هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

فکر

افکارم خیلی درگیرن. این آخرین فرصت من برای کنکور دادن قبل سربازی بود . حال باید مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم . یا خدمت کنم یا خیر ..

خیلی استرس شدیدیه چون هیچ اطلاعات و پیش درآمدی از مساله ندارم و نمی تونم قراره در آینده چی پیش بیاد. نمی دونم قراره کجا بیفتم و تا چه مقدار خدمت می تونه فاجعه باشه . همه می گن که خدمت خیلی سخت و طاقت فرساست . خیلی عصبانیم از کسانی که معاف شدند به خاطر جبهه پدرانشان یا به هر بهانه مزخرف دیگری . پدر من که جبهه نداره و من هم صد البته معاف نمی شم و باید ناقابل خدمت کنم دو سال! اصلا نمی دونم حتی چه قدر هست !

برای من که خودم می دونم اصلا شرایط روحی و روانی و جسمی سربازی رو ندارم . خیلی ازش می ترسم . باید با خودم رک باشم . آره من از سربازی خیلی می ترسم چون می دونم که توانایی اش رو ندارم . کار من نیست! توی این یک سال خوردن و خوابیدن هم کمی به وزنم اضافه کرده و قطعا نمی تونم توی خدمت سربازی دووم بیارم . حتی اگر پدرم هم جبهه داشت فکر نمی کردم انقدر رو داشته باشم که برم و ازش بخوام تا من رو معاف کنه. باید برم و خدمت کنم .

نمی دونم . انگار می خوام آمپول بزنم . همش می گم تهش که باید بری ...

عین شین قاف (1)

چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمیست، و آغوشت اندک جایی برای زیستن، اندک جایی برای مردن…
تقدیم به تو … با عشق

سران جنبش عدم تعهد

تابلوها که همه جا هست . خیلی خوشحال کننده است که بابت این اتفاق یه مدتی تعطیلاتی خورد . البته برای من که خبر خوبی نیست چون پدر باز ما را خرکش می فرمان به سمت روستایشان که هیچ امکاناتی در اونجا نیست و باید آنجا جانمان در برود! خیلی بده آدم حسودی کنه!

زمانی که ما مدرسه می رفتیم از این اجلاس ها وجود خارجی نداشتن و ما عین نه ماه رو بدون هیچ تعطیلی اضافی مدرسه رفتیم . ولی الان هر ماه یه اجلاسی چیزی می خوره و مدارس و مابقی متعلقات تعطیل میشه و بچه ها حسابی لذتش رو می برن . ما همیشه نسل سوخته بودیم و هستیم. یک مقداری حسودیم شده خب .

دیگه وقت آمدن نتیجه ها هم نزدیک شده و یواش یواش اثر استرس درونم بیداد می کنه . نمی دونم چه کار کنم . چه بلایی قراره سرم بیاد . وقتی که مسیر آدم توی یک نقطه از زندگی اش عوض میشه مثل دومینو همه چیز به هم وصل میشه و اتفاق می افته .. الان هم واقعا دوست ندارم نتایج اعلام بشه.

کاش میشد که اخبار بگه همه سرور ها سوخت و امسال نتایج به هم خورد و داوطلبین باید سال دیگه بیان کنکور بدن ولی یک روز دیگه. آخ چی میشد . الان که رفتن به سربازی بوش بیشتر شده و من دارم حسش می کنم که داره بهم نزدیک میشه که منو بدره و تیکه پاره کنه ترس برم داشته و به ترس همین سربازی هم شده بشینم بخونم . ولی خب همچین اتفاقی انقدر احتمال افتادنش کمه که ترجیح میدم به جاش ده میلیارد پول یهو بهم داده بشه!

هکر یا رپر

متاسفانه هر کسی که فکر می کنه پشت لبش سبز شده و بزرگ شده دلش می خواد انتقام بگیره و حق نداشته اش رو از حلقوم بقیه بکشه بیرون ! یا هکر میشه یا رپر!

البته منظورم اصلا به هکر ها و رپرهای حرفه ای و خوب نیست که پشت کارشون فکر هست و هکرهایی که به درد امنیت ما می خورن . ولی چهار تا جوجه تازه به دوران رسیده عقده ای که فکر می کنن خبریه یه لوپ میذارن و شروع می کنن چرتو پرت خوندن . عموما هم لوپ های حرفه ای رو نمی رن بخرن حداقل . میرن لوپ هایی که توسط رپ فا مپ فا فری موزیک فری بیت و اینا که اکثرا از آهنگ های مختلف خیلی بی کیفیت دزدیده شده یا فایل سمپل نرم افزارهای آهنگ سازی هست رو به اسم بیت رپ با قیمت 50 هزار تومن می فروشند و این به اصطلاح هنرمند ما نمی دونه چطور ممکنه یک موزیکی 50 هزار تومن باشه در حالی که حداقل دستمزد برای تنظیم هر آهنگ 500 هزار تومان هست! چرت و پرت هر چی به دهنش می آد می خونه و بعد چهار تا فحش ناموس هم به امینم و هیچکس و.. میده و چهارتا چاقال ماقال میگه و شد رپ :|

هکر هم میره از سایت های کرکر این کار رو انجام میده متاسفانه . میره یک نرم افزار هایی رو میدزده و متاسفانه امنیت سایت هایی مثل بلاگفا هم خیلی پایین هست و راحت کرک میشن. مردم هم پسورد هاشون رو خیلی ساده انتخاب می کنن. کرک میشن و بعد می بینیم از هر بیست تا وبلاگ 13 تاش هک شده توسط گروه .. . همشون هم آی دی های خوف و اسکلت یاهو دارن .

عقده هاشون رو می خوان توی این دو تا کار خالی کنند . انگار که چه خبره مثلا . ولی نمی فهمه هکری که از علمش برای رعب و وحشت بقیه و نفوذ به حریم اونها استفاده می کنه حرام زاده ای بیش نیست . حرامزاده حیفه که به این افراد داده میشه. اینکه وارد یاهو کسی بشی و تصاویر خصوصیش رو منتشر کنی که بعدش چه؟ حتی آشغال هم نیستی!

اگر علاقه مند به هک هستی هکر کلاه سفید باش. به درد بخور . امنیت مردم رو ببر بالا . تو که هکر کلاه سیاه حرفه ای که نمیشی بری اف بی آی هک کنی و کارهای بزرگ کنی . تو ته ته ته ات میشه کرکر یاهو که عکس های خصوصی ملت رو پخش کنی . انقدر حقیر.

یا اگر علاقه مند به رپ هستی و این نوع موسیقی رو دوست داری و دوست داری هنرمند بشی برو کلاس و از راه درستش وارد این قضیه شو.

جوان محترم لطفا یه کم فکر کن و بشین سرجات و زندگی عادی تو بکن . سر خودتو به باد نده !

هکرهایی که فکر می کردن با کرک کردن یاهو خیلی خیلی بزرگ ان و دست هیچ کس بهشون نمیرسه الان دارن التماس شاکی رو می کنن که شلاق نخورن! فکر کن!

المپیک 2012

کاچی بهتر از هیچی است . المپیک لندن هم تمام شد . حوصله نگاه کردن به مسابقات رو نداشتم ولی قسمت خوب ماجرا این بود که حداقل کشور ما توی بیست تای اول بود! یعنی ما توی بیست کشور اول جهان بودیم و همین هم خیلی خوبه . نه که اعتماد به نفس من در این زمینه پایین باشه ولی فکر نمی کردم حتی ما در حد 50 کشور جهان هم باشیم و حدودا رتبه 60 این طور ها توی ذهنم بود و خب خیلی عالیست که به هر حال چنین رتبه ای ما کسب کردیم .

اما چرا ما جزو اولین ها نیستیم . آمریکا مثل همیشه اوله . برای من چیزی که خیلی جالب بود مایکل فلیپس بود که همیشه قهرمانانه طلا می گیره. طلای مایکل فلیپس از تعداد طلای کل المپیک های بعضی از کشور ها بیشتره! شاید اون ها زیاد به ورزش و میادین بین المللی اهمیت می دهند و تلاش می کنند و ایضا سرمایه گذاری می کنند ولی وضعیت ورزش کشور ما کلی ورزشکار بی امکانات و دیگر مسایل به همراه مدیران شکم گنده بنز سوار ورزشی و در نهایت می بینیم که توی بیستای اول هستیم نه در 5 تای اول .

امیدوارم المپیک بعدی شرایط بهتر باشه. مدال های بیشتری بیاریم و نفر اول باشیم

اسم فامیل

یه زمانی شما یادتون نمیاد جمع می شدیم اسم فامیل بازی می کردیم . هر کسی یه کاغذی برمیداشتیم و می گفتن از "الف" . می نوشتیم ..

اسم : اکبر

فامیل : اکبری

غذا: اکبر پلو

شهر: اکبرآباد

کشور: اکبرستان

میوه : اکبرونه

شغل : اکبرساز

گل : اکبرال

اشیا : اکبر پلاستیکی

ماشین : اکبروزین !

بعد هیچ کس با این اسامی مشکل نداشت . فقط می گفتن اکبرستان نداریم که . کشوری به اسم اکبرستان وجود خارجی نداره. یعنی با هیچ کدوم از این کلمات مشکل نداشتن ها ! فقط اکبرستانه اذیت می کرد . ما هم برای قانع کردنشون می گفتیم بابا چرا اکبرستان نداریم . داریم.!

اکبرستان توی قاره اکبریا هست و پایتخت اش هم اکبریو عه! تازه با ایران هم بازی فوتبال داشت سه هیچ باخت!

بعد کسانی که ننوشته بودن هم امتیازشون گرفته می شد !

و ملت قانع و بیست امتیاز نصیبمون می شد! یادش بخیر ...

گس

یک هفته است کنکور دادم . یه چیزایی درونم عوض شده . فکرهام عوض شده . دیگه زندگی رو جور دیگه ای حس می کنم . چیزهای جدیدی رو می بینم و شرایط عجیبی برای من به وجود می آره .

اینکه حس می کنم وقتشه و من دیگه توی این خونه اضافی هستم . اصلا منظور این نیست که کسی دوستم نداره . وقتی که هجده سالت که پر شد یه چیزی مثل خوره وارد جونت میشه و از درون شروع می کنه سوهان کشیدن وجودت رو . که وقتشه . این جایی که توشی دیگه خونه تو نیست. غذایی که می خوری دیگه نون تو نیست و وقتشه که زودتر بزنی بیرون . دیگه همه وظیفه ندارن نونت رو بدن . پدر برات شبیه به دوستی میشه که خیلی دوستش داری و باهاش تعارف داری و اون داره هر روز صبحانه و ناهار و شام مهمونت می کنه و جای خواب می ده و تو از رودربایستی نمی دونی حتی چکار کنی .

بعد هم برخی از پدرها هستند که اینطوری اند . وقتی که تولد 18 سالگیت شد میان و ساعت 11 و 57 دقیقه شب بهت میگن پسرم . تو 18 تا پاییز،18 تا زمستون،18تا بهار و 18 تا تابستون رو دیدی. همه شون شبیه هم هستند و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. بقیش هم همینه. فقط خواستم بگم که از ساعت 12 امشب به بعد حضور شما حساب میشه در این خونه به عنوان مستاجر. اجاره رو ماهانه تو کارتم اگر می ریزی شماره کارت بدم و اگر دستی می دی که در خدمتت هستم. برای من فرقی نداره :| . دسته ای دیگر هم نمیگن ولی توی سکوتشون همچین چیزی هست .

احساساتی که درون من شروع شدن و یکیش هم همینه ... دقیقا همین .. که حس کنی که دیگه وقتشه خودت خونه بشی .. حرفها برات معنی دیگه ای می ده .. این فشار زیادی که یک روزی یک نابغه به کجا رفت . وقتی که همه می پرسن کنکورت را چطور داده ای و نمی دانی حتی چه جوابی بدی . سختی یعنی همین که همون آدما دقیقا منتظر این هستن که نتایج بیاد و در بهترین حالت  بگن از پسر من عقب تره پس خاک بر سرش! یا نهایت جلو تره و خاک بر سرت پسرم (پسر خودشون) . و همین مقایسه های احمقانه .. گرچه من می دونم الان که گزینه دومه رخ نمی ده و من بیشتر شبیه یک درس عبرت هستم تا چوب پز دادن ها .

 اصلا چرا ما نسل جدید در ایران یا باید درس عبرت بشیم یا چماق که تو سر بقیه بخوریم . چه اشکالی داره یکی راننده تاکسی بشه. یکی به جای درس بره بازار. هر کسی زندگی خودش رو داشته باشه و راه خودش رو بره . مگر شرایط من نوعی با یک هم سن نوعی من یکیه و این چه حرکت زشتی عه که پدرمادر ها اولا چشم هم چشمی پسرشون رو دارن که بگن پسر من نابغه است. دوست عزیز پسر شما که جهش ژنتیکی نکرده! خودت در بازکن یک هتلی هستی یا بیکاری و تحصیلاتت سیکله. قرار نیست جهش ژنتیکی رخ بده . هر کسی قدر تلاشش و ایضا راهی که خودش توی ذهنش تصور داره رشد می کنه و جلو میره. یکی توی درس جلوعه توی مثلا برنامه نویسی عقبه یا توی موسیقی یا توی ورزش مثلا عقبه و یکی توی درس عقبه و توی یک چیز دیگری جلوعه. پسر شما شیمی بیست میگیره ولی اگر جو دو تا خر رو بهش بدی نمی تونه تقسیم کنه به جاش یکی فیزیک میگیره 4 ولی بهش دو تا گونی جو بدی اولا اون دو تا گونی رو می کنه چهارتا و اون دو تا خر رو می کنه شش تا خر و اصلا در مدت یک سال کارخونه خرسازی می زنه! ولی خب ... تو این فیلد هم باز چشم در هم چشمی هست دیگه و کاریش هم نمیشه کرد.

بر میگرده به فرهنگ ما .. نسل ما یا باید یا چماق باشن بخورن تو سر بقیه یا باید سر باشن که چماقا بخوره بهشون . با این شرایط متاسفانه من سره شدم نه چماقه . گرچه چماق هم بودم باز از این شرایط خوشم نمی اومد .

کرخ افتادم یه گوشه و دارم توی وب می چرخم ...

کنکور

آخه که چه قدر خسته و کوفته ام . با استرس خیلی زیادی رفتم محل آزمون . اولا محل آزمون روی یک تپه مانندی بود و خیلی عجیب و غریب بود . یک آن حس کردم انگار دارم می رم سربازی. سال دوم دبیرستان که ما رو میدون تیر برده بودن هم روی همین تپه های تهران بود . الانم این تپه ما اومدیم . دانشگاه علوم تحقیقات . خیلی فضای عجیبی است . حس و حال عجیبی است . من فقط دو عدد مداد و یک پاک کن نصفه بدون تراش با خودم آورده بودم و یک خودکار آبی . از شانسم موبایل آنتن نمی داد و نمی دانستم که باید چه کنم . در جیبم 25 هزار تومان هم پول بود. شرایط اقتصادی من هم اون زمان ها زیاد خوب نبود . یادمه رفتیم و تلفن هایمان را هم تحویل دادیم . رم تلفنم را در آورده بودم و یک کاغذ آ چهار دستم بود که کارت ورود به جلسم پرینت شده بود روش!

فضای عجیبی بود. احساس کردم کسانی که با من آمدند که آزمون بدن هم مثل منن. آره درست حدس زدین . آماده نیستن . یعنی هیچ چیز نخوانده بودن و من هم ایضا اون قدر آماده نبودم . ولی نمی دانم چرا من که هیچ چیز نخوانده بودم و امیدی هم به قبولی نداشتم استرس رو خوب داشتم .شاید فضا می طلبید که آدم استرس داشته باشه . فشار های خانواده به درس و مدرسه و کنکور و دانشگاه هم مزید بر علت شد که استرسم بیشتر و بیشتر بشه. آزمون که محیطش خیلی استرس زا بود و کیفیت زیاد داخلش وجود نداشت . همه هم اهل درس نبودن همچین . وقتی که آدم تستی رو بلد نباشه زمان اضافه می آره و حوصله اش سر می ره . تا زمانی که دفترچه دوم رو هم پخش نکردن و از پخش اون دفترچه هم نیم ساعت نگذشته باشه حق خروج از آزمون رو نمی دادن . حوصله ام خیلی سر رفته بود و خیلی کلافه بودم . چون چیزی بلد نبودم که بخوام تستی بزنم . پس زمان اضافی می آوردم . عصبی بودم . بعد از اینکه دفترچه دوم داده شد هم بلند شدم و سالن رو ترک کردم . بدون هیچ پاسخ دادنی . به همین راحتی .

آمدم بیرون و گیج بودم . چون عموما زیاد بیرون نمی رم خب اون قسمت تهران رو اولین بار بود می دیدم . به همین منظور بود که یه جایی پیدا کردم و تاکسی دربست گرفتم و رسیدم خانه. و سوالات شروع شد. چطور بود؟

خب من که بلد نبودم نمی تونستم بگم سخت بود یا ساده . حتی سوال ها رو نمی تونستم بخونم چه برسه به اینکه بفهمم الان خیلی سخته این . میگفتم خیلی سخته گند در می اومد که خیلی آسون بود . برعکس می گفتم میگفتن نخونده میگه اسونه . گفتم بعضی درسا آسون بود بعضی هاشون سخت ولی در کل متوسط بود . پدر هم امیدی به قبولی من نداشت. پسر خودش رو می شناخت .

الان هم نشستم توی دفتر پدر و مشغول نوشتن خاطر مزخرف امروز هستم . ولی خوبی این کنکور این بود که توی این شرایط بد اقتصادی 25 هزار تومان پولی که گرفته بودم برای ماشین تاکسی 15 هزار تومان شد و 10 تومنی برای ما ماسید :)

تنها قسمت خوب قضیه ..

افتخاری هستم

روزی در عروسی بودیم .

دور یک میز نشسته بودیم که آقایی آمد با همه دست داد و گفت سلام عرض می کنم . افتخاری هستم . خلاصه خوش و بش کردیم و رفت.

بعد از یک مدت کوتاه دوباره همون آقا امد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد. افتخاری هستم . باز هم تشریف برد .

مجددا بعد از یک مدت کوتاه دوباره همان آقا آمد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد . افتخاری هستم . خوش و بش و تشریف برد .

این اتفاق تا هفت بار تکرار شد تا اینکه یکی که سر میز ما بود عصبانی شد و بلند شد و گفت به ت..مم که افتخاری هستی برو گم شو دیگه ..

مردک مست . تا خرخره خورده هی میاد میگه افتخاری ام افتخاری ام خب چه کار کنم که افتخاری هستی ..

منم مردم از خنده ..

هنرمند

کار طراحی ام نصفه مانده بود و کمی عجله داشتم . مادر گفت که شام کدو داریم ولی ماست نداریم . لطف کن برو یه ماست بخر . 

با خودم گفتم فقط یک ماسته و سریع تموم میشه خریدش . حاضر شدم و تا گفتم مادر پول بده دیدم کارت را به همراه یک طومار تحویل بنده دادند ایشون.اغراق اگر کنم طومار هم نبود ولی به جز ماست شیر و پنیر و گردو هم می خواستند با چی پلت که توی شیر می ریزند . خلاصه کلام قبول کردیم و رفتیم به سمت مغازه سر کوچه تا خرید کنیم.

از سلام جعفرآقا ماست خدمتتون هست شما بگیر تا ایشون خم بشه یک دبه بزرگ ماست بذاره روی ویترین من فکر می کردم به خرید ها که دبه رو گذاشتند. من تا رفتم چی پلت و گردو بردارم دیدم یکی از هنرمندان کشورمون داخل مغازه است . اولش توجه نکردم کیه و راستش رو بخواین نشناختمش . برام هم مهم نبود .داشتم فکر می کردم که ایشون بدون هیچ رعایت ادبی وارد مغازه شدند و انگار نه انگار که من باید حساب کنم و اول من وارد اون مغازه شده بودم . مغازه هم کوچک بود . یک پاستیل خریدند و یک پنجاهی خورد کردند . این حرکت زننده اشون که وارد شدند و  حرف من رو قطع کردند یه کم برام سنگین اومد . شاید منتظر بود من اسمش رو فریاد بزنم و امضا بگیرم. دوربین هم همراهم نبود که عکس بگیرم مثلا. ولی اصلا برای من مهم نیست واقعا . به هیچ عنوان هم دوست ندارم این حرکت ها رو کنم . گرچه زیر سوال نمی برم ولی خودم دوست دارم برای خودم شخصیت قایل باشم .

خلاصه ایشون فکر کرده بودن کی هستند و وارد شدند و حرف من رو قطع کردند و خرید کردن و رفتنی گفتم چه آدم نفهمی!

چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون که در مسیر گفتم انگار نه انگار ما کار داریم سرش رو انداخت یک ذره ادب نداشت!

صد البته حق با من بود چون من مشغول خرید بودم و ایشون اگر شاید یک 15 ثانیه صبر می کردن یا حتی یک عذرخواهی می کردن که عجله دارن با کمال میل قبول می کردم ولی این حرکت بسیار زننده و زشت بود . چون که هنرمند هستند بقیه رو ندیدن یا حق شون رو گذشتن اصلا حرکت قشنگی نیست . متاسفانه ایشون این حرکت رو انجام دادن و سوپر مارکت گفت نشناختی کی بود؟

منم گفتم هر کسی بود من اینجا ایساده بودم و من هم ارزش انسانی ای دارم ...

هرچه قدر هم بعضی ها معروف باشند آدم نمی شند!

Designed By Erfan Powered by Bayan