هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

لبو

هوا واقعا سرد بود . لباس گرم خوب پوشیده بود ولی دستاش و صورتش یخ زده بودن زیر این سرما . یه هفته نشده بود اومده بود بالا شهر تهران . چون با خودش گفته بود بالاشهری ها زیاد میرن دور دور . پس اونجا جای منم هست . اونجا خیلی برام بهتره . آخه این قسمت تهران زیاد همه اهل بیرون رفتن و این چیز ها نیستن . پول اضافی هم خرج نمی کنن . پس بهتره پاشم بیام بالا بساط کنم که شاید بتونم بیشتر بفروشم . ولی حالا که یه هفته گذشته بود فهمیده بود که اون قدیم بود که آدما میزدن بغل لبو بخورن تا با دوست دخترشون حرف بزنن . الان همه موندشون بالا رفته و همه کمتر از آیس پک و هات چاکلت نمی خورن. هات چاکلت هم اگر می خواست بفروشه باز هم شانسی نداشت چون هیچ کس راحت به یک هات چاکلت فروشی دم خیابون اعتماد نمی کنه که ماشینش رو نگه داره . هوا خیلی سرد بود و ساعت حدودای ۱۱ شب بود. فقط ماشین های خیلی مدل بالا در حال رفت و آمد بودن . هر ماشینی یا تک سرنشین بود یا یک خانمی کنارش . تک و توک هم آدم های میانسال هم سن خودش بودن که می اومدن و رد میشدن که باز یا تنها بودن یا با خانم و یا با خانواده.

تو دلش چیزهایی رد و بدل میشد . زیاد اهل چشم توی هم چشمی و اینکه چرا اون داره من ندارم نبود . دوست داشت همه داشته باشند . آدم قانعی بود و هرگز حسادت نمی کرد . ولی اون روز فرق داشت . کلا اون روزها براش فرق داشتن . وضع مالیش یکم بهم خورد بود. دخترش آمنه توی بیمارستان بود و پول لازم بود . باید پول در می آورد . اخراج شدنش هم بدبختی به بدختیا اضافه کرده بود ولی مریضی دخترش و تحریم دارو وضعیت رو براش خیلی خراب کرد بود . نمی تونست داروهای دخترش رو تامین کنه. برای همین این بار داشت به اینکه مردم چنین ماشین های دارند حسودی می کرد . نمیشه اسمش رو حسودی گذاشت . شاید داشت فکر می کرد که تو که ماشینت یک میلیارد تومنه ای کاش پیاده بشی یه سه میلیون به من قرض بدی تا هر وقت داشتم بهت بدم

برعکس الان

قدیما درست برعکس الان آدم خیلی خونسردی بودم . همیشه دوست داشتم هر کاری رو تجربه کنم و ببینم چه چیز باحالی توشه . ببینم کار لذت بخشی هست یا نه . قدیما انرژی اش رو هم داشتم . حتی کارهایی که هیچ کس شاید در شان خودش ندونه که اون ها رو انجام بده . لزوما نباید خیلی کارهای شاخ و فان و هنری طور هم باشن .

شاید خیلی تعجب کنین اگر من از خاطره یک ساعت گدایی کردنم بنویسم . تعجب نکنین . من یک ساعت مشغول تکدی گری بودم . با دوستانم بیرون تشریف داشتیم و سر موضوعی گفتم باحاله گدایی کنی ها . اونها گفتن حتی اگر کسی رد شد یه کاغد خالی بهت داد ما نفری ۵ تومن میاییم بالا . ولی تا یک ساعت اگر نتونی این کار رو کنی نفری به ما ۵ میای بالا .  به شرطی که گدایی کنی . نه که بری بگی شرط بستی.

اولین خانم یک خانم سانتی مانتالی بود که داشت رد می شد . خیلی استرس داشتم . نه برای ۵ تومن ها چون ته تهش می گفتم آقا شرکت نمی کنم نیستم . ولی کلا توی مخم ایده ای جرقه زد که آیا هاتف اگر یک روزی به روزی افتاد که قرار بود گدایی کنه آیا توان گدایی داره؟ آیا روی گدایی کردن رو داره؟

گفتم خانم من سه روزه از خونمون پرت شدم بیرون پول داشتم ولی تموم شد اگر میشه یک کمکی به من بکنین هرچی شد. خانومه یه نگاه به سرتاپا من کرد و دید تازه از حموم در اومدم و همچینی یه خورده شیک و پیکم فکر کرد دارم مخش رو میزنم یا چی رفت .. دوستام روی صندلی نشسته بودن تا رفت خندیدن . ولی هنوز یک ساعت نشده بود . رهگذر زیادی نمی گذشت. یه آقا ریشو اومد رد شد بهش گفتم از شهرستان اومدم ندارم هرچی داری یک کمک به من بکن . خیلی با تعجب نگاه می کردن و فکر می کردن دوربین مخفیه . فرار می کردن. یکیشون گفت برو بابا لباستو بفروشی میشه سه شب غذای من و رفت . چیزی که سخت بود این بود که نمی تونستم لرزش صدام رو کنترل کنم . همین هم باعث میشد مردم زیادی شک کنن. تا اینکه بچه ها گفتن دیدی داداش نتونستی . گفتم آخه آدم رد نشد زیاد. ده دقیقه به من فرصت بدین . گفتن ده ساعتم بشینیم نمی تونی . ولی خب ده دقیقه هم وقت دادن . خیلی حالم گرفته شد با اینکه داشتم می خندیدم . اگر این داستان هایی که به مردم می گفتم واقعی بود؟ اگر واقعا من به هزار تومن نیاز داشتم چی؟ چه کار عجیبیه این تکدی گری . چه قدر کار سختیه . فکر می کردم فقط باید جلو راه آدما رو بگیری و بگی بهم پول بده . ولی دقیق که شدم دیدم واقعا حتی توانایی یک گدایی ساده رو ندارم . لرزش صدا و شرایط و تیپم واقعا سخت بود که بکوبم بیام پایین و گدایی کنم. یک شرط بندی ساده که باعث شد درس زندگی ازش بگیرم. دقیق تر فکر کنم که واقعا چه قدر عجیبه . چه تجربه خاصیه .

تا اینکه ده دقیقه طلایی کار خودشو کرد و یه پسر بچه ای که فکر کنم یه دو سه سالی از من کوچکتر بود دو هزار تومان کمکم کرد!

فکر کنم یک ساعتی که بودم و چندین نفری که دیدم و گدایی کردم اعتماد به نفسم رو بالاتر برده بود و این تجربه یک ساعته در آن چهار دقیقه کار خودش رو کرد . من مسلط تر بودم و شاید اون پسر کم تجربه تر و در نهایت من هم خوش شانس تر که ۲ هزار تومان گیرم اومد .

بهش دست دادم روبوسی کردم و پولشو پس دادم و گفتم اونا دوستای منن ما داریم کار تحقیقاتی می کنیم ببینیم از هر چند رهگذر کی به حرفای من اعتماد می کنه و اینا و خندید و رفت.

و این شد که گدایی هم یکی از اون کارای باحالی شد که انجام دادم . من یک ساعت و ۴ دقیقه گدایی کردم . و فهمیدم چه قدر کار سختیه . همه فکر می کنیم که اگر روزی به مشکل خوردیم می تونیم مثل گداها بزنیم بیرون و یک ظرف خرما دستمون بگیریم و خرجمون رو در بیاریم . ولی فقط کسی که تازه توی این راه افتاده می تونه حدس بزنه چه قدر کار فاجعه و ترسناکیه . کاری با اون کلاه بردارا که کارشون اینه ندارم . از این تجربه های کارای باحال زیاد دارم .باز هم اگر وقت شد براتون می نویسم . چه دورانی بود ..

پیشنهاد می کنم اگر انرژی شو دارین یک ساعت گدایی رو تجربه کنین . قطعا حسی که شما از گدایی کردن میگیرین من نگرفتم و این حس ها می تونن منحصر به فرد باشن و هر کسی حس خودش رو از تکدی گری خودش داشته باشه. فقط حواستون باشه توی منطقه گدایان نباشین که نریزن سرتون کتکتون بزنن!

ولی بازم عمرن باور کنین که من یه روزهایی اونقدر خونسرد و باحال و پرانرژی بودم که حتی گدایی هم کردم!

هایجکینگ

داخل هواپیما نشستین تا به سمت استانبول پرواز کنین و بعدش یک تعطیلات خیلی خوبی در کشور ترکیه داشته باشین. هواپیما شروع به حرکت می کنه و بعد از اوج گرفتن توی آسمان ثابت می مونه . نیم ساعت بعد و در حالی که شما دارین از دیدن ابرها لذت می برین خلبان با ترس توی بلندگو اعلام می کنه که مسافرین محترم پرواز شماره فلان به مقصد استانبول متاسفانه هواپیما هایجک شده و ما در مقصد دیگری فرود خواهیم آمد .

کسانی که با لغت هایجک آشنایی داشته باشن کمی ترس برشون می داره و فکر می کنن زندگی تموم شد . ولی چرا هایجک . اصلا هایجک به چه معنیه و چه ارتباطی به تکنولوژی و آی تی و اینترنت داره . هایجک در خطوط هوایی به این معنیه که شما در ابتدا از نقطه A پرواز می کنید و باید در نقطه B فرود بیایین . یک انسان دزد و خلافکار وارد هواپیما میشه و با ورود به کابین خلبان و گذاشتن اسلحه روی سرش ازش درخواست می کنه که به جای نقطه B باید در نقطه C فرود بیاد. این تغییر مسیر رو به اصطلاح هایجک یا سرقت هواپیما میگن . شاید از این مساله ایده گیری شده و اسم این عمل رو هم هایجک گذاشتن.

در اینترنت هم به هایجک به عملی می گن که یک شخصی یک ترافیک خاصی رو از مسیر منحرف می کنه و به آدرس دیگری می بره . بذارین بیشتر توضیح بدم . دنیای اینترنت خیلی دنیای پیچیده ایه . میلیارد ها کامپیوتر با اتصال به هم شبکه اینترنت رو ساختند. در حالت طبیعی وقتی شما قصد دارین به یک سایتی وصل بشین به زبان ساده یک سری کامپیوتر هایی روی یک نقاطی وجود دارند که شما رو به سرور مورد نظر هدایت می کنند . مثلا شما می خواهید به خیابان انقلاب بروید . به صورت قرار دادی میدانید که همه مغازه های خواروبار فروشی آدرس درست می دهند به سمت خیابان انقلاب. شروع به رفتن می کنید . از مغازه اول می پرسید میگوید این خیابان را باید بروی . میروید در خیابان ۱ و از مغازه دار آنجا می پرسید برای رفتن به انقلاب کجا باید بروم و او میگوید از خیابان ۲۳ بروید . در حالت عادی اگر همه مغازه دارها درست بگن شما به انقلاب میرسین(سایت باز میشه) . ولی توی هایجکینگ شما از مغازه خیابان ۲۳ می پرسیدکه کدام خیابان باید بروم تا به انقلاب برسم و او به جای اینکه بگوید خیابان مثلا ۸ می گوید خیابان ۸۹ . و به همین راحتی شما هایجک می شوید و به جای رفتن به انقلاب از خیابان توپخونه سردرمیاره. . (خیلی ساده و کلی توضیح دادم)

گاهی وقت هاهم هایجک اینگونه اتفاق می افته که شما مثلا قراره در خیابان انقلاب به کتاب فروشی محمد بروید ولی مغازه داری در خیابان ۲۵ میگویدمن کتابفروشی محمد هستم کاری داری بگو .

کار کثیفی که شرکت مخابرات ( با ایده نمی دانم کدام احمقی ) انجام میده دقیقا همینه . شما ( کاربر تلگرام ) می خوان برن مغازه کتاب فروشی محمد در انقلاب (سرور تلگرام) و بقالی خیابان ۲۳ (شرکت مخابرات) همه آدرس ها رو اشتباه می ده . شرکت مخابرات فکر می کنه با این کار تونسته تلگرام رو فیلتر کنه ولی این کار داخل ایران نیست که بگویم فقط کاربران داخل ایران رو تحت تاثیر قرار میده. این بدین معنیه که اگر مثلا کسی از ژاپن هم قرار بود به تلگرام وصل بشه و از این مسیر رد میشد تلگرام برایش مسدود خواهد شد. این از نظر قوانین بین المللی جرم و بدین معنیه که ایران مشغول ایجاد اختلال در اینترنت جهانیست . در صورتی که کسی عملی انجام نده باعث میشه باز ایران هزینه های گزافی بابت این حماقت پرداخت کنه .

در داخل ایران هم شرکت پارس آنلاین عمل هایجکنیگ رو انجام داد که با اعتراض گسترده روبرو شد.در این عمل شرکت پارس آنلاین تمامی تبلیغات خود را به تمامی صفحات وبی که توسط پارس آنلاین دردسترس قرار می گرفتند نمایش می داد. یعنی در اطلاعات ورودی و وخروجی دست می برد. و شما در صفحه اول گوگل تبلیغات شرکت پارس آنلاین رو مشاهده می کردین.

خب یادگرفتین هایجک به چی می گویند .:)

به جنگ افسردگی بریم [+نسخه صوتی]

پیش دکتر رفتین و کلی مقاله در مورد از بین بردن افسردگی خوندین ولی هیچ کدومشون هرگز پاسخ گو نبودن . همه راه های مقابله با افسردگی که عموم مردم بهتون پیشنهاد میدن رو انجام دادین ولی با اینحال مهم نیست که چه کاری انجام میدین چون افسردگی از بین نرفته.

بعد از همه این صحبت ها٬ احساساتی چون ناامیدی٬خستگی و بی حسی می تونه بسیار وسوسه تون کنه که بیخیال از بین بردن افسردگی تون بشین . چون همه راه ها رو رفتین و همه توصیه ها رو گوش کردین ولی افسردگی تون نرفت و تسلیم شدین٬ دلیل نمیشه که راهی وجود نداشته باشه . لزوما اینکه یک توصیه برای کسی درست بوده دلیل نمیشه که همون توصیه روی شما کار کنه . می خوام توی این پست تعدادی ایده بدم که می تونه کمک کنه به رفتن افسردگی از درون شما . تنها چیزی که خیلی مهمه و شما باید این رو بدونین اینه که شما می تونین به افسردگی غلبه کنین . همش همینه!

مهم نیست که چه قدر احساسات شما بالا پایین میشه و چه قدر از افسردگی تون ممکنه بره یا بیاد . مهم اینه که راه هایی برای بهبود دادنش هست و می تونه هم بهبود پیدا کنه . در حال حاضر ممکنه همه چیز ناامید کننده باشه . ممکنه  شما برای به دست گرفتن یک کتاب و خوندنش تلاش عجیب غریبی برای جمع کردن انرژی و نیرو کنین و انرژی زیادی بخواین که در نهایت نمی تونین این انرژی رو جمع کنین و بلند شین به سوی کتاب اما این به این معنی نیست که بیخیال همه چی بشین.

چند تا ایده تمرینی خیلی ساده رو نوشتم که می تونه حالتون رو بهتر کنه و کمک کنه به عقب کشیدن افسردگی . می تونیم همه با هم انجامش بدیم و کمی به خودمون کمک کنیم . 

غلام (خطر ریزش اشک )

به هر دری زده بودن ولی خان علی راضی نبودن . بابای فاطما خان بود و کلی نوکر و کلفت داشت . خان علی خیلی غیرتی بود و روی ناموس حسابی حساس بود . از اون قلدر های سیبیل کلفت بود .غلام برای فاطما می مرد . خان علی دخترش رو دوست داشت و به خون خواستگاراش تشنه بود . با خونشون دوست داشت شراب درست کنه و گوشتشون رو روی تخته میخ کنه.

شرایط سخت شده بود. یک روز یکی از نوکرای خان علی بابای فاطما دیده بود که غلام داره به فاطما توی کوچه جلوی یه حجره مس گری گل و نامه میده و فکر کرده بود خود شیرینی کنه و بره به خان علی بگه و چوس شاهی ای انعام بگیره . و شد آنچه نباید می شد . خان علی حسابی قاطی کرده بود و خونش به جوش اومده بود . داد میزد برین به این پسره قرمساق بی حیا بگین که تا غروب آفتاب سه روز دیگه وقت داره از این شهر بره وگرنه گوشت مردونگی شو میدم ببرن بذارن سردر خونه اش تا بقیه ماست شون رو کیسه کنن .

فاطما رو صدا زد و گفت چه گوهی خوردی امروز دم ناهار دم حجره خاج رضا مسگر؟

فاطما نامه رو خونده بود و از ترس پدر وقتی که فهمیده بود قضیه لو رفته نامه رو سوزونده بود توی چراغ اتاقش . رنگش مثل کچ سفید شده بود و می گفت کدوم نامه آقاجون من غلط کنم بی حیایی کنم . خان علی داد زد خفه شو بی حیا . ممد دیده بود تو و اون حرومزاده رو . به قبر پدرش ریده که بخواد حتی اسم دختر منو به خاطرش بیاره . البته درخت از تو کرم میزنه . وقتی توله ما برای اون دم تکون می ده همینم میشه . بی حیا پوستتو می کنم . گمشو برو توی اتاقت تا من بدونم باهات چه کنم . تقصیر خر بزرگتر هم هست . اون زمان که ننت اومد پاپیچم شد این رو بفرست مدرسه درس بخونه سوات یاد بگیره که سر آخر بیاد نامه فدایت شوم بفرسته به بقیه و بی حیایی کنه! بشکنه دستت مرد . خود خرم رضایت دادم . حالام باید جورشو بکشم . تو این مدرسه ها همش کثافت کاری درس می دن .

غلام از ترس خان علی شروع کرد کل زندگیشو بار یه الاغی کرد و برای همیشه از اون شهر رفت به یک شهر دیگه. خیلی عصبانی بود

مادر

داشت کنار من با تلفن حرف میزد .

- آخه مامان جون یه هفته اس خونه ماست .... خب باشه .. داداش خب شما بیایین آخه... یه هفتههه .. داداش بخدا صدای پرویز درمیاد ... آخه یعنی چی پرویز با من .... چی بگم آخه داداش ... باشه اشکال نداره . پس امشب میای دنبال مامان جون؟ ... باشه پس . منم سعی می کنم زودتر بیام . باشه فعلا خداحافظ.

نگاه کرد روی من . گفت سامان بود . میاد دنبال مامان . خوش به حالت تک فرزندی . راحتی

یکم فکر کردم گفتم خب نگه داشتن مادر پیر برای یک فرزند چه قدر سخت می تونه باشه. خب الان سامان میاد دنبال مامان جون و کمی خیالت راحت میشه .

گفت : ناشکری نمی کنم . خیلی خوبه که یک خواهر و سه برادر دیگه دارم و  خدا رو شکر. ولی مامان جون یه هفته خونه ما بود! یه هفته!

تو دلم گفتم خب راست میگه یه هفته هم زیاده . کم نیست .

گفت: بچه ها حتما ناراحت میشن . واقعا خوش به حالت الی تک فرزندی . هر وقت دلت خواست می تونی مامانت رو بیاری مهمون خونت و تا آخر بمونه خونه ات . قشنگ باشه . ولی من همش باید توی صف باشم . هنوز یه هفته هم تازه نشده! سامان مامان جون رو می خواد ببره مهمون کرده خونه خودش . نوبت من تموم شد اگر بخوام باز مامان جون دوباره بیاد خونه ما باز باید یه ۵۰ روز دیگه صبر کنم . البته خودمم اینطوری هستم ها مثلا تا مامان جون میره خونه سامان یا مهشید یا بقیه من هم هی زنگ میزنم نوبت بگیرم هی گیر میدم هی سر میزنم شاید باز بتونم مامان جون رو بیارم خونه خودم. مهشید که بزرگتره نمیشه پای حرفش زیاد حرف زد و اگر فرشید می گفت عادلانه نیست همش می موند خونه مهشید و ما نمی شد مامان رو بیاریم .

انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روم . دیدم این ۵ تا بچه دارن سر اینکه مادر خونه کدومشون باشه دعوا می کنن . یعنی سر مادرشون دعواست . من خودم کی مادرم رو دیدم؟ اوه یه ماهی میشه .. ولی خب بهش زنگ میزنم اینطوری هم نیست که نزنم . بلاخره منم سر کار میرسم بچه ها مدرسه میرن کارهای خونه هم روش یکم سرم شلوغ میشه .. کی زنگ زدم بهش ؟  آه هفته پیش! یعنی یک هفته زنگ زدم

حالم از خودم بهم خورد . این دختره سر اینکه یه روز مادرش رو دیرتر ببرن حالش گرفته میشه و تازه با وجود اینکه دائما میره خونه برادرخواهراش مادرش رو ببینه حسرت اینو میخوره که باز رفت تا نوبت من بشه حداقل یه ماه طول می کشه! اون وقت من مادرم رو یه ماه ندیدم و یه هفته هم هست اصلا خبر ازش ندارم . توی خونشه با تنهایی های خودش !

تلفن و برداشتم و زنگ زدم .. : سلام .. خسته نباشید . ببخشید میشه وقت من رو کنسل کنین؟ من نمی تونم بیام. بله بله . یه وقت دیگه . تماس میگیرم هماهنگ می کنم .. ممنونم . خدانگهدار

دوباره گرفتم شماره رو : سلام مادر ... مهمون نمی خوای؟ ... قربونت برم .. هیچی دلم برات تنگ شده خواستم بیام ببینمت .. ممنونم عزیزم . نه شاید خودم بیام .. ببینم بچه هام میرسن با بچه ها میام .. آره بعد کار . مامان فقط شام درست نکن شام ما خودمون میاریم ..... نه شام درست نمی کنم ... خودم میام اونجا به علی هم میگم از سر کار بیاد اونجا کباب توی راه بگیره . قربونت برم ..

شاید تقدیر

از سمینار خیلی بزرگی مشغول روندن به سمت خونه مادرش بود مثل همیشه . یک ساعت و نیم سخنرانی کرده بود و خیلی خسته بود . یه دل مردگی توی صورتش موج میزد . هوا هنوز تاریک نشده بود . موسیقی پیانو آرومی پخش می شد . خیلی این موسیقی رو دوست داشت . یک سی دی رایت کرده بود که همین ترک توی ۱۴ شماره سی دی کپی شده بود. یعنی کافی بود که بگذاریش و پلی کنی و خودش آهنگ بعدی آهنگ قبل رو پخش می کرد . چون جز اون آهنگی وجود نداشت . یه هو فرمون رو گردوند . تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت ..

سلام مادر. من امشب یه کم دیر میام . .. .. نه نه خونه نمی رم.. .. .. نیاز به کمی تنهایی دارم . میرم یه جایی قهوه ای بخورم . باشه قربونت برم . خداحافظ

مادرش هم می دونست دروغ میگه و باز داره میره اونجا ولی به روی خودش نیاورد و گذاشت پسرش کمی راحت باشه .

رفت و در پارکینگ رو زد و وارد خونه شد . آره فرمون رو کج کرده بود و به خونه خودش رفته بود . توی پارکینگش پارک کرد. از ماشین پیاده شد و خواست بره مهندس احمدی رو دید .

سلام دکتر! حالت چطوره . ستاره سهیل شدی ها . کم کم می بینیمت . جلسه ساختمون بود .

سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه . گفت جلسه چیه؟ شارژه دیگه مهندس . اونم من هرچی جمع تصمیم بگیره پرداخت می کنم . جلسه نداره دیگه این . خنده ای کردند . مهندس احمدی گفت : راستی دکتر قبض هات رو گذاشتم توی صندوق واحدت . نمی دونم از تاریخشون گذشته یا نه.

در خونه رو باز کرد . وارد شد و درو بست . نفس عمیقی کشید و اون عطر نبود . دلش یک کم گرفت . خاک بیشتری روی وسایل جمع شده بود. کفش هاش رو در آورد . رفت آشپزخونه و یک قهوه درست کرد . قهوه شروع کرد به درست شدن و ریختن توی قوری . رفت توی اتاق خودش . خیلی وقت بود روی اون تخت نخوابیده بود . با احتیاط راه می رفت. عطر جلوی آینه را برداشت . تمام شده بود . رفت سر کمد دیواری و کمد را باز کرد . کلی عطر چنل کوکو نویر توی اون کمد بود . شاید دویست تا. از زمین چیده شده بودن تا بالا. یکی شون رو برداشت. از جعبه باز کرد و جعبه اش رو گذاشت جلوی آینه. رفت سمت کمد لباس ها و باز کرد . کلی لباس زنانه آنجا بود . کمی عطر به داخل لباس ها زد .. بویی کرد و لبخندی روی لبانش افتاد .

عطر را روی هوا پخش می کرد . کمی در آشپزخانه زد و کمی هم دور مبل مخصوص خودش. روی همان مبل تک نفره که از همه جای خانه کمتر رویش خاک نشسته بود . حتما عادت داشت همیشه روی آن مبل تک نفره بنشیند. بوی عطر حسابی در خانه پخش شده بود . عطر را جلوی آینه گذاشت . خیلی وقت بود که هیچ کس را دعوت نمی کرد .یک لیوان قهوه برای خودش ریخت و آمد و روی همان مبل نشست . به پیانوی گوشه پذیرایی خانه اش نگاه کرد و موسیقی داخل ماشین درون ذهنش پخش می شد . آهی کشید ..

به تصویر روبرویش نگاه کرد .. نگاه کرد .. نگاه کرد .. انگار سالها بود که تشنه دیدن آن تابلو بود . چیزهایی توی دلش میگفت .. معلوم بود ..  چون بعد مدتی قطره ای اشک گونه اش را سیراب کرد . نمیشه گفت چه مدت گذشت .. ولی قهوه بدون اینکه نوشیده بشه سرد شده بود . نزدیک مبل های دیگه نمی شد . آهی کشید .. بلند شد که برود چیزی وسوسه اش می کرد .. آرام آرام نزدیک پیانو شد .. دستش را بلند کرد که روی دکمه های پیانو بکشد ولی دست نگه داشت .. بلند گفت جای دستت روی دکمه های این پیانو عه .. نمی گیرمش تا اثرش از روی پیانو نره..

رفت به سمت آشپزخونه و قهوه نخورده اش را دو ریخت و همه چیز را شست و دقیقا وقتی که تازه اومده بود تمیز شد. همیشه همین بود . قهوه درست می کرد و سرد میشد . ولی باید درست می کرد . نمی تونست بدون قهوه صحبت کند . اصلا حرف بدون قهوه می شد؟

شاید دلیل دعوت نکردن یا سر نزدن به همون خونه حس خاص وجود *او* بود که نباید بهم می خورد. رد دستی که روی پیانو مانده بود و نباید به هم می خورد ....

در را باز کرد .. به خانه نگاهی کرد .. آهی کشید و در را بست .. خانه باز تاریک شد.. صدای قفل کردن در آمد .. برداشت قبض ها از صندوق مقابل در..

خانه در تاریکی و بوی عطر و حضور هیچ کس با چند میلیمتری خاک روی اجسام بجز آن صندلی یک نفره خودش ماند ..

بحث

درون بحث من در یک کفه ترازو قرار میگیرم و شما در یک کفه ترازو. اصلا مساوی نیستیم . یکی از ما پایین است و یکی از ما بالا. شما شروع می کنید و از افکارتان به من می دهید . یواش یوش شما بالا می روید و من پایین می آیم . و آنقدر این بده بستان ها و اطلاعات رد و بدل شده انجام می شود تا زمانی که ما دقیقا هم وزن شویم . این می تواند یک دیدگاه از انجام یک بحث باشد .

بزرگترین اشتباهی که ما در هنگام بحث می کنیم این است که می خواهیم صد درصد طرف را قانع کنیم و اگر نشد به عقایدش و خودش توهین می کنیم . می گوییم تو باید این را باور داشته باشی چون من آن را باور دارم و می گویم و اگر باور نداشته باشی پس تو احمقی بیش نیستی و یا مرگ لیاقت توست .

این دیدگاه زمانی پدیدار می شود که تصور طرفین از بحث تبدیل به خط مقدم میدان جنگ شود . در جنگ تنها میدانی است که قرار نیست فنون رزمی تان را به طرف بدهید و بگیرید تا در یک سطح قرار بگیرید . قرار است فنون تان نفر مقابل را از پای در بیاورد . یا شکست بخورد و یا بمیرد . شما در میدان جنگ پیروز می شوید . یعنی کارزار شما تنها یک پیروز و یک بازنده یا مرده خواهد داشت . اما در بحث همیشه دو برنده وجود دارند . بحث کردن باعث رشد تفکرات ما می شود در صورتی که اگر آن را به میدان جنگ تبدیل کنیم دیگر قرار نیست یاد بگیریم و توسعه بدهیم . قرار است افکارمان را به هر قیمتی در مغز طرف فرو کنیم . این دیدگاه زمانی پر رنگ تر می شود که خودمان یا عقیده مان را بت کنیم . یعنی از خود و عقیده مان یک بت بزرگ و خشن بسازیم که هیچ جوره نمی توان به آن حتی نقدی وارد کرد و بعد وارد بحث که نه البته ولی کارزار شویم . در بالاتر عرض کردم که در این صورت یا بت ما به زور درون ذهن شما می رود یا باید بمیرید یا به نفهمی شما را متهم می کنم!

اگر بحث کردن را بلد باشیم قطعا با افکار جدید و زاویه دید های جدیدتر آشنا می شویم . اما وقتی میدان جنگ باشد کسی چیزی یاد نمی گیرد. همه با این تفکر که فرد مقابل در سیاهی و ظلمات جهل به سر می برد و من قرار است روشنش کنم و اگر روشن نشود پس احمق است. با این تفکر وارد بحث شویم در اصل آن بحث یک بحث سوخته است . اصلا شروع نمی شود که به پایان برسد . می شود موعظه دو طرفه . دو طرف قرار نیست گوش کنند . به محض شنیدن حرف طرف مقابل به جای شنیدن آن و پردازش دقیق آن و به اصطلاح مزه مزه کردن آن سریعا از پردازش ذهنشان برای پیدا کردن پاسخ درخور استفاده می کنند تا به اصطلاح امروزی ها کم نیاورند و بحث را نبازند! پس بحثی به وحود نمی آید که اطلاعاتی رد و بدل شود و پیشرفت فکری صورت بگیرد . بلکه مغزها به دنبال جواب دادن حرف طرف مقابل اند که پوزش را به خاک بمالند! دقیقا مانند یک میدان کشتی که شما فنون فرد را آنالیز نمی کنید . بلکه در آن لحظه تنها و تها مغزتان در حال دفاع و یافتن واکنشهایی در مقابل کنش حریفتان است.

در بحث بسیار مهم است که فرد مقابلمان را حریفمان نبینیم . از این جهت یک بحث خوب بحثی است که هر دو طرف برنده اند که می تواند افکارمان را ویرایش و پیرایش کند . یعنی می توانیم با بحث کردن علممان را بیشتر کنیم و افکارمان را بهتر کنیم و اصلاح کنیم. قسمت های نادرسش را با اطلاعات درست جایگزین کنیم و فکرمان را رشد دهیم . اگر اطلاعات فردا مقابلمان به نظر ما نادرست بود و دوست نداشتیم آن را قبول کنیم باید بدانیم که اگر او پافشاری می کند بهتر است احترام بگذاریم تا شاید بعد ها او توانست با مطالعه بیشتر به حقیقت و اطلاعات درست دست پیدا کند . اگر قرار نبود قبول کنیم حداقل می دانیم که در فلان موضوع آدم می تواند تحلیل اشتباه کند یا با دید دیگری نیز به موضوع بپردازد.

هر زمان که هر دو طرف برنده بودند یعنی یک بحث خوب صورت گرفته و اگر خیر یعنی ایرادی در بحث وجود داشته یا مباجثه تبدیل به مجانگه (جنگ بر وزن مفاعله) شده است . در فضای مجازی محصوصا توییتر ما شاهد مجانگه های بسیار زیادی هستیم . کسانی که اصلا دوست ندارند فکر کنند و کور کورانه پای یک فکر غلط ایستاده اند و فقط افکار و شخصیت بقیه را می کوبند. موافق عقیده شان باشی کاری با تو ندارند اما اتهامات وقتی شروع می شود که مخالف عقیده شان باشی .

وقتی که فضای گفتگو اینگونه از بین برود نمی توان انتظار اتفاقات بزرگ و بهتری را کشید . چون وقتی گفتگو نباشد همیشه فضای متشنجی را باید شاهد باشیم و همین باعث می شود که هیچ پیشرفتی صورت نگیرد چون همه همواره درحال شکست دادن هم در بحث ها هستند . قرار نیست کسی چیزی را اصلاح کند . ما باید بیاییم و یاد بگیریم که با هم مباحثه کنیم نه مجانگه . بحث میدان جنگ نیست . میدان یادگیری و دیدن زوایا دید و افکار یکدیگر است . دیدن نوع تفکر و میزان اطلاعات یکدیگر است . بحث با جبهه جنگ کاملا فرق دارد . تا دندان زره کردن برای شکست دادن حریف اسمش مباحثه نیست .

هیچ وقت

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره . شب رفتن . شبی که باید ایران رو ترک می کردم . اون شب عجیب که خود دیوانه ام برای خودم سخت ترش کردم . شب عجیبی که حتی زبانم از توصیفش لکنت می گیره .

اون شب یک شب خیلی سنگینی بود . حس کرخی داشتم . در عین اینکه دوست داشتم نجات پیدا کنم و برای زندگی بهتر بروم و تجربه جدید کسب کنم دلم خیلی گرفته بود . از اینکه دور میشوم از خیلی چیزهایی که قلبم برایشان می تپید . شاید توی فرودگاه امام خمینی خیلی از آدما حال مشابه من رو داشته باشند . کلا فرودگاه ها جاهای غم انگیزی هستند وقتی که وقت رفتن است .

ساعت های خداحافظی..

اون شب شال و کلاه کردم و به بام تهران رفتم . زیاد شلوغ نبود و شاید مخصوصا شلوغ نبود که کمی بخواهم درد دل کنم . اون شب شب عجیبی بود . نشستم و روبروم تهران بزرگ و خداحافظی . یه هو یادش افتادم .. یاد روزهای سخت . نمی دونم توی کدوم یک از نقطه های ریز نور خونش بود ولی بود .. زیر آسمونی بود که بودم .. هوایی رو نفس می کشید که می کشیدم . همین کلیشه های عحیب . که نتونستم تو هوایی نفس بکشم که اون می کشه ولی دروغه ... مگر میشه عاشق باشی و هوایی که اون نفس می کشه رو با جون و دل بغل نکنی و نبوسی .

من خودم را از میدان به در کردم که دیگر برای تو اذیتی نداشته باشم . اگر جایی خواستی تصادفی من را ببینی حتی عذاب وجدان نگیری . اگر نباشم من را نمی بینی . یادم آمد اون روزی که به خارج رفتن بله گفتم روزی بود که تو برای همیشه برای من تمام شده بودی .

رک بگم خیلی اون شب دلم برایت تنگ شد . دوست داشتم حداقل برای آخرین بار خداحافظی می کردم . برای اخرین بار می دیدم تورا .عاشقی است دیگر . می بینی ؟ حتی نمی توانم آن شب را توصیف کنم . شبی که میدانی تو رفتنی هستی و دیگر امیدی نیست .. من رفتم تا اگر بخواهم هم نتوانم برایت مزاحمتی ایجاد کنم . من خودم را عقب کشیدم با اینکه هنوز یک عاشق بودم . شبی که خداحافظی کردم و به گوشت نرسید. دوست نداشتم من قهرمان این داستان باشم..

رک بگویم .. هنوزم گاهی به جست جویت می پردازم ... 

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

Designed By Erfan Powered by Bayan