هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

جا نداشتن یا داشتن

در زندگی‌ام همواره برایم مهم بوده که جایم کجاست . شاید همین مهم علت بزرگ ناراحتی ها و شاید خوشحالی های من باشه . بدین معنی که هر زمان در حال صحبت کردن با اشخاص و افراد هستم یا در حال مطالعه حساب های افراد یا وبلاگ‌ها هستم و یا در حال مکالمه و چت با دوستان و افراد هستم، ذهنم مشغول آنالیز کردن این مساله است که جای من و جایگاه من برای آن دوست یا فرد کجاست ؟

برای من مهم هست ، چون دوست ندارم وقت آدم ها رو تلف کنم در حالی که جایی در اتمسفرشون چه فکری و چه خارج فکری ندارم . همین مساله باعث می‌شه مقایسه های خودم رو شروع کنم و نسبت بگیرم که رفتار و خلقیات و یا مراودات یک فرد با یک شخص مشابه من به چه صورتیه و آیا اون مراودات با من یکی است یا تفاوت بسیار است؟ و بعد از کلنجار رفتن در نهایت متوجه میشم که جایگاهی برای اون آدم ندارم . هنگامی که تعداد این اتفاق به میزان قابل توجهی زیاد میشه به طبع اون آدم به درون لاک خودش فرار می‌کنه و عملا از مابقی فاصله بیشتری میگیره. چون با خودش فکر می کنه که وقتی جایگاهی نداره چرا اصلا باید حضور در جایی داشته باشد که جایش نیست ! شاید از سر رودربایستی یا گیر کردن کاری‌ست . اما در نهایت پاسخ این است که خب آن جایگاه مورد انتظاری که در ذهن ماست وجود خارجی ندارد .

نمی دونم این وسواس اصلا صحیح است یا نه . اما حداقل می تونم از این قسمت خیالم راحت باشه که وقتی جایی ندارم پس اون فرد مقابل دیگر نمی تونه چیزی که نیست رو نمایش بده . گاهی وقت ها فکر میشه که من گول خوردم . در صورتی که من چه جا داشته باشم و چه نه شخصیتم شاید روی بعد های دیگر تغییر کنه ولی در بعد محبت کردن و دوستی کردن تفاوتی ایجاد نمی کنه . بزرگترین فایده اش اینه که در دایره های روابط انسان ها پارازیت نخواهم بود و اونها درست وقتی که نیاز داشتن به سراغم میان و من هم از این جهت خیالم راحت خواهد بود که من حداقل مزاحم نیستم .

نظر شما چیست؟ شما اگر جایگاهی نداشته باشید هم مثل من سعی می کنید دوست خوبی باشید ولی زیاد مزاحم افراد نباشید یا سعی می کنید ارتباط یا مراوده یا دوستی رو تمام کنید؟ اصلا این وسواس در دسته وسواس های خوب دسته بندی میشه یا نه نباید وجود داشته باشه؟ خوشحال میشم نظرتون رو بدونم و باهم گپی بزنیم .

*من کجا باران کجا ..

به: آقای محسن نامجو

جناب آقای محسن نامجوی گرامی .. چه کردین ؟ چه کردین؟؟

غم مادر رو با این بغض به جگرمان رساندی و جگرمون رو سوزوند .. چه کردین با اون اجرای طلوع من .. با این پسر توی غربت با اون بغض چه کردین؟؟ چه کار کردین؟؟

نگفتین .. شاید یه هاتفی توی غربت با شنیدن این آهنگ با اون بغض رو از درونش هیچی نمونه و اشکش تند تند بی وقفه ... بریزه روی کیبورد و اشک بعدی فرصت نده اشک قبلی به زمین برسه ... که با شنیدن این بغض ... بغض سالش بترکه و نفسش برگرده؟ و حتی دستش برای پاک کردن اشک هاش بالا نیاد .. و گلو درد بگیره از بغضی که اشک شده و اونقدر بزرگه که اشک تغییری بهش نداده ... آقای نامجو چه کردین؟ چه تحریر های بغضناکی که نفس آدم رو ببره .. یادش بیفته که زندگی همش درده .. همش دوریه .. همش طرد شدنه .. همش از دست دادنه .. دستاش بلرزه .. و قفل کنه ... لب هاش بلرزه و زل بزنه به ویدیو و مست شه .. بکنه .. روحش بکنه و از بدنش بره بیرون ... گم بشه توی این بغضی که توی صدا بود .. گم بشه توی ملودی .. توی شعر .. که دوست داره بره توی ویدیو و بغلتون کنه و باهم دردهاتون رو زار بزنین ..

یه جوان عاشق ساکن کوی غربت .. با اجرای طلوع شما .. غروب کرد و طلوع کرد .. چه کردین با دل عاشق ما؟

آقای نامجو با قلب عاشق منی که توی غربت چهار دیواری غم دورم رو احاطه کرده چه کردین .. آقای نامجو چه کردین که دیگه من هاتف نیستم .. دیگه من هیچی نیستم .. چقدر تموم شدم توی این زیبایی .. توی این عشق .. توی این تک به تک تحریرها .. داغ دلم تازه شد ... از این زمزمه های خوندن ... 

آقای نامجو با بغض صدا زار زدم و زدم و زدم ..

بهتون تسلیت میگم .. امیدوارم .. یه روز غم تموم شه .. یه روز ما هم در این لعنتی به اسم کالبد نباشیم ..

باعثش رو لعنت ... باعث هررر غمی رو لعنت ...

ایستگاه

بعد از اینکه کلاسم تمام می‌شد ٬ وسایل ام را جمع می‌کردم و به سمت ترمینال مرکزی شهر حرکت می‌کردم . ترمینال مرکزی شهر گاهی برای من یادآور مسایلی بودند که در طول زندگی فراموششان می کردم . دراصل از این ترمینال قطار و اتوبوس به سمت شهر های دیگر در حرکت بود . وقتی که توی سالن اصلی ترمینال می نشستم می توانستم همه مسافرانی که قرار است سوار اتوبوس یا قطار بشوند را ببینم . مسافرانی که هرکدامشان پشتشان کلی داستان نهفته بود .

غربت

وقتی که ایران بودم دم غروب که می‌شد دلم می‌گرفت . به خاطر یک سری شرایط به مکانی دیگر اسباب کشی کرده بودیم . با اینکه خانه قبلی مان یک آپارتمان سرد و بی روح در یک شهرک بود و خانه جدیدمان یک خانه خیلی بزرگ با یک حیاط که وسطش یک باغچه بزرگ داشت و میشد توش فوتبال بازی کرد باز دم غروب که میشد به بهانه آب دادن به گل های باغچه میزدم بیرون به حیاط و به گل های همیشه بهار که دور باغچه چیده شده بودن آب می دادم. یادمه نگاه کردن به این باغچه زیبا اون غربت خاص رو قابل تحمل می کرد . یادمه کنار کاج کوچیک وسطش می شستم و که دورش رو با خاک دیوار درست کرده بودن که آب فقط وسط جمع بشه . بعد به گل های دور و بعد به همیشه بهارها که لب باغچه به تعداد زیادی کاشته شده بودن و بوی خوبی هم داشتن آب میدادم. یه باغچه شیک ۵ ضلعی . خیلی عجیبه که آدم توی خونه خودش توی باغچه خودش احساس غربت کنه . بعد از یه مدتی که باغچه زمستون شد و گذشت و بهش رسیدگی نشد جز اون کاج همه گل هاش خشک شدن و تبدیل شد به یک بیابون خرابه و من همیشه دم غروب ها روی سکوی حیات می‌نشستم و با موزیک های غمگین ٬غروب آفتاب رو تماشا می کردم . گاهی هوا ابری میشد و گاها ابری سیاه و من می رفتم و داخل این هوای ابری این موسیقی ها رو گوش می دادم .

به نام موسیقی

به نام موسیقی ...

نه که کفر ورزیده باشم .. ولی موسیقی برای من همین قدر ارزش دارد که بعد از آن حقیقت والا مطلبی را با نام موسیقی که یکی از مخلوقات همان حقیقت والاست و همان چیزی که به نام خدا صدایش می کنیم را آغاز کنم .

موسیقی یکی از زیباترین و خوشمزه ترین غذاهای گوش .. موسیقی که از ذات ذات هر زیبایی باز میشود و شکوفه میگیرد و گل می کند . برای من موسیقی یکی از ارزشمندترین دارایی هایی است که می توانم در جهان داشته باشم و می توانم از این نعمت لذت ببرم . موسیقی برای من سبک زندگیست . بدون موسیقی زندگی ای برای من وجود نمی داشت . شاید در طول روز بیشتر از نفس کشیدنم موسیقی گوش می کنم . برای من گردش و پشت هم آمدن نت ها نفس زندگیست و موسیقی برای من فراتر از موسیقیست . موسیقی سبکی از زندگیست و موسیقی زنده بودن است . موسیقی زندگی کردنیست ..

با موسیقی آرام شدم .. با موسیقی یاد خدا کردم .. با موسیقی طره یار را نوازش کردم و در خیالش شنا .. با موسیقی گریستم و با موسیقی خندیدم . با موسیقی انرژی جنگیدن پیدا کردم و با موسیقی هزارسال خسته شدم . زندگی من که موسیقی را نفس می کشم خاص ترین زندگی هاست . موسیقی تخلیه ام کرده و موسیقی زنده نگاهم داشته .. چه گوش دادنیش و چه نواختنیش ... یاد روزهایی که گیتار می نواختم خوش .. روزهایی که می توانستم خود خود خود موسیقی را بغل بگیرم و آنطور که دوستش دارم نوازشش کنم . وقتی که تمامی حس ها در هم می آمیزند و با ضربه ای به سیم ها ... خروج پیدا می کنند ... آسمانی ات می کنند .. آسمانی ات .. آسمانی ات ..

بدون موسیقی ... حتی حرف هم نمی توانستم بزنم ...

چقدر موسیقی برای شما به نام موسیقی است ؟ چه هنرمند هایی رو دنبال می کنین و چه سبک هایی رو دوست دارین ...

~ درباره ما بروز شد ..

~ از ۸ مارس خیلی نوشتم .. گرامی میدارم و برای برابری تلاش می کنم. من هم یک #فمنیست هستم ..

~ خیلی دلم گرفته این روزها . حس می کنم پایانم رسیده ..

~ باور کنین اینتراکشن داشتنتون خوشحالم می کنه ..

~ اگر دوست دارین پست های موضوع داستان به صورت صوتی هم منتشر بشه بهم بگین توی نظراتتون ..

تصمیم سخت

خاطرم هست یک روزی از کلاس در حال بازگشت به خانه بودم . کلاس خیلی خیلی دور بود و برای رسیدن به خانه باید حتما یک کورس تاکسی سوار می شدی تا به خانه برسی . داشتم به سمت تاکسی ها حرکت می کردم که سوار بشم که یک دختره جلوم رو گرفت و گفت عمو ..

دیدم یک بسته بزرگ دستمال دستشه.کوچیک بود . گفتم جانم؟ گفت ببخشید میشه یه چیزی بگم؟ گفتم بگو عزیزم . گفت از دیروز هیچی نخوردم.خیلی گشنمه.دستمال نفروختم. میشه برام فقط یه کیک ارزون بخری؟ فقط یه کیک . ۲۰۰۰ تومان بیشتر توی حیبم نبود و آن کورس تاکسی ۱۳۰۰ تومان می شد .. مسیر تا خانه خیلی دور بود . آیا دروغ می گفت؟ قبلا هم یک دختر بچه ای بهم گفته بود برام بستنی دستگاهی بخر و خریدم و دیدم یه لیس زد و انداخت زمین.. آیا باید می گفتم نه و رد می شدم ...

ناگهان خودم نبودم . گفتم بیا بریم بخرم . رفتیم توی مغازه گفتم هرچیزی می خوای بردار. بیرون واستاد گفت نه عمو من فقط یه دونه کیک می خوام. نمی دونم چرا بیشتر از این نکردم . رفتم یک کیک که وسطشم شکلات داشت با یک شیرکاکائو و چند تا شکلات گرفتم و کل دو هزار تومن رو خرج کردم . برگشتم و بهش گفتم بیا عمو . گفت من فقط کیک می خوام . ببخشید . گفتم خب شیرکاکائو که خوشمزه ترش می کنه. تشنه ات میشه. همشو برای تو خریدم . بگیرش. گفت مرسی عمو . کیک رو خورد و شیرکاکاو و شکلات ها گذاشت توی اون جعبه ای که دستمال کاغذی داشت. بهش گفتم بخور شیرکاکائو تو بمونه توی افتاب گرم میشه خراب میشه . گفت باشه و تشکر کرد و من به راه خودم ادامه دادم ..

کمی که از دختر دور شدم دیدم مسیر خیلی زیادی دارم و موبایلم هم در خانه جا گذاشته بودم . آن مسیر به آن طولانی را پیاده رفتم و اصلا خسته نشدم . انگار که سوار تاکسی شده بودم .. بعد فکر دخترک ذهنم رو خیلی مشغول کرد . چرا انقدر گیج بودم . چرا به پلیسی چیزی زنگ نزدم . چرا به بهزیستی یا جایی زنگ نزدم . از وضعیتش معلوم بود که تحت فشار زیاده. خجالتی بود. سرش پایین بود و حتی داخل مغازه نیامد. یعنی واقعا گرسنه اش بود . با خودم گفتم که فردا از همان مسیر می آیم و ازش کلی دستمال می خرم ...

فردا که شد دیدم نیست .. بعد از یک ماه مداوم که از آن مسیر می رفتم دیدم که نیست . دیگر نبود . دلم خیلی گرفت . چرا آن لحظه اصلا نفهمیدم کجام و چه می کنم . گرچه به بهزیستی هم زنگ میزدم مگر کسی بود که از این بچه حمایتی کند . فکر می کردم که کاش خانه مستقلی داشتم و به خانه خودم می بردمش و در نهایت به فرزندی قبولش می کردم .

نمی دونم امروز چرا یک هو یاد دخترک افتادم .. گاهی وقت ها باید خیلی حواسمون به دور و برمون باشه .. من هنوز هم از اینکه فقط در حد یه کیک تونستم براش کاری کنم قلبم به درد می آد و چرا نتونستم کار بیشتری کنم .. چرا عقلم قفل شد .. خودم رو نمی بخشم .. هنوز هم گاهی به دخترک فکر می کنم .

وبلاگ نویس با وبلاگ نویس!! تفاوت دارد !

از گذشته های دوره که با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شده ام و علاقه داشتم تا همیشه مطلبی رو که برام حالب بوده برای چند نفر دیگر روایت کنم . همین احساس نیاز به روایت وجود وبلاگ رو باور پذیرتر می کنه و به ما نشون میده که ما چه قدر می تونیم به نوشتن یک وبلاگ نیاز پیدا کنیم . مثل قدیما که توی مدرسه اتفاقات خاصی که برامون بعد از تایم مدرسه می افتاد رو دوست داشتیم برای چند تا از دوستان دیگه مون تعریفش کنیم.

ولی جدای از این حرف ها من بشخصه هدفم از نوشتن وبلاگ همین مساله بچه ها من یه چیز جالب پیدا کردم ببینین چطوره یا بچه ها من فکر می کنم فلانه . از همان ابتدا که نوشتن وبلاگ رو به معنای نوشتن! شروع کردم ایده پشت این اتفاق من همین بوده . هیچ وقت ننشستم و فکر کنم که برای وبلاگم بنشینم و چه بنویسم . هر زمان که حس کردم یک چیزی ارزش مطرح شدن در فضای وبلاگم رو داره اون رو آوردم و مطرحش کردم . ممکنه این مطرح کردن به مذاق خیلی ها خوش بیاد و حسابی بگن چه باحال بود و برای بقیه زیاد اهمیت چندانی نداشته باشه که وارد مقوله سلیقه میشیم .

من وبلاگ نویس هستم ولی وبلاگ نویس!! نیستم . افراد زیادی هستند که به معنای واقعی کلمه وبلاگ نویس هستند و شغلشان و قلمشان به هدف نوشتن وبلاگ می چرخد . یعنی نویسنده یک وبلاگ به صورت جدی طور هستند . این به این معنی نیست که ما جدی نمی نویسیم . یا در مورد من این معنی رو منظورم نیست که من جدی نمی نویسم . ولی من وبلاگم رو برای وبلاگم نمی نویسم . یعنی به دنبال مطلب برای پرکردن وبلاگ و نوشتن اش نیستم و صرفا هر زمان دوست داشته باشم می تونم پنلم رو باز کنم و بنویسم از چیزی که می خوام . 

اما خیلیها وبلاگ!! دارن و دارن وبلاگ!! می نویسند . یعنی مثل یک مجله دارن برای وبلاگشون تلاش می کنند و در اصل وبلاگشون یک مرکز محتواست . برای مخاطب می نویسند و عملا وبلاگ نویس!! هستند . ما هم وبلاگ نویس هستیم . هیچ کدوممون از هیچ کدوممون بهتر نیستیم ولی خب ممکنه ما چند صد کار دیگر رو انجام بدیم و توی وبلاگمون بنویسیم و وبلاگ نویس باشیم و آن افراد هم می تونند ساعت ها وقتشون رو اختصاصی برای یافتن مطلب و نوشتن وبلاگشون بذارن و اختصاصی برای وبلاگشون بنویسن .

من با اینکه وبلاگ‌نویس!! نیستم ولی خیلی وبلاگم رو دوست دارم و وبلاگ نویسم . دوست دارم که بنویسم از افکارم و از عقایدم .

خود شما چطور فکر می کنین . فکر می کنین که وبلاگ‌نویسین!! یا وبلاگ‌نویسین؟ برای وبلاگ می نویسین یا وبلاگ رو برای خودتون می نویسین؟

بیایین و دوستم بشین

اون روزی که این وبلاگ رو ساختم داشتم با خودم فکر می کردم که چرا؟ واقعا چرا؟ چرا من در سال باید هفتصد هزار تومن برای یک وبلاگ هزینه کنم ؟ ولی خب وقتی فکر کردم دیدم نه هدف هایی دارم که می صرفه این هزینه رو داشته باشم . هدف اولم این بود که شروع کنم به تولید محتوا و از کتاب ها و وبسایت ها و داستان هایی که می خونم توضیح بدم و روزمرگی هام رو بنویسم . اگر ایده خوبی به ذهنم رسید اون رو بسط بدم و بنویسم و یا اگر دوست داشتم یه روزی تخلیه بشم و داستانی بنویسم بتونم اون رو روی وبلاگ خودم بنویسم . اینجا آدرس وبلاگ عمومی من شد . وبلاگی که قرار شد توش راحت باشم و توش راحت حرف بزنم و شاید دلیل اینکه وبلاگ صمیمی بلاگفا ام رو هم بستم همین بود.

اما به لحاظ شرایط زندگی اتفاقاتی افتاد که هدف اول درست میسر نشد .  تغییراتی توی زندگی من اتفاق افتاده که می تونین از طریق کانال تلگرامم یا گوگل پلاسم بخونین کامل ترش رو . این تغییرات باعث میشه که من وقت زیادی برای نوشتن نداشته باشم . اما این دلیل نمیشه که وبلاگم رو ببندم یا به نظرات سالی یک بار جواب بدم . همیشه میگم اگر وبلاگی رو باز کردی که بقیه دارن می خوننش پس مسولیت داری . یا از اول باز نمی کردی یا وقتی باز کردی حق بستن یا ندیدن کاربرانش رو به هیچ عنوان نداری.

این پست رو زدم بهتون بگم هدف دومم داشتن دوسته . بیایین با من دوست باشین . برام مهم نیست پسرین یا دختر . برام مهم نیست ۱۲ سالتونه یا ۷۵ سالتون . برام مهم نیست نوع تفکرتون چیه یا کدوم خواننده رو دوست دارین . اگر فکر می کنین آدم خوب و مهربونی هستین بیایین و با من دوست بشین . با هم دوست های خوبی بشیم . این روزها مشکلات زیاد شده و ما تلخی داریم سپری می کنیم . ولی اتفاقی که افتاده اینه که خودمونم داریم این اتفاقات رو تلخ تر می کنیم . ما می تونیم با نزدیک شدن به هم و با هم بودن و با هم خوب بودن کمی از این تلخی ها بکاهیم . برای هم مرهم بشیم نه درد! اگر دوست دارین خوشحال میشم بیایین با هم دوست های خوبی باشیم . بیایین با هم کیف کنیم و لذت ببریم . بیایین با من روزهام رو شریک بشین و بذارین من هم با روزهاتون شریک بشم . با هم حرف  بزنیم و درد دل کنیم و به هم کمک کنیم . با هم بودن مهم ترین نکته ایه که همه فراموشش کردیم . گروه بندیش کردیم . خصوصی اش کردیم . بیایین پستای خوبی که زدین رو به من معرفی کنین بذارین منم به بقیه معرفی کنم . بیایین و با من در تماس باشین . بیایین تا گوگل پلاس هم٫ کانال تلگرام هم٫ صفحه اینستاگرام هم٫ صفحه توییتر و فیس بوک و هرچی که توی نت هست هم رو دنبال کنیم و با هم باشیم . تبادل اطلاعات کنیم و حرفهای همدیگر رو بشنویم . دنیا خیلی کوتاه و تلخه و چه بهتر که توی این کوتاهی ما کیف مون رو از دوستی هامون کنیم. منتظرتونم.

مورد آخر که عرض می کنم اینه که من از این پست به بعد سعی می کنم اون وبلاگ نویسی ای که مد نظرم بود رو شروع کنم و یک وبلاگ خوب بنویسم . مطالبی رو تولید کنم که واقعا دوست داشته باشین و خوشتون بیاد . شاید تعدادش کم بشه ولی قطعا کیفیتش خیلی خیلی بالاتر میره و ممنونم که باز بی منت دنبالم می کنین .

راستی دارم یک فکری می کنم که یک برنامه صوتی گفتگو محور خوب درست کنم . خیلی داره ذهنم رو درگیر می کنه. شاید خبر خوبی راجع به این دادم :)

لینک های شبکه اجتماعیم توی ساید بار هست. بیایین و خودتون رو معرفی کنین و دنبالم کنین تا داشته باشمتون و دوست باشیم :)

** ببخشید غلط تایپی داشت . از پست بعد همه شو رعایت می کنم خیلی عجله داشتم و عجله ای نوشتم . پوزشم رو پذیرا باشید

از اپ کتابخوان استفاده می کنید؟ حتما بخوانید!

اگر شما هم از اپ هایی چون فیدیبو٬طاقچه و کتابراه استفاده می کنید خواهشمندم حتما مطلبی که در ویرگول نوشتم رو مطالعه کنید و بعد به دوستانتون که از این سرویس ها استفاده می کنند هم ارسال کنید تا درنهایت موفق به دریافت این حق طبیعی خودمون از خریدن کتاب بشیم . به حمایت شما نیاز دارم و ممنونم که مطالب رو مطالعه و همراهی می کنید .

ای کسانی که پست رمزدار میدین خودتون هر بار بیایین رمز بدین من رمز درخواست نمی کنم چون فکر می کنم مجبورکردنه در نهایت .و شاید طرف به من نگه و همزمان نخواد بده ولی توی رودربایستی میده . برای همین خودتون باید روز رو برام ایمیل کنین لطفا

من و سینا

سینا دوست خوب منه . ما با هم خیلی مراودات داشتیم و شخصیت هامون خیلی به هم نزدیک بود. یه مدت اصلا دو قلو شده بودیم . من و سینا یک وبلاگی رو مشترکا شروع به نوشتن کردیم که متاسفانه اون وبلاگ حذف شد و این مساله برای خیلی وقت پیشه . من تصمیم گرفتم دیگه ننویسم و نقطه پایانی بذارم برای این سالها وبلاگ نویسی ولی سینا دوست داشت که باشه و دوست داشت که بنویسه . اون وبلاگ کوچه دوازدهم رو راه اندازی کرد و شروع کرد داخلش نوشتن . نمی تونم بگم چقدر ولی از ننوشتن من ناراحت بود و خیلی با من حرف میزد که باز بنویسم . هر از چند گاهی چیزهایی می نوشتم و براش توی تلگرام می فرستادم . بحثم این نیست.

وقتی که داشت کوچه دوازدهم رو باز میکرد گفت می خوام یه عکس وبلاگ خیلی خوب و نو انتخاب کنم به نظر چی بذارم . یه چیزی توی پینت بکشم؟ (کلا با فوتوشاپ مشکل داشت و با پینت کارهاشو راه می نداخت) . من بهش یه ایده توپ دادم . گفتم نظرت راجع به کیوآر چیه؟ و جواب داد واو :)

سپس عکس وبلاگش شد یه کیوآر کد که وقتی اسکنش می کردی یه سری اطلاعاتی رو نمایش میداد و تهش هم خودش ایده داد که به شوخی بنویسم راستی می دونستی خیلی فوضولی؟ که مخاطب کمی بخنده چون فکر می کرد کسی اون کیو‌آر رو اسکن کنه دیگه واقعا خیلی باید حال داشته باشه . این ایده که کیوآر بذاریم روی تصویر پروفایلمون ایده جالبی بود که به ذهنم رسید

الان می بینم خیلی از وبلاگ ها توی بیان به جای تصویر وبلاگشون از تصویر کیوآر استفاده می کنند و خیلی باحال میشه وقتی که بدونی این ایده مال توعه و اونقدر خوب بوده که همه دارن ازش پیروی می کنند. از این جهت میگم ایده من چون قبلش ندیده بودم کسی کیوآر کد بذاره . بارکد رو دیده بودم یا اسامی داخل بارکد ولی کیوآر کد معنی دار ندیده بودم که با اسکن کردنش به چیزی آدم برسه. البته بعضی ها هم برای استفاده اجازه گرفته بودند از سینا ولی خب اینکه ایدت رو مردم ازش پیروی کنن حس خیلی خوبی بهم داد و اینکه شروع کننده این حرکت من بودم :)

Designed By Erfan Powered by Bayan