هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

دوست

بر من در وصل بستـــه می‌دارد دوست
دل را به‌فراق خسته می‌دارد دوست
زین پس من و دل شکستــگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته می دارد دوست

بوسعید ابوالخیر

جدا شده است آغوش

تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا

از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه ای

از بهر خـدا مکن فراموش مرا

مولانا

دیوانه تو بود ..

شمعی فروخت چهره که پروانه ی تو بود            عقلی درید پرده که دیوانه ی تو بود

خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست        خود جرعه نوش کردش پیمانه ی تو بود

پیر خرد که منع جوانان کند ز می              تا بود خود سبو کش میخانه ی تو بود

چشم جان ز غیر تو بستم پای دل           هر جا گذشت جلوه جانانه ی تو بود

استاد شهریار

هوای زلف تو

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست  ... شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار  ...  جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر  ...  با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان  ...  لب می گزد چو غنچه خندان که خامشم

استاد شهریار

ای گل در آتشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم  ...  عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نرود ... بیچاره من که ساخته آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز ... صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست ... عمریست در هوای تو می سوزم و خموشم 

استاد شهریار

Designed By Erfan Powered by Bayan