هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

کنکور

آخه که چه قدر خسته و کوفته ام . با استرس خیلی زیادی رفتم محل آزمون . اولا محل آزمون روی یک تپه مانندی بود و خیلی عجیب و غریب بود . یک آن حس کردم انگار دارم می رم سربازی. سال دوم دبیرستان که ما رو میدون تیر برده بودن هم روی همین تپه های تهران بود . الانم این تپه ما اومدیم . دانشگاه علوم تحقیقات . خیلی فضای عجیبی است . حس و حال عجیبی است . من فقط دو عدد مداد و یک پاک کن نصفه بدون تراش با خودم آورده بودم و یک خودکار آبی . از شانسم موبایل آنتن نمی داد و نمی دانستم که باید چه کنم . در جیبم 25 هزار تومان هم پول بود. شرایط اقتصادی من هم اون زمان ها زیاد خوب نبود . یادمه رفتیم و تلفن هایمان را هم تحویل دادیم . رم تلفنم را در آورده بودم و یک کاغذ آ چهار دستم بود که کارت ورود به جلسم پرینت شده بود روش!

فضای عجیبی بود. احساس کردم کسانی که با من آمدند که آزمون بدن هم مثل منن. آره درست حدس زدین . آماده نیستن . یعنی هیچ چیز نخوانده بودن و من هم ایضا اون قدر آماده نبودم . ولی نمی دانم چرا من که هیچ چیز نخوانده بودم و امیدی هم به قبولی نداشتم استرس رو خوب داشتم .شاید فضا می طلبید که آدم استرس داشته باشه . فشار های خانواده به درس و مدرسه و کنکور و دانشگاه هم مزید بر علت شد که استرسم بیشتر و بیشتر بشه. آزمون که محیطش خیلی استرس زا بود و کیفیت زیاد داخلش وجود نداشت . همه هم اهل درس نبودن همچین . وقتی که آدم تستی رو بلد نباشه زمان اضافه می آره و حوصله اش سر می ره . تا زمانی که دفترچه دوم رو هم پخش نکردن و از پخش اون دفترچه هم نیم ساعت نگذشته باشه حق خروج از آزمون رو نمی دادن . حوصله ام خیلی سر رفته بود و خیلی کلافه بودم . چون چیزی بلد نبودم که بخوام تستی بزنم . پس زمان اضافی می آوردم . عصبی بودم . بعد از اینکه دفترچه دوم داده شد هم بلند شدم و سالن رو ترک کردم . بدون هیچ پاسخ دادنی . به همین راحتی .

آمدم بیرون و گیج بودم . چون عموما زیاد بیرون نمی رم خب اون قسمت تهران رو اولین بار بود می دیدم . به همین منظور بود که یه جایی پیدا کردم و تاکسی دربست گرفتم و رسیدم خانه. و سوالات شروع شد. چطور بود؟

خب من که بلد نبودم نمی تونستم بگم سخت بود یا ساده . حتی سوال ها رو نمی تونستم بخونم چه برسه به اینکه بفهمم الان خیلی سخته این . میگفتم خیلی سخته گند در می اومد که خیلی آسون بود . برعکس می گفتم میگفتن نخونده میگه اسونه . گفتم بعضی درسا آسون بود بعضی هاشون سخت ولی در کل متوسط بود . پدر هم امیدی به قبولی من نداشت. پسر خودش رو می شناخت .

الان هم نشستم توی دفتر پدر و مشغول نوشتن خاطر مزخرف امروز هستم . ولی خوبی این کنکور این بود که توی این شرایط بد اقتصادی 25 هزار تومان پولی که گرفته بودم برای ماشین تاکسی 15 هزار تومان شد و 10 تومنی برای ما ماسید :)

تنها قسمت خوب قضیه ..

افتخاری هستم

روزی در عروسی بودیم .

دور یک میز نشسته بودیم که آقایی آمد با همه دست داد و گفت سلام عرض می کنم . افتخاری هستم . خلاصه خوش و بش کردیم و رفت.

بعد از یک مدت کوتاه دوباره همون آقا امد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد. افتخاری هستم . باز هم تشریف برد .

مجددا بعد از یک مدت کوتاه دوباره همان آقا آمد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد . افتخاری هستم . خوش و بش و تشریف برد .

این اتفاق تا هفت بار تکرار شد تا اینکه یکی که سر میز ما بود عصبانی شد و بلند شد و گفت به ت..مم که افتخاری هستی برو گم شو دیگه ..

مردک مست . تا خرخره خورده هی میاد میگه افتخاری ام افتخاری ام خب چه کار کنم که افتخاری هستی ..

منم مردم از خنده ..

هنرمند

کار طراحی ام نصفه مانده بود و کمی عجله داشتم . مادر گفت که شام کدو داریم ولی ماست نداریم . لطف کن برو یه ماست بخر . 

با خودم گفتم فقط یک ماسته و سریع تموم میشه خریدش . حاضر شدم و تا گفتم مادر پول بده دیدم کارت را به همراه یک طومار تحویل بنده دادند ایشون.اغراق اگر کنم طومار هم نبود ولی به جز ماست شیر و پنیر و گردو هم می خواستند با چی پلت که توی شیر می ریزند . خلاصه کلام قبول کردیم و رفتیم به سمت مغازه سر کوچه تا خرید کنیم.

از سلام جعفرآقا ماست خدمتتون هست شما بگیر تا ایشون خم بشه یک دبه بزرگ ماست بذاره روی ویترین من فکر می کردم به خرید ها که دبه رو گذاشتند. من تا رفتم چی پلت و گردو بردارم دیدم یکی از هنرمندان کشورمون داخل مغازه است . اولش توجه نکردم کیه و راستش رو بخواین نشناختمش . برام هم مهم نبود .داشتم فکر می کردم که ایشون بدون هیچ رعایت ادبی وارد مغازه شدند و انگار نه انگار که من باید حساب کنم و اول من وارد اون مغازه شده بودم . مغازه هم کوچک بود . یک پاستیل خریدند و یک پنجاهی خورد کردند . این حرکت زننده اشون که وارد شدند و  حرف من رو قطع کردند یه کم برام سنگین اومد . شاید منتظر بود من اسمش رو فریاد بزنم و امضا بگیرم. دوربین هم همراهم نبود که عکس بگیرم مثلا. ولی اصلا برای من مهم نیست واقعا . به هیچ عنوان هم دوست ندارم این حرکت ها رو کنم . گرچه زیر سوال نمی برم ولی خودم دوست دارم برای خودم شخصیت قایل باشم .

خلاصه ایشون فکر کرده بودن کی هستند و وارد شدند و حرف من رو قطع کردند و خرید کردن و رفتنی گفتم چه آدم نفهمی!

چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون که در مسیر گفتم انگار نه انگار ما کار داریم سرش رو انداخت یک ذره ادب نداشت!

صد البته حق با من بود چون من مشغول خرید بودم و ایشون اگر شاید یک 15 ثانیه صبر می کردن یا حتی یک عذرخواهی می کردن که عجله دارن با کمال میل قبول می کردم ولی این حرکت بسیار زننده و زشت بود . چون که هنرمند هستند بقیه رو ندیدن یا حق شون رو گذشتن اصلا حرکت قشنگی نیست . متاسفانه ایشون این حرکت رو انجام دادن و سوپر مارکت گفت نشناختی کی بود؟

منم گفتم هر کسی بود من اینجا ایساده بودم و من هم ارزش انسانی ای دارم ...

هرچه قدر هم بعضی ها معروف باشند آدم نمی شند!

خودپرداز

امروز چهارم خرداد ماه سال 1391 بنده نشسته بودم در خانه و مشغول کار و خیلی سرم شلوغ بود که پدر گفت پسرم بلند شو برو از بانک سر کوچه مبلعی رو به حسابی انتقال بده. بنده هم از آن جایی که پدر است و احترامش واحب چشمی گفتم و رهسپار شدم. گفتم نهایت سه دقیقه طول می کشه.

رفتیم و دیدیم که وای خدای من چه صف ای ایستادن ! خلاصه ما هم رفتیم انتهای صف و گفتیم نهایت بشه 5 دقیقه. من از دوستم که پشت یاهو مسنجره ده دقیقه وقت گرفتم . هر کسی یک دقیقه هم کار داشته باشه و شش نفرم تو صف باشن نهایت شش دقیقه ای تموم میشه. ما ایستادیم یه آن دیدیم که 5 دقیقه گذشته و حتی یک نفر هم جلو نرفته بود. تا اینکه پرسیدم آقا جلو چه خبره . تا اینکه متوجه شدم یک خانمی یک لیست بلند بالا دستش هست و کارتشو کرده آن تو و داره برای هزار نفر پول انتقال میده ایشون . یک طوماری دستشون بود خدا شاهده یک متر و می خواند و یک نفری توی دستگاه که سرعت تایپش سریع تر بود تایپ می کرد و پول ها رو انتقال می داد. من یکم اعتراض کردم که ای بابا خودپرداز که جای این کارها نیست آخه .

خانم ها و آقایانی که این پست را مطالعه می کنید . جان عزیزتان شاید ملت کار داشته باشند . لطفا اگر کار طوماری دارید ساعت 11 شب به بعد به بانک ببرید که خودپرداز حسابی خلوت هست و راحت می تونید کار خودتون رو انجام بدین. اون دستگاه نهایتا برای دو تا انتقال وجه تعبیه شده و ملت بدبخت کار دارن.

یه آقایی هم کنار بنده ایستاده بود خیلی بوی بدی میداد . فکر می کنم ایشون زمانی که ختنه شده بودن آب به پوستشون خورده بود. عزیزانی که آنارشیسم هستید و کلا حمام رو توطئه نظام سرمایه داری می دونین و راه میکروبیسم و هپلیسم رو پیشه گرفتین جان مادرتون رحم کنید به مردم . بینیم می سوخت تا سه روز! گفتم این رو ثبت کنم اینجا به عنوان پست سومم

عشق ما جاودانه است

هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها هنوز پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، من را تنها مگذار که سرنوشت من تویی..

بهار عربی

یک نفر می گفت کاش ایرانی ها هم به اندازه نصف این عربایی که خود آریاییمون دوزار قبولشون نداریم غیرت ( معادل زشت کلمه جربزه که با حرف خ شروع میشود و فقط در آقایان یافت می شود ) داشتن!

نگاه کن چطور شروع شد و چطور داره پیش میره . ریختن بیرون و توی سه شعار و سه حرکت کاری رو که می خواستن انجام دادن ..

جوونای ما اون خه هه رو ندارن!

چهارتا سوسول 88 ریختن بیرون نفهمیدن چی شد !

نمی دونم این پیرمرد ها گندی که به قول خودشون در گذشته زدن رو می خوان از خرخره ما جوان ها بکشن بیرون! امروز اصلا حوصله مهمونداری رو ندارم به هیچ عنوان ولی خب پونه ایه که جلو در هر خونه ای سبز میشه دیگه ..

فقر

فقر یعنی فقدان و نداشتن یک چیزی ، اما آن چیز پول نیست، غذا نیست، لباس نیست.

برخی می گویند می توان حتی فقر رو اندازه گرفت ولی من می گویم فقر را می توان اندازه هم گرفت. فقر می تواند اندازه گرفته شود،پیدا شود و دیده شود .

فقز یعنی اندازه دقیق میزان خاک نشسته شده بر کتاب های به فروش نرفته  یک کتابفروش

فقر اندازه کتابها و روزنامه ها و مجلاتی است که ریخته می شود درون دستگاه بازیافت کاغذ

فقر مکان هشت هزار ساله ایست که سربازی روی آن نوشته : نبود 3 روز دیگه موتور ! پرچم دارگوزاباد بالاس!

فقر آن یک کیسه زباله آشغالیست که از ماشین ها در جاده ها ریخته و حاشیه جاده ها را کرده زباله دونی!

فقر موتوریست که در پیاده رو ویراژ می دهد و اگر نروی کنار از روی سرت هم رد می شود!

فقط فحش مادریست که در پارک ها عربده کشیده می شود

فقر کیسه زباله ایست که از پنجره طبقه پنجم به سمت کوچه پرتاب می شود!

فقر نیرویی است که از نفر پشت سری در صف به تو وارد می شود

فقر لگد یا ضربه ایست که به دوستت می زنی تا بیفتد. یا افتاده و میزنی تا بیشتر بیفتد!

فقر ماشینی است که با سرعت 100 کیلومتر برساعت از خط عابر پیاده بدون نگاه کردن رد می شود

فقر فحشیست که رانندگان تاکسی سرشان را بیرون آورده و فریادش می زنن

فقر پوست میوه ایست که دقیقا کنار سطل زباله پارک افتاده

فقر نگاه کردن به تلفن دیگران است وقتی با آن کار می کنند

فقر دانلود غیر قانونی آلبوم های موسیقی یا محتوای دارای مالکیت معنوی از روی اینترنت است.

فقر خلاف های راهنمایی رانندگی است که پلیس سر خیابان هایشان نیست!

فقر این فحش هاییست که درون کامنت های وبلاگها به هم می دهیم .

فقر دندان خرابی است در دهان راننده ماشین 200 میلیون تومانی 

آری .. حساب کنیم .. خیلی هامان فقیریم!

چالش روز وبلاگستان فارسی

سلام . خب دیدم چالش شروع شده و گفتم خودم هم شرکت کنم .

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین

یادمه خیلی دوست داشتم یک سایت داشته باشم . با یک نرم افزار ویزیویگ در حال طراحی یک وبسایت بودم . قبلش یکی از دوستان برام سایت باز کرده بود ولی دوست داشتم جای ایمیل کردن مطالبم خودم سایت خودم رو داشته باشم . چون خیلی آدما اومده بودن که می نوشتن . سال  ۸۱ یا ۸۲ بود. تا اینکه یک روز با پرشین بلاگ آشنا شدم و دیدم می تونم وبلاگم رو خودم به زبان فارسی داشته باشم . پس شروع کردم اولین وبلاگم رو داخلش نوشتن . قشنگ یادمه اون روزها. روزی که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم با اینترنت دایال آپ بود و یک عدد کارت پارس آنلاین خریده بودم که ۵ ساعت به اینترنت وصل میشد و با صدای قیژ قیژ مودم اولین وبلاگم رو نوشتم . روزهایی که حتی نمی دونستم چطوری میشه توی وبلاگم عکس بذارم و چطوری باید مطلب بنویسم . نوشتن من و وجود من در دنیای اینترنت از همان سالها شروع شد . اون زمان خیلی از آدما هنوز کامپیوتر نداشتن و کامپیوتر خیلی چیز لوکس محسوب میشد . از طرفی پدرم دفترش رو عوض کرده بود و کامپیوتر رو برای مصرف خانگی آورده بود داخل خونه و من ازش استفاده می کردم . وبلاگ نویسی برای من تداعی کننده موزیک های خاص و شب بیداری هاست . تداعی کننده بوی به به (خوشبو کننده هوا) گلهای بهاریه . برای من اون میز بزرگ چوبیه که پشتش میشستم و وبلاگمو به روز می کردم . هوای خاص و عجیب اون سالهاست . یک حس خیلی خیلی قشنگ از شروع و اوایل دوران وبلاگ نویسیم دارم . روزهای خیلی زیبا . برای من تداعی کننده تلاش های بی وفقه منه برای ورود به دنیای آی تی و کامپیوتر . اگر دقیق تر بخوام بگم فکر می کنم تابستان ۸۲ (خیلی دقیق یادم نیست) من اولین وبلاگم رو ساختم و نوشتن توش رو شروع کردم.

۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین

به نظر من چهارچوب یک وبلاگ رو نویسنده اش تعیین می کنه . ولی اینکه به صورت کلی یه فتوا صادر کنیم که وبلاگ چهارچوب هاش اینه به نظر من حرکت غلطیه. وبلاگ کلا بستگی به سلیقه آدم ها داره و هر کسی هرطور که دوست داره می نویسه و مخاطب های خاص خودش رو هم جمع می کنه . تقریبا میشه گفت شبیه هنره. هر کسی یک صفحه ای داره مثل روزنامه و خودش صفحه خودش  رو سردبیری می کنه و نمایندگی می کنه . می تونه چهارچوب های خاص محتوایی و ادبیاتی رو روش اعمال کنه و می تونه هم نکنه . بسته به هر شخص و نوع وبلاگش داره . به نظر من هر کسی هر جوری که دوست داشت می تونه وبلاگش رو بنویسه و به روز کنه و خواننده هم می تونه انتخاب کنه که اون رو دنبال کنه کنه. چهارچوب ها رو خود نویسنده های وبلاگها می تونن برای خودشون بذارن . ولی یک چهارچوب کلی وجود نداره به نظر من و هر کسی هرچی دلش خواست می تونه بنویسه . رده بندی کردنش هم درست نیست چون هر کس سلیقه ای داره . من یک چهارچوبی توی وبلاگ خوندنم می تونم داشته باشم و وبلاگ هایی که سلیقه ام نیست ر و نخونم . ولی نمی تونم کسی رو محدود کنم و بگم تو باید اینطور بنویسی یا اونطور . نه چهارچوبی نداره و همه آزادن هر کاری توش بکنن.

۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین)

اون اوایل که می نوشتم مخاطب های هدفم کسانی بودن که علاقه به وبلاگ نویسی و تکنولوژی داشتن چون یک مدت برای کسانی می نوشتم که علاقه مند به تکنولوژی بودن. بعد از مدتی که موضوعات بیشتری رو پوشش دادم و اطلاعات بیشتری رو کسب کردم گستره مخاطبانم هم بیشتر شد . فکر می کنم بیشتر دارم برای وبلاگ نویسان می نویسم چون خواننده ای تاحالا (تازگی) از خارج دنیای وبلاگ نداشتم . یک زمانی خیلی ها می خواندن و نظر می گذاشتن ولی وبلاگ نویس نبودن ولی این روزها متاسفانه ما این مخاطبان رو نداریم . فکر می کنم مخاطب هدف من بیشتر آدمایی ان که فکر می کنن باید بیشتر مطالعه کنن یا حرفهای مردم رو بشنون

۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟

فکر می کنم وضعیتش خیلی خوبه . همه دارن می نویسن و هر کسی وبلاگ خودش رو داره . رسانه های اجتماعی وبلاگ محور هم اومدن که دارم می بینم یواش یواش دارن مردم رو به نوشتن دعوت می کنن و خیلی ها پست های حدیدشون رو توی این سرویس ها می نویسن . وضعیت وبلاگ نویسی فکر می کنم یک وضعیت اوکی ای باشه . نه خیلی بالاست و عالی که بگیم ترکونده نه هم خیلی داغونه که بگیم دم مرگه . ولی نیازمند یک سری اصلاحات هست و به نظر من یک تکونی باید بخوره . دنیای وبلاگنویسی نباید جو داشته باشه و فکر می کنم الان جو خیلی زیاده و این به ضرر دنیای وبلاگ نویسیه . فکر می کنم اگر به همدیگر بیشتر احترام بذاریم و همدیگر رو بیشتر ببینیم فضا لطیف تر بشه و وبلاگستان فارسی یکم به رشد و تعالی برسه و یک تکونی بخوره . ولی وضعیت نوشتن فعلا که به راهه آقا . خوبه.

۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟

من فکر می کنم بسته به نوشته داره . در هر صورت نمیشه جلوی کپی کردن رو گرفت چون مطلب در نهایت کپی میشه . ولی میشه به این امیدوار بود که اگر یک مطلبی نوشتیم که می تونه به یک نفر آگاهی بده ایرادی نداره کپی بشه چون در نهایت یک آگاهی و فرهنگی داره به جامعه تزریق میشه . این روز ها فکر میکنم من قال (کی گفت) مهم نیست. ما قال (چی گفت) مهمه . گاهی وقت ها ممکنه یه حرف درستی از دهن یه آدم نادرستی بیرون بیاد. پس فکر می کنم اگر یه محتوایی تولید شده حالا کپی هم بشه می تونه آگاهی به افراد جامعه بده . ولی خب از طرفی بحث حقوق نویسنده هم پیش میاد که متاسفانه تنها راهش فکر می کنم فرهنگسازیه . باید به کپی کننده ها یاد بدیم اگر خودشون بنویسن شاید از ما خیلی قشنگ تر بنویسن . با کپی کردن دارن هم کار ما رو تلف می کنن و هم استعداد خودشون رو . کی می دونه شاید کسی که این مطلب رو از من کپی کرد خودش خیلی بهتر از من بنویسه اگر خودش بنویسه . اگر ما درونمون چنین چیزی باشه که چرا کپی؟ چرا یه وبلاگ داشته باشم که مطلب دیگران توش باشه . خودم مگه عقل ندارم بنویسم و با این فرهنگ سازی ها میشه جلوی این مساله رو گرفت. که فکر می کنم این روزها داره وضعیت بهتر میشه و آدم های زیادی دارن به این قضیه می پیوندن و منبع رو ذکر می کنن و براشون مهمه حقی ناحق نشه.

۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟

فکر می کنم هم آره هم نه . به نظر من‌ آدم ها دشمن ترن تا خود شبکه اجتماعی چون شبکه اجتماعی نمی تونه چیزی رو ضعیف یا قوی کنه بلکه این آدم هان که این کار رو می کنن. از جهت اینکه میگم دشمن نیست اینه که آدم می تونه یک پستی رو روی وبلاگش بنویسه و بعد اون رو از طریق شبکه های اجتماعی با دنبال کنندگانش به اشتراک بذاره و خب این کمک می کنه به بیشتر خوندن متن . مخصوصا شبکه هایی مثل توییتر که امکان ریتوییت درونشون وجود داره و راحت مطلب شما می تونه همرسانی بشه. یا فیسبوک که قابلیت اشتراک گذاری مجدد رو داره و مطلب می تونه بچرخه و خونده بشه .از این جهت میشه به دید قدرت و قوت نگاه کرد . ولی باز تاکید می کنم آدمهان که به یک چیزی قدرت میدن یا ضعیفش می کنن .اگر نویسنده ای وبلاگش رو بننده و فقط توی این شبکه ها بنویسه خب اینجا به ضرر دنیای وب و وب فارسی (در نخست) و بعد به دنیای وبلاگ نویسی وارد میشه چون محتوا تجمیع میشه توی این شبکه ها که بعضا مثل تلگرام امکان جستجو ندارن . پس اگر ازش درست استفاده کنیم شبکه های اجتماعی می تونن دوست وبلاگ نویسی باشن . در مورد ویرگول من دیدم که توییتر نقش خیلی عالی ای ایفا کرد و خیلی ها دوباره نوشتن رو شروع کردن و به ویرگول پیوستن . پس میتونه مثبت باشه . نمیشه سیاه سفیدی نگاهش کرد . مزایاشم باید دید.

۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟

اولین تاثیری که گذاشت پیدا کردن دوست های خیلی خوب بود که باهاشون آشنا شدم . گپ زدم . ایده هام رو به اشتراک گذاشتم . دوستای صمیمی پیدا کردم . رفتن اومدن و خب این اثر خیلی مهمیه برای منی که خیلی انسان اجتماعی هستم . و در وهله دوم وبلاگ زندگی من رو عوض کرده . من با وبلاگ نویسی مجبور شدم مطالعه کنم چون نوشتن یک پست نیازمند یک اطلاعاتی درون ذهنه . آدم نمی تونه بدون اطلاعات یک وبلاگ رو دایم بروز کنه . در نهایت می تونه خصوصی نوشت بنویسه مثل اینکه امروز رفتم دستشویی یا ناهار خوردم . برای اینکه بشه یک وبلاگ نوشت باید دایما ایده توی سر آدم بوجود بیاد و اطلاعاتی باشه که با تحلیل اون رو توی قالب یک پست منتشر کنیم . پس خیلی مهمه . کسی که وبلاگ می نویسه باید دایما سایت ها رو بچرخه و کتاب بخونه و اطلاعات بگیره. پس از این جهت مطالعه من قوی شد و من خیلی چیزها از قبل وبلاگ نویسی یاد گرفتم . با خوندن وبلاگ های شما و خیلی ها که هنوز می نویسن هنوزم خیلی چیزها یاد میگیرم . یه دیالوگ خاصی نوشته شده یا هرچی . برای من با ارزشه . این چیزیه که فکر می کنم اثر گذاشته و ثانیا برای مدیریت وبلاگ باید کد یاد میگرفتم و همین کد یاد گرفتن یعنی وارد دنیای طراحی و کد و آی تی و خب من مدیون وبلاگم هستم . گاهی نظرات خوب که بهم انگیزه میدن هم خودش اثرات مثبتی روی زندگیم میذاره .احساس می کنم وبلاگ چیزیه که واقعا بهش نیاز دارم .

۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟

من فکر می کنم بین سال ۸۶ تا ۹۰ اوج قدرت وبلاگ نویسی من بود . من به لحاظ محتوا خیلی قوی بودم . خیلی حوصله بیشتری داشتم و وقت بیشتری می ذاشتم . مطالعه بیشتری می کردم و بعضی وقت ها برخی مطالبم که مونده ان از برخی از سایت های آرشیو گیری وب می خونم میگم واو . واقعا این رو من نوشتم؟ دو سال سربازی یکم من رو با این دنیا فاصله داد و افت قلمی که توی دنیای وبلاگ نویسی صورت گرفت باعث شد که یواش یواش فکر کنم که دیگه اون قدرت اون موقع رو ندارم . برای همین فکر می کنم اون سالها خیلی بهتر بوده . به لحاظ مخاطب هم فکر می کنم خیلی وضع ام خوب بود . ولی خب الان هم ناراضی نیستم . الان هم خیلی خوبه . دوستای خوبی دارم و هر روز سعی می کنم بهتر و بهتر بشم .

۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین

نظرات وبلاگ برام خیلی مهمه . نه تعدادشون بلکه محتواشون . گاهی وقت ها دوست دارم نقد بشم . دوست دارم وقتی چیزی بلد نیستم یکی توی کامنت ها بهم یاد بده . همین جو من بلدمی که توی وبلاگ ها هست باعث شده هیچ کسی توی نظرات نتونه از کسی اشکال منطقی بگیره .برای همین وبلاگ نویسایی مثل من که دوست دارن یاد بگیرن از مخاطبشون عملا محروم میشن از مساله . من برام نظرات خیلی مهمه چون به بهتر شدنم خیلی کمک می کنه . دوست دارم نقد بشم . چیزی اگر کسی بلده اون رو به من یاد بده من یاد بگیرم . بهتر بشم . با هم بحث کنیم و همدیگر رو ارتقا بدیم . اثری روی همدیگه بذاریم. این قسمتش برای من خیلی مهمه . من ترجیح میدم ۵ نظر داشته باشم که من رو نقد کردن یا چیزی به من اضافه کردن تا اینکه سیصد تا نظر داشته باشم که همه نوشتن خوب بود . که خداروشکر فکر می کنم از جهت نظر من این نعمت رو دارم و خوانندگانم گاها نظراتی میدن که خیلی استفاده می کنم و این قسمتش رو خیلی دوست دارم . آمار بازدیدم هم به نسبت برام مهمه از این جهت که می خوام بدونم مطلبم چه قدر مهم بوده و چند نفر دیدنش . نه به جهت اینکه چه قدر معروف شدم . برای سنجش خودم که چقدر می تونم بهتر بشم و این مطلبم چقدر خوب بوده . سعی هم می کنم همیشه همه نظرات رو تایید کنم و پاسخ بدم حتی اگر مخالف عقیده من باشه . البته اینم بگم نظرات منفی که برای تخریب گذاشته میشن هم برام مهم نیستن. بسته به هدف نظر دهنده یک نظر برام مهم میشه.

۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟

وبلاگ به من ورود به دنیای آی تی رو داد و دوست های خیلی فوق العاده ای داد که توی شرایط سخت در کنارمن . من این دوستای خوب رو از دنیای وبلاگ دارم . چیزی که از من گرفت این بود که توی برهه ای باعث شد یه سری چیزهایی رو در زمینه درس و علم از دست بدم . و از فرصت ها درست استفاده نکنم . ولی راضیم ..

۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟

مشکلات که زیادن خداییش . مهم ترین مشکل این روزهای وبلاگ نویسی خود بزرگ بینی و خودبرتربینی آدماشه . این خیلی بده و خیلی مشکلات درست میکنه . مشکل دوم بحث سانسور و حذف عقاید مخالفه که اذیت کننده است. اینکه یک هو وبلاگ نویس دستگیر میشه اون هم کاملا بی دلیل  و بدون اینکه حتی سیاسی نوشته باشه. اینکه یک قانون خاصی نداریم که از ما و نوشته هامون حمایت کنه و نشه هر کسی دلش خواست بنونه ما رو سانسور کنه یا حذف کنه. گرون بودن اینترنت هم یکی از مشکلاتی است که سر راه وبلاگ نویسیه و در نهایت مشکلات اقتصادی که باعث میشه کسی وقت روی وبلاگش نذاره . مشکلات بیشتر رو توی قالب یک پست اینجا نوشتم که اگر دوست داشتین می تونین بخونین

۱۲. حذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟

به نظر من و چیزی که من فکر می کنم اینه که فهمیدن و خواندن اینکه بقیه چطور فکر می کنن شاید می تونه یکی از جذابیت های وبلاگ باشه . نوشتن و اینکه روی نوشته تو چند نفر می تونن نظر بگذارن و تو رو رشد بدن هم یکی از جذابیت های دنیای وبلاگ نویسی عه و بعد کد نویسی و قالب درست کردنش  هم  به شخصه برای من جذابه . پیدا کردن دوستان و خواندن مطالب هم خودش یکی از جذابیت هاشه. اینکه نمی تونی رهاش کنی.

۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟

نوشتن و ادامه دادن . اینکه در نهایت باید بنویسیم و باید باشیم . جریان داشتن . همین باعث موندن من و ادامه دادن من با این قیمت های سرسام آور دلار (دامنه من با دلار خریداری شده و گرون هم هست) شده . اینه در نهایت باید بود و نوشت . راه دیگری نیست . خود نوشتن و اشتراک گذاشتن و حرف زدن چیزیه که من رو نگه داشته . جریان آزاد نوشتن و اینکه صدات شنیده بشه و حرفت رو گوش کنند چیزیه که من رو به نوشتن و ادامه دادن تشویق می کنه و من رو نگه می‌داره که باز بنویسم .

۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟

آره . دوستای زیادی توی تاریخ وبلاگ نویسیم داشتم و با خیلی هاشون صمیمی شدم و دوستی های خوبی داشتیم و داریم

۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین
آرزو و ایده آل من برای دنیای وبلاگ نویسی روزیه که همه بنویسن! هرکسی برای خودش بنویسه. از یک مساله ای چندین نسخه مطلب وجود داشته باشه با دیدگاه های مختلف و قلم های مختلف توی وبلاگ های مختلف .  اینکه این غرور و خودبرتربینی عه کنار بره و همه باهم شاد و خوشحال در کنار هم باشن و بنویسن و بخونن و تبادل اطلاعات ونظر کنن . فضا فضای شادی باشه و باحال و هر کسی سنگ خودش  رو به سینه نزنه . دنبال منافع خودش نباشه . از خاموش شدن وبلاگا خوشحال نشه و وبلاگ های دیگر رو رقیب خودش ندونه . هر چی وبلاگها بیشتر باشن بیشتر به نفع بقیه وبلاگ نویس هاست .ایده آل من برای وبلاگ نویسه اینه که همه بنویسن و خوب بنویسن و با قدرت بنویسن. هر کسی حرف خودش رو بزنه و داستان خودش رو روایت کنه . هزینه های اینترنت پایین بیاد و سانسور وجود نداشته باشه . و درنهایت اسپم هم وجود نداشته باشه. وبلاگ های اسپم ساخته نشن و همه قانونی و درست بنویسند .

blog.hatef.click

پیرمرد کفاش

از خانه تا کلاسم با پای پیاده مسیر نیم ساعته ای بود . از دو راه می شد به کلاس رسید . یکی مسیر خیابان اصلی بود و دومی مسیر کوچه پس کوچه ها. عموما صبح ها از مسیر کوچه می رفتم و ظهرها که کلاسم تمام میشد از مسیر خیابان اصلی باز می گشتم. پس صبح ها او را نمی دیدم . ولی چون بعد از ظهر ها از مسیر خیابان اصلی می رفتم همیشه او را می دیدم . هر روز .

اسمش را نمی دانم . مرد مسنی بود که حدودا در ابتدای همین خیابان اصلی می نشست . یک صندلی پلاستیکی داشت که روی آن می نشست و یک چرخ داشت که داخلش واکس و بند کفش و فرچه و لوازم مخصوص تعمیرات کفش را داشت . سن اش بالا بود و لاغر بود . لب های شتری ای داشت و همیشه یک گوشه می نشست . عموما عصبانی می زد و از نگاهش حس منفی بیرون میزد. در عین حال که معلوم بود وضعیت مالی درستی نداره . همیشه یک لباس را می پوشید و عموما چرک بود. یعنی به تعداد کم در هفته و شاید ماه حمام می رفت . از ظواهرش آدم بدبختی می زد و همیشه کنار یک کالای خواب که سر همان خیابان بود می نشست . به قیافه اش می خورد تنها و بی کس و کار باشد و فقیر .

هر روز که از مسیر خیابان اصلی به خانه می آمدم او را می دیدم . یعنی شش روز از هفت روز آنجا می نشست. انگار جز آنجا نشستن کار دیگری نداشت . عموما به آدم ها زل می زد . من هم همیشه از مقابلش رد می شدم . برایم مهم نبود . حسی در دلم می گفت که یک پولی به این انسان بده ولی یک حس دیگر همیشه مانع می شد و قالب هم بود . به شخصه آدمی هستم که کمک می کنم به افراد ولی نمی دانم چرا حس من برای کمک کردن به این آدم خوب نبود . در عین اینکه حس وظیفه درونی داشتم که یک کمکی باید به او بکنم و وقتی هر روز از مقابل او رد می شوم و بدون توجه به او گذر می کنم برای من یک حس درونی به وجود آورده بود که وظیفه دارم که به او کمکی کنم . ولی خب راه نمی داد. هیچ جوره نمی شد . هم حسی مانع از انجام این کار می شد و هم چیزی نیاز نداشتم که ازش بخرم .

جدای از اینکه کمکی بهش نمی کردم هر زمان که از مقابل اش رد می شدم نمی دیدمش. سعی می کردم که نبینمش و خودم را به ندیدن بزنم . انگار حواسم نبوده و ندیدمش . در صورتی که من هر روز از آن خیابان رد می شدم و به نوعی غیر مستقیم ما برای هم شناس و آشنا بودیم . اما سعی می کردم او را نبینم . سعی می کردم رد شوم و چیزی به او نگویم . گمان می کردم انسان بدبختی است . کسی او را نمی بیند . چون ترکیب محصولات چرخ اش تغییر نمی کرد . همیشه همان چیز ها بود که بود. انگار همه مثل من بودند . کسی دوست نداشت نگاهی به او بکند . همه دوست داشتند که ندیده از او گذر کنند و می کردند .

فکر نمی کنم که بازار خوبی هم داشت . در همان خیابان کمی جلوتر یک پسر جوان واکسی بود که کنار خشک شویی می ایستاد و واکس می زد. تعمیرات کفش رو هم انجام میداد. تنها کافی بود کفش را به او بدهی تا ببرد و تعمیر کند و برایت بیاورد. رسید هم میداد. امضا می کرد و تحویل می داد و کفش را می برد و تعمیر می کرد و باز می گرداند. روزهایی که کار داشت هم به خشکشویی می سپرد که کفش را تحویل بدهد و رسید را تحویل بگیرد. از طرفی بعد از مدتی به خشک شویی کمک می کرد و به نوعی سهام دار هم شد و آنجا کار هم می کرد . شاید حقوقی هم از خشک شویی در می آورد . در مقایسه با این پسر جوان پیرمرد شانسی نداشت . گرچه آن پسر تقریبا در وسط این خیابان بلند بود و پیر مرد در ابتدای این خیابان بلند و فاصله زیادی هم داشتند. ولی انگار کسی با پیرمرد کاری نداشت . 

حس می کردم که هیچ کس او را نمی شناسد . همینجوری نشسته است . برای خودش . یعنی برای هیچ کس هم مهم نبود . خیابان طوری بود که عموما همه رهگذر بودند و شاید پیرمرد افرادی مثل من رو زیاد و هر روز می دید که آنجا مدرسه ای داریم یا منزلمان ان نزدیکی است و شاید او را بشناسیم . روزها به همین شرایط می گذشتند . تحت هر شرایطی پیرمرد حاضر بود و به مردم با یک نگاه مخصوصی که داشت زل می زد . حال و حوصله هم نداشت و کاملا معلوم هم بود .

یک روز که از خیابان اصلی پایین می آمدم دیدم که نیست . برام جالب بود . چون من بیشتر از یک سال و خورده ای بود که او را همیشه در همان مکان دیده بودم .برای من خیلی جالب بود که نیست . اولین بار بود که می دیدم غیبت دارد و نیست . گفتم شاید مریض شده و سرمایی خورده و شاید حتما شب قبلش عروسی دعوت بوده و امروز حال و حوصله کاسبی کسادش را نداشته و در خانه نشسته است .

فردا هم که از مسیر بازمی گشتم دیدم نیست . برایم باز عجیب تر آمد . نبود . برای روز دوم هم غیبت داشت. با خودم گفتم شاید صبح آمده و دیده مشتری نیست زودتر رفته . چند روزی نگاه کردم و خبری نبود . تا اینکه یک روز تصادفی هنگامی که از سر خیابان می آمدم دیدم یک صندلی پلاستیکی گذاشته شده و یک خرما روی صندلی و بالای خرما روی دیوار تصویر همان پیرمرد گذاشته شده با یک روبان مشکی . برایم ناراحت کننده بود . اون پیرمرد مرده بود . در عین اینکه هم دیگر را می شناختیم نمی شناختیم . من همیشه از جلوی او گذشته بودم و هرگز هیچ کمکی به او نکرده بودم . این اتفاق خیلی اذیتم می کرد و آزارم میداد. هرگز از او هیچ چیزی نخریده بودم . با خود گفتم حالا چه کسی او را می شناسه. دیدن یک خرما و یک تصویر در آنجا من را متوجه کرد که پیرمرد همچین بی کس و کار هم نبوده و کسانی را داشته که این حرکت را برایش کنند .

بعد از مدتی دیدم بحثش زیادی مطرح هست . توی کلاس پرسیدم دیدم همه او را دیده اند . از سوپرمارکت و خشک شویی پرسیدم دیدم آنها هم وی را می شناسند. انگار همه در عین اینکه او را نمی شناختند می شناختند . همه می دانستند یک مردی سر خیابان می نشیند و کفاشی می کند و کفش تعمیر می کند و واکس می زند . در عین این که هیچ کس او را نمی شناخت و ناشناس ترین آدم میان مردم بود . همه او را دیده بودند در عین اینکه هیچ کس او را ندیده بود . معروف ترین ناشناس آن منطقه بود . برای من خیلی جالب بود که حتی خانواده من هم او را می شناختند. می دانستند که کنار کالای خواب می نشیند . 

بعد از مدتی یک آقای مسن دیگری به جای او با چرخش آمد و شروع به کار کرد . انگار آنجا یک واحد کسب است . به جای او نشسته بود و مشغول کسب بود . شاید کفش تعمیر می کرد یا واکس می زد. ولی به اندازه او با نظم نبود . من چند بار دیدم که غیبت داشت . مثل فرد قبلی هر روز نبود . چند باری که رد می شدم دیدم که تعدادی از افراد در حال صحبت کردن با پیرمرد جدید هستند و پرس جو می کنند که آن آقای قبلی چرا فوت کرده و چی شده . خیلی جالب بود که هیچ کس حتی اسمش را نمی دانست . حتی من که در حال نوشتن این پست هستم هم اسمش را نه دانستم و نه هرگز فهمیدم .

کسی که در عین معروف بودن ناشناس بود . تنها چیزی که برای من جالب بود مقاومت من برای کمک نکردن به این انسان بود . به همین انسان ناشناس و همیشه فکر می کنم که شاید همه همین حس مشابه من را تجربه کرده باشد . در عین اینکه دوست داشتند به او کمک کنند ولی کمکی نکرده اند ..

زنگ ورزش

مدرسه ما حیاط بسیار کوچکی داره و من نمی دونم چطور صد دانش آموز توی شکم هم می لولن! مثلا غیر انتفاعیه ولی یک حسینیه جمع و جوری هست برای خودش . زنگ های ورزش مینی بوس می گیرن همه رو جمع می کنن تو مینی بوس می برن ورزشگاه و سپس برمی گردانند.

فضای تهران یک کم ملتهب شده و اعتراضات خیلی زیاد شده . هفته پیش که داشتیم بر می گشتیم از مینی بوس پیاده شدیم و به سمت مدرسه در حرکت بودیم که یک جوجه بسیجی که من نمی دونم کدوم ابلهی به این گوساله چنین ابزار آلاتی رو داده بود عربده کشی رو شروع کرد . کنار مدرسه ما هم یک مدرسه تروریست پرور هست که اسمش رو نمی گم ولی از روش پرچم های طالبان و حزب الله و این جور چیزها آویزون هست. عربده کشی رو شروع کرد و من گفتم آقا برو . دنبال شر نگرد. فکر کرده بود اینجام جمع شدن دارن اعتراض می کنند. یکی از بچه ها هم لباسش سبز بود. آقا چونان که به گاو اون پارچه قرمز رو نشون میدی انگار به این پسر هم نشون دادی. عربده می کشید که متفرق شو و چند نفر رو هل داد. بچه ها بهشون کمی بر خورد از این حرکت و یکی از صوت صدا کردن و هو کردن گوسفند استفاده کرد.

پسر بیسیم زد به پایگاهشون و به عربده کشی ادامه داد. من گفتم بچه ها بیایین . ایشون می خواد برای بالا دستی اش کاسه لیسی کنه و خیر سرش امتیاز بگیره اینچا قلاده پاره کرده. چیزی بهش نگین بذارین به هدفش نره. اصولا وقتی جمعیت زیاد باشه و همه خب با هم حرف بزنن صدا به وجود میاد . بی سیم زد اینجا شورش شده و قلاده پاره کرد و داد زد خفه شو و نیمه درگیری پیش اومد. می خواستم که بدون اینکه اتفاقی بیفته فیصله داده بشه. تفکرات بچه ها هم مخالف اون پشمک شپشی بود تا اینکه از فلاده پاره کردن و پاچه گرفتن گذشت و برای چهارتا بچه مدرسه ای گاز اشک آور ول داد ایشون .

شیطونه می گفت به بچه ها بگم بریزن اونقدر بزننش که بفهمه مسجد جای اون کارها نیست ولی گفتم شر میشه . فضای کشور هم ملتهب هست بهتره بهانه به دست این جماعت حیوان صفت ندیم . بچه ها فرار کردن ولی سه نفر رو متاسفانه گاز گرفت .بقیه در حد سوزش خیلی کم چشم بودند ولی سه نفر یک کم بیشتر در معرضش قرار گرفته بودند. خلاصه وارد مدرسه شدیم و درمان ایشون رو شروع کردیم . چیزی که خیلی من رو عصبانی کرد این بود که چرا یک سری انسان های نفهم به یک سری انسان های نفهم تر از خودشون چیزهایی مثل گاز اشک آور می دهند . خیلی وقت ها در همین اعتراضات دست کسانی که تجربه و آموزشی ندارند باتوم می دهند. خیلی ها گمان می کنند باتوم جسم کاملا عادی است و فقط به درد دور کردن می خوره و خطر زیادی نداره اما جنس باتوم از پلاستیک فشرده شده است . و این فشردگی به حدی است که باتوم را مثل آهن سفت کرده است!

راحت چنین سلاحی را به دست آدم های ناتجربه و با عقده های درونی می دهند و نمی دانند با همین باتوم می شود آدم کشت! یک قسمت میزان نیرویی هست که هنگام صربه زدن اتفاق می افتد و قسمتی هم میزان سفتی آن باتوم است که خود به اندازه خود خطرناک است . یک سری مریض و بیمار که هیچ اطلاعاتی هم در مورد این ابزار ندارند به خیابان می آیند . اگر همین جوجه بسیجی باتوم خودش را در می آورد و در سر کسی می زد که پاسخگو بود؟

باتوم به راحتی استخوان را خرد می کند و خدا نکند که فرد آموزش ندیده باشد. در خیلی از ویدیوها دیدم که همین انسان نماها باتوم را به قفسه سینه و ستون فقرات می زنند! آن هم با قسمت ضخیم آن . آدم واقعا نمی تونه فکر کنه حتی که چرا چنین چیزی هست.

Designed By Erfan Powered by Bayan