هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

لبو

هوا واقعا سرد بود . لباس گرم خوب پوشیده بود ولی دستاش و صورتش یخ زده بودن زیر این سرما . یه هفته نشده بود اومده بود بالا شهر تهران . چون با خودش گفته بود بالاشهری ها زیاد میرن دور دور . پس اونجا جای منم هست . اونجا خیلی برام بهتره . آخه این قسمت تهران زیاد همه اهل بیرون رفتن و این چیز ها نیستن . پول اضافی هم خرج نمی کنن . پس بهتره پاشم بیام بالا بساط کنم که شاید بتونم بیشتر بفروشم . ولی حالا که یه هفته گذشته بود فهمیده بود که اون قدیم بود که آدما میزدن بغل لبو بخورن تا با دوست دخترشون حرف بزنن . الان همه موندشون بالا رفته و همه کمتر از آیس پک و هات چاکلت نمی خورن. هات چاکلت هم اگر می خواست بفروشه باز هم شانسی نداشت چون هیچ کس راحت به یک هات چاکلت فروشی دم خیابون اعتماد نمی کنه که ماشینش رو نگه داره . هوا خیلی سرد بود و ساعت حدودای ۱۱ شب بود. فقط ماشین های خیلی مدل بالا در حال رفت و آمد بودن . هر ماشینی یا تک سرنشین بود یا یک خانمی کنارش . تک و توک هم آدم های میانسال هم سن خودش بودن که می اومدن و رد میشدن که باز یا تنها بودن یا با خانم و یا با خانواده.

تو دلش چیزهایی رد و بدل میشد . زیاد اهل چشم توی هم چشمی و اینکه چرا اون داره من ندارم نبود . دوست داشت همه داشته باشند . آدم قانعی بود و هرگز حسادت نمی کرد . ولی اون روز فرق داشت . کلا اون روزها براش فرق داشتن . وضع مالیش یکم بهم خورد بود. دخترش آمنه توی بیمارستان بود و پول لازم بود . باید پول در می آورد . اخراج شدنش هم بدبختی به بدختیا اضافه کرده بود ولی مریضی دخترش و تحریم دارو وضعیت رو براش خیلی خراب کرد بود . نمی تونست داروهای دخترش رو تامین کنه. برای همین این بار داشت به اینکه مردم چنین ماشین های دارند حسودی می کرد . نمیشه اسمش رو حسودی گذاشت . شاید داشت فکر می کرد که تو که ماشینت یک میلیارد تومنه ای کاش پیاده بشی یه سه میلیون به من قرض بدی تا هر وقت داشتم بهت بدم

غلام (خطر ریزش اشک )

به هر دری زده بودن ولی خان علی راضی نبودن . بابای فاطما خان بود و کلی نوکر و کلفت داشت . خان علی خیلی غیرتی بود و روی ناموس حسابی حساس بود . از اون قلدر های سیبیل کلفت بود .غلام برای فاطما می مرد . خان علی دخترش رو دوست داشت و به خون خواستگاراش تشنه بود . با خونشون دوست داشت شراب درست کنه و گوشتشون رو روی تخته میخ کنه.

شرایط سخت شده بود. یک روز یکی از نوکرای خان علی بابای فاطما دیده بود که غلام داره به فاطما توی کوچه جلوی یه حجره مس گری گل و نامه میده و فکر کرده بود خود شیرینی کنه و بره به خان علی بگه و چوس شاهی ای انعام بگیره . و شد آنچه نباید می شد . خان علی حسابی قاطی کرده بود و خونش به جوش اومده بود . داد میزد برین به این پسره قرمساق بی حیا بگین که تا غروب آفتاب سه روز دیگه وقت داره از این شهر بره وگرنه گوشت مردونگی شو میدم ببرن بذارن سردر خونه اش تا بقیه ماست شون رو کیسه کنن .

فاطما رو صدا زد و گفت چه گوهی خوردی امروز دم ناهار دم حجره خاج رضا مسگر؟

فاطما نامه رو خونده بود و از ترس پدر وقتی که فهمیده بود قضیه لو رفته نامه رو سوزونده بود توی چراغ اتاقش . رنگش مثل کچ سفید شده بود و می گفت کدوم نامه آقاجون من غلط کنم بی حیایی کنم . خان علی داد زد خفه شو بی حیا . ممد دیده بود تو و اون حرومزاده رو . به قبر پدرش ریده که بخواد حتی اسم دختر منو به خاطرش بیاره . البته درخت از تو کرم میزنه . وقتی توله ما برای اون دم تکون می ده همینم میشه . بی حیا پوستتو می کنم . گمشو برو توی اتاقت تا من بدونم باهات چه کنم . تقصیر خر بزرگتر هم هست . اون زمان که ننت اومد پاپیچم شد این رو بفرست مدرسه درس بخونه سوات یاد بگیره که سر آخر بیاد نامه فدایت شوم بفرسته به بقیه و بی حیایی کنه! بشکنه دستت مرد . خود خرم رضایت دادم . حالام باید جورشو بکشم . تو این مدرسه ها همش کثافت کاری درس می دن .

غلام از ترس خان علی شروع کرد کل زندگیشو بار یه الاغی کرد و برای همیشه از اون شهر رفت به یک شهر دیگه. خیلی عصبانی بود

شاید تقدیر

از سمینار خیلی بزرگی مشغول روندن به سمت خونه مادرش بود مثل همیشه . یک ساعت و نیم سخنرانی کرده بود و خیلی خسته بود . یه دل مردگی توی صورتش موج میزد . هوا هنوز تاریک نشده بود . موسیقی پیانو آرومی پخش می شد . خیلی این موسیقی رو دوست داشت . یک سی دی رایت کرده بود که همین ترک توی ۱۴ شماره سی دی کپی شده بود. یعنی کافی بود که بگذاریش و پلی کنی و خودش آهنگ بعدی آهنگ قبل رو پخش می کرد . چون جز اون آهنگی وجود نداشت . یه هو فرمون رو گردوند . تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت ..

سلام مادر. من امشب یه کم دیر میام . .. .. نه نه خونه نمی رم.. .. .. نیاز به کمی تنهایی دارم . میرم یه جایی قهوه ای بخورم . باشه قربونت برم . خداحافظ

مادرش هم می دونست دروغ میگه و باز داره میره اونجا ولی به روی خودش نیاورد و گذاشت پسرش کمی راحت باشه .

رفت و در پارکینگ رو زد و وارد خونه شد . آره فرمون رو کج کرده بود و به خونه خودش رفته بود . توی پارکینگش پارک کرد. از ماشین پیاده شد و خواست بره مهندس احمدی رو دید .

سلام دکتر! حالت چطوره . ستاره سهیل شدی ها . کم کم می بینیمت . جلسه ساختمون بود .

سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه . گفت جلسه چیه؟ شارژه دیگه مهندس . اونم من هرچی جمع تصمیم بگیره پرداخت می کنم . جلسه نداره دیگه این . خنده ای کردند . مهندس احمدی گفت : راستی دکتر قبض هات رو گذاشتم توی صندوق واحدت . نمی دونم از تاریخشون گذشته یا نه.

در خونه رو باز کرد . وارد شد و درو بست . نفس عمیقی کشید و اون عطر نبود . دلش یک کم گرفت . خاک بیشتری روی وسایل جمع شده بود. کفش هاش رو در آورد . رفت آشپزخونه و یک قهوه درست کرد . قهوه شروع کرد به درست شدن و ریختن توی قوری . رفت توی اتاق خودش . خیلی وقت بود روی اون تخت نخوابیده بود . با احتیاط راه می رفت. عطر جلوی آینه را برداشت . تمام شده بود . رفت سر کمد دیواری و کمد را باز کرد . کلی عطر چنل کوکو نویر توی اون کمد بود . شاید دویست تا. از زمین چیده شده بودن تا بالا. یکی شون رو برداشت. از جعبه باز کرد و جعبه اش رو گذاشت جلوی آینه. رفت سمت کمد لباس ها و باز کرد . کلی لباس زنانه آنجا بود . کمی عطر به داخل لباس ها زد .. بویی کرد و لبخندی روی لبانش افتاد .

عطر را روی هوا پخش می کرد . کمی در آشپزخانه زد و کمی هم دور مبل مخصوص خودش. روی همان مبل تک نفره که از همه جای خانه کمتر رویش خاک نشسته بود . حتما عادت داشت همیشه روی آن مبل تک نفره بنشیند. بوی عطر حسابی در خانه پخش شده بود . عطر را جلوی آینه گذاشت . خیلی وقت بود که هیچ کس را دعوت نمی کرد .یک لیوان قهوه برای خودش ریخت و آمد و روی همان مبل نشست . به پیانوی گوشه پذیرایی خانه اش نگاه کرد و موسیقی داخل ماشین درون ذهنش پخش می شد . آهی کشید ..

به تصویر روبرویش نگاه کرد .. نگاه کرد .. نگاه کرد .. انگار سالها بود که تشنه دیدن آن تابلو بود . چیزهایی توی دلش میگفت .. معلوم بود ..  چون بعد مدتی قطره ای اشک گونه اش را سیراب کرد . نمیشه گفت چه مدت گذشت .. ولی قهوه بدون اینکه نوشیده بشه سرد شده بود . نزدیک مبل های دیگه نمی شد . آهی کشید .. بلند شد که برود چیزی وسوسه اش می کرد .. آرام آرام نزدیک پیانو شد .. دستش را بلند کرد که روی دکمه های پیانو بکشد ولی دست نگه داشت .. بلند گفت جای دستت روی دکمه های این پیانو عه .. نمی گیرمش تا اثرش از روی پیانو نره..

رفت به سمت آشپزخونه و قهوه نخورده اش را دو ریخت و همه چیز را شست و دقیقا وقتی که تازه اومده بود تمیز شد. همیشه همین بود . قهوه درست می کرد و سرد میشد . ولی باید درست می کرد . نمی تونست بدون قهوه صحبت کند . اصلا حرف بدون قهوه می شد؟

شاید دلیل دعوت نکردن یا سر نزدن به همون خونه حس خاص وجود *او* بود که نباید بهم می خورد. رد دستی که روی پیانو مانده بود و نباید به هم می خورد ....

در را باز کرد .. به خانه نگاهی کرد .. آهی کشید و در را بست .. خانه باز تاریک شد.. صدای قفل کردن در آمد .. برداشت قبض ها از صندوق مقابل در..

خانه در تاریکی و بوی عطر و حضور هیچ کس با چند میلیمتری خاک روی اجسام بجز آن صندلی یک نفره خودش ماند ..

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

دوستام

توی مدرسه دو تا دوست داشتم . من علی سامان . سه تا مون دوست های خیلی صمیمی ای بودیم . علی پدرش کارگاه چاپ داشت . مثلا کتاب چاپ نمی کرد و بیشتر توی کار چاپ تبلیغات بود . مثلا یک برگ بهش بدی و بگی از این سه هزار تا می خوام . برای اینکه بهش بتونی تیراژ بدی حداقل باید بیشتر از ۱۰۰۰ تا بهش می دادی تا قبول می کرد برات چاپ کنه . بگذریم . نمی خوام در مورد پدر علی صحبت کنم . پدر من راننده اتوبوس بود. سیکل داشت . پدر سامان هم رئیس بانک بود . من تک فرزند بودم و اونا خواهر برادر داشتن . بابام آدم دیکتاتوری بود . منو تا ۲۴ سالگی کتک می زد . یه روز داییم بهش گفت که خجالت بکش مرد من فکر می کنم دو تا مرد دارن دعوا می کنن فکر می کنی رضا نمی تونه بگیرتت زیر مشت و لگد . داره بهت احترام می ذاره که می ذاره بزنیش . از اون روز به بعد دیگه منو نزد ولی حرفش حرف بود. یه چیزی رو می خواست باید می شد حتی اگر خدا زمین می اومد .

پوریا

پوریا دلش برای رویا می رفت . تو مسیر دانشگاه مثل یک تک تیرانداز که می خواست آهو شکار کند پنهان می شد . قلبش تند می زد و شلیک نمی کرد . می خواست خود را بی تفاوت نشان بدهد ولی می لرزید . لرزش در صدایش می افتاد . حتی اگر سکوت هم می کرد سر قرمزش لو میداد سر درونش را .

پوریا وضع مالی درستی نداشت . دانشجو هم نبود . سر کار می رفت . وضع مالی رویا هم تعریفی نداشت ولی دانشجو بود . فلسفه دانشگاه تهران میخواند . در خیابان انقلاب به بهانه خرید کتاب و خوردن فلافل های مخصوص و یا دور زدن آنجا پیدایش می شد . تا اینکه یک روز یک کار بزرگی برای رویا می کند و جرقه عاشقی شروع می شود .

پوریا دوستی به نام کوروش داشت . کوروش از آن ولد زناهای درجه یک بود. کوروش همیشه پوریا را اذیت می کرد و نامردی هایی در حق وی روا می داشت که حد و حساب نداشت . پوریا پسر ساده ای بود و دوست داشت به قول خودش به همه حال بدهد و کرم هایی مثل کوروش از این حال دادن ها سوء استفاده می کردند و سواری می گرفتند . پوریا از کوروش متنفر بود . کوروش نامردی را در حق پوریا تمام کرده بود . پوریا هرگز با دل صافش برای کسی آرزوی مرگ نمی کرد . ولی قطعا آرزو داشت کوروش در تصادفی زنده بسوزد . هیچ کس نفهمید که کوروش چه ظلمی در حق پوریا کرده که پوریا تنها برای او آرزوی مرگ در سوختن می کند! پوریایی که حتی حرف های منفی به زبان نمی آورد چون بر این عقیده بود که حرف به زبان بیاید ممکن است اتفاق هم بیفتد ولی در مورد کوروش قضیه فرق می کرد . پوریا از آدمای مغروری که از بقیه سواری می گرفتند متنفر بود . در کل عمرش از یزید انقدر متنفر نبود که از کوروش بود.

پوریا برای رویا جان می داد . در مورد کوروش با رویا صحبت کرده بود و رویا هم از کوروش متنفر بود .  رویا هم دوست نداشت پوریا حتی با او تماس بگیرد و اصلا به او فکر کند . پوریا حقوق کارگری اش را جمع کرده بود و روز تولد رویا برایش آیفون ۴ اس خریده بود . آن روز رویا روی هوا بود . ولی پوریا از اینکه توانسته بود رویا را خوشحال کند بیشتر روی هوا بود.

پوریا از  جان برای رویا گذاشت و روزی عشقی که به پوریا وجود داشت درون رویا از بین رفت . هیچ کس ندانست که چرا . اما پوریا برای رویا میمرد! جان میداد و تمام میشد و دوباره شروع می شد.

یک روز رویا با پوریا تماس میگیرد و یک قرار می گذارد . پوریا خیلی ذوق زده می شود و می رود یک انگشتر خیلی زیبا می خرد. در ساعت مقرر به قرار می رود . ولی در قرار رویا با کوروش می آید! و اتفاقی می افتد که نباید . رویا در جلوی چشمان پوریا لب های کوروش را می بوسد و به کوروش می گوید که عاشقانه دوستش دارد . بعد روی پوریا نگاه می کند و می گوید حالا گورتو از زندگی من گم کن!

پوریا انگشتر را به سمتشان با یک شاخه گل رز پرتاب می کند و میرود . از آن روز به بعد پوریای دیگری از خواب بلند می شود . پوریایی که هیچ کس برایش مهم نیست . پوریایی که فقط برای کوروش آرزوی مرگ داشت حالا می گفت آدمها باید مثل سگ بمیرند . یک روز با کله به دماغ صاحب کارش زده و بیرون آمده بود .

نمی توانست در تهران در جایی که آن دو کثافت نجس نفس می کشند نفس بکشد! حالت تهوع داشت و بوی تعفن شان را هم می شنید . چند باری هم در رستوران و این طرف و آن طرف دیده بودتشان . چرا کوروش؟ چرا رویا؟

پوریا از تهران خارج شده و به شهرستان دیگر می رود . یک مغازه اجاره می کند و در آن مشغول کار می شود. وضع زندگی پوریا بد نیست ولی از آدما متنفر است . ازدواج نکرده و نمی کند . هر زمان مادرش اسم خواستگاری را می آورد به مادرش فحش های رکیک می دهد و می گوید تو هم یک آشغالی هستی مثل بقیه. تو هم یک  زن کثیفی!

.......... این داستان کاملا واقعی بوده و برای شخصی اتفاق افتاده . نظر شما چیست . به نظر شما رفتار پوریا صحیح است که چون عاشق یک آدم بد شده همه را به یک چشم ببیند . یا صحیح نیست . نظر شما چیست؟

شاید خود پوریا نظرات شما را بخواند . قطعا از او اجازه گرفتم که داستانش را روایت کنم!

Designed By Erfan Powered by Bayan