هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

اون اسید رو بدین قرقره کنم :|

با این سطح سواد در مورد اینکه کدوم اپ امنه کدوم نیست نظر هم می دن!

پیشنهاداتی برای بالا بردن امنیت اینستاگرام

سال

وقتی که بهار میرسه ما عید نوروز داریم و عید نوروز ما سال جدید مون رو برامون میاره . همه ما با رسیدن سال نو میگیم سال جدید سالی باشه پر از فلان و فیلان و فولان . خیلی ها میگن ۹۶ بد بود خدا رو شکر رد شد فلان شد . امیدواریم ۹۷ شیرین باشه . ۹۶ خیلی اذیتمون کرد .

ولی یادمون میره هنگام عوض شدن ۹۵ به ۹۶ هم همین چیزی رو گفتیم . می گفتیم سال خیلی تلخی بود . ولی یادمون میره مساله زمان نیست . مساله مکانه و مساله خودمونیم . یه مثال خیلی کلی میزنم .

یه خونه است که غذا نداره. یه گوشش شعله ور شده و داره آتیش میگیره. آبش قطعه و بوی فاضلاب میاد. ما داخلش نشستیم و هی میگیم ساعت ۱۳ لعنتی. ساعت ۱۳ لعنتی اگر رد بشه تمومه. ساعت ۱۳ خیلی بد بود و گوشه خونه آتیشه و فاضلاب زده بالا و آب قطعه و.. و... و.. و ساعت ۱۴ امیدوارم ساعت خوشی باشه و همیشه شادی باشه و دیگه این مشکلات نباشه.

ولی ساعت ۱۴ میاد و آتیش بیشتر شده و فاضلاب سرجاشه و آب هنوز قطعه و.. باز میشه ساعت ۱۴:۵۸ و ما شروع می کنیم که ساعت ۱۴ لعنتی آتیش بود فاضلاب بود آب نبود و.. و.. و.. . ساعت ۱۵ ساعت خوشبختی باشه همه چی عالی باشه . 

واقعا الان مساله ساعته؟ یا مساله خونه است ؟ همین ساعت رو میشه بزرگش کرد و کردش سال و خونه رو بزرگش کرد و کردش کشور! به همین راحتی .یک معادله ساده است. جای فحش دادن به سال به خودمون فحش بدیم . به خونه لعنتی که داره داغون میشه فحش بدیم و سعی کنیم درستش کنیم. بریم یه کاری براش کنیم . یا حداقل از درونش فرار کنیم.  هی بشینیم به ساعت ها و روز ها و سال های گذشته فحش بدیم و آرزوی سالی روزی ساعتی ماهی خوش برای خودمون و خونمون داشته باشیم که نه منطقیه و نه عقلانی . زمان٬ زمانه و میگذره . این خونه است که ثابته . این آتیشه که داره میسوزونه و جلو میاد. این فاضلابه که بوی گندش داره خفه مون می کنه. این سقفه که داره رو سرمون میریزه.

پلاسکو ریخت٬ زلزله اومد٬ کشتی غرق شد٬ هواپیما سقوط کرد٬ معدن ریخت٬ دلار گرون شد٬ حقوق کم اومد و هزار تا چیز دیگه همه تقصیر ساله؟ مگر ۹۱ شد ۹۲ و  ۹۲ شد ۹۳ و ۹۳ شد ۹۴ و ۹۴ شد ۹۵ و ۹۵ شد ۹۶ و حالا هم ۹۷ اتفاق دیگه نیفتاد؟

مشکل ما اینه که نشستیم روی ساعت ها و روزها و زمان ها اسم گذاشتیم و بی عرضگی و بی خیالی و بیسوادی و هر چیز مودبانه و غیر مودبانه خودمون رو پوشش می دیم و گردن زمان می ندازیم و میگیم ۹۶ لعنتی گورتو گم کن . ولی یادمون میره توی همین سال ۹۶ از شروعش تا پایانش توی خیلی از جاها اتفاقات خوبی افتاده . 

توی خونه همسایمون ساعت ۱۳ بوی خوش غذا میزنه و ساعت ۱۴ صدای موسیقی طنین اندازه و ساعت ۱۵ و....

بفهمیم ... تقصیر سال نیست .. تقصیر خودمونه ... خودمونیم که همینیم .. خونمونه که همینه .. خونه ای که باز خودمون اینطور ساختیمش‌!

دوست داشتم اول سال بنویسم گفتم وسط عید بنویسم بهتر باشه.

تعریف می کرد ..

توی اینستاگرام داشتم تو اکسپلور می چرخیدم . صفحات خیلی زیادی که دایم پست می ذاشتن . تا اینکه یک عکس رو خوندم که شات یک متن بود . عنوان صفحه بلاگرها بود . وارد شدم و دیدم نوشته ساخته اینجا را تا پیدا کند حس هایمان را . یک کم مطالبش رو خوندم و با وبلاگ آشنا شدم . دیدم چیز خیلی شاخیه . رفتم تحقیق کردم و جستجو کردم . اول فکر کردم یک اپه . اپ رو نصب کنی تمومه. بعد دیدم نه . با پرشین بلاگ آشنا شدم . دوست داشتم وارد این فضا بشم . یک وبلاگ ساختم . بلد نبودم بنویسم . چند تا کپی کردم و چند تا چیز ساده نوشتم از روزم .

بعد پرشین بلاگ خراب شد . وبلاگم به روز می شد نمایش نمی داد و اذیت می کرد . تصمیم گرفتم بیام و توی سایت بلاگ عضو بشم.

شروع کردم به نوشتن و وبلاگهایی که به روز می شدن رو نگاه می کردم و براشون نظر می ذاشتم . ولی کسی وبلاگ من رو نمی خوند . وبلاگی رو دیدم که عکس داشت . رفتم و از یک وبلاگ نویسی پرسیدم که چطوری میشه توی پست عکس بذاریم؟

جواب نداد . چند بار دیگه ازش پرسیدم و از چند وبلاگ دیگه پرسیدم . جواب ندادن و یکی شون بهم گفت برو سرچ کن . رفتم سرچ کردم و به سختی تونستم یک عکس گوشه وبلاگم بذارم . نظراتی که می ذاشتم تایید نمی شد . یا تایید می شد و پاسخ نمی گرفت . جو خیلی سنگینی بود . با خودم گفتم اینا چه قدر شاخنن . من در حدشون نیستم . نوشتن هم بلد نبودم . مجبور شدم از کتاب های شعر کپی کردم . وبلاگ هاشون نظر می دادم که شاید بلکه بیان و به من سر بزنن ولی خیلی شاخ بودن و وقت نداشتن وبلاگ من رو بخونن . خیلی وقت گذاشتم و خیلی پست نوشتم و گذاشتم . آمارم خیلی پایین بود . خیلی جاها نظر دادم ولی حتی نمی اومدن ببینن من چی نوشتم! اصلا کی هستم . کجام . خط فکریم چیه . یواش یواش علاقه ام سرد شد . تا اینکه یک روز از یک بلاگری پستی رو دیدم که حالم رو خیلی بد کرد . در مورد مرگ وبلاگ نویسی نوشته بود . ولی وبلاگی بود که حتی یک بار هم به وبلاگ من تازه کار نیامده بود . زیرش پر کامنت وبلاگ نویس هایی بودن که نظراتم رو بیشتر تایید هم نکرده بودن چه برسه به جواب دادن . سعی کردم قوی تر بنویسم ولی نمی دونستم چطوری و برای بالا بردن آمار بازدیدم و شاخ شدنم تلاش کنم . وبلاگ مثل اینستاگرام نبود که بتونی فالور بخری . هر جوری که شد نوشتم و هر کاری که می شد کردم . مطالب وبلاگ ها رو می خوندم و شبیه شون می نوشتم . کلی نظر می ذاشتم . روی پست ها ولی اصلا نظر نمی گرفتم . نهایت یک نظر یا دو نظر.

باز یک وبلاگ دیگه از اینکه اینستاگرامی ها بدن و اخ ان و ابله هستن و وبلاگ نویس ها خیلی خوبن و محیطشون دوستانه است نوشته بود . کسی که کامنت های من رو با اکراه جواب میداد . باز چندین بار براش نظر گذاشتم . دو تا وبلاگ می اومدن و نظر می دادن اونم معلوم بود که پستم رو نخونده بودن ! همینجوری اومده بودن یه چیزی بگن . تلخی دیدم . هیچ کس من رو نمی خواست توی این فضا . چهار ماه عاشقانه توی وبلاگ نوشتم . کسی کمکم نکرد وقتی که به کمک نیاز داشتم و خودم روی پای خودم واستادم . مسخره شدم . چند جا نظرم خیلی بد جواب داده شد و دلم رو شکوند . توی یک بحثی اعلام مخالفت کردم و دیدم کلی توهین و مسخره کردن توی نظرات بهم وارد شد . برام پست زده شد و تحقیر شدم . 

مجبور شدم آدرس وبلاگم رو عوض کنم و باز با اسم جدیدی بنویسم . باز کسی من رو آدم حساب نمی کرد . عاشق وبلاگ نوشتن شده بودم ولی رفتارها رو که دیدم حالم بد شد . دیگه وبلاگ نوشتن رو دوست نداشتم . وبلاگ من رو نمی خواست . چون دختر بودم یک حس بدی گرفتم از اینکه پسر ها زیادی دوست دارن به من نزدیک بشن ولی دخترها کمی از من فاصله می گیرند . دیگه به وبلاگ علاقه نداشتم . شش ماه شده بود که حسابی فعالیت کرده بودم و وقت گذاشته بودم تا وبلاگ نویس شاخ شم ولی هیچی نشد . همون وقت رو توی اینستاگرام می ذاشتم خیلی بیشتر نتیجه می گرفتم .

تا اینکه وبلاگم رو حذف کردم و وبلاگ نویسی رو برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار و به همان اینستاگرامم برگشتم . دیدم فضا اون طور که دوست دارن تلطیفش کنن لطیف نیست . خیلی خشن تر و بد تر از اینستاگرامه . اینستاگرام حداقل زیر و روش یکی عه . کسی ادعای ادب و مهربونی نداره ولی پشت سر کسی رو محل نذاره . دنیای وبلاگها خیلی بیرحم و نامرده . کسی من رو نخواست . کسانی که ادعا می کردن مهربونن و برای وبلاگ نویسی نگرانن و دوست دارن رونق داشته باشه من رو آدم حساب نکردن . دوست داشتن فقط مخاطب داشته باشن . دنبال نمی کردن نمی خوندن و احترامی برای مخاطبینشون قایل نبودن .

تا اینکه دوباره توی اینستاگرام دیدم همان صفحه بلاگرها پست دیگری گذاشت که خیلی مهربانانه نوشته شده بود . ولی این دفعه جای احساس خوب پیدا کردن برای اینکه باز برم و وبلاگ بسازم٬ حالت تهوعی از بلاگرهای نامرد و صد رو بهم دست داد و دنیای وبلاگها برای من همیشه اینطور شناسانده شد. هیچ چیزی اون طور که می نماید نیست!

(نوشته به قلم خودم باز نویسی شده تا از روی قلم شخص شناخته نشه)

(کمی به غیرتتون برخورد همرسانی کنین و حل کنین... اینطوری وبلاگ نویسی رو خودمون می کشیم در حالی که ادعا داریم نگرانشیم)

صریال حای نوروظی

اینکه عنوان غلط املایی داره هیچ ارتباطی با متن نداره. دیروز سریال پایتخت قسمت اول رو به صورت زنده از طریق اینترنت تماشا کردم . بودن کلاه قرمزی احساس خیلی خوبی داد. کلاه قرمزی شاید یکی از اون خوب های تلوزیون باشه که میشه وقت گذاشت و نگاه کرد . مخصوصا فقط اونجاش که آقای مجریم می گفت :

آرزو می کنم که سال پر خیر و برکتی برای همه باشه

و بعد دیبی میگه: دروغ میگه !

خیلی خوشحال کننده بود به هر حال . بعد قسمت اول پایتخت رو دیدم که طنز زیادی داشت و خب خیلی خندیدم ولی چیزی که دوست نداشتم این بود که در سریال پایتخت صمیمیت خانواده معمولی خیلی بیشتر بود . بینشون احترام بیشتر بود و همین خیلی خوب بود . ولی چیزی که در قسمت اول من این رو ندیدم . احساس کردم افراد خانواده به هم احترامی ندارند و دایم به هم می پرند و دعوا می کنند . این قسمتش برای من خوشایند نبود ولی خب خیلی خنده دار بود . امیدوارم هرچه جلوتر میره بهتر بشه.

سال نو شروع شد و ما هم مدرسه رو رفتیم و همه چیز شروع شد و حسابی باید درس و مدرسه رو شروع کنیم . ایده هایی توی ذهنم دارم . صدام رو دارم درست می کنم که بزودی ویدیو های بهتری رو تقدیم حضورتون کنم . نکته ای که دوست داشتم توی این پست عرض کنم و شاید در پست های دیگر هم یاد آوری کنم قسمت من رو میهمان کن هست.

اصولا حمایت کردن از یک وبلاگ نویس فارسی زبان این نیست که شما بتوانید به حساب ایشان پول بریزید. فقط مهمون کردن من من رو خوشحال نمی کنه . گرچه مهمون کردن حس خیلی خوبی به آدم میده ولی حمایت ها فقط به این محدود نمی شه. این بخش رو گذاشتم که جدای از بامزه گی اش حس خوبی به آدم بده . شما می تونین برای اینکه من رو خوشحال کنین من رو چیزی مهمون کنین٬توی شبکه های اجتماعی من رو دنبال کنین٬ بهم کتاب معرفی کنین٬ هرچیز جالبی که دوست دارین در موردش اگر اطلاعات داشته باشم براتون صحبت کنم رو بگین و همرسانی کنید مطالب رو به دوستانتون . این ها هم شکل های دیگری از حمایت می تونن باشن که صرفا مهمون کردن نیستن . معرفی فیلم و سریال و موسیقی و.. هم که با کمال میل روی چشمانم جا دارند مثل بقیه حمایت هایی که عرض کردم .

امیدوارم که سال خوب و پر انرژی داشته باشین و داشته باشم. بزودی میرم طبیعت و برای شما عزیزان عکس های خیلی خوب هدیه می کنم.

شاد و پیروز باشین

سال نو مبارک

سال نو شمسی را خدمت مخاطبان و مطالعه کنندگان عزیزم تبریک عرض می کنم

باشد که در سال نو٬ حال نو نصیب من و همه ما بشود.

آرزو می کنم که انسان از خواب بیدار شود و دنیا پر از صلح و صفا و آرامش شود

و خبر بدی ... نباشد

شیپ آو مای هارت

بشنویم..

دریافت

دوست

بر من در وصل بستـــه می‌دارد دوست
دل را به‌فراق خسته می‌دارد دوست
زین پس من و دل شکستــگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته می دارد دوست

بوسعید ابوالخیر

چالش : غذای دور نریختنی

در رستورانی بودیم که یک آقا با دوست دخترش وارد رستوران شد . از این کسانی که با زور پودر و آمپول هیکلی درست کرده بودن. نشستن سر میز و دو تا مرغ سوخاری شده و دو تا پیتزا و دو تا سیب زمینی و سالاد و نان سیر و خلاصه میز کاملا پر شد . آقا یک پر پیتزا خورد و دوست دخترشان هم دو تکه سیب زمینی سوخاری و پا شدند و رفتند‌!!!

کلی غذا روی میز دست نخورده ماند . مسئول نظافت هم کامل ریختشان در سطل زباله! 

خیلی هامون رستوران می ریم و غذاهایی رو سفارش می دیم. طبیعیه که وقتی گرسنه هستیم بیشتر از مقداری که می خواهیم بخوریم سفارش می دهیم . همیشه یک سالاد بیشتر یا یک سیب زمینی بیشتر یا پرس غذا بیشتر از مقدار نیاز ماست . می دونین وقتی که نیمه غذاتون رو روی میز ترک می کنین و میرین اکثر رستوران ها اون رو دور میریزن . به همین راحتی . ما می تونیم یک ظرف درخواست کنیم که نصف غذامون رو درون اون بریزیم و با خودمون ببریم . شاید اون لحظه نتونستیم بخوریم ولی قطعا بعدا گرسنمون خواهد شد و خواهیم خورد .

عموما این کار رو انجام نمی دیم چون خجالت می کشیم . فکر می کنیم که کار خیلی ضایع و دور از کلاسه . ولی اصلا اینطور نیست . ما پول اون غذا رو دادیم و واقعا به کسی مربوط نیست که ما انقدر پولداریم که غذا رو نیمه رها می کنیم یا گدا گرسنه هستیم که ظرف طلب می کنیم . این حرکت کلا حرکت قشنگیه چون غذا به این میزان دور ریخته نمیشه و شما اون پولی که دادین می تونین غذاتون رو بردارین و توی وعده دیگر میل کنین. دو وعده غدای خوشمزه رو میل کردین و از طرفی غذا دور ریخته نمیشه و خب پول بیشتری در جیب تون می مونه که می تونین مجموع این پول ها رو برای خودتون چیزهای بهتری بخرین یا می تونین کمک کنین . قراره دو بار رستوران برین و دو تا ۵۰ هزار تومان خرج کنین و دو تا غذا نصفه بذارین میشه نصف یک غذا رو بیارین خونه و در بهترین حالت ۳۰ هزار تومن اینجا پس انداز کنین .

پس شما رو به این چالش دعوت می کنم . شما هم هر کسی رو دوست داشتین دعوت کنین. چالش اینه که اگر رفتیم رستوران و غذاهایی اضافه اومد از گارسون یک ظرف مخصوص درخواست کنیم و مابقی غذا رو با خودمون به خونه ببریم . در عین حال هم اگر کسی رو در رستوران دیدیم که چنین کاری کرد به دید یک قهرمان بهش نگاه کنیم که نمی ذاره غذا دور ریخته بشه و اصراف نمی کنه !

چه شبی ..

لم داده بودم روی صندلی که توی بالکن بود . اومد و روی میز دو تا قهوه گذاشت. همیشه نگاه می کردم یکیشون قهوه ای سوخته بود و یکیشون قهوه ای کمرنگ. یعنی که پر شیرش کرده بود و شکر. دیگه دستش اومده بود . بارون میزد و شب شده بود. هر وقت به من نزدیک میشد این قلب لعنتیم از جاش در میومد .

تا که نشست بهش گفتم قربونت برم دستت درد نکنه برام قهوه آوردی . می دونی که من چایی خورم . گفت حالا چی میشه با من قهوه بخوری.شیر و شکرش اندازه است . گفتم که شیر و شکر برای وقتیه که خودم درستش می کنم . تو همینجوری هم می آ‌وری برای من شیرین ترین و بهترین قهوه زندگیم میشد .

لبخندی زد .. شب قشنگی بود . بوی عطرش شراب صد ساله بود . مست می شدم و هوشیار . زمستون بود ولی با اون که نشسته بودم گرم و گرم بود . زل زده بودم بهش . می گفت چیه چرا انقدر به من زل می زنی . من چی دارم . گفتم خودت رو . خودت مگه کمه؟

تو باشی بارون قشنگه٬برف قشنگه ٬ سنگ هم از آسمون بیاد قشنگه . تو فقط باش . دیگه چی می تونم بخوام . تو برای همه چی کافی ای. 

خندید و گفت دیوونه .. دستش رو گرفتم .. گفتم همین خنده ات تبم می آره ..

آخ چه شبی شده بود .. چه شبی !!

*در کلاس از رویا پریدم بیرون ...

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
Designed By Erfan Powered by Bayan