هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

رمضان

رمضان توی ذهن و خاطرات من خیلی خاص و قشنگه. یادم می اد وقتی بچه بودم و جمع می شدیم خونه مادر بزرگ پدری و با دختر عمو ها و پسر عموها با هم روزه می گرفتیم . سحری که مادربزرگ و عمه بلندمان می کرد سحری بخوریم . دخترا به سن تکلیف رسیده بودن و روزه براشون واجب بود و ماها ولی نه ولی می گرفتیم . نه کله گنجشکی بلکه کامل هم می گرفتیم . با اینکه من ۱۱ سالم بود و روزه برام واجب نبود. آذری ها می دونن که ماه رمضان و محرم در ذهن آذری زبان ها چه قدر اون زمان ارزشمند بود . مادر بزرگ بلد داد میزد "دورون دورون! آوباشتانیخ دی/" یعنی پاشین پاشین! سحریه . و اصلا کلمه اوروشلوخ/ اوروش(اوروج) یا همان رمضان و روزه گرفتن مخصوصا در خانواده ما که سمت مادری هامون کلا آخوند و روحانی زاده بودن خیلی مهم بود. سحری گاهی عدس پلو بود و گاهی برنج مرغ و گاهی هم نون و پنیر و زولبیا بامیه افطار قبل و سبزی تازه و کره مربا و تخم مرغ آبپز و شیر و چای و آب! حساب کنین چه ترکیبی میشد .

بعد عمه همیشه دخترعمو را نیشگون می گرفت که دختر بخور دیگه ضعیف شدی نمی تونی روزه بگیری فردا . بخور الان اذان میشه . من نمی دونم ضرر غذا نخوردن بیشتر بود یا کتک! ولی هول هولی همه مشغول سحری بودن و اون خنکی سحر که نیمه شب وجود داشت و صدای الهم انی اسئلک که از تلوزیون صداش توی فضا طنین انداز میشد . هوای تاریک و فضای عجیب . بعد هم که اذان می شد و همه دهناشون رو تا ۵ ثانیه قبل اذان خالی می کردن و وارد اذان می شد. و روز های خیلی کوتاه که طرف های ساعت ۵ و ۶ اذان می شد و افطاری با بوی سبزی و پنیر تبریز و زولبیا بامیه . برای من ماه رمضان همیشه بوی سبزی می ده و پنیر تبریز. حتما خیلی هاتون این طور رمضان ها رو در کودکی تجربه کردین که دیگه این روز ها نیست!

اگر اشتباه نکنم سه سال پیش بود که ماه رمضان در منزل مادربزرگ مادری سکونت داشتم . مادربزرگ و پدربزرگ مریض بودن و روزه نمی گرفتند . در حالی که حسابی رعایت من رو می کردند . مادربزرگ از کل رمضان چهار روزش رو تونست به زور خودش رو نگه داره و روزه نگیره ولی خب برای سلامتیش مشکلاتی به همراه داشت که با اصرار من دیگه نگرفت . میگفت دلم نمیاد تو روزه ای من پا به پات نیام . اینطور شد که مادربزرگ یواشکی میرفت و نون و پنیر می خورد گرچه خود مادربزرگ همچین روزه خوار هم نبود . یعنی اگر داروهاشو فاکتور می گرفتی میشد بهش گفت روزه چون کلا کم غذا بود و چیزی نمی خورد و اون زمان کمی برایش سخت شده بود. پدربزرگ هم بیرون غذا می خورد و می آمد که من اذیت نشم .

من عاشق برنج خالی و ترشی بودم و زن عموی مادرم برایم ترشی آورده بود که وقتی افطار می کنم دعایش کنم . اینگونه بود که مادربزرگ با ساندویچ ساز برای من ساندویچ کالباس و پنیر و .. رو توی دستگاه میذاشت و پرس می کرد و می خوردم و گاهی آشی برام می خرید و هر روز میز افطار را می چید و من بهش می گفتم زحمت میشه و بذار خودم درست می کنم و گوش نمی کرد . می گفت بذار توی افطاری دادن به روزه دار ثواب ببرم . عاشق نوشابه فانتای شاهتوت بودم . یک کاسه پر یخ درست می کردم و نوشابه شاهتوت که گرم هم بود داخلش می ریختم . و با نی می نوشیدم و تشنگی رفع می شد . زولبیا و بامیه بود و همه چیز. افطار را می کردم با نصف بطری نوشابه خانواده و نیم دیگرش می ماند برای سحری . بعد افطار می نشستم فیلمی که جم پخش می شد رو نگاه می کردم به نام روزی روزگاری که سیصد قسمت پخش شده بود و من از قسمت ۳۰۱ مشغول دنبال کردن بودم و کلا ۳۳۵ قسمت بیشتر نداشت و آن موقع قسمت ۳۱۸ این طور ها بود. یک فیلمی هم میداد به نام آقا علیرضا که مرد بدبخت و بیچاره ای بود کلا و همش دم سکته!

بعد آن فیلم میزدم ایران و پایتخت رو می دیدم . بعد از اتمام این سریال ها می رفتم و پشت کامپیوتر می نشستم و تا خود سحر کار میزدم و درس می خواندم . به طور کامل . برای خودم چای دم می کردم و چایی می خوردم . انصافا چایی های خانه مادربزرگ حرف نداشت . مادربزرگ شب ها تند تند از خروپف خودش از خواب می پرید . ساعت سه بلند می شد و برنج برای من بار میذاشت همین . و بعد می خوابید چون من اتمام حجت کرده بودم که خودم باید سحری درست کنم وگرنه قهر می کنم که راضی شده بود سحری را خودم درست کنم . فقط برنجش را یا از افطار درست می کرد یا ساعت دو نصف شب برنج را بار می گذاشت . می خوابید . قابلمه برنج خیلی کوچک و یک نفره بود برای اینکه برنج تازه بخورم هر سحر قرار شد هر سحر قد یک نفره برنج کته بشه.

شب ها خنکی خاصی داشت و بعد بلند می شدم و سحری برنج و ترشی زن عمو به همراه همان نیم نوشابه و یک مثلث طالبی یا خربزه می خوردم و کمی مخلفات (روزهایی هم که برنج نبود یا من دیگه دوست نداشتم بخورم نون و پنیر تبریز) میل می کردم تا اذان می زد. بعد اذان نمازم رو می خواندم و می خوابیدم تا ساعت ۲ بعد از ظهر . دو بعد از ظهر بلند می شدم و نماز و قرآن و دعایی می خواندم و بعد به منزل دایی ها می رفتم و باز می گشتم و در راه بازگشت نوشابه شاهتوتی می خریدم و باز می گشتم و دو ساعت مانده به افطار که مغزم واقعا جواب نمی داد یا تلفن حرف میزدم یا موسیقی گوش می دادم و یا بازی و یا با مادربزرگ حرف میزدم.

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم ولی برای من بهشت تکرار شدن بعضی خاطرات برای منه . دوست دارم بعد از مرگم اگر بهشتی وجود داشت بهشت من تکرار شدن هزارباره و هزار هزار هزار باره ماه رمضانی باشه که در خانه مادربزرگ بودم .... چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده .

شما هم اگر خاطره خاصی دارین از ماه رمضون برام توی نظرات بنویسین

من و سینا

سینا دوست خوب منه . ما با هم خیلی مراودات داشتیم و شخصیت هامون خیلی به هم نزدیک بود. یه مدت اصلا دو قلو شده بودیم . من و سینا یک وبلاگی رو مشترکا شروع به نوشتن کردیم که متاسفانه اون وبلاگ حذف شد و این مساله برای خیلی وقت پیشه . من تصمیم گرفتم دیگه ننویسم و نقطه پایانی بذارم برای این سالها وبلاگ نویسی ولی سینا دوست داشت که باشه و دوست داشت که بنویسه . اون وبلاگ کوچه دوازدهم رو راه اندازی کرد و شروع کرد داخلش نوشتن . نمی تونم بگم چقدر ولی از ننوشتن من ناراحت بود و خیلی با من حرف میزد که باز بنویسم . هر از چند گاهی چیزهایی می نوشتم و براش توی تلگرام می فرستادم . بحثم این نیست.

وقتی که داشت کوچه دوازدهم رو باز میکرد گفت می خوام یه عکس وبلاگ خیلی خوب و نو انتخاب کنم به نظر چی بذارم . یه چیزی توی پینت بکشم؟ (کلا با فوتوشاپ مشکل داشت و با پینت کارهاشو راه می نداخت) . من بهش یه ایده توپ دادم . گفتم نظرت راجع به کیوآر چیه؟ و جواب داد واو :)

سپس عکس وبلاگش شد یه کیوآر کد که وقتی اسکنش می کردی یه سری اطلاعاتی رو نمایش میداد و تهش هم خودش ایده داد که به شوخی بنویسم راستی می دونستی خیلی فوضولی؟ که مخاطب کمی بخنده چون فکر می کرد کسی اون کیو‌آر رو اسکن کنه دیگه واقعا خیلی باید حال داشته باشه . این ایده که کیوآر بذاریم روی تصویر پروفایلمون ایده جالبی بود که به ذهنم رسید

الان می بینم خیلی از وبلاگ ها توی بیان به جای تصویر وبلاگشون از تصویر کیوآر استفاده می کنند و خیلی باحال میشه وقتی که بدونی این ایده مال توعه و اونقدر خوب بوده که همه دارن ازش پیروی می کنند. از این جهت میگم ایده من چون قبلش ندیده بودم کسی کیوآر کد بذاره . بارکد رو دیده بودم یا اسامی داخل بارکد ولی کیوآر کد معنی دار ندیده بودم که با اسکن کردنش به چیزی آدم برسه. البته بعضی ها هم برای استفاده اجازه گرفته بودند از سینا ولی خب اینکه ایدت رو مردم ازش پیروی کنن حس خیلی خوبی بهم داد و اینکه شروع کننده این حرکت من بودم :)

تعریف می کرد ..

توی اینستاگرام داشتم تو اکسپلور می چرخیدم . صفحات خیلی زیادی که دایم پست می ذاشتن . تا اینکه یک عکس رو خوندم که شات یک متن بود . عنوان صفحه بلاگرها بود . وارد شدم و دیدم نوشته ساخته اینجا را تا پیدا کند حس هایمان را . یک کم مطالبش رو خوندم و با وبلاگ آشنا شدم . دیدم چیز خیلی شاخیه . رفتم تحقیق کردم و جستجو کردم . اول فکر کردم یک اپه . اپ رو نصب کنی تمومه. بعد دیدم نه . با پرشین بلاگ آشنا شدم . دوست داشتم وارد این فضا بشم . یک وبلاگ ساختم . بلد نبودم بنویسم . چند تا کپی کردم و چند تا چیز ساده نوشتم از روزم .

بعد پرشین بلاگ خراب شد . وبلاگم به روز می شد نمایش نمی داد و اذیت می کرد . تصمیم گرفتم بیام و توی سایت بلاگ عضو بشم.

شروع کردم به نوشتن و وبلاگهایی که به روز می شدن رو نگاه می کردم و براشون نظر می ذاشتم . ولی کسی وبلاگ من رو نمی خوند . وبلاگی رو دیدم که عکس داشت . رفتم و از یک وبلاگ نویسی پرسیدم که چطوری میشه توی پست عکس بذاریم؟

جواب نداد . چند بار دیگه ازش پرسیدم و از چند وبلاگ دیگه پرسیدم . جواب ندادن و یکی شون بهم گفت برو سرچ کن . رفتم سرچ کردم و به سختی تونستم یک عکس گوشه وبلاگم بذارم . نظراتی که می ذاشتم تایید نمی شد . یا تایید می شد و پاسخ نمی گرفت . جو خیلی سنگینی بود . با خودم گفتم اینا چه قدر شاخنن . من در حدشون نیستم . نوشتن هم بلد نبودم . مجبور شدم از کتاب های شعر کپی کردم . وبلاگ هاشون نظر می دادم که شاید بلکه بیان و به من سر بزنن ولی خیلی شاخ بودن و وقت نداشتن وبلاگ من رو بخونن . خیلی وقت گذاشتم و خیلی پست نوشتم و گذاشتم . آمارم خیلی پایین بود . خیلی جاها نظر دادم ولی حتی نمی اومدن ببینن من چی نوشتم! اصلا کی هستم . کجام . خط فکریم چیه . یواش یواش علاقه ام سرد شد . تا اینکه یک روز از یک بلاگری پستی رو دیدم که حالم رو خیلی بد کرد . در مورد مرگ وبلاگ نویسی نوشته بود . ولی وبلاگی بود که حتی یک بار هم به وبلاگ من تازه کار نیامده بود . زیرش پر کامنت وبلاگ نویس هایی بودن که نظراتم رو بیشتر تایید هم نکرده بودن چه برسه به جواب دادن . سعی کردم قوی تر بنویسم ولی نمی دونستم چطوری و برای بالا بردن آمار بازدیدم و شاخ شدنم تلاش کنم . وبلاگ مثل اینستاگرام نبود که بتونی فالور بخری . هر جوری که شد نوشتم و هر کاری که می شد کردم . مطالب وبلاگ ها رو می خوندم و شبیه شون می نوشتم . کلی نظر می ذاشتم . روی پست ها ولی اصلا نظر نمی گرفتم . نهایت یک نظر یا دو نظر.

باز یک وبلاگ دیگه از اینکه اینستاگرامی ها بدن و اخ ان و ابله هستن و وبلاگ نویس ها خیلی خوبن و محیطشون دوستانه است نوشته بود . کسی که کامنت های من رو با اکراه جواب میداد . باز چندین بار براش نظر گذاشتم . دو تا وبلاگ می اومدن و نظر می دادن اونم معلوم بود که پستم رو نخونده بودن ! همینجوری اومده بودن یه چیزی بگن . تلخی دیدم . هیچ کس من رو نمی خواست توی این فضا . چهار ماه عاشقانه توی وبلاگ نوشتم . کسی کمکم نکرد وقتی که به کمک نیاز داشتم و خودم روی پای خودم واستادم . مسخره شدم . چند جا نظرم خیلی بد جواب داده شد و دلم رو شکوند . توی یک بحثی اعلام مخالفت کردم و دیدم کلی توهین و مسخره کردن توی نظرات بهم وارد شد . برام پست زده شد و تحقیر شدم . 

مجبور شدم آدرس وبلاگم رو عوض کنم و باز با اسم جدیدی بنویسم . باز کسی من رو آدم حساب نمی کرد . عاشق وبلاگ نوشتن شده بودم ولی رفتارها رو که دیدم حالم بد شد . دیگه وبلاگ نوشتن رو دوست نداشتم . وبلاگ من رو نمی خواست . چون دختر بودم یک حس بدی گرفتم از اینکه پسر ها زیادی دوست دارن به من نزدیک بشن ولی دخترها کمی از من فاصله می گیرند . دیگه به وبلاگ علاقه نداشتم . شش ماه شده بود که حسابی فعالیت کرده بودم و وقت گذاشته بودم تا وبلاگ نویس شاخ شم ولی هیچی نشد . همون وقت رو توی اینستاگرام می ذاشتم خیلی بیشتر نتیجه می گرفتم .

تا اینکه وبلاگم رو حذف کردم و وبلاگ نویسی رو برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار و به همان اینستاگرامم برگشتم . دیدم فضا اون طور که دوست دارن تلطیفش کنن لطیف نیست . خیلی خشن تر و بد تر از اینستاگرامه . اینستاگرام حداقل زیر و روش یکی عه . کسی ادعای ادب و مهربونی نداره ولی پشت سر کسی رو محل نذاره . دنیای وبلاگها خیلی بیرحم و نامرده . کسی من رو نخواست . کسانی که ادعا می کردن مهربونن و برای وبلاگ نویسی نگرانن و دوست دارن رونق داشته باشه من رو آدم حساب نکردن . دوست داشتن فقط مخاطب داشته باشن . دنبال نمی کردن نمی خوندن و احترامی برای مخاطبینشون قایل نبودن .

تا اینکه دوباره توی اینستاگرام دیدم همان صفحه بلاگرها پست دیگری گذاشت که خیلی مهربانانه نوشته شده بود . ولی این دفعه جای احساس خوب پیدا کردن برای اینکه باز برم و وبلاگ بسازم٬ حالت تهوعی از بلاگرهای نامرد و صد رو بهم دست داد و دنیای وبلاگها برای من همیشه اینطور شناسانده شد. هیچ چیزی اون طور که می نماید نیست!

(نوشته به قلم خودم باز نویسی شده تا از روی قلم شخص شناخته نشه)

(کمی به غیرتتون برخورد همرسانی کنین و حل کنین... اینطوری وبلاگ نویسی رو خودمون می کشیم در حالی که ادعا داریم نگرانشیم)

کافه

قدیما که سنم کمی کمتر بود عادت داشتم به کافه ای که پاتوقم شده بود برم و روی صندلی مخصوص خودم بشینم و چیزی سفارش بدم و توی اون فضا فکر کنم . همیشه تنها می رفتم . نه که از این اداها در بیاورم که چه قدر سینگل و بیچاره ام٬ دوست داشتم این تنهایی را . البته کسی هم نبود که باشد که با ما یا در آنجا قراری بگذارد و یا بیاید باهم برویم . اهل این لوس بازی های همان همیشگی نبودم . هر روز به صدای دلم گوش می کردم که چه دوست دارد بنوشد و بعد انتخاب می کردم . ولی همیشه شیرین دوست داشتم . می گفتم که کمی شکرش را بیشتر کند یا بیشتر شکلات یا کیک بگذارد . اهل تلخیات نبودم . گارسون همیشه انتظار داشت همان همیشگی را بشنود ولی برایم تنوع جذاب تر بود . دوست داشتم فکر آن روزم با مزه آن روزم منحصر به فرد باشد و با مزه ها بتوانم جدایشان کنم .

گاهی وقت ها که وارد کافه می شدم می دیدم جایم کسی نشسته . اگر دو پسر بودند خارج می شدم و می رفتم دوری می زدم و باز برمی گشتم و نبودند و می نشستم همان گوشه . اگر دو خانم یا یک خانم یا حتی یک آقای تنها بود می رفتم و به دیگر کارهایم می رسیدم و بعد باز می گشتم و نبودند و می توانستم از جای خودم استفاده کنم . اما همیشه وقتی یک پسر و دختر در جایم نشسته بودند می رفتم و روز دیگری را برای فکر کردن انتخاب می کردم . چون رفتن هایم به آن کافه معلوم نبود نمی شد میز را برایم در ساعت خاصی رزرو کنند.

انقدر با صاحب کافه صمیمی شده بودم که یک روز دیدم در نوشیدنی های خنک شان شربت نعنا ندارند. ازشان خواستم که شربت نعنا داشته باشند و در روز دیگری که رفتم دیدم به منو اضافه کرده اند . این یک صمیمیت واقعی است که یک کافه برای یک مشتری خاص و ثابتش ٬ منوی خود را به روز می کند . یا روزی که گفتم چایی که می آورید کمی کم است . اگر می شود برای من لیوان مخصوص بیاورید. نمی دانم آن لیوان را از کجا گیر آورده بودند ولی اندازه یک شیشه مایونز بزرگ بود و توانستند مرا راضی کنند!

چون ساعت فکر کردنم زیاد طول می کشید و چای ام اگر سرد می شد ایرادی نداشت لیوان بزرگ سفارش می دادم تا دوباره به خودم زحمت ندهم که لیوان های دیگری چای سفارش دهم و منتظر باشم که خنک تر شوند.

می نوشیدم و فکر می کردم. گاهی به صورت آدم ها نگاه می کردم و به جایشان فکر می کردم . حدس می زدم که الان به چه فکر می کند. گاهی هم می رفتم و آنجا مطالعه می کردم . ولی چیزی که برای من بسیار جالب بود این بود که بسیاری از مشتریان آن کافه را شناخته بودم و شخصیت شان دستم آمده بود . حتی می توانستم بگویم چه کسانی چه چیزی سفارش می دهند . اما قسمت تلخش برای من این بود که من زیاد آنجا می رفتم و هیچ کس مرا به خاطر نمی داشت.

انگار نبودم . نشد یک بار کسی آن سر میز روبرویم بنشیند و بگوید چه کتابی می خوانی؟ چرا دورش روزنامه پیچیده ای؟ و یا بگه در فلسفه پیرو چه کسی هستی و من مانند ماست نگاهش کنم . این فضای آن کافه را برایم سرد تر ولی خصوصی تر می کرد . جایی که کسی با کسی کاری نداشت . هر کسی در دنیای خودش بود .

این روز ها در غربت خیلی یاد آن کافه را می کنم . درست است که جمع شد و دیگر نیست ولی دوست دارم گاهی باز به آن کافه بروم و چیزی سفارش بدهم و در سکوت و تنهایی خودم فکر کنم ..

سیم خار دار :|

وقتی که جوانتر بودم و دبیرستانی وقتی که از جایی رد می شدم که سیم خاردار داشت دقت نمی کردم به اینکه این چطور نصب میشه. همیشه فکر می کردم که چیزی نیست که . چهارتا چوب می چپونن توی دیوار یا میله جوش می دن . چیزی نیست که . از دور همیشه سیم خاردار زیاد سخت دیده نمیشه و همیشه ساده دیده نمی شه .

تا اینکه روزهای اولی که در چهل دختر بودیم و هنوز تقسیم نشده بودیم قرار شد دور یک چاله ای سیم خاردار درست کنیم . اونجا بود که فهمیدم نه سیم خاردار زدن خیلی هم ساده نیست و خیلی سخته . اولا چیزی که به شما تحویل میدن یک رول از سیم خارداره و شما باید اول سیم خاردار ها رو از اینکه دور هم پیچیدن باز کنید . سیم خاردار شوخی نیست. یک فلز خیلی سفته کلفته . نازک هاش رو می گن سیم مفتول ولی این خیلی کلفته و هر ۱۰ سانتیمتر یک گره خورده که سرش سه تا بیرون زدگی بیسیار تیز داره . یعنی مواظب نباشی در جا جر میده . یک ذره بگیره به لباست در جا پاره می کنه . بحدی این تیز هست که واقعا کار رو خیلی سخت می کنه . با دست امکان بازکردنش نیست ولی ما دستکش نداشتیم و امکانات هم نداشتیم . ولی در هر صورت دور چاله را با سیم خاردار پوشش دادیم. تمام دست و بالمون زخم و زیلی شد رفت .

درب و داغون شدیم رفت . تجربه کردم که سیم خاردار در عین ظاهری که سبک دیده میشه خیلی خیلی سنگینه! و بسیار هم تیزه . نباید بگیره . بگیره تمومه .. خیلی تمومه.

+ اینجا ظهری -۱۶ درجه بود :|

دلتنک

خواهشندم به من افتخار داده و حوصله فرموده و این پست را مطالعه نمایید...

گاهی وقت ها می نشینم ... می نشینم و سفر می کنم به دنیای کودکی ... روزهایی که با دل خوش از خواب بیدار می شدم ... صدای تلوزیون که وقتی می رفت روی پیام بازرگانی تصویر کهکشان بنفش نشان میداد و دو چشم می آمدند و می رفت روی پیام بازرگانی..

صدای اخبار صبح گاهی و تبلیغات یک ساعته ای که شبکه تهران نشان می داد .. تبلیغاتی مانند تاکسی سرویس مش ممد و ماست بندی عزیزی و .... حتی خواروبار فروشی ....

روزهایی که باکلاس نبودیم و برای صبحانه دور یک سفره جمع می شدیم چهار نفره و خواهرم در تختش می خوابید چون خیلی خردسال بود .. جمع می شدیم دور یک سفره و با هم صبحانه می خوردیم روی زمین .. چیزی که الان در حد یک سینی شده برای هر فرد و جدا ... و جدا ..

و بعد مستر پدر به سرکار خود میرفت و سرویس هم به دنبال من می آمد برای رفتن به مهد کودک .. چه روزهایی .. روزهایی که مادربزرگ جان داشت که بلند بشود و برود برای ما نان بربری تازه با پنیر تبریز بخرد و بیاورد تا ما صبحانه خوب بخوریم .. یاد روزی که شیر کاکائو درست می کرد برای ما ... یاد روزهایی که همه دختر عمو ها و پسر عمو ها کنار هم بودیم و من و برادرم دایم خانه مادربزرگمان بودیم ... یاد شوخی ها ... یاد وقتی که هر کداممان می افتادیم و زانویش پاره می شد بقیه آواز می خواندند گدای امام زاده ... همیشه مقدسه ( دریافت موسیقی این شعر از اینجا ) که ما هوا را به گدا در این آهنگ تغییر می دادیم .. روزی که قرار بود برای تئاتر مدرسه تمرین کنم و برادرم در نقش اسماعیل که قرار است ذبح شود و پسر عمویم در نقش گوسفند که وقتی از آسمان نازل شد بع بع می کرد و چقدر می خندیدیم.. روزی که از روی کودکی کتاب جغرافیای دختر عمویم را پاره کردم .. نه پاره کامل .. فقط سر بیست صفحه را یه کمی پاره کردم .. یاد روزهایی که فوتبال بازی کردیم و برنده کاپ شدم .. کاپی که بین سه نفر برگذار شد.. یاد فلفلی که مادرم در دهان برادرم و پسرعمویم ریخت .. یاد برف بهمن ماه و یاد مبارزات تن به تن پلیس ... و پلیس... چون هیچ کس نقش دزد را نمی گرفت .. یاد محرمی که من و برادرم روی گرفتن نذری را نداشتیم در هیئت و پسر عمویم برای ما شیرکاکائو می گرفت .. یاد زنجیر زدنمان .. یاد نایلون خوراکی های برادرم که در یک کیسه فریزر بود و مغازه عمویم می آورد و ما را به بردگی می گرفت تا از خوراکی هایش به ما بدهد ... یاد تمامی روز هایی که صمیمی بودیم .. روزهایی که ماه رمضان بود و عمه ام سحری دختر عمویم را بیدار می کرد و با کتک بهش غذا میداد که بخورد به عنوان سحری تا وقتی روزه میگیرد ضعیف نشود و کمبود ویتامین نیاورد ... روزهایی که توی سرما به مدرسه می رفتیم و در بین راه کلی می خندیدیم .. روزهای شیرکاکائوی شیشه ای .. شمشیر های پلاستیکی ... چوب لباسی هایی که رگبار ما بودند و اسلحه ی ما .. روزهایی که کسی در بازی هایمان قبول نمی کرد تیر خورده آخر با کتک می خواباندیمش زمین ... روز های رفتن به خانه عمه و بازی کردن با کامپیوتر پسر عمه ..

که ناگهان از این سفر بیرون می ایم .. می بینم که یک هاتف مانده .. و یک چای گرم ... و ذل زده به هوای ابری ... یک هاتف بیست و چند ساله که کیلومتر ها از این خاطرات به دور است .. روزهایی که واقعا دیگر باز نمی گردند ... روزهایی که لحظه لحظه اش ... برایم خاطره بودند ... ماند یک هاتف که باید به سوی جلو برود ...

دوران کودکی ام ... ممنون که امروز من را میهمان خود کردید ....
ممنون از شما عزیزان بابت مطالعه این پست ...

سرباز

شاید از خدمت من خیلی وقت هست که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده ام . اما خب امروز برای من روز خاص است . همیشه اون رو برای خودم پاس می دارم!

امروز در اصل روز اعزام من طبق برگه سفید است.

1 مهر ماه 1391 بنده دفترچه اعزام به خدمت را پست کردم. ومنتظر ماندم ....

تا اینکه رسید به روز موعود که داستان ما در اصل از اینجا شروع می شود. برگه سفید آمد ! (عزیزانی که خدمت رفتند می دانند این برگه چیست خنده )

نام: هاتف ...  محل و ساعت حضور: 6:00 در معاونت نیروی انسانی ناجا واقع در میدان سپاه 19 آبانماه

نیروی به کار گیرنده : ارتش جمهوری اسلامی ایران

محل اعزام : مرکز آموزش شهید سرلشگر علیرضا

هی به خودم فکر کردم گفتم این علیرضا کیه . چقدر باهاش صمیمی هستند که به اسم کوچیک صداش می زنن می گن شهید علیرضا. تو اینترنت سرچ کردم چیزی نیامد . بعد گمان کردم فامیلیش علیرضاست.. خلاصه بالا پایین رسید روز 17 آبان. رفتم به سلمانی و گفتم آقا مهرداد بزن موهامو. گفت مث همیشه ساده می خوای مث بچه مثبتا ( اصطلاح خودش) گفتم نه شوکه شد. گفت مدل دار میزنی؟ چه عجب. گفتم نه با چهار بزن .. شوکه شد .. گفت چی شده شرط بستی باختی .. گفتم نه .. سرباز شدم .. گفت اوخ اوخ اوخ مبارکه ... من 10 سال پیش رفتم نیروی انتظامی بودم کجا افتادی .. گفتم ارتش .. خلاصه شد 18 آبان صبح که فامیلا ریختند خونمون . روز 19 آبان 91 دقیقا می افتاد روز جمعه اگر به تقویم نگاه کنید متوجه خواهید شد. ساعت پنج شبح من و پدر بزرگم و عموم و مادر بزرگم و مادرم جمعه ساعت 5 صبح از خانه راه افتادیم که بتوانیم ساعت شش برسیم. شش رسیدیم دیدیم شاید صد تا صدوبیست تا پسر جوان جمع شده اند جلوی میدان سپاه اما در اداره بسته بود و کسی را راه نمی دادند. تا اینکه بنده خدایی آنجا سرباز بود گفت باید شنبه بیاید جمعه که تعطیله.. دوباره برگشتیم خانه. پسر عمه من هم خانه ما بود. خندیدن گفتن پس این چرا نرفت.. نرفته فرار کرد؟ خلاصه بعد از گفت و خنده دوباره با همین اکیپ جمعه پاشدم روز شنبه رفتم .. دیدم نه در بازه .. رفتیم نشستیم و بعد از خواندن سرود جمهوری اسلامی و قرآن گفتند بیایید امریه بگیریدو اون پادگان شهید علیرضا نبوده . بد تایپ شده بوده . پادگان شهید سرلشگر علیرضا اشرف گنجویی بوده ( 05 کرمان !! ) . خلاصه گفتند روز یک شنبه ساعت 5 بعد از ظهر ترمینال خزانه باشید. دوباره برگشتیم و باز خانواده خندیدند ... روز یک شنبه رفتیم خزانه و عازم شدیم.. به سمت 05 کرمان...

بیشترش رو می تونین توی تگ سربازی بخونین اگر دوست داشتین!

امروز روزی بود که من تصمیم بزرگی گرفتم و دنبالش رفتم و سختی اش را تحمل کردم . چون خودم را می شناختم واقعا به خودم افتخار می کنم و همیشه به احترام این روز کلاه از سر برمیدارم و برای خودم شایسته ترین احترامات نظامی رو می ذارم . من امروز بود که شروع کردم زندگی نوعی را بسازم . بین سرباز فراری شدن و بدبخت شدن با رفتن به سربازی و آزاد شدن یکی رو انتخاب کردم و امروز روز شروع دوسال سختم بود ..

به احترام خودم ..

خبر.... داااار !

خداحافظ لباس مقدس سربازی

امروز با نفسی آزاد ولی کم ...

امروز با دلی شاد ولی تنگ ...

می نویسم که سربازی تمام شد .. برای همیشه . دیگر سربازی به خاطرات پیوست و برای همیشه من خلاص شدم . برای همیشه دیگر استرس ندارم ... بغضم گرفته . نه از شدت خوشحالی و نه از شدت ناراحتی ..

از اینجا که کاملا گس بودم و هر چی پدر می گفت برو دفترچه تو بفرست و گوش نمی کردم و آخر از سر ترس اینکه اعدام هم به قوانین برخورد با سربازانی که دفترچه نمی فرستند اضافه نشه خودم رو تسلیم کردم

اینجا که همه شروع کرده بودند و از ۰۵ کرمان بد می گفتند و در میهمانی دیگر باز تاکید فراوان کردند که ۰۵ خیلی خوب نیست و بده و پوستت کنده است و در اینجا که خیلی خوشحال بودم که پادگان شهید علیرضا:| افتاده بودم و با خودم می گفتم اوف انقدر هم که میگی بد شانس نیستی پسر و دقیقا وقتی که واقعا فهمیدم واو اینقدر هم می تونم بدشانس باشم و این پادگان همان ۰۵ کرمان معروف است که خروس درونش تخم می کند! شاید هم عمدی بود تا سرباز زرت ۰۵ رو نبیند و سکته رو درجا نزند. مثلا بیاد خونه و یک چای یبخوره و آرام آرام تحقیق کنه و بفهمه ۰۵ هست و اونطوری آرام فرو بره تا یه هویی!

از دوران خاموشی گفتم که هرگز سعی کردم نیاید ولی نیمه آمد . و اینکه من شرافتمندانه (زارت) از پارتی و آشنا برای خدمت راحت استفاده نکردم با اینکه پارتی بود و کلفت هم بود! و رفتم به دنبال بدبختی و ملت رو دیدم که چطور با پارتی تو شهرهای خودشون می افتادند . مثل کسی که داره زارت و زارت تیر می خوره ولی شرافتمندانه از سپر استفاده نمی کنه!

ولی به جاش پارتی مامان بزرگ توی پاچه مبارک رفت! و از خاطراتی که مردم باز از ۰۵ می گفتن! و باور نداشتن بتونم . وقتی که رفتم برای سربازی خرید کردم و در ولیعصر آخرین بستنی ام را در کافی شاپ تاریک خوردم و بعد ریختن موهای نازنین ! و بعد این تاخیر خوشحال کننده که اصلا روحی دمید! مثل اینکه تاریخ اعدام از ۱۸ ام بشه ۱۹ ام و یک روز بیشتر باشی!

وقتی که اعزام شدم و بعدش به اولین مرخصی آمدم و اینجا اولین قسمت افسردگی من شروع شد. یعنی نقطه شروع افسردگی و حال بد من که دوست ندارم زیاد در موردش حرف بزنم و اتفاقات بعد که فقط روی این افسردگی امد و بزرگترش کرد.

وقتی که در پایان دوره هرچی از فرمانده گوساله داشتم نوشتم . و بعدش براتون گزارش کاملی از ۰۵ کرمان نوشتم. بعد که به دوره کد اعزام شدم و از این دوره کد چیزهایی نوشتم . و سپس دوره کد تمام شد و اینجانب درجه گرفتم ! توضیحاتی در دیدار نوشتم .

وقتی که در چهلدختر افتادم و چه شرایط سختی رو دیدم ... ولی بعد از حدود ۱۲ ماه توانستم انتقالی بگیرم و از چهل دختر خداحافظی کنم .

بعد از این همه اتفاق که فقط ده درصدش شاید به طور خلاصه در وبلاگم قرار داده شد باید بنویسم که خدمت چه چیزی رو به من داد و چه چیزی رو از من گرفت .  و اینکه اصلا خدمت سربازی چه تاثیری روی زندگی من گذاشت . چون قبلا در مورد این نوشته بودم که دوست دارم وقتی تموم شد ببینم واقعا بعدش چی دارم و چی ندارم .

خدمت و دوست داشتن کسی در زندگی اصلا با هم جور در نمی آیند. شاید بهتر بود اول خدمت سربازی را می رفتم و بعد وارد داستان های عاشقی و رمانتیک می شدم. همین مساله خیلی به من ضربه زد و خیلی اذیتم کرد . مخصوصا من که متاسفانه یا خوشبختانه انسان احساساتی هستم خدمت رو برام خیلی بیشتر از حد تصور سخت می کرد و از طرفی دوری ها و فاصله ها و مشکلات . خدمت به نوعی "او" را از من گرفت!

قبل از خدمت سربازی یک آدم دیگری بودم و بعدش یک آدم دیگری . نوع تفکراتم فرق می کرد و شاید به آن بلوغی که باید می رسیدم رسیدم . این تغییر رو حس کردم . حس کردم که دیگر آن انسان قبلی نیستم . یک نسخه جدیدی از من وجود داشت کلا نوع دیگری فکر می کردم . قسمت های منفی اش رو نمی خوام زیاد مانور بدم ولی خدمت به لحاظ روحی ضربه بسیار بزرگی به من زد .

من خدمت رو بزرگتر از خودش ندیدم. بلکه کوچکتر از خودش دیدم. بدترین شرایطی که در ذهن خودم دیده بودم در واقعیت شرایط واقعا بهتری بودند ولی متاسفانه شد که شد . واقعا خدمت سختی داشتم و کمی در اواخر که بعد از انتقالی اتفاق افتاد کمی توانستم خودم را جمع و جور کنم . قطعا اگر انتقالی جور نمی شد کارم خیلی سخت تر و سخت تر می شد. و شاید امروز اینطور مطلب نمی نوشتم

ولی چیزی که خدمت به من داد اولا عوض شدن نوع نگاهم به همه چیز بود که اصولا برای خودم خیلی مفید بود و دومی اطلاعات رزمی که گرفتم . خدمت کردن در تیپ تکاوری باعث شد کمی بدنم ورزیده بشه و اطلاعاتم بالا بره. ساعت ها پیاده روی می کردیم و به صحرا می رفتیم و رزمایش انجام میدادیم و باز می گشتیم . نحوه کار با توپ اس پی جی و دیگر آموزش های نظامی را فرا گرفتم و با توجه به رسته ام به صورت تخصصی بیشتر در مورد بی سیم ها و ارتباطاتشان یاد گرفتم . اینها قسمت مثبتش بودند

در هر صورت .. خوب خوب هم نبود ولی در نهایت تمام شد .. راحت نبود ...

سرباز مت بالا

اونهایی که سربازی رفتند کاملا با عنوان آشنایی دارند. سرباز مت بالا به سربازی می گویند که بالاترین میزان خدمت رو میان بقیه سربازان داشته باشد. روزی رفتیم بازدید از پادگان از طرف بازرسی. وارد یک آسایشگاه شدیم دیدیم یک سرباز گنده یک سری سربازی که تازه وارد بودند را به خط کرده در حدود نه نفر را و مشغول بشین و پاشو دادن به آنهاست. از خاموشی گذشته بود . و اصولا همه باید داخل تختشو بودن ولی این سرباز داشت اذیتشون می کرد. گفتم چرا اذیتشون می کنی؟

گفت: چون موتورن . باید بدونن رئیس کیه اینجا. ازشون پرسیدم بچه ها من از بازرسی اومدم.تورو خدا نترسین . اگر ظلمی داره بهتون میشه بیایین و به ما بگین . با پسره دعوام شد. پسره گفت چند ماه خدمتی ک..موتور . گفتم چهارماه خدمتم. گفت بیا یه ک..موتور اومده به یک 10 ماه خدمت حرف میزنه. گمشو بیرون تو مورد داری.. گفتم درجه ات که ازم خیلی پایین تره این به کنار. تاحالا همیشه هوای سرباز رو داشتم و توی بازدیدهام همیشه تشویقی زدم. ولی کاری می کنم که آخر خدمتت اسم من یادت بمونه! ضمنا من توی اضاف سنوات هستم! یعنی خدمتم قانونیش تموم شده. با تو کار دارم!

گذشت و حسابی زیر نظرش داشتم. یک روز که باز قرار بود مداومت باشم و برم گشت زنی باز رفتم اونجا. دیدم داخل آسایشگاه ایشون درنهایت پررویی داره سیگار می کشه و گوشیش هم دستشه. خدا رو شکر تنها نبودم و سه نفر بودیم. گوشیش رو ضبط کردم. سیگارش رو هم گرفتیم. فرستادیمش اون شب بازداشتگاه.

فردا صبح گردشکار زدم که وی در حال کشیدن سیگار بوده و در حالی که به مداومتکار بازرسی با کلمه ..س موتور توهین نموده تلفن همراه هم داشته و ساعت خاموشی مشغول تنبیه کردن سربازهایی بوده که به لحاظ درجه از او بالاتر بودند. از وی نیز دو عدد قرص ترامادول کشف شد . در حالی که نگهبان بوده اصلا وضعیت کامل نبوده .طوری شد که برای این بچه پررویی که سرباز ها رو اذیت می کرد 20 روز فرمانده پادگان اضافه خدمت زد. 10 روز رئیس بازرسی مجموعا اضافه خدمت زد. به خاطر موبایلش 15 روز حفاظت اضافه خدمت زد. فرمانده خودش هم به خاطر نگهبانیش ده روز اضافه خدمت براش نوشت. تا اون باشه که سربازهای جدید رو اینطور اذیت نکنه.

چند روز بعد یکی از سربازهای همون گروهان اومد شکایت کرد که طرف تا فهمیده اینقدر اضاف خورده سربازهای بیچاره و بدبخت رو سینه خیز برده. دوباره گردشکار شد و دوباره 20 روز ناقابل ایشون اضافه خدمت خوردند. بعد تبدیل شد به جوجه ای مثل آدم . تصمیم گرفت که با سربازها درست رفتار کنه.

خدانگهدار چهل دختر ..

چهلدختر منطقه بی آب و علفی بود که خدمت درون آن خیلی سخت بود . عموما پرسنل پایور ابلهی داشت. انسان های نافهم و گوساله ای بودند . فرمانده ای مغرور که کوچکترین احترامی برای سرباز قایل نبود و یک بدبختی بود که در نهایت بعد بازنشتگی می خواست در بنگاهی آبدارچی شود!

جایی که هنوز لوله کشی گاز نداشت،حمام نداشت،توالت درست نداشت و آدم کپک میزد. نمی شد لباسهایت را درست بشوری. خدمت خیلی سخت بود . نگهبانی های گاها هرشب و همیشه یک شب درمیان به خاطر تازه وارد بودن و پرسنل پایور بیشعور و نفهم که هرگز حرمت درجه را نگه نمی داشتند و یک سرباز صفر می توانست راحت یک گروهبان یک را تنبیه کند! شرایط مزخرف آب و هوایی و سرمایی که از سیصد تا پتوی پوشیده شده عبور می کرد با گرگ ها. آبی که بوی گه می داد و نمی شد آن را حتی خورد! منطقه ای محروم که صد سال پیش آمریکایی ها در آن پادگان ساخته و آن را رها کرده بودند! در وسط بیابان. شرایط فوق العاده سخت و طاقت فرسا برای همیشه تمام شد.

با انتقالی بنده موافقت شد و بنده توانستم از این شرایطی که حتی دوست ندارم یک پست هم در رابطه با آن بنویسم چون به حدی فاجعه بود جان سالم به در ببرم. سالم سالم هم نه. پیچ خوردگی پایی که تا آخر عمر با من خواهد بود سوغاتی این پادگان بود ولی برای همیشه خلاص شدم . برای همیشه از احشام خلاص شدم و به شهر خودم آمدم . سختی زیادی کشیدم که فقط در اینجا اشاره های کوتاهی کردم . ولی خدا رو شکر امضاهایم را جمع کردم و تازه رسیدم تهران و امروز آنقدر خوشحالم که اولین کارم این بود که بیایم و در وبلاگم این خبر خوش را بنویسم.

اسباب کشی هم داشتیم . یعنی داریم از خانه ای به خانه ی بزرگتر می رویم . قرار است روی سنگ بخوابم و بدنم حسابی کوفته بشود! چون حدود ساعت هشت رسیدم و کمی روی سنگ ها دراز کشیدم . چیزی که موقع آمدن ذهنم را مشغول کرد و خجالت کشیدم مسافری بود که زن و نوزاد در جلو نشسته بودند که همسر وی بودند . من را سوار کردند و در سید خندان پیاده کردند . من نیز کرایه دربست را دادم . چرا آدم باید انقدر تحت فشار باشه که حتی با خانواده هم مسافر کشی کنه اونم یک سرباز که از شرایط مزخرفی داره فرار می کنه!

یک نیمرو خوردم چون چیزی نبود و الان هم حسابی خسته تر هستم و باید بخوابم .. ولی خستگی خوبه .. نه خستگی بد! خیلی خوشحالم

در ادامه می توانید اطلاعات بیشتری را بخوانید

Designed By Erfan Powered by Bayan