هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

اسم فامیل

یه زمانی شما یادتون نمیاد جمع می شدیم اسم فامیل بازی می کردیم . هر کسی یه کاغذی برمیداشتیم و می گفتن از "الف" . می نوشتیم ..

اسم : اکبر

فامیل : اکبری

غذا: اکبر پلو

شهر: اکبرآباد

کشور: اکبرستان

میوه : اکبرونه

شغل : اکبرساز

گل : اکبرال

اشیا : اکبر پلاستیکی

ماشین : اکبروزین !

بعد هیچ کس با این اسامی مشکل نداشت . فقط می گفتن اکبرستان نداریم که . کشوری به اسم اکبرستان وجود خارجی نداره. یعنی با هیچ کدوم از این کلمات مشکل نداشتن ها ! فقط اکبرستانه اذیت می کرد . ما هم برای قانع کردنشون می گفتیم بابا چرا اکبرستان نداریم . داریم.!

اکبرستان توی قاره اکبریا هست و پایتخت اش هم اکبریو عه! تازه با ایران هم بازی فوتبال داشت سه هیچ باخت!

بعد کسانی که ننوشته بودن هم امتیازشون گرفته می شد !

و ملت قانع و بیست امتیاز نصیبمون می شد! یادش بخیر ...

گس

یک هفته است کنکور دادم . یه چیزایی درونم عوض شده . فکرهام عوض شده . دیگه زندگی رو جور دیگه ای حس می کنم . چیزهای جدیدی رو می بینم و شرایط عجیبی برای من به وجود می آره .

اینکه حس می کنم وقتشه و من دیگه توی این خونه اضافی هستم . اصلا منظور این نیست که کسی دوستم نداره . وقتی که هجده سالت که پر شد یه چیزی مثل خوره وارد جونت میشه و از درون شروع می کنه سوهان کشیدن وجودت رو . که وقتشه . این جایی که توشی دیگه خونه تو نیست. غذایی که می خوری دیگه نون تو نیست و وقتشه که زودتر بزنی بیرون . دیگه همه وظیفه ندارن نونت رو بدن . پدر برات شبیه به دوستی میشه که خیلی دوستش داری و باهاش تعارف داری و اون داره هر روز صبحانه و ناهار و شام مهمونت می کنه و جای خواب می ده و تو از رودربایستی نمی دونی حتی چکار کنی .

بعد هم برخی از پدرها هستند که اینطوری اند . وقتی که تولد 18 سالگیت شد میان و ساعت 11 و 57 دقیقه شب بهت میگن پسرم . تو 18 تا پاییز،18 تا زمستون،18تا بهار و 18 تا تابستون رو دیدی. همه شون شبیه هم هستند و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. بقیش هم همینه. فقط خواستم بگم که از ساعت 12 امشب به بعد حضور شما حساب میشه در این خونه به عنوان مستاجر. اجاره رو ماهانه تو کارتم اگر می ریزی شماره کارت بدم و اگر دستی می دی که در خدمتت هستم. برای من فرقی نداره :| . دسته ای دیگر هم نمیگن ولی توی سکوتشون همچین چیزی هست .

احساساتی که درون من شروع شدن و یکیش هم همینه ... دقیقا همین .. که حس کنی که دیگه وقتشه خودت خونه بشی .. حرفها برات معنی دیگه ای می ده .. این فشار زیادی که یک روزی یک نابغه به کجا رفت . وقتی که همه می پرسن کنکورت را چطور داده ای و نمی دانی حتی چه جوابی بدی . سختی یعنی همین که همون آدما دقیقا منتظر این هستن که نتایج بیاد و در بهترین حالت  بگن از پسر من عقب تره پس خاک بر سرش! یا نهایت جلو تره و خاک بر سرت پسرم (پسر خودشون) . و همین مقایسه های احمقانه .. گرچه من می دونم الان که گزینه دومه رخ نمی ده و من بیشتر شبیه یک درس عبرت هستم تا چوب پز دادن ها .

 اصلا چرا ما نسل جدید در ایران یا باید درس عبرت بشیم یا چماق که تو سر بقیه بخوریم . چه اشکالی داره یکی راننده تاکسی بشه. یکی به جای درس بره بازار. هر کسی زندگی خودش رو داشته باشه و راه خودش رو بره . مگر شرایط من نوعی با یک هم سن نوعی من یکیه و این چه حرکت زشتی عه که پدرمادر ها اولا چشم هم چشمی پسرشون رو دارن که بگن پسر من نابغه است. دوست عزیز پسر شما که جهش ژنتیکی نکرده! خودت در بازکن یک هتلی هستی یا بیکاری و تحصیلاتت سیکله. قرار نیست جهش ژنتیکی رخ بده . هر کسی قدر تلاشش و ایضا راهی که خودش توی ذهنش تصور داره رشد می کنه و جلو میره. یکی توی درس جلوعه توی مثلا برنامه نویسی عقبه یا توی موسیقی یا توی ورزش مثلا عقبه و یکی توی درس عقبه و توی یک چیز دیگری جلوعه. پسر شما شیمی بیست میگیره ولی اگر جو دو تا خر رو بهش بدی نمی تونه تقسیم کنه به جاش یکی فیزیک میگیره 4 ولی بهش دو تا گونی جو بدی اولا اون دو تا گونی رو می کنه چهارتا و اون دو تا خر رو می کنه شش تا خر و اصلا در مدت یک سال کارخونه خرسازی می زنه! ولی خب ... تو این فیلد هم باز چشم در هم چشمی هست دیگه و کاریش هم نمیشه کرد.

بر میگرده به فرهنگ ما .. نسل ما یا باید یا چماق باشن بخورن تو سر بقیه یا باید سر باشن که چماقا بخوره بهشون . با این شرایط متاسفانه من سره شدم نه چماقه . گرچه چماق هم بودم باز از این شرایط خوشم نمی اومد .

کرخ افتادم یه گوشه و دارم توی وب می چرخم ...

کنکور

آخه که چه قدر خسته و کوفته ام . با استرس خیلی زیادی رفتم محل آزمون . اولا محل آزمون روی یک تپه مانندی بود و خیلی عجیب و غریب بود . یک آن حس کردم انگار دارم می رم سربازی. سال دوم دبیرستان که ما رو میدون تیر برده بودن هم روی همین تپه های تهران بود . الانم این تپه ما اومدیم . دانشگاه علوم تحقیقات . خیلی فضای عجیبی است . حس و حال عجیبی است . من فقط دو عدد مداد و یک پاک کن نصفه بدون تراش با خودم آورده بودم و یک خودکار آبی . از شانسم موبایل آنتن نمی داد و نمی دانستم که باید چه کنم . در جیبم 25 هزار تومان هم پول بود. شرایط اقتصادی من هم اون زمان ها زیاد خوب نبود . یادمه رفتیم و تلفن هایمان را هم تحویل دادیم . رم تلفنم را در آورده بودم و یک کاغذ آ چهار دستم بود که کارت ورود به جلسم پرینت شده بود روش!

فضای عجیبی بود. احساس کردم کسانی که با من آمدند که آزمون بدن هم مثل منن. آره درست حدس زدین . آماده نیستن . یعنی هیچ چیز نخوانده بودن و من هم ایضا اون قدر آماده نبودم . ولی نمی دانم چرا من که هیچ چیز نخوانده بودم و امیدی هم به قبولی نداشتم استرس رو خوب داشتم .شاید فضا می طلبید که آدم استرس داشته باشه . فشار های خانواده به درس و مدرسه و کنکور و دانشگاه هم مزید بر علت شد که استرسم بیشتر و بیشتر بشه. آزمون که محیطش خیلی استرس زا بود و کیفیت زیاد داخلش وجود نداشت . همه هم اهل درس نبودن همچین . وقتی که آدم تستی رو بلد نباشه زمان اضافه می آره و حوصله اش سر می ره . تا زمانی که دفترچه دوم رو هم پخش نکردن و از پخش اون دفترچه هم نیم ساعت نگذشته باشه حق خروج از آزمون رو نمی دادن . حوصله ام خیلی سر رفته بود و خیلی کلافه بودم . چون چیزی بلد نبودم که بخوام تستی بزنم . پس زمان اضافی می آوردم . عصبی بودم . بعد از اینکه دفترچه دوم داده شد هم بلند شدم و سالن رو ترک کردم . بدون هیچ پاسخ دادنی . به همین راحتی .

آمدم بیرون و گیج بودم . چون عموما زیاد بیرون نمی رم خب اون قسمت تهران رو اولین بار بود می دیدم . به همین منظور بود که یه جایی پیدا کردم و تاکسی دربست گرفتم و رسیدم خانه. و سوالات شروع شد. چطور بود؟

خب من که بلد نبودم نمی تونستم بگم سخت بود یا ساده . حتی سوال ها رو نمی تونستم بخونم چه برسه به اینکه بفهمم الان خیلی سخته این . میگفتم خیلی سخته گند در می اومد که خیلی آسون بود . برعکس می گفتم میگفتن نخونده میگه اسونه . گفتم بعضی درسا آسون بود بعضی هاشون سخت ولی در کل متوسط بود . پدر هم امیدی به قبولی من نداشت. پسر خودش رو می شناخت .

الان هم نشستم توی دفتر پدر و مشغول نوشتن خاطر مزخرف امروز هستم . ولی خوبی این کنکور این بود که توی این شرایط بد اقتصادی 25 هزار تومان پولی که گرفته بودم برای ماشین تاکسی 15 هزار تومان شد و 10 تومنی برای ما ماسید :)

تنها قسمت خوب قضیه ..

افتخاری هستم

روزی در عروسی بودیم .

دور یک میز نشسته بودیم که آقایی آمد با همه دست داد و گفت سلام عرض می کنم . افتخاری هستم . خلاصه خوش و بش کردیم و رفت.

بعد از یک مدت کوتاه دوباره همون آقا امد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد. افتخاری هستم . باز هم تشریف برد .

مجددا بعد از یک مدت کوتاه دوباره همان آقا آمد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد . افتخاری هستم . خوش و بش و تشریف برد .

این اتفاق تا هفت بار تکرار شد تا اینکه یکی که سر میز ما بود عصبانی شد و بلند شد و گفت به ت..مم که افتخاری هستی برو گم شو دیگه ..

مردک مست . تا خرخره خورده هی میاد میگه افتخاری ام افتخاری ام خب چه کار کنم که افتخاری هستی ..

منم مردم از خنده ..

هنرمند

کار طراحی ام نصفه مانده بود و کمی عجله داشتم . مادر گفت که شام کدو داریم ولی ماست نداریم . لطف کن برو یه ماست بخر . 

با خودم گفتم فقط یک ماسته و سریع تموم میشه خریدش . حاضر شدم و تا گفتم مادر پول بده دیدم کارت را به همراه یک طومار تحویل بنده دادند ایشون.اغراق اگر کنم طومار هم نبود ولی به جز ماست شیر و پنیر و گردو هم می خواستند با چی پلت که توی شیر می ریزند . خلاصه کلام قبول کردیم و رفتیم به سمت مغازه سر کوچه تا خرید کنیم.

از سلام جعفرآقا ماست خدمتتون هست شما بگیر تا ایشون خم بشه یک دبه بزرگ ماست بذاره روی ویترین من فکر می کردم به خرید ها که دبه رو گذاشتند. من تا رفتم چی پلت و گردو بردارم دیدم یکی از هنرمندان کشورمون داخل مغازه است . اولش توجه نکردم کیه و راستش رو بخواین نشناختمش . برام هم مهم نبود .داشتم فکر می کردم که ایشون بدون هیچ رعایت ادبی وارد مغازه شدند و انگار نه انگار که من باید حساب کنم و اول من وارد اون مغازه شده بودم . مغازه هم کوچک بود . یک پاستیل خریدند و یک پنجاهی خورد کردند . این حرکت زننده اشون که وارد شدند و  حرف من رو قطع کردند یه کم برام سنگین اومد . شاید منتظر بود من اسمش رو فریاد بزنم و امضا بگیرم. دوربین هم همراهم نبود که عکس بگیرم مثلا. ولی اصلا برای من مهم نیست واقعا . به هیچ عنوان هم دوست ندارم این حرکت ها رو کنم . گرچه زیر سوال نمی برم ولی خودم دوست دارم برای خودم شخصیت قایل باشم .

خلاصه ایشون فکر کرده بودن کی هستند و وارد شدند و حرف من رو قطع کردند و خرید کردن و رفتنی گفتم چه آدم نفهمی!

چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون که در مسیر گفتم انگار نه انگار ما کار داریم سرش رو انداخت یک ذره ادب نداشت!

صد البته حق با من بود چون من مشغول خرید بودم و ایشون اگر شاید یک 15 ثانیه صبر می کردن یا حتی یک عذرخواهی می کردن که عجله دارن با کمال میل قبول می کردم ولی این حرکت بسیار زننده و زشت بود . چون که هنرمند هستند بقیه رو ندیدن یا حق شون رو گذشتن اصلا حرکت قشنگی نیست . متاسفانه ایشون این حرکت رو انجام دادن و سوپر مارکت گفت نشناختی کی بود؟

منم گفتم هر کسی بود من اینجا ایساده بودم و من هم ارزش انسانی ای دارم ...

هرچه قدر هم بعضی ها معروف باشند آدم نمی شند!

خودپرداز

امروز چهارم خرداد ماه سال 1391 بنده نشسته بودم در خانه و مشغول کار و خیلی سرم شلوغ بود که پدر گفت پسرم بلند شو برو از بانک سر کوچه مبلعی رو به حسابی انتقال بده. بنده هم از آن جایی که پدر است و احترامش واحب چشمی گفتم و رهسپار شدم. گفتم نهایت سه دقیقه طول می کشه.

رفتیم و دیدیم که وای خدای من چه صف ای ایستادن ! خلاصه ما هم رفتیم انتهای صف و گفتیم نهایت بشه 5 دقیقه. من از دوستم که پشت یاهو مسنجره ده دقیقه وقت گرفتم . هر کسی یک دقیقه هم کار داشته باشه و شش نفرم تو صف باشن نهایت شش دقیقه ای تموم میشه. ما ایستادیم یه آن دیدیم که 5 دقیقه گذشته و حتی یک نفر هم جلو نرفته بود. تا اینکه پرسیدم آقا جلو چه خبره . تا اینکه متوجه شدم یک خانمی یک لیست بلند بالا دستش هست و کارتشو کرده آن تو و داره برای هزار نفر پول انتقال میده ایشون . یک طوماری دستشون بود خدا شاهده یک متر و می خواند و یک نفری توی دستگاه که سرعت تایپش سریع تر بود تایپ می کرد و پول ها رو انتقال می داد. من یکم اعتراض کردم که ای بابا خودپرداز که جای این کارها نیست آخه .

خانم ها و آقایانی که این پست را مطالعه می کنید . جان عزیزتان شاید ملت کار داشته باشند . لطفا اگر کار طوماری دارید ساعت 11 شب به بعد به بانک ببرید که خودپرداز حسابی خلوت هست و راحت می تونید کار خودتون رو انجام بدین. اون دستگاه نهایتا برای دو تا انتقال وجه تعبیه شده و ملت بدبخت کار دارن.

یه آقایی هم کنار بنده ایستاده بود خیلی بوی بدی میداد . فکر می کنم ایشون زمانی که ختنه شده بودن آب به پوستشون خورده بود. عزیزانی که آنارشیسم هستید و کلا حمام رو توطئه نظام سرمایه داری می دونین و راه میکروبیسم و هپلیسم رو پیشه گرفتین جان مادرتون رحم کنید به مردم . بینیم می سوخت تا سه روز! گفتم این رو ثبت کنم اینجا به عنوان پست سومم

عشق ما جاودانه است

هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها هنوز پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، من را تنها مگذار که سرنوشت من تویی..

بهار عربی

یک نفر می گفت کاش ایرانی ها هم به اندازه نصف این عربایی که خود آریاییمون دوزار قبولشون نداریم غیرت ( معادل زشت کلمه جربزه که با حرف خ شروع میشود و فقط در آقایان یافت می شود ) داشتن!

نگاه کن چطور شروع شد و چطور داره پیش میره . ریختن بیرون و توی سه شعار و سه حرکت کاری رو که می خواستن انجام دادن ..

جوونای ما اون خه هه رو ندارن!

چهارتا سوسول 88 ریختن بیرون نفهمیدن چی شد !

نمی دونم این پیرمرد ها گندی که به قول خودشون در گذشته زدن رو می خوان از خرخره ما جوان ها بکشن بیرون! امروز اصلا حوصله مهمونداری رو ندارم به هیچ عنوان ولی خب پونه ایه که جلو در هر خونه ای سبز میشه دیگه ..

فقر

فقر یعنی فقدان و نداشتن یک چیزی ، اما آن چیز پول نیست، غذا نیست، لباس نیست.

برخی می گویند می توان حتی فقر رو اندازه گرفت ولی من می گویم فقر را می توان اندازه هم گرفت. فقر می تواند اندازه گرفته شود،پیدا شود و دیده شود .

فقز یعنی اندازه دقیق میزان خاک نشسته شده بر کتاب های به فروش نرفته  یک کتابفروش

فقر اندازه کتابها و روزنامه ها و مجلاتی است که ریخته می شود درون دستگاه بازیافت کاغذ

فقر مکان هشت هزار ساله ایست که سربازی روی آن نوشته : نبود 3 روز دیگه موتور ! پرچم دارگوزاباد بالاس!

فقر آن یک کیسه زباله آشغالیست که از ماشین ها در جاده ها ریخته و حاشیه جاده ها را کرده زباله دونی!

فقر موتوریست که در پیاده رو ویراژ می دهد و اگر نروی کنار از روی سرت هم رد می شود!

فقط فحش مادریست که در پارک ها عربده کشیده می شود

فقر کیسه زباله ایست که از پنجره طبقه پنجم به سمت کوچه پرتاب می شود!

فقر نیرویی است که از نفر پشت سری در صف به تو وارد می شود

فقر لگد یا ضربه ایست که به دوستت می زنی تا بیفتد. یا افتاده و میزنی تا بیشتر بیفتد!

فقر ماشینی است که با سرعت 100 کیلومتر برساعت از خط عابر پیاده بدون نگاه کردن رد می شود

فقر فحشیست که رانندگان تاکسی سرشان را بیرون آورده و فریادش می زنن

فقر پوست میوه ایست که دقیقا کنار سطل زباله پارک افتاده

فقر نگاه کردن به تلفن دیگران است وقتی با آن کار می کنند

فقر دانلود غیر قانونی آلبوم های موسیقی یا محتوای دارای مالکیت معنوی از روی اینترنت است.

فقر خلاف های راهنمایی رانندگی است که پلیس سر خیابان هایشان نیست!

فقر این فحش هاییست که درون کامنت های وبلاگها به هم می دهیم .

فقر دندان خرابی است در دهان راننده ماشین 200 میلیون تومانی 

آری .. حساب کنیم .. خیلی هامان فقیریم!

چالش روز وبلاگستان فارسی

سلام . خب دیدم چالش شروع شده و گفتم خودم هم شرکت کنم .

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین

یادمه خیلی دوست داشتم یک سایت داشته باشم . با یک نرم افزار ویزیویگ در حال طراحی یک وبسایت بودم . قبلش یکی از دوستان برام سایت باز کرده بود ولی دوست داشتم جای ایمیل کردن مطالبم خودم سایت خودم رو داشته باشم . چون خیلی آدما اومده بودن که می نوشتن . سال  ۸۱ یا ۸۲ بود. تا اینکه یک روز با پرشین بلاگ آشنا شدم و دیدم می تونم وبلاگم رو خودم به زبان فارسی داشته باشم . پس شروع کردم اولین وبلاگم رو داخلش نوشتن . قشنگ یادمه اون روزها. روزی که من وبلاگ نویسی رو شروع کردم با اینترنت دایال آپ بود و یک عدد کارت پارس آنلاین خریده بودم که ۵ ساعت به اینترنت وصل میشد و با صدای قیژ قیژ مودم اولین وبلاگم رو نوشتم . روزهایی که حتی نمی دونستم چطوری میشه توی وبلاگم عکس بذارم و چطوری باید مطلب بنویسم . نوشتن من و وجود من در دنیای اینترنت از همان سالها شروع شد . اون زمان خیلی از آدما هنوز کامپیوتر نداشتن و کامپیوتر خیلی چیز لوکس محسوب میشد . از طرفی پدرم دفترش رو عوض کرده بود و کامپیوتر رو برای مصرف خانگی آورده بود داخل خونه و من ازش استفاده می کردم . وبلاگ نویسی برای من تداعی کننده موزیک های خاص و شب بیداری هاست . تداعی کننده بوی به به (خوشبو کننده هوا) گلهای بهاریه . برای من اون میز بزرگ چوبیه که پشتش میشستم و وبلاگمو به روز می کردم . هوای خاص و عجیب اون سالهاست . یک حس خیلی خیلی قشنگ از شروع و اوایل دوران وبلاگ نویسیم دارم . روزهای خیلی زیبا . برای من تداعی کننده تلاش های بی وفقه منه برای ورود به دنیای آی تی و کامپیوتر . اگر دقیق تر بخوام بگم فکر می کنم تابستان ۸۲ (خیلی دقیق یادم نیست) من اولین وبلاگم رو ساختم و نوشتن توش رو شروع کردم.

۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین

به نظر من چهارچوب یک وبلاگ رو نویسنده اش تعیین می کنه . ولی اینکه به صورت کلی یه فتوا صادر کنیم که وبلاگ چهارچوب هاش اینه به نظر من حرکت غلطیه. وبلاگ کلا بستگی به سلیقه آدم ها داره و هر کسی هرطور که دوست داره می نویسه و مخاطب های خاص خودش رو هم جمع می کنه . تقریبا میشه گفت شبیه هنره. هر کسی یک صفحه ای داره مثل روزنامه و خودش صفحه خودش  رو سردبیری می کنه و نمایندگی می کنه . می تونه چهارچوب های خاص محتوایی و ادبیاتی رو روش اعمال کنه و می تونه هم نکنه . بسته به هر شخص و نوع وبلاگش داره . به نظر من هر کسی هر جوری که دوست داشت می تونه وبلاگش رو بنویسه و به روز کنه و خواننده هم می تونه انتخاب کنه که اون رو دنبال کنه کنه. چهارچوب ها رو خود نویسنده های وبلاگها می تونن برای خودشون بذارن . ولی یک چهارچوب کلی وجود نداره به نظر من و هر کسی هرچی دلش خواست می تونه بنویسه . رده بندی کردنش هم درست نیست چون هر کس سلیقه ای داره . من یک چهارچوبی توی وبلاگ خوندنم می تونم داشته باشم و وبلاگ هایی که سلیقه ام نیست ر و نخونم . ولی نمی تونم کسی رو محدود کنم و بگم تو باید اینطور بنویسی یا اونطور . نه چهارچوبی نداره و همه آزادن هر کاری توش بکنن.

۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین)

اون اوایل که می نوشتم مخاطب های هدفم کسانی بودن که علاقه به وبلاگ نویسی و تکنولوژی داشتن چون یک مدت برای کسانی می نوشتم که علاقه مند به تکنولوژی بودن. بعد از مدتی که موضوعات بیشتری رو پوشش دادم و اطلاعات بیشتری رو کسب کردم گستره مخاطبانم هم بیشتر شد . فکر می کنم بیشتر دارم برای وبلاگ نویسان می نویسم چون خواننده ای تاحالا (تازگی) از خارج دنیای وبلاگ نداشتم . یک زمانی خیلی ها می خواندن و نظر می گذاشتن ولی وبلاگ نویس نبودن ولی این روزها متاسفانه ما این مخاطبان رو نداریم . فکر می کنم مخاطب هدف من بیشتر آدمایی ان که فکر می کنن باید بیشتر مطالعه کنن یا حرفهای مردم رو بشنون

۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟

فکر می کنم وضعیتش خیلی خوبه . همه دارن می نویسن و هر کسی وبلاگ خودش رو داره . رسانه های اجتماعی وبلاگ محور هم اومدن که دارم می بینم یواش یواش دارن مردم رو به نوشتن دعوت می کنن و خیلی ها پست های حدیدشون رو توی این سرویس ها می نویسن . وضعیت وبلاگ نویسی فکر می کنم یک وضعیت اوکی ای باشه . نه خیلی بالاست و عالی که بگیم ترکونده نه هم خیلی داغونه که بگیم دم مرگه . ولی نیازمند یک سری اصلاحات هست و به نظر من یک تکونی باید بخوره . دنیای وبلاگنویسی نباید جو داشته باشه و فکر می کنم الان جو خیلی زیاده و این به ضرر دنیای وبلاگ نویسیه . فکر می کنم اگر به همدیگر بیشتر احترام بذاریم و همدیگر رو بیشتر ببینیم فضا لطیف تر بشه و وبلاگستان فارسی یکم به رشد و تعالی برسه و یک تکونی بخوره . ولی وضعیت نوشتن فعلا که به راهه آقا . خوبه.

۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟

من فکر می کنم بسته به نوشته داره . در هر صورت نمیشه جلوی کپی کردن رو گرفت چون مطلب در نهایت کپی میشه . ولی میشه به این امیدوار بود که اگر یک مطلبی نوشتیم که می تونه به یک نفر آگاهی بده ایرادی نداره کپی بشه چون در نهایت یک آگاهی و فرهنگی داره به جامعه تزریق میشه . این روز ها فکر میکنم من قال (کی گفت) مهم نیست. ما قال (چی گفت) مهمه . گاهی وقت ها ممکنه یه حرف درستی از دهن یه آدم نادرستی بیرون بیاد. پس فکر می کنم اگر یه محتوایی تولید شده حالا کپی هم بشه می تونه آگاهی به افراد جامعه بده . ولی خب از طرفی بحث حقوق نویسنده هم پیش میاد که متاسفانه تنها راهش فکر می کنم فرهنگسازیه . باید به کپی کننده ها یاد بدیم اگر خودشون بنویسن شاید از ما خیلی قشنگ تر بنویسن . با کپی کردن دارن هم کار ما رو تلف می کنن و هم استعداد خودشون رو . کی می دونه شاید کسی که این مطلب رو از من کپی کرد خودش خیلی بهتر از من بنویسه اگر خودش بنویسه . اگر ما درونمون چنین چیزی باشه که چرا کپی؟ چرا یه وبلاگ داشته باشم که مطلب دیگران توش باشه . خودم مگه عقل ندارم بنویسم و با این فرهنگ سازی ها میشه جلوی این مساله رو گرفت. که فکر می کنم این روزها داره وضعیت بهتر میشه و آدم های زیادی دارن به این قضیه می پیوندن و منبع رو ذکر می کنن و براشون مهمه حقی ناحق نشه.

۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟

فکر می کنم هم آره هم نه . به نظر من‌ آدم ها دشمن ترن تا خود شبکه اجتماعی چون شبکه اجتماعی نمی تونه چیزی رو ضعیف یا قوی کنه بلکه این آدم هان که این کار رو می کنن. از جهت اینکه میگم دشمن نیست اینه که آدم می تونه یک پستی رو روی وبلاگش بنویسه و بعد اون رو از طریق شبکه های اجتماعی با دنبال کنندگانش به اشتراک بذاره و خب این کمک می کنه به بیشتر خوندن متن . مخصوصا شبکه هایی مثل توییتر که امکان ریتوییت درونشون وجود داره و راحت مطلب شما می تونه همرسانی بشه. یا فیسبوک که قابلیت اشتراک گذاری مجدد رو داره و مطلب می تونه بچرخه و خونده بشه .از این جهت میشه به دید قدرت و قوت نگاه کرد . ولی باز تاکید می کنم آدمهان که به یک چیزی قدرت میدن یا ضعیفش می کنن .اگر نویسنده ای وبلاگش رو بننده و فقط توی این شبکه ها بنویسه خب اینجا به ضرر دنیای وب و وب فارسی (در نخست) و بعد به دنیای وبلاگ نویسی وارد میشه چون محتوا تجمیع میشه توی این شبکه ها که بعضا مثل تلگرام امکان جستجو ندارن . پس اگر ازش درست استفاده کنیم شبکه های اجتماعی می تونن دوست وبلاگ نویسی باشن . در مورد ویرگول من دیدم که توییتر نقش خیلی عالی ای ایفا کرد و خیلی ها دوباره نوشتن رو شروع کردن و به ویرگول پیوستن . پس میتونه مثبت باشه . نمیشه سیاه سفیدی نگاهش کرد . مزایاشم باید دید.

۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟

اولین تاثیری که گذاشت پیدا کردن دوست های خیلی خوب بود که باهاشون آشنا شدم . گپ زدم . ایده هام رو به اشتراک گذاشتم . دوستای صمیمی پیدا کردم . رفتن اومدن و خب این اثر خیلی مهمیه برای منی که خیلی انسان اجتماعی هستم . و در وهله دوم وبلاگ زندگی من رو عوض کرده . من با وبلاگ نویسی مجبور شدم مطالعه کنم چون نوشتن یک پست نیازمند یک اطلاعاتی درون ذهنه . آدم نمی تونه بدون اطلاعات یک وبلاگ رو دایم بروز کنه . در نهایت می تونه خصوصی نوشت بنویسه مثل اینکه امروز رفتم دستشویی یا ناهار خوردم . برای اینکه بشه یک وبلاگ نوشت باید دایما ایده توی سر آدم بوجود بیاد و اطلاعاتی باشه که با تحلیل اون رو توی قالب یک پست منتشر کنیم . پس خیلی مهمه . کسی که وبلاگ می نویسه باید دایما سایت ها رو بچرخه و کتاب بخونه و اطلاعات بگیره. پس از این جهت مطالعه من قوی شد و من خیلی چیزها از قبل وبلاگ نویسی یاد گرفتم . با خوندن وبلاگ های شما و خیلی ها که هنوز می نویسن هنوزم خیلی چیزها یاد میگیرم . یه دیالوگ خاصی نوشته شده یا هرچی . برای من با ارزشه . این چیزیه که فکر می کنم اثر گذاشته و ثانیا برای مدیریت وبلاگ باید کد یاد میگرفتم و همین کد یاد گرفتن یعنی وارد دنیای طراحی و کد و آی تی و خب من مدیون وبلاگم هستم . گاهی نظرات خوب که بهم انگیزه میدن هم خودش اثرات مثبتی روی زندگیم میذاره .احساس می کنم وبلاگ چیزیه که واقعا بهش نیاز دارم .

۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟

من فکر می کنم بین سال ۸۶ تا ۹۰ اوج قدرت وبلاگ نویسی من بود . من به لحاظ محتوا خیلی قوی بودم . خیلی حوصله بیشتری داشتم و وقت بیشتری می ذاشتم . مطالعه بیشتری می کردم و بعضی وقت ها برخی مطالبم که مونده ان از برخی از سایت های آرشیو گیری وب می خونم میگم واو . واقعا این رو من نوشتم؟ دو سال سربازی یکم من رو با این دنیا فاصله داد و افت قلمی که توی دنیای وبلاگ نویسی صورت گرفت باعث شد که یواش یواش فکر کنم که دیگه اون قدرت اون موقع رو ندارم . برای همین فکر می کنم اون سالها خیلی بهتر بوده . به لحاظ مخاطب هم فکر می کنم خیلی وضع ام خوب بود . ولی خب الان هم ناراضی نیستم . الان هم خیلی خوبه . دوستای خوبی دارم و هر روز سعی می کنم بهتر و بهتر بشم .

۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین

نظرات وبلاگ برام خیلی مهمه . نه تعدادشون بلکه محتواشون . گاهی وقت ها دوست دارم نقد بشم . دوست دارم وقتی چیزی بلد نیستم یکی توی کامنت ها بهم یاد بده . همین جو من بلدمی که توی وبلاگ ها هست باعث شده هیچ کسی توی نظرات نتونه از کسی اشکال منطقی بگیره .برای همین وبلاگ نویسایی مثل من که دوست دارن یاد بگیرن از مخاطبشون عملا محروم میشن از مساله . من برام نظرات خیلی مهمه چون به بهتر شدنم خیلی کمک می کنه . دوست دارم نقد بشم . چیزی اگر کسی بلده اون رو به من یاد بده من یاد بگیرم . بهتر بشم . با هم بحث کنیم و همدیگر رو ارتقا بدیم . اثری روی همدیگه بذاریم. این قسمتش برای من خیلی مهمه . من ترجیح میدم ۵ نظر داشته باشم که من رو نقد کردن یا چیزی به من اضافه کردن تا اینکه سیصد تا نظر داشته باشم که همه نوشتن خوب بود . که خداروشکر فکر می کنم از جهت نظر من این نعمت رو دارم و خوانندگانم گاها نظراتی میدن که خیلی استفاده می کنم و این قسمتش رو خیلی دوست دارم . آمار بازدیدم هم به نسبت برام مهمه از این جهت که می خوام بدونم مطلبم چه قدر مهم بوده و چند نفر دیدنش . نه به جهت اینکه چه قدر معروف شدم . برای سنجش خودم که چقدر می تونم بهتر بشم و این مطلبم چقدر خوب بوده . سعی هم می کنم همیشه همه نظرات رو تایید کنم و پاسخ بدم حتی اگر مخالف عقیده من باشه . البته اینم بگم نظرات منفی که برای تخریب گذاشته میشن هم برام مهم نیستن. بسته به هدف نظر دهنده یک نظر برام مهم میشه.

۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟

وبلاگ به من ورود به دنیای آی تی رو داد و دوست های خیلی فوق العاده ای داد که توی شرایط سخت در کنارمن . من این دوستای خوب رو از دنیای وبلاگ دارم . چیزی که از من گرفت این بود که توی برهه ای باعث شد یه سری چیزهایی رو در زمینه درس و علم از دست بدم . و از فرصت ها درست استفاده نکنم . ولی راضیم ..

۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟

مشکلات که زیادن خداییش . مهم ترین مشکل این روزهای وبلاگ نویسی خود بزرگ بینی و خودبرتربینی آدماشه . این خیلی بده و خیلی مشکلات درست میکنه . مشکل دوم بحث سانسور و حذف عقاید مخالفه که اذیت کننده است. اینکه یک هو وبلاگ نویس دستگیر میشه اون هم کاملا بی دلیل  و بدون اینکه حتی سیاسی نوشته باشه. اینکه یک قانون خاصی نداریم که از ما و نوشته هامون حمایت کنه و نشه هر کسی دلش خواست بنونه ما رو سانسور کنه یا حذف کنه. گرون بودن اینترنت هم یکی از مشکلاتی است که سر راه وبلاگ نویسیه و در نهایت مشکلات اقتصادی که باعث میشه کسی وقت روی وبلاگش نذاره . مشکلات بیشتر رو توی قالب یک پست اینجا نوشتم که اگر دوست داشتین می تونین بخونین

۱۲. حذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟

به نظر من و چیزی که من فکر می کنم اینه که فهمیدن و خواندن اینکه بقیه چطور فکر می کنن شاید می تونه یکی از جذابیت های وبلاگ باشه . نوشتن و اینکه روی نوشته تو چند نفر می تونن نظر بگذارن و تو رو رشد بدن هم یکی از جذابیت های دنیای وبلاگ نویسی عه و بعد کد نویسی و قالب درست کردنش  هم  به شخصه برای من جذابه . پیدا کردن دوستان و خواندن مطالب هم خودش یکی از جذابیت هاشه. اینکه نمی تونی رهاش کنی.

۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟

نوشتن و ادامه دادن . اینکه در نهایت باید بنویسیم و باید باشیم . جریان داشتن . همین باعث موندن من و ادامه دادن من با این قیمت های سرسام آور دلار (دامنه من با دلار خریداری شده و گرون هم هست) شده . اینه در نهایت باید بود و نوشت . راه دیگری نیست . خود نوشتن و اشتراک گذاشتن و حرف زدن چیزیه که من رو نگه داشته . جریان آزاد نوشتن و اینکه صدات شنیده بشه و حرفت رو گوش کنند چیزیه که من رو به نوشتن و ادامه دادن تشویق می کنه و من رو نگه می‌داره که باز بنویسم .

۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟

آره . دوستای زیادی توی تاریخ وبلاگ نویسیم داشتم و با خیلی هاشون صمیمی شدم و دوستی های خوبی داشتیم و داریم

۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین
آرزو و ایده آل من برای دنیای وبلاگ نویسی روزیه که همه بنویسن! هرکسی برای خودش بنویسه. از یک مساله ای چندین نسخه مطلب وجود داشته باشه با دیدگاه های مختلف و قلم های مختلف توی وبلاگ های مختلف .  اینکه این غرور و خودبرتربینی عه کنار بره و همه باهم شاد و خوشحال در کنار هم باشن و بنویسن و بخونن و تبادل اطلاعات ونظر کنن . فضا فضای شادی باشه و باحال و هر کسی سنگ خودش  رو به سینه نزنه . دنبال منافع خودش نباشه . از خاموش شدن وبلاگا خوشحال نشه و وبلاگ های دیگر رو رقیب خودش ندونه . هر چی وبلاگها بیشتر باشن بیشتر به نفع بقیه وبلاگ نویس هاست .ایده آل من برای وبلاگ نویسه اینه که همه بنویسن و خوب بنویسن و با قدرت بنویسن. هر کسی حرف خودش رو بزنه و داستان خودش رو روایت کنه . هزینه های اینترنت پایین بیاد و سانسور وجود نداشته باشه . و درنهایت اسپم هم وجود نداشته باشه. وبلاگ های اسپم ساخته نشن و همه قانونی و درست بنویسند .

blog.hatef.click

Designed By Erfan Powered by Bayan