هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

نظر سنجی و جایزه! (انتخاب کنید)

خیلی ممنونم از عزیزانی که این روز رو گرامی داشتن و در چالش ۱۶ شهریور شرکت کردند . به تعداد هشت شرکت کننده در این چالش شرکت کرده اند که تنها ۵ نفر آنها در خواست شرکت در مسابقه را داشتند . هر کدام از آنها که فکر می کنید بهتر بودند را انتخاب کنید . شما می توانید از فرم زیربه آنها رای بدهید . هر رای اخذ شده یک امتیاز برای این شرکت کنندگان منظور خواهد شد . می توانید به آنها امتیازبیشتری بدهید . کافیست عدد شرکت کننده مورد نظر را به صورت انگلیسی به سامانه پیامکی 50002030443322 ارسال نمایید . سه امتیاز به ازای هر رای ثبت خواهد شد . توجه داشته باشید هیچ کارکتر اضافی ای وارد نکنید تا رای شما ثبت شود .

نکات:

۱.سامانه اس ام اسی کاملا امن بوده و هیچ شخص حقیقی یا حقوقی حق دسترسی و نشر شماره همراهی که با آن شرکت کرده اید را ندارد

۲. از آنجا که این روزها سو استفاده از ارسال اس ام اس به یک شماره خاص زیاد شده خواهشمندم فقط به همین شماره رای خود را ارسال کنید . هاتف.کلیک متعهد است که شماره شما را در هیچ سرویس ارزش افزوده ای اضافه نمی کند و این شماره کاملا شخصی و خصوصی می باشد.

۳. در ازای ارسال اس ام اس به این شماره هیچ مبلغ اضافی از شما کسر نخواهد شد و تنها هزینه ارسال پیامک عادی را پرداخت خواهید کرد.

به این علت که این چالش دعوتی نبود و هر کسی دوست داشت می توانست شرکت کند از این چالش استقبال نشد ولی برای شرکت کنندگان عزیز (به شخصی که بیشترین رای را آورده باشد) یک عدد دامنه .آی آر رایگان یکساله هدیه خواهد شد .

پست چالش

پست اعلام برندگان و جوایز

چالش: ۱۶شهریور - روز وبلاگ نویسی فارسی

سال ۸۹ یا ۹۰ که می نوشتم خیلی این روز رو پاس می داشتم و برام خیلی مهم بود . ولی بعد از یه مدتی فقط به عنوان این که یک روز خاصه بهش نگاه می کردم . توی وبلاگ هام در موردش چیزی نمی نوشتم . اما امثال فرق داره . امسال می خوام یک پویش یک هفته ای راه بندازم و به برترین شرکت کننده یک هدیه بدم . قضیه از این قراره که شما یک پست در رابطه با ۱۶ شهریور روز وبلاگستان فارسی بزنید. چون این چالش جایزه داره باید لطف کنید و آدرس این پست رو هم توی نوشته هاتون بنویسید. اگر جایزه نداشت دوست داشتم فقط امروز رو بنویسین ولی جایزه داره. محتوای پست هم از این قراره که فقط باید مثل صندلی داغ به سوالای زیر جواب بدین . برترین ها با رای گیری مشخص میشن و به دو نفر از برترین ها یک عدد دامین .ir تعلق می گیره که به وبلاگشون وصل کنند و کیف کنند!

۱. وبلاگ نویسی رو چطوری و از چه زمانی شروع کردین. از حال اولین پستتون بگین و اگر میدونین روزش رو هم بنویسین. حال و هوای اون روزها رو بگین

۲. وبلاگ نویسی آیا چهارچوب خاصی داره؟ آیا باید به یک قواعدی پایبند بود یا خیر؟ نظرتون رو بگین

۳. مخاطب هدف شما معمولا کیه ؟ برای کی می نویسین؟ (مخاطب خاص منظورم نیست. خوانندگان وبلاگ منظورمه.برای کدام دسته از خوانندگان می نویسین)

۴. وضعیت فعلی وبلاگستان رو چطور می بینین؟

۵. فکر می کنین برای جلوگیری از کپی کردن چکار میشه کرد؟ آیا مشکلی با کپی شدن دارین؟

۶. آیا شبکه های اجتماعی دشمن وبلاگ نویسی ان؟ به نظر شما چه تاثیری روی وبلاگ داشته؟

۷. وبلاگ نویسی چه اثری روی زندگی شخصی تون گذاشته؟ بیشتر در موردش بنویسین؟

۸. قدرتمند ترین زمانتون توی وبلاگ نویسی به نظرتون کی بوده و به نظر شما چه چیزی قدرت حساب میاد؟ بر اساس چه مبنایی این فکر رو می کنین؟

۹. چقدر نظرات وبلاگ و آمارتون براتون مهمه (چه محتوایی چه تعدادی)‌؟ کامل توضیح بدین

۱۰. وبلاگ چه چیزی رو به شما داد و چه چیزی ازتون گرفت؟

۱۱. مشکلاتی که سر راه وبلاگ نویسی هست چیه؟

۱۲. حذابیت وبلاگ ها و وبلاگ نویسی توی چیه؟

۱۳. چی نگه تون داشته که نوشتن وبلاگتون رو ادامه میدین؟

۱۴. دوست خوبی از وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟

۱۵. آرزو و ایده آل شما در وبلاگ و وبلاگ نویسی (چه خودتون چه دنیای وبلاگ نویسی) چیه؟ بنویسین

اگر توی این چالش شرکت کردین اسمتون رو اینجا بگین تا توی صفحه ی روز وبلاگستان فارسی مطرح بشه . امیدوارم که شما برنده بشین.

بعد از پایان متن هاتون تا روز ۱۴ شهریور نظرسنجی قرار داده میشه و آدما می تونن بهتون رای بدن . و اونجاست که وبلاگ برتر انتخاب میشه و به نفر اول و دوم یک عدد دامنه دات آی آر یکساله تقدیم میشه . ممنون میشم شرکت می کنین.

این چالش دعوتی نیست . نیازی به دعوت کردن کسی نیست . هر کسی دوست داشت باید شرکت کنه . نباید دعوت شه.

اسامی در ادامه مطلب

نکته : نظر سنجی نفر برتر به دو صورت وب و اس ام اس از مخاطبین دریافت می شود . آخرین مهلت نوشتن مطلب و ارسالش و دریافت کد تا ۱۶ شهریور ساعت ۲۱:۰۰ می باشد .نظرسنجی بدین صورت برگزار می شود که انتخاب پست شما در وبلاگ یک امتیاز و انتخاب شما توسط اس ام اس دو امتیاز به شما تعلق خواهد گرفت. پس از ارسال نوشته کد شرکت در قرعه کشی به شما تحویل می شود که کسانی که مطلب تان را دوست داشتند تنها کافیست عدد شما را به سامانه اختصاسی پیامکی که بزودی اعلام می شود ارسال کنید.

توجه مهم :

سامانه کاملا مورد اطمینان بوده و تحت هیچ شرایطی بدون اجازه شما از شماره شما سواستفاده نمی کند.

تحت هیچ شرایطی شماره افراد رای دهنده در دست هیچ یک از افراد (حتی خودبنده ) نخواهد بود و تنها تعداد رای به گزینه ها در دسترس عموم خواهد بود

ارسال اس ام اس به سامانه هیچ مبلغ اضافی ای از شما کسر نمی کند و تنها هزینه یک پیامک عادی (۲۸ تومان) از شما کسر می شود .

این سامانه کاملا امن و قابل اعتماد است و می توانید بوسیله اس ام اس به پستی که از همه بیشتر دوست داشتید رای بدهید

خبر خوش : ب احترام ۵۳ نفر

چند وقت پیش یه پستی زدم مبنی بر اینکه قصد دارم مجموعه ای رو تولید و منتشر کنم که می پردازه ب وبلاگ نویسی و اینکه کلا چطوری بتونیم خودمون قالب وبلاگ خودمون رو اصلاح کنیم .  قرار شد ۷۰ لایک بهش بخوره تا من آموزش رو شروع کنم که نخورد . اما ۵۳ نفر این پست رو لایک کردن و این لایک ها ارزش داره . خواستم بهتون خبر بدم که من از فردا تولید این آموزش رو شروع می کنم و بزودی کارهاش رو می کنم و منتشرش می کنم . امیدوارم که دوست داشته باشید و به درد تون بخوره . حتی کسانی که برام نوشتن که آموزش های من به دردشون نمی خوره و نیازی ب آشغال های من ندارن . امیدوارم که دوست داشته باشین .

فقط قول بدین ازم حمایت کنین و همرسانی کنین و اگر به دردتون خورد دونیت و حمایت رو فراموش نکنین تا بهم انرژی و دلگرمی بده که به راهم ادامه بدم و مطالب خوبی رو بنویسم تا به درد همتون بخوره . حمایتم کنید و بهم انرژی بدین .

خواستم بهتون خبر بدم . پست قبلیم رو یادتون نره بخونین اگر نخوندینش چون توی یک روز دو تا پست دادم :)

توی کتاب بزرگ شدم !

خونه مادربزرگ کرج بود . گوهردشت .نمی دونم چند نفرتون توی کرچ زندگی می کنین یا گوهردشت یا اصلا کرج رو میشناسین . ولی خب  خانه مادربزرگ آنجا بود. گوهردشت یک خیابان خیلی اصلی داره که ههمیشه به اسم خیابان اصلی هم می شناسندش  . ولی اسم دقیقش خیابان آزادی است.. ولی خب توی گوهردشت بگی خیابان اصلی همه می فهمن دقیقا کجای گوهردشت رو میگی .

دایی مادر توی همون خیابون کتابفروشی داشت به نام کتاب فروشی سروش .  می دونین پدر من خیلی اهل مطالعه و اهل کتاب بود و شاید این خیلی به نفعش بود که توی فامیلشون یه کتاب فروش هم باشه . کتابفروشی سروش یک کتاب فروشی ساده نبود . در این حد بود ک کتاب اورجینال ایرج میرزا چاپ قبل از انقلاب بدون سانسور به دستمون رسید. کتاب هایی که چاپ شدند و بعدا ممنوع شدند . خب این قسمت پدر که همیشه مشتری ثابت بود. یادمه یک پکیج کامل ویل دورانت سفارش داد که کارتن کارتن بار ماشین زدیم . اهل کتاب می دونن تاریخ تمدن ویل دورانت چه قدر زیاده و چندین کتاب قطوریه ک میشه به عنوان منبع و مرجع ازش استفاده کرد . در کنار اینکه پدر من یک کتابخانه بررگی داشت و ما همیشه در کنار این کتابخانه بودیم خود ما هم آرزو داشتیم کتابخانه شخصی خودمون رو داشته باشیم و کتاب هایی رو داخلش بذاریم که دوست داریم . برای همین این درون وجود ما شکل گرفت. از اینکه همیشه پدر مارا تشویق می کرد به کتاب خواندن و سخنرانی آدم های بزرگ رو گوش دادن ما همیشه به دنبال اینطور چیزها بودیم . اما اتفاق خوبی ک می افتاد این بود که پدر و مادر ما در تابستان ما را به کرج می بردند و می گذاشتند خانه مادربزرگ . همین خود یک فرصت استثنایی بود تا وارد یک مغازه ای بشم که دو عشق من را تشکیل می دهند . اولی کتاب و دومی لوازم التحریر . قسمتی از مقازه فروشگاه لوازم التحریر بود . نمی دونم کسانی که خونشون گوهرددشت بوده شاید یادشون بیاد . شاید هم نیاد.

کار من این بود که صبح ها می رفتم و کتابهایی که درون قفسه های آن بود با رعایت نهایت دقت باز می کردم وی می خواندم تا کتاب خراب و غیرقابل فروش نشود . بیشتر کتاب های زندگی ام را شاید در همان کتابفروشی سروش خواندم . همین مساله علاقه من رو روز به روز به کتاب بیشنر کرد . تمام دوره های به من بگو چرا و کتاب های چرا و چگونه رو در همان کتابفروشی سروش خوانده و به اتمام رسانده بودم . داستان های انبیا و کتابهای زیاد دیگری. چطوری کفر مامان و بابا رو دربیاریم یک کتاب مصوری بود که حدودا ۹۹ راه توش بود که کفر پدر و مادرهاتون رو می تونین با این روش ها دربیارین. با وجود اینکه پدر برای ما کتاب زیاد می خرید ولی ما ترجیح می دادیم آن کتاب ها را در اتاقمان انبار کنیم و در تابستون کتابهایی که در آن مغازه بود رو می خواندیم و بعد که مدرسه مان شروع می شد آن کتاب های انبار را در طول مدرسه می خواندیم . برای همین بیشتر کتاب هایی که مناسب سن من بودند رو در همان کتابفروشی سروش خوانده بودم و فکر می کنم دیگر کتابی نمانده بود که نخوانده باشم . ولی با این وجود باز حسرت می خورم . با اینکه در کودکی با کتاب بزرگ شدم و این اعتیاد به کتابه که هرگز من رو ول نمی کنه و همیشه به دنبال پولم تا بتونم کتاب بخرم ولی باز حسرت همان کتاب فروشی سروش رو می خورم.

وقتی که سنمان به اندازه خودش رسید و وقتش بود که دایما در آن مغازه و مشغول مطالعه باشیم اتفاقاتی باعث شد که دیگر این اتفاق نیفته و در نهایت کتابفروشی سروش فروخته شد . مردم آن شهر اهل کتاب نبودند و مغازه نمی چرخید . مغازه فروخته شد و کلی کتاب هم باهاش رفت ... برای همیشه. امروز حسابی یاد اون روزها افتادم و اینکه چطور ب تازگی از کتاب فاصله گرفتم . شاید فشار روزمرگی باعثش شده . برای همان روز ها کلاهم رو از سرم برمیدارم و ادای احترام می کنم ...

و شاید خیلی از کتاب فروش هایی که فامیلی مثل من داشتند و نتوانستند هزینه هایش را بر بیایند و مغازه را تغییر کاربری دادند و یا فروختند و ما عاشقان کتابی که می توانستیم برویم و ساعت ها کیف و حالمان را ببریم باید بمانیم و حوضمان .....

لبو

هوا واقعا سرد بود . لباس گرم خوب پوشیده بود ولی دستاش و صورتش یخ زده بودن زیر این سرما . یه هفته نشده بود اومده بود بالا شهر تهران . چون با خودش گفته بود بالاشهری ها زیاد میرن دور دور . پس اونجا جای منم هست . اونجا خیلی برام بهتره . آخه این قسمت تهران زیاد همه اهل بیرون رفتن و این چیز ها نیستن . پول اضافی هم خرج نمی کنن . پس بهتره پاشم بیام بالا بساط کنم که شاید بتونم بیشتر بفروشم . ولی حالا که یه هفته گذشته بود فهمیده بود که اون قدیم بود که آدما میزدن بغل لبو بخورن تا با دوست دخترشون حرف بزنن . الان همه موندشون بالا رفته و همه کمتر از آیس پک و هات چاکلت نمی خورن. هات چاکلت هم اگر می خواست بفروشه باز هم شانسی نداشت چون هیچ کس راحت به یک هات چاکلت فروشی دم خیابون اعتماد نمی کنه که ماشینش رو نگه داره . هوا خیلی سرد بود و ساعت حدودای ۱۱ شب بود. فقط ماشین های خیلی مدل بالا در حال رفت و آمد بودن . هر ماشینی یا تک سرنشین بود یا یک خانمی کنارش . تک و توک هم آدم های میانسال هم سن خودش بودن که می اومدن و رد میشدن که باز یا تنها بودن یا با خانم و یا با خانواده.

تو دلش چیزهایی رد و بدل میشد . زیاد اهل چشم توی هم چشمی و اینکه چرا اون داره من ندارم نبود . دوست داشت همه داشته باشند . آدم قانعی بود و هرگز حسادت نمی کرد . ولی اون روز فرق داشت . کلا اون روزها براش فرق داشتن . وضع مالیش یکم بهم خورد بود. دخترش آمنه توی بیمارستان بود و پول لازم بود . باید پول در می آورد . اخراج شدنش هم بدبختی به بدختیا اضافه کرده بود ولی مریضی دخترش و تحریم دارو وضعیت رو براش خیلی خراب کرد بود . نمی تونست داروهای دخترش رو تامین کنه. برای همین این بار داشت به اینکه مردم چنین ماشین های دارند حسودی می کرد . نمیشه اسمش رو حسودی گذاشت . شاید داشت فکر می کرد که تو که ماشینت یک میلیارد تومنه ای کاش پیاده بشی یه سه میلیون به من قرض بدی تا هر وقت داشتم بهت بدم

۴۵۰ درجه فارنهایت

فکر کردن به اینکه چه کتابی بیشترین تاثیر رو روی زندگی من گداشته خیلی سخته . خیلی خیلی سخته . تاحالا حتی بهش فکر هم نکرده بودم .

چالش عجیبی برام شد . خیلی فکر کردم بهش . و حتی نمی تونم یک کتاب رو انتخاب کنم . این برای منی که عاشق کتابم خیلی حرکت سخت و پیچیده ایه .

کتاب۱۹۸۴ و قلعه حیوانات بهم یاد دادن سیاست پدرمادر نداره و هر کسی به فکر آسایش خودشه . کتاب PHP زندگی من رو تغییر داد چون تونستم توی وب برنامه نویسی کنم . کتاب جادوی html5&Css6 زندگی منو تغییر داد چون تونستم باهاش سایت بزنم . CSS Tricks هم خیلی چیزها بهم یاد داد و باعث شد مستر بشم توی این کار و به نوعی توی زندگیم تاثیر گذاشت . کتاب مرجع توابع PHP زندگی منو عوض کردن . کتاب هایی که در رابطه با پایتان خوندم همینطور . کتابی که به صورت گذری در مورد سی خوندم . کتاب های هری پاتر . اوووف . اصن حتی نمی تونم دیگه بگم چون فکر می کنم همشون رو باید بگم و خب همه کتاب هایی که خوندم رو اگر بگم باید یه متن یک متر و نیمی بنویسم .

همیشه برام انتخاب کردن اون یه دونه سخت بوده . همیشه همه شون رو به یک اندازه باارزش دونستم و همشون کاملا راه زندگی من رو تغییر دادن . کارهای کوییلو. کارهای مارکز. کارهای موراکامی . کارهای بک . کارهای دوما . کارهای سامبه . کارهای رولان و.............

اگر شرکت نمی کردم ممکن بود از اون باحال بودنم کاسته بشه و خب کار باحالی بود گفتم شرکت کنم ولی اینکه هنگ می کنم که یک کتاب رو بنویسم ... خیلی هنگ می کنم :|

همین الان دارم تصمیم میگرم کل کتابهایی هم که نوشتم حذفشون کنم :|

مرسی ارکیده بابت دعوت کامنتیش (پستی یادشون رفت ایشون اسم من رو بنویسن :| )

سلام گنو/لینوکس

((اگه زیاده و موافقین پادکست شه بهم بگین))

و این سگ آبی بایونیک بود که تشریف آورد به کلیه لپ تاپ ها و کامپیوترهای من . تا قبل از این اصلا نمی دونستم موجودی به اسم سگ آبی هم وجود داره ولی خب ظاهرا وجود داره . می خوام تجربه شخصی خودم رو (از دید یک کاربر لینوکس نابلد نه یک حرفه ای) از لینوکس بگم .  اینکه واقا وقتی لینوکس نصب می کنین دقیقا چی در انتظارتونه و قراره چه کاری کنین . گنو/لینوکس اوبونتو نسخه ۱۸.۰۴ نسخه ای بود که من اون رو از سایت رسمی اوبونتو دانلود و روی یک فلش ریبختمش و اون فلش رو بوتبل (قابل بوت) کردم . و سپس با استرس تمام اون رو به کامپیوترم وصل کردم .

به عنوان یک کسی که تخصصا کامپیوتر بلد نیست باید بگم لینوکس فاجعه است . برای اینکه بتونین از لینوکس استفاده کنین باید حداقل اطلاعاتی در مورد معماری هارد دیسک ها و انواع پارتیشن بندی ها داشته باشید و به نوعی اطلاعاتی ولو جزعی توی ذهن تون باشه که واقعا بفهمین دارین چه کار می کنین وگرنه ممکنه هاردتون رو بترکونین! اشتباهی که من حرفه ای از سر سل انگاری انجام دادم و در نهایت باعث شد هارد ۳۲۰ گیگی ام تبدیل بشه به ۲۹۰ گیگ . سی گیگابایت عملا حساب نیاد .

اینکه بدونین MBR یا GPT چی هستن و چطوری کار می کنند . پس اینکه گنو لینوکس انقدر راحته که یک پیرمرد ۷۰ ساله هم می تونه اون رو نصب کنه عملا یک حرف درستی نیست . مخصوصا اگر پیرمرد مخصوص داستان ما بخواد در کنار ویندوزش یک لینوکس داشته باشه . این یک ایراد بزرگ بود . وقتی که نصب لینوکس رو با نصب ویندوز مقایسه می کنم متوجه میشم که ویندوز نصب خیلی راحتی برای مبتدیان داره . ولی لینوکس برای یه مبتدی مخصوصا اگر بخواد ویندوز و لینوکس رو باهم داشته باشه عملا کار ساده ای نیست .

برعکس الان

قدیما درست برعکس الان آدم خیلی خونسردی بودم . همیشه دوست داشتم هر کاری رو تجربه کنم و ببینم چه چیز باحالی توشه . ببینم کار لذت بخشی هست یا نه . قدیما انرژی اش رو هم داشتم . حتی کارهایی که هیچ کس شاید در شان خودش ندونه که اون ها رو انجام بده . لزوما نباید خیلی کارهای شاخ و فان و هنری طور هم باشن .

شاید خیلی تعجب کنین اگر من از خاطره یک ساعت گدایی کردنم بنویسم . تعجب نکنین . من یک ساعت مشغول تکدی گری بودم . با دوستانم بیرون تشریف داشتیم و سر موضوعی گفتم باحاله گدایی کنی ها . اونها گفتن حتی اگر کسی رد شد یه کاغد خالی بهت داد ما نفری ۵ تومن میاییم بالا . ولی تا یک ساعت اگر نتونی این کار رو کنی نفری به ما ۵ میای بالا .  به شرطی که گدایی کنی . نه که بری بگی شرط بستی.

اولین خانم یک خانم سانتی مانتالی بود که داشت رد می شد . خیلی استرس داشتم . نه برای ۵ تومن ها چون ته تهش می گفتم آقا شرکت نمی کنم نیستم . ولی کلا توی مخم ایده ای جرقه زد که آیا هاتف اگر یک روزی به روزی افتاد که قرار بود گدایی کنه آیا توان گدایی داره؟ آیا روی گدایی کردن رو داره؟

گفتم خانم من سه روزه از خونمون پرت شدم بیرون پول داشتم ولی تموم شد اگر میشه یک کمکی به من بکنین هرچی شد. خانومه یه نگاه به سرتاپا من کرد و دید تازه از حموم در اومدم و همچینی یه خورده شیک و پیکم فکر کرد دارم مخش رو میزنم یا چی رفت .. دوستام روی صندلی نشسته بودن تا رفت خندیدن . ولی هنوز یک ساعت نشده بود . رهگذر زیادی نمی گذشت. یه آقا ریشو اومد رد شد بهش گفتم از شهرستان اومدم ندارم هرچی داری یک کمک به من بکن . خیلی با تعجب نگاه می کردن و فکر می کردن دوربین مخفیه . فرار می کردن. یکیشون گفت برو بابا لباستو بفروشی میشه سه شب غذای من و رفت . چیزی که سخت بود این بود که نمی تونستم لرزش صدام رو کنترل کنم . همین هم باعث میشد مردم زیادی شک کنن. تا اینکه بچه ها گفتن دیدی داداش نتونستی . گفتم آخه آدم رد نشد زیاد. ده دقیقه به من فرصت بدین . گفتن ده ساعتم بشینیم نمی تونی . ولی خب ده دقیقه هم وقت دادن . خیلی حالم گرفته شد با اینکه داشتم می خندیدم . اگر این داستان هایی که به مردم می گفتم واقعی بود؟ اگر واقعا من به هزار تومن نیاز داشتم چی؟ چه کار عجیبیه این تکدی گری . چه قدر کار سختیه . فکر می کردم فقط باید جلو راه آدما رو بگیری و بگی بهم پول بده . ولی دقیق که شدم دیدم واقعا حتی توانایی یک گدایی ساده رو ندارم . لرزش صدا و شرایط و تیپم واقعا سخت بود که بکوبم بیام پایین و گدایی کنم. یک شرط بندی ساده که باعث شد درس زندگی ازش بگیرم. دقیق تر فکر کنم که واقعا چه قدر عجیبه . چه تجربه خاصیه .

تا اینکه ده دقیقه طلایی کار خودشو کرد و یه پسر بچه ای که فکر کنم یه دو سه سالی از من کوچکتر بود دو هزار تومان کمکم کرد!

فکر کنم یک ساعتی که بودم و چندین نفری که دیدم و گدایی کردم اعتماد به نفسم رو بالاتر برده بود و این تجربه یک ساعته در آن چهار دقیقه کار خودش رو کرد . من مسلط تر بودم و شاید اون پسر کم تجربه تر و در نهایت من هم خوش شانس تر که ۲ هزار تومان گیرم اومد .

بهش دست دادم روبوسی کردم و پولشو پس دادم و گفتم اونا دوستای منن ما داریم کار تحقیقاتی می کنیم ببینیم از هر چند رهگذر کی به حرفای من اعتماد می کنه و اینا و خندید و رفت.

و این شد که گدایی هم یکی از اون کارای باحالی شد که انجام دادم . من یک ساعت و ۴ دقیقه گدایی کردم . و فهمیدم چه قدر کار سختیه . همه فکر می کنیم که اگر روزی به مشکل خوردیم می تونیم مثل گداها بزنیم بیرون و یک ظرف خرما دستمون بگیریم و خرجمون رو در بیاریم . ولی فقط کسی که تازه توی این راه افتاده می تونه حدس بزنه چه قدر کار فاجعه و ترسناکیه . کاری با اون کلاه بردارا که کارشون اینه ندارم . از این تجربه های کارای باحال زیاد دارم .باز هم اگر وقت شد براتون می نویسم . چه دورانی بود ..

پیشنهاد می کنم اگر انرژی شو دارین یک ساعت گدایی رو تجربه کنین . قطعا حسی که شما از گدایی کردن میگیرین من نگرفتم و این حس ها می تونن منحصر به فرد باشن و هر کسی حس خودش رو از تکدی گری خودش داشته باشه. فقط حواستون باشه توی منطقه گدایان نباشین که نریزن سرتون کتکتون بزنن!

ولی بازم عمرن باور کنین که من یه روزهایی اونقدر خونسرد و باحال و پرانرژی بودم که حتی گدایی هم کردم!

آموزش کد در حد یک وبلاگ نویس

سلام می کنم به دوستان جان .

قصد دارم یک سری ویدیوهای آموزشی بسازم که آموزش کد در حد یک وبلاگ نویس هست . با این بسته آموزشی که صد درصد رایگان هم منتشر میشه همه وبلاگ نویسان می تونن در حد نیازشون کدنویسی یاد بگیرند. ویدیو ها کم حجم و کوتاه و پایه ای و در عین حال کاربردی هستند. اگر وبلاگ نویس هستین بی شک این آموزش به دردتون خواهد خورد. قرار نیست با دیدن آموزش یک طراح وب خیلی حرفه ای بشین . این آموزش بهتون یاد میده که وبلاگ چیه و چطوری کار می کنه و اصطلاحاتش به چه صورته و به میزان استفاده یک وبلاگ نویس به آموزش کدها می پردازه. فقط در حدی که یک وبلاگ نویس می تونه به کد نویسی نیاز داشته باشه در این پکیج قرار داده میشه و آموزش داده میشه . بعد از دیدن این آموزش خودتون می تونید قالب تون رو ویرایش کنید و تصاویرش رو عوض کنید و دیگر منت کسی رو نکشین . با دیدن این آموزش می تونین در حد یک وبلاگنویس حرفه ای کارهای وبلاگ تون رو خودتون انجام بدین .

برای انتشار این آموزش نیاز به حمایت و انرژی دارم. پایین این پست یک قلب هست که اجازه میده شما لایک کنین. اگر تعداد لایک های این پست به ۷۵ برسه این آموزش رو می سازم و منتشر می کنم . ببینم چه کار می کنین

اگر حمایت های بیشتری دوست داشتین (مثل دونیت کردن یا فالو کردن در اینستاگرام یا معرفی یه کتاب یا فیلم ) با کمال میل لطف می کنین و قبول می کنم! :)

از لایک کردن با اکانت های مختلف خودداری نمایید . تعداد لایک برای اینه که من متوجه بشم چند نفر این آموزش رو می خوان . لطفا هر شخصی یک لایک بزنه.

ـــ اگر بیانی نیستین هم می تونین با نوشتن آدرس وبلاگتون و نوشتن کلمه لایک لایک بزنین . حساب میشه :)

پست صوتی: لوپ یا حلقه

همانطور که قبلا قولش رو داده بودم قرار بود در مورد پست لوپ یا حلقه کمی صحبت کنم و منظورم رو بیشتر برسونم . این پست صوتی منه که از روی متن نخوندم . یعنی براتون فقط صحبت کردم .در قالب پادکست نیست . یکی از پست هام بود که اون رو صحبت کردم . این فایل ادیت نشده . فقط یک ایرادی هست اونم اینه که حواسم نبود و یک افکت سرعت بهش اضافه کردم و خروجی گرفتم که متاسفانه فایل اصلی بود و خراب شد. از این که یک کم سریعه معذرت می خوام و امیدوارم در فایل بعدی بهتر باشم . چون این پادکست رسمی نیست زیاد روش حساسیت خرج نکردم . ممنونم گوش میدین عزیزان.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۲۱ ۲۲ ۲۳
Designed By Erfan Powered by Bayan