هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

ایستگاه

بعد از اینکه کلاسم تمام می‌شد ٬ وسایل ام را جمع می‌کردم و به سمت ترمینال مرکزی شهر حرکت می‌کردم . ترمینال مرکزی شهر گاهی برای من یادآور مسایلی بودند که در طول زندگی فراموششان می کردم . دراصل از این ترمینال قطار و اتوبوس به سمت شهر های دیگر در حرکت بود . وقتی که توی سالن اصلی ترمینال می نشستم می توانستم همه مسافرانی که قرار است سوار اتوبوس یا قطار بشوند را ببینم . مسافرانی که هرکدامشان پشتشان کلی داستان نهفته بود .

تصمیم سخت

خاطرم هست یک روزی از کلاس در حال بازگشت به خانه بودم . کلاس خیلی خیلی دور بود و برای رسیدن به خانه باید حتما یک کورس تاکسی سوار می شدی تا به خانه برسی . داشتم به سمت تاکسی ها حرکت می کردم که سوار بشم که یک دختره جلوم رو گرفت و گفت عمو ..

دیدم یک بسته بزرگ دستمال دستشه.کوچیک بود . گفتم جانم؟ گفت ببخشید میشه یه چیزی بگم؟ گفتم بگو عزیزم . گفت از دیروز هیچی نخوردم.خیلی گشنمه.دستمال نفروختم. میشه برام فقط یه کیک ارزون بخری؟ فقط یه کیک . ۲۰۰۰ تومان بیشتر توی حیبم نبود و آن کورس تاکسی ۱۳۰۰ تومان می شد .. مسیر تا خانه خیلی دور بود . آیا دروغ می گفت؟ قبلا هم یک دختر بچه ای بهم گفته بود برام بستنی دستگاهی بخر و خریدم و دیدم یه لیس زد و انداخت زمین.. آیا باید می گفتم نه و رد می شدم ...

ناگهان خودم نبودم . گفتم بیا بریم بخرم . رفتیم توی مغازه گفتم هرچیزی می خوای بردار. بیرون واستاد گفت نه عمو من فقط یه دونه کیک می خوام. نمی دونم چرا بیشتر از این نکردم . رفتم یک کیک که وسطشم شکلات داشت با یک شیرکاکائو و چند تا شکلات گرفتم و کل دو هزار تومن رو خرج کردم . برگشتم و بهش گفتم بیا عمو . گفت من فقط کیک می خوام . ببخشید . گفتم خب شیرکاکائو که خوشمزه ترش می کنه. تشنه ات میشه. همشو برای تو خریدم . بگیرش. گفت مرسی عمو . کیک رو خورد و شیرکاکاو و شکلات ها گذاشت توی اون جعبه ای که دستمال کاغذی داشت. بهش گفتم بخور شیرکاکائو تو بمونه توی افتاب گرم میشه خراب میشه . گفت باشه و تشکر کرد و من به راه خودم ادامه دادم ..

کمی که از دختر دور شدم دیدم مسیر خیلی زیادی دارم و موبایلم هم در خانه جا گذاشته بودم . آن مسیر به آن طولانی را پیاده رفتم و اصلا خسته نشدم . انگار که سوار تاکسی شده بودم .. بعد فکر دخترک ذهنم رو خیلی مشغول کرد . چرا انقدر گیج بودم . چرا به پلیسی چیزی زنگ نزدم . چرا به بهزیستی یا جایی زنگ نزدم . از وضعیتش معلوم بود که تحت فشار زیاده. خجالتی بود. سرش پایین بود و حتی داخل مغازه نیامد. یعنی واقعا گرسنه اش بود . با خودم گفتم که فردا از همان مسیر می آیم و ازش کلی دستمال می خرم ...

فردا که شد دیدم نیست .. بعد از یک ماه مداوم که از آن مسیر می رفتم دیدم که نیست . دیگر نبود . دلم خیلی گرفت . چرا آن لحظه اصلا نفهمیدم کجام و چه می کنم . گرچه به بهزیستی هم زنگ میزدم مگر کسی بود که از این بچه حمایتی کند . فکر می کردم که کاش خانه مستقلی داشتم و به خانه خودم می بردمش و در نهایت به فرزندی قبولش می کردم .

نمی دونم امروز چرا یک هو یاد دخترک افتادم .. گاهی وقت ها باید خیلی حواسمون به دور و برمون باشه .. من هنوز هم از اینکه فقط در حد یه کیک تونستم براش کاری کنم قلبم به درد می آد و چرا نتونستم کار بیشتری کنم .. چرا عقلم قفل شد .. خودم رو نمی بخشم .. هنوز هم گاهی به دخترک فکر می کنم .

#چالش ده سال ..

چه جالب .. چالش ده سالم شماره پستش شد ۲۳۴ . عطف به چالش ده سال سایر فضاهای مجازی من هم در این چالش شرکت کردم . می تونین برای بزرگ شدن عکس ها روشون کلیک کنین .

سایت اصلی :

وبلاگ

^متاسفانه آخرین آرشیوی که از وبلاگ داشتم برای هشت سال و نه ماه پیش بود. تصویر قدیمی ترش موجود نیست.اما سایت کاملا صحیح است و برای ده سال پیشه

برعکس الان

قدیما درست برعکس الان آدم خیلی خونسردی بودم . همیشه دوست داشتم هر کاری رو تجربه کنم و ببینم چه چیز باحالی توشه . ببینم کار لذت بخشی هست یا نه . قدیما انرژی اش رو هم داشتم . حتی کارهایی که هیچ کس شاید در شان خودش ندونه که اون ها رو انجام بده . لزوما نباید خیلی کارهای شاخ و فان و هنری طور هم باشن .

شاید خیلی تعجب کنین اگر من از خاطره یک ساعت گدایی کردنم بنویسم . تعجب نکنین . من یک ساعت مشغول تکدی گری بودم . با دوستانم بیرون تشریف داشتیم و سر موضوعی گفتم باحاله گدایی کنی ها . اونها گفتن حتی اگر کسی رد شد یه کاغد خالی بهت داد ما نفری ۵ تومن میاییم بالا . ولی تا یک ساعت اگر نتونی این کار رو کنی نفری به ما ۵ میای بالا .  به شرطی که گدایی کنی . نه که بری بگی شرط بستی.

اولین خانم یک خانم سانتی مانتالی بود که داشت رد می شد . خیلی استرس داشتم . نه برای ۵ تومن ها چون ته تهش می گفتم آقا شرکت نمی کنم نیستم . ولی کلا توی مخم ایده ای جرقه زد که آیا هاتف اگر یک روزی به روزی افتاد که قرار بود گدایی کنه آیا توان گدایی داره؟ آیا روی گدایی کردن رو داره؟

گفتم خانم من سه روزه از خونمون پرت شدم بیرون پول داشتم ولی تموم شد اگر میشه یک کمکی به من بکنین هرچی شد. خانومه یه نگاه به سرتاپا من کرد و دید تازه از حموم در اومدم و همچینی یه خورده شیک و پیکم فکر کرد دارم مخش رو میزنم یا چی رفت .. دوستام روی صندلی نشسته بودن تا رفت خندیدن . ولی هنوز یک ساعت نشده بود . رهگذر زیادی نمی گذشت. یه آقا ریشو اومد رد شد بهش گفتم از شهرستان اومدم ندارم هرچی داری یک کمک به من بکن . خیلی با تعجب نگاه می کردن و فکر می کردن دوربین مخفیه . فرار می کردن. یکیشون گفت برو بابا لباستو بفروشی میشه سه شب غذای من و رفت . چیزی که سخت بود این بود که نمی تونستم لرزش صدام رو کنترل کنم . همین هم باعث میشد مردم زیادی شک کنن. تا اینکه بچه ها گفتن دیدی داداش نتونستی . گفتم آخه آدم رد نشد زیاد. ده دقیقه به من فرصت بدین . گفتن ده ساعتم بشینیم نمی تونی . ولی خب ده دقیقه هم وقت دادن . خیلی حالم گرفته شد با اینکه داشتم می خندیدم . اگر این داستان هایی که به مردم می گفتم واقعی بود؟ اگر واقعا من به هزار تومن نیاز داشتم چی؟ چه کار عجیبیه این تکدی گری . چه قدر کار سختیه . فکر می کردم فقط باید جلو راه آدما رو بگیری و بگی بهم پول بده . ولی دقیق که شدم دیدم واقعا حتی توانایی یک گدایی ساده رو ندارم . لرزش صدا و شرایط و تیپم واقعا سخت بود که بکوبم بیام پایین و گدایی کنم. یک شرط بندی ساده که باعث شد درس زندگی ازش بگیرم. دقیق تر فکر کنم که واقعا چه قدر عجیبه . چه تجربه خاصیه .

تا اینکه ده دقیقه طلایی کار خودشو کرد و یه پسر بچه ای که فکر کنم یه دو سه سالی از من کوچکتر بود دو هزار تومان کمکم کرد!

فکر کنم یک ساعتی که بودم و چندین نفری که دیدم و گدایی کردم اعتماد به نفسم رو بالاتر برده بود و این تجربه یک ساعته در آن چهار دقیقه کار خودش رو کرد . من مسلط تر بودم و شاید اون پسر کم تجربه تر و در نهایت من هم خوش شانس تر که ۲ هزار تومان گیرم اومد .

بهش دست دادم روبوسی کردم و پولشو پس دادم و گفتم اونا دوستای منن ما داریم کار تحقیقاتی می کنیم ببینیم از هر چند رهگذر کی به حرفای من اعتماد می کنه و اینا و خندید و رفت.

و این شد که گدایی هم یکی از اون کارای باحالی شد که انجام دادم . من یک ساعت و ۴ دقیقه گدایی کردم . و فهمیدم چه قدر کار سختیه . همه فکر می کنیم که اگر روزی به مشکل خوردیم می تونیم مثل گداها بزنیم بیرون و یک ظرف خرما دستمون بگیریم و خرجمون رو در بیاریم . ولی فقط کسی که تازه توی این راه افتاده می تونه حدس بزنه چه قدر کار فاجعه و ترسناکیه . کاری با اون کلاه بردارا که کارشون اینه ندارم . از این تجربه های کارای باحال زیاد دارم .باز هم اگر وقت شد براتون می نویسم . چه دورانی بود ..

پیشنهاد می کنم اگر انرژی شو دارین یک ساعت گدایی رو تجربه کنین . قطعا حسی که شما از گدایی کردن میگیرین من نگرفتم و این حس ها می تونن منحصر به فرد باشن و هر کسی حس خودش رو از تکدی گری خودش داشته باشه. فقط حواستون باشه توی منطقه گدایان نباشین که نریزن سرتون کتکتون بزنن!

ولی بازم عمرن باور کنین که من یه روزهایی اونقدر خونسرد و باحال و پرانرژی بودم که حتی گدایی هم کردم!

رمضان

رمضان توی ذهن و خاطرات من خیلی خاص و قشنگه. یادم می اد وقتی بچه بودم و جمع می شدیم خونه مادر بزرگ پدری و با دختر عمو ها و پسر عموها با هم روزه می گرفتیم . سحری که مادربزرگ و عمه بلندمان می کرد سحری بخوریم . دخترا به سن تکلیف رسیده بودن و روزه براشون واجب بود و ماها ولی نه ولی می گرفتیم . نه کله گنجشکی بلکه کامل هم می گرفتیم . با اینکه من ۱۱ سالم بود و روزه برام واجب نبود. آذری ها می دونن که ماه رمضان و محرم در ذهن آذری زبان ها چه قدر اون زمان ارزشمند بود . مادر بزرگ بلد داد میزد "دورون دورون! آوباشتانیخ دی/" یعنی پاشین پاشین! سحریه . و اصلا کلمه اوروشلوخ/ اوروش(اوروج) یا همان رمضان و روزه گرفتن مخصوصا در خانواده ما که سمت مادری هامون کلا آخوند و روحانی زاده بودن خیلی مهم بود. سحری گاهی عدس پلو بود و گاهی برنج مرغ و گاهی هم نون و پنیر و زولبیا بامیه افطار قبل و سبزی تازه و کره مربا و تخم مرغ آبپز و شیر و چای و آب! حساب کنین چه ترکیبی میشد .

بعد عمه همیشه دخترعمو را نیشگون می گرفت که دختر بخور دیگه ضعیف شدی نمی تونی روزه بگیری فردا . بخور الان اذان میشه . من نمی دونم ضرر غذا نخوردن بیشتر بود یا کتک! ولی هول هولی همه مشغول سحری بودن و اون خنکی سحر که نیمه شب وجود داشت و صدای الهم انی اسئلک که از تلوزیون صداش توی فضا طنین انداز میشد . هوای تاریک و فضای عجیب . بعد هم که اذان می شد و همه دهناشون رو تا ۵ ثانیه قبل اذان خالی می کردن و وارد اذان می شد. و روز های خیلی کوتاه که طرف های ساعت ۵ و ۶ اذان می شد و افطاری با بوی سبزی و پنیر تبریز و زولبیا بامیه . برای من ماه رمضان همیشه بوی سبزی می ده و پنیر تبریز. حتما خیلی هاتون این طور رمضان ها رو در کودکی تجربه کردین که دیگه این روز ها نیست!

اگر اشتباه نکنم سه سال پیش بود که ماه رمضان در منزل مادربزرگ مادری سکونت داشتم . مادربزرگ و پدربزرگ مریض بودن و روزه نمی گرفتند . در حالی که حسابی رعایت من رو می کردند . مادربزرگ از کل رمضان چهار روزش رو تونست به زور خودش رو نگه داره و روزه نگیره ولی خب برای سلامتیش مشکلاتی به همراه داشت که با اصرار من دیگه نگرفت . میگفت دلم نمیاد تو روزه ای من پا به پات نیام . اینطور شد که مادربزرگ یواشکی میرفت و نون و پنیر می خورد گرچه خود مادربزرگ همچین روزه خوار هم نبود . یعنی اگر داروهاشو فاکتور می گرفتی میشد بهش گفت روزه چون کلا کم غذا بود و چیزی نمی خورد و اون زمان کمی برایش سخت شده بود. پدربزرگ هم بیرون غذا می خورد و می آمد که من اذیت نشم .

من عاشق برنج خالی و ترشی بودم و زن عموی مادرم برایم ترشی آورده بود که وقتی افطار می کنم دعایش کنم . اینگونه بود که مادربزرگ با ساندویچ ساز برای من ساندویچ کالباس و پنیر و .. رو توی دستگاه میذاشت و پرس می کرد و می خوردم و گاهی آشی برام می خرید و هر روز میز افطار را می چید و من بهش می گفتم زحمت میشه و بذار خودم درست می کنم و گوش نمی کرد . می گفت بذار توی افطاری دادن به روزه دار ثواب ببرم . عاشق نوشابه فانتای شاهتوت بودم . یک کاسه پر یخ درست می کردم و نوشابه شاهتوت که گرم هم بود داخلش می ریختم . و با نی می نوشیدم و تشنگی رفع می شد . زولبیا و بامیه بود و همه چیز. افطار را می کردم با نصف بطری نوشابه خانواده و نیم دیگرش می ماند برای سحری . بعد افطار می نشستم فیلمی که جم پخش می شد رو نگاه می کردم به نام روزی روزگاری که سیصد قسمت پخش شده بود و من از قسمت ۳۰۱ مشغول دنبال کردن بودم و کلا ۳۳۵ قسمت بیشتر نداشت و آن موقع قسمت ۳۱۸ این طور ها بود. یک فیلمی هم میداد به نام آقا علیرضا که مرد بدبخت و بیچاره ای بود کلا و همش دم سکته!

بعد آن فیلم میزدم ایران و پایتخت رو می دیدم . بعد از اتمام این سریال ها می رفتم و پشت کامپیوتر می نشستم و تا خود سحر کار میزدم و درس می خواندم . به طور کامل . برای خودم چای دم می کردم و چایی می خوردم . انصافا چایی های خانه مادربزرگ حرف نداشت . مادربزرگ شب ها تند تند از خروپف خودش از خواب می پرید . ساعت سه بلند می شد و برنج برای من بار میذاشت همین . و بعد می خوابید چون من اتمام حجت کرده بودم که خودم باید سحری درست کنم وگرنه قهر می کنم که راضی شده بود سحری را خودم درست کنم . فقط برنجش را یا از افطار درست می کرد یا ساعت دو نصف شب برنج را بار می گذاشت . می خوابید . قابلمه برنج خیلی کوچک و یک نفره بود برای اینکه برنج تازه بخورم هر سحر قرار شد هر سحر قد یک نفره برنج کته بشه.

شب ها خنکی خاصی داشت و بعد بلند می شدم و سحری برنج و ترشی زن عمو به همراه همان نیم نوشابه و یک مثلث طالبی یا خربزه می خوردم و کمی مخلفات (روزهایی هم که برنج نبود یا من دیگه دوست نداشتم بخورم نون و پنیر تبریز) میل می کردم تا اذان می زد. بعد اذان نمازم رو می خواندم و می خوابیدم تا ساعت ۲ بعد از ظهر . دو بعد از ظهر بلند می شدم و نماز و قرآن و دعایی می خواندم و بعد به منزل دایی ها می رفتم و باز می گشتم و در راه بازگشت نوشابه شاهتوتی می خریدم و باز می گشتم و دو ساعت مانده به افطار که مغزم واقعا جواب نمی داد یا تلفن حرف میزدم یا موسیقی گوش می دادم و یا بازی و یا با مادربزرگ حرف میزدم.

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم ولی برای من بهشت تکرار شدن بعضی خاطرات برای منه . دوست دارم بعد از مرگم اگر بهشتی وجود داشت بهشت من تکرار شدن هزارباره و هزار هزار هزار باره ماه رمضانی باشه که در خانه مادربزرگ بودم .... چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده .

شما هم اگر خاطره خاصی دارین از ماه رمضون برام توی نظرات بنویسین

من و سینا

سینا دوست خوب منه . ما با هم خیلی مراودات داشتیم و شخصیت هامون خیلی به هم نزدیک بود. یه مدت اصلا دو قلو شده بودیم . من و سینا یک وبلاگی رو مشترکا شروع به نوشتن کردیم که متاسفانه اون وبلاگ حذف شد و این مساله برای خیلی وقت پیشه . من تصمیم گرفتم دیگه ننویسم و نقطه پایانی بذارم برای این سالها وبلاگ نویسی ولی سینا دوست داشت که باشه و دوست داشت که بنویسه . اون وبلاگ کوچه دوازدهم رو راه اندازی کرد و شروع کرد داخلش نوشتن . نمی تونم بگم چقدر ولی از ننوشتن من ناراحت بود و خیلی با من حرف میزد که باز بنویسم . هر از چند گاهی چیزهایی می نوشتم و براش توی تلگرام می فرستادم . بحثم این نیست.

وقتی که داشت کوچه دوازدهم رو باز میکرد گفت می خوام یه عکس وبلاگ خیلی خوب و نو انتخاب کنم به نظر چی بذارم . یه چیزی توی پینت بکشم؟ (کلا با فوتوشاپ مشکل داشت و با پینت کارهاشو راه می نداخت) . من بهش یه ایده توپ دادم . گفتم نظرت راجع به کیوآر چیه؟ و جواب داد واو :)

سپس عکس وبلاگش شد یه کیوآر کد که وقتی اسکنش می کردی یه سری اطلاعاتی رو نمایش میداد و تهش هم خودش ایده داد که به شوخی بنویسم راستی می دونستی خیلی فوضولی؟ که مخاطب کمی بخنده چون فکر می کرد کسی اون کیو‌آر رو اسکن کنه دیگه واقعا خیلی باید حال داشته باشه . این ایده که کیوآر بذاریم روی تصویر پروفایلمون ایده جالبی بود که به ذهنم رسید

الان می بینم خیلی از وبلاگ ها توی بیان به جای تصویر وبلاگشون از تصویر کیوآر استفاده می کنند و خیلی باحال میشه وقتی که بدونی این ایده مال توعه و اونقدر خوب بوده که همه دارن ازش پیروی می کنند. از این جهت میگم ایده من چون قبلش ندیده بودم کسی کیوآر کد بذاره . بارکد رو دیده بودم یا اسامی داخل بارکد ولی کیوآر کد معنی دار ندیده بودم که با اسکن کردنش به چیزی آدم برسه. البته بعضی ها هم برای استفاده اجازه گرفته بودند از سینا ولی خب اینکه ایدت رو مردم ازش پیروی کنن حس خیلی خوبی بهم داد و اینکه شروع کننده این حرکت من بودم :)

تعریف می کرد ..

توی اینستاگرام داشتم تو اکسپلور می چرخیدم . صفحات خیلی زیادی که دایم پست می ذاشتن . تا اینکه یک عکس رو خوندم که شات یک متن بود . عنوان صفحه بلاگرها بود . وارد شدم و دیدم نوشته ساخته اینجا را تا پیدا کند حس هایمان را . یک کم مطالبش رو خوندم و با وبلاگ آشنا شدم . دیدم چیز خیلی شاخیه . رفتم تحقیق کردم و جستجو کردم . اول فکر کردم یک اپه . اپ رو نصب کنی تمومه. بعد دیدم نه . با پرشین بلاگ آشنا شدم . دوست داشتم وارد این فضا بشم . یک وبلاگ ساختم . بلد نبودم بنویسم . چند تا کپی کردم و چند تا چیز ساده نوشتم از روزم .

بعد پرشین بلاگ خراب شد . وبلاگم به روز می شد نمایش نمی داد و اذیت می کرد . تصمیم گرفتم بیام و توی سایت بلاگ عضو بشم.

شروع کردم به نوشتن و وبلاگهایی که به روز می شدن رو نگاه می کردم و براشون نظر می ذاشتم . ولی کسی وبلاگ من رو نمی خوند . وبلاگی رو دیدم که عکس داشت . رفتم و از یک وبلاگ نویسی پرسیدم که چطوری میشه توی پست عکس بذاریم؟

جواب نداد . چند بار دیگه ازش پرسیدم و از چند وبلاگ دیگه پرسیدم . جواب ندادن و یکی شون بهم گفت برو سرچ کن . رفتم سرچ کردم و به سختی تونستم یک عکس گوشه وبلاگم بذارم . نظراتی که می ذاشتم تایید نمی شد . یا تایید می شد و پاسخ نمی گرفت . جو خیلی سنگینی بود . با خودم گفتم اینا چه قدر شاخنن . من در حدشون نیستم . نوشتن هم بلد نبودم . مجبور شدم از کتاب های شعر کپی کردم . وبلاگ هاشون نظر می دادم که شاید بلکه بیان و به من سر بزنن ولی خیلی شاخ بودن و وقت نداشتن وبلاگ من رو بخونن . خیلی وقت گذاشتم و خیلی پست نوشتم و گذاشتم . آمارم خیلی پایین بود . خیلی جاها نظر دادم ولی حتی نمی اومدن ببینن من چی نوشتم! اصلا کی هستم . کجام . خط فکریم چیه . یواش یواش علاقه ام سرد شد . تا اینکه یک روز از یک بلاگری پستی رو دیدم که حالم رو خیلی بد کرد . در مورد مرگ وبلاگ نویسی نوشته بود . ولی وبلاگی بود که حتی یک بار هم به وبلاگ من تازه کار نیامده بود . زیرش پر کامنت وبلاگ نویس هایی بودن که نظراتم رو بیشتر تایید هم نکرده بودن چه برسه به جواب دادن . سعی کردم قوی تر بنویسم ولی نمی دونستم چطوری و برای بالا بردن آمار بازدیدم و شاخ شدنم تلاش کنم . وبلاگ مثل اینستاگرام نبود که بتونی فالور بخری . هر جوری که شد نوشتم و هر کاری که می شد کردم . مطالب وبلاگ ها رو می خوندم و شبیه شون می نوشتم . کلی نظر می ذاشتم . روی پست ها ولی اصلا نظر نمی گرفتم . نهایت یک نظر یا دو نظر.

باز یک وبلاگ دیگه از اینکه اینستاگرامی ها بدن و اخ ان و ابله هستن و وبلاگ نویس ها خیلی خوبن و محیطشون دوستانه است نوشته بود . کسی که کامنت های من رو با اکراه جواب میداد . باز چندین بار براش نظر گذاشتم . دو تا وبلاگ می اومدن و نظر می دادن اونم معلوم بود که پستم رو نخونده بودن ! همینجوری اومده بودن یه چیزی بگن . تلخی دیدم . هیچ کس من رو نمی خواست توی این فضا . چهار ماه عاشقانه توی وبلاگ نوشتم . کسی کمکم نکرد وقتی که به کمک نیاز داشتم و خودم روی پای خودم واستادم . مسخره شدم . چند جا نظرم خیلی بد جواب داده شد و دلم رو شکوند . توی یک بحثی اعلام مخالفت کردم و دیدم کلی توهین و مسخره کردن توی نظرات بهم وارد شد . برام پست زده شد و تحقیر شدم . 

مجبور شدم آدرس وبلاگم رو عوض کنم و باز با اسم جدیدی بنویسم . باز کسی من رو آدم حساب نمی کرد . عاشق وبلاگ نوشتن شده بودم ولی رفتارها رو که دیدم حالم بد شد . دیگه وبلاگ نوشتن رو دوست نداشتم . وبلاگ من رو نمی خواست . چون دختر بودم یک حس بدی گرفتم از اینکه پسر ها زیادی دوست دارن به من نزدیک بشن ولی دخترها کمی از من فاصله می گیرند . دیگه به وبلاگ علاقه نداشتم . شش ماه شده بود که حسابی فعالیت کرده بودم و وقت گذاشته بودم تا وبلاگ نویس شاخ شم ولی هیچی نشد . همون وقت رو توی اینستاگرام می ذاشتم خیلی بیشتر نتیجه می گرفتم .

تا اینکه وبلاگم رو حذف کردم و وبلاگ نویسی رو برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار و به همان اینستاگرامم برگشتم . دیدم فضا اون طور که دوست دارن تلطیفش کنن لطیف نیست . خیلی خشن تر و بد تر از اینستاگرامه . اینستاگرام حداقل زیر و روش یکی عه . کسی ادعای ادب و مهربونی نداره ولی پشت سر کسی رو محل نذاره . دنیای وبلاگها خیلی بیرحم و نامرده . کسی من رو نخواست . کسانی که ادعا می کردن مهربونن و برای وبلاگ نویسی نگرانن و دوست دارن رونق داشته باشه من رو آدم حساب نکردن . دوست داشتن فقط مخاطب داشته باشن . دنبال نمی کردن نمی خوندن و احترامی برای مخاطبینشون قایل نبودن .

تا اینکه دوباره توی اینستاگرام دیدم همان صفحه بلاگرها پست دیگری گذاشت که خیلی مهربانانه نوشته شده بود . ولی این دفعه جای احساس خوب پیدا کردن برای اینکه باز برم و وبلاگ بسازم٬ حالت تهوعی از بلاگرهای نامرد و صد رو بهم دست داد و دنیای وبلاگها برای من همیشه اینطور شناسانده شد. هیچ چیزی اون طور که می نماید نیست!

(نوشته به قلم خودم باز نویسی شده تا از روی قلم شخص شناخته نشه)

(کمی به غیرتتون برخورد همرسانی کنین و حل کنین... اینطوری وبلاگ نویسی رو خودمون می کشیم در حالی که ادعا داریم نگرانشیم)

کافه

قدیما که سنم کمی کمتر بود عادت داشتم به کافه ای که پاتوقم شده بود برم و روی صندلی مخصوص خودم بشینم و چیزی سفارش بدم و توی اون فضا فکر کنم . همیشه تنها می رفتم . نه که از این اداها در بیاورم که چه قدر سینگل و بیچاره ام٬ دوست داشتم این تنهایی را . البته کسی هم نبود که باشد که با ما یا در آنجا قراری بگذارد و یا بیاید باهم برویم . اهل این لوس بازی های همان همیشگی نبودم . هر روز به صدای دلم گوش می کردم که چه دوست دارد بنوشد و بعد انتخاب می کردم . ولی همیشه شیرین دوست داشتم . می گفتم که کمی شکرش را بیشتر کند یا بیشتر شکلات یا کیک بگذارد . اهل تلخیات نبودم . گارسون همیشه انتظار داشت همان همیشگی را بشنود ولی برایم تنوع جذاب تر بود . دوست داشتم فکر آن روزم با مزه آن روزم منحصر به فرد باشد و با مزه ها بتوانم جدایشان کنم .

گاهی وقت ها که وارد کافه می شدم می دیدم جایم کسی نشسته . اگر دو پسر بودند خارج می شدم و می رفتم دوری می زدم و باز برمی گشتم و نبودند و می نشستم همان گوشه . اگر دو خانم یا یک خانم یا حتی یک آقای تنها بود می رفتم و به دیگر کارهایم می رسیدم و بعد باز می گشتم و نبودند و می توانستم از جای خودم استفاده کنم . اما همیشه وقتی یک پسر و دختر در جایم نشسته بودند می رفتم و روز دیگری را برای فکر کردن انتخاب می کردم . چون رفتن هایم به آن کافه معلوم نبود نمی شد میز را برایم در ساعت خاصی رزرو کنند.

انقدر با صاحب کافه صمیمی شده بودم که یک روز دیدم در نوشیدنی های خنک شان شربت نعنا ندارند. ازشان خواستم که شربت نعنا داشته باشند و در روز دیگری که رفتم دیدم به منو اضافه کرده اند . این یک صمیمیت واقعی است که یک کافه برای یک مشتری خاص و ثابتش ٬ منوی خود را به روز می کند . یا روزی که گفتم چایی که می آورید کمی کم است . اگر می شود برای من لیوان مخصوص بیاورید. نمی دانم آن لیوان را از کجا گیر آورده بودند ولی اندازه یک شیشه مایونز بزرگ بود و توانستند مرا راضی کنند!

چون ساعت فکر کردنم زیاد طول می کشید و چای ام اگر سرد می شد ایرادی نداشت لیوان بزرگ سفارش می دادم تا دوباره به خودم زحمت ندهم که لیوان های دیگری چای سفارش دهم و منتظر باشم که خنک تر شوند.

می نوشیدم و فکر می کردم. گاهی به صورت آدم ها نگاه می کردم و به جایشان فکر می کردم . حدس می زدم که الان به چه فکر می کند. گاهی هم می رفتم و آنجا مطالعه می کردم . ولی چیزی که برای من بسیار جالب بود این بود که بسیاری از مشتریان آن کافه را شناخته بودم و شخصیت شان دستم آمده بود . حتی می توانستم بگویم چه کسانی چه چیزی سفارش می دهند . اما قسمت تلخش برای من این بود که من زیاد آنجا می رفتم و هیچ کس مرا به خاطر نمی داشت.

انگار نبودم . نشد یک بار کسی آن سر میز روبرویم بنشیند و بگوید چه کتابی می خوانی؟ چرا دورش روزنامه پیچیده ای؟ و یا بگه در فلسفه پیرو چه کسی هستی و من مانند ماست نگاهش کنم . این فضای آن کافه را برایم سرد تر ولی خصوصی تر می کرد . جایی که کسی با کسی کاری نداشت . هر کسی در دنیای خودش بود .

این روز ها در غربت خیلی یاد آن کافه را می کنم . درست است که جمع شد و دیگر نیست ولی دوست دارم گاهی باز به آن کافه بروم و چیزی سفارش بدهم و در سکوت و تنهایی خودم فکر کنم ..

سیم خار دار :|

وقتی که جوانتر بودم و دبیرستانی وقتی که از جایی رد می شدم که سیم خاردار داشت دقت نمی کردم به اینکه این چطور نصب میشه. همیشه فکر می کردم که چیزی نیست که . چهارتا چوب می چپونن توی دیوار یا میله جوش می دن . چیزی نیست که . از دور همیشه سیم خاردار زیاد سخت دیده نمیشه و همیشه ساده دیده نمی شه .

تا اینکه روزهای اولی که در چهل دختر بودیم و هنوز تقسیم نشده بودیم قرار شد دور یک چاله ای سیم خاردار درست کنیم . اونجا بود که فهمیدم نه سیم خاردار زدن خیلی هم ساده نیست و خیلی سخته . اولا چیزی که به شما تحویل میدن یک رول از سیم خارداره و شما باید اول سیم خاردار ها رو از اینکه دور هم پیچیدن باز کنید . سیم خاردار شوخی نیست. یک فلز خیلی سفته کلفته . نازک هاش رو می گن سیم مفتول ولی این خیلی کلفته و هر ۱۰ سانتیمتر یک گره خورده که سرش سه تا بیرون زدگی بیسیار تیز داره . یعنی مواظب نباشی در جا جر میده . یک ذره بگیره به لباست در جا پاره می کنه . بحدی این تیز هست که واقعا کار رو خیلی سخت می کنه . با دست امکان بازکردنش نیست ولی ما دستکش نداشتیم و امکانات هم نداشتیم . ولی در هر صورت دور چاله را با سیم خاردار پوشش دادیم. تمام دست و بالمون زخم و زیلی شد رفت .

درب و داغون شدیم رفت . تجربه کردم که سیم خاردار در عین ظاهری که سبک دیده میشه خیلی خیلی سنگینه! و بسیار هم تیزه . نباید بگیره . بگیره تمومه .. خیلی تمومه.

+ اینجا ظهری -۱۶ درجه بود :|

دلتنک

خواهشندم به من افتخار داده و حوصله فرموده و این پست را مطالعه نمایید...

گاهی وقت ها می نشینم ... می نشینم و سفر می کنم به دنیای کودکی ... روزهایی که با دل خوش از خواب بیدار می شدم ... صدای تلوزیون که وقتی می رفت روی پیام بازرگانی تصویر کهکشان بنفش نشان میداد و دو چشم می آمدند و می رفت روی پیام بازرگانی..

صدای اخبار صبح گاهی و تبلیغات یک ساعته ای که شبکه تهران نشان می داد .. تبلیغاتی مانند تاکسی سرویس مش ممد و ماست بندی عزیزی و .... حتی خواروبار فروشی ....

روزهایی که باکلاس نبودیم و برای صبحانه دور یک سفره جمع می شدیم چهار نفره و خواهرم در تختش می خوابید چون خیلی خردسال بود .. جمع می شدیم دور یک سفره و با هم صبحانه می خوردیم روی زمین .. چیزی که الان در حد یک سینی شده برای هر فرد و جدا ... و جدا ..

و بعد مستر پدر به سرکار خود میرفت و سرویس هم به دنبال من می آمد برای رفتن به مهد کودک .. چه روزهایی .. روزهایی که مادربزرگ جان داشت که بلند بشود و برود برای ما نان بربری تازه با پنیر تبریز بخرد و بیاورد تا ما صبحانه خوب بخوریم .. یاد روزی که شیر کاکائو درست می کرد برای ما ... یاد روزهایی که همه دختر عمو ها و پسر عمو ها کنار هم بودیم و من و برادرم دایم خانه مادربزرگمان بودیم ... یاد شوخی ها ... یاد وقتی که هر کداممان می افتادیم و زانویش پاره می شد بقیه آواز می خواندند گدای امام زاده ... همیشه مقدسه ( دریافت موسیقی این شعر از اینجا ) که ما هوا را به گدا در این آهنگ تغییر می دادیم .. روزی که قرار بود برای تئاتر مدرسه تمرین کنم و برادرم در نقش اسماعیل که قرار است ذبح شود و پسر عمویم در نقش گوسفند که وقتی از آسمان نازل شد بع بع می کرد و چقدر می خندیدیم.. روزی که از روی کودکی کتاب جغرافیای دختر عمویم را پاره کردم .. نه پاره کامل .. فقط سر بیست صفحه را یه کمی پاره کردم .. یاد روزهایی که فوتبال بازی کردیم و برنده کاپ شدم .. کاپی که بین سه نفر برگذار شد.. یاد فلفلی که مادرم در دهان برادرم و پسرعمویم ریخت .. یاد برف بهمن ماه و یاد مبارزات تن به تن پلیس ... و پلیس... چون هیچ کس نقش دزد را نمی گرفت .. یاد محرمی که من و برادرم روی گرفتن نذری را نداشتیم در هیئت و پسر عمویم برای ما شیرکاکائو می گرفت .. یاد زنجیر زدنمان .. یاد نایلون خوراکی های برادرم که در یک کیسه فریزر بود و مغازه عمویم می آورد و ما را به بردگی می گرفت تا از خوراکی هایش به ما بدهد ... یاد تمامی روز هایی که صمیمی بودیم .. روزهایی که ماه رمضان بود و عمه ام سحری دختر عمویم را بیدار می کرد و با کتک بهش غذا میداد که بخورد به عنوان سحری تا وقتی روزه میگیرد ضعیف نشود و کمبود ویتامین نیاورد ... روزهایی که توی سرما به مدرسه می رفتیم و در بین راه کلی می خندیدیم .. روزهای شیرکاکائوی شیشه ای .. شمشیر های پلاستیکی ... چوب لباسی هایی که رگبار ما بودند و اسلحه ی ما .. روزهایی که کسی در بازی هایمان قبول نمی کرد تیر خورده آخر با کتک می خواباندیمش زمین ... روز های رفتن به خانه عمه و بازی کردن با کامپیوتر پسر عمه ..

که ناگهان از این سفر بیرون می ایم .. می بینم که یک هاتف مانده .. و یک چای گرم ... و ذل زده به هوای ابری ... یک هاتف بیست و چند ساله که کیلومتر ها از این خاطرات به دور است .. روزهایی که واقعا دیگر باز نمی گردند ... روزهایی که لحظه لحظه اش ... برایم خاطره بودند ... ماند یک هاتف که باید به سوی جلو برود ...

دوران کودکی ام ... ممنون که امروز من را میهمان خود کردید ....
ممنون از شما عزیزان بابت مطالعه این پست ...

Designed By Erfan Powered by Bayan