند زیبا باشد که نتوانی از آن دل بکنی ... مثل آقای کرمی باشید ..

رسانه که نه جهنم

این روزها همه مون داریم حسابی بمباران خبری میشیم . با اومدن اینترنت هزاران رسانه سر از تخم مرغ در آوردن و به راحتی می تونن شما رو به راهی هدایت کنن . در گذشته کلا چاپ کاغذ هزینه بر بود و داشتن کانال تلوزیونی از تجهیزات ضبط و پخش و تدوین و دکوپاژ و.. بگیرین تا هزینه ارسال به ماهواره و در نهایت اجاره ماهواره و پخش محتوایی که می خواستن . این برای رسانه های تصویری بود و رسانه های نوشتاری با قیمت کاغذ و هزینه صفحه آرایی با کامپیوترهای قدیمی و کلی نویسنده هم هزینه زیادی برمیداشت تا درنهایت میشد یک روزنامه یا مجله . برای اولین بار به یکی از شعبه های همشهری محله رفتم و متوجه شدم که یک نشریه مجله چه قدر پرسنل داره و برای چاپ چه هزینه هایی میشه . و شما حساب کنین که در گذشته چه قدر بوده و امروزه با آمدن دستگاه های چدید تر چه بسا هزینه های چاپ و درنهایت پخش یک روزنامه یا مجله پایین آمده .

نمی خوام خیلی به گذشته بپردازم . همه ما به اینترنت متصل هستیم و در بدترین حالت با پرداخت ماهانه سی هزار تومان می تونیم به این سیستم وصل بشیم و این روزها هم همه گوشی داریم و اگر شما دارین این پست رو می خونین پس یعنی اینترنت دارین! آمدن اینترنت باعث شد که بسیاری از رسانه هایی پدید بیان که درنهایت به شبکه تلوزیونی برسند . البته نیازی هم نیست که یک رسانه به شبکه تلوزیونی برسه . گاهی وقت ها از همین اینترنت می تونه کار خودش رو انجام بده . خطری که دقیقا در کمین ماست .

همه ما اینستاگرام و توییتر و وبلاگ و وبسایت و یوتیوب و آپارات و همه این سرویس ها رو دنبال می کنیم . در کنارش به روزنامه ها نگاهی می اندازیم و گاهی به تلوزیون از بی بی سی بگیر تا بیست و سی نگاه می کنیم . پس ببینید ما چقدر مهم شدیم که این همه رسانه دارن شب و روز برای اینکه ما به سمت حقیقت حرکت کنیم و درنهایت بفهمیم که دور و اطرافمون چه خبره دارن هزینه می کنن و زحمت می کشن . از همین جمله من باید بوی قضیه رو بفهمین .

نه که تازگی ولی دوست دارم امروز و توی این پست که میشه به تازگی در موردش صحبت کنم . متوجه شدم توی برخی از کشورها هزینه رادیو و تلوزیون وجود داره . شما با داشتن هر دستگاهی که قابلیت پخش داره ( به غیر از موبایل و لپ تاپ و تبلت و مانیتور ) باید هر ماه مبلغی بسته به اون کشور بپردازید یا می توانید این مبلغ رو به صورت کلی درسال پرداخت کنین که بین ۲۰۰ تا ۵۰۰ دلار در نوسانه . وقتی که علت چنین چیزی رو می پرسی پاسخ می دن که همه رسانه ها آزادن ولی هزینه هایی که دارن باعث میشه که برای جبرانش اسپانسر بگیرن و همین اسپانسر یعنی تغییر خط مشی . یعنی کد زن روی محتوا به طوری که اسپانسر براش بیارزه کلی پول بریزه توی اون شبکه

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۲۲ ۲۳ ۲۴
Designed By Erfan Powered by Bayan