هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

غلام (خطر ریزش اشک )

به هر دری زده بودن ولی خان علی راضی نبودن . بابای فاطما خان بود و کلی نوکر و کلفت داشت . خان علی خیلی غیرتی بود و روی ناموس حسابی حساس بود . از اون قلدر های سیبیل کلفت بود .غلام برای فاطما می مرد . خان علی دخترش رو دوست داشت و به خون خواستگاراش تشنه بود . با خونشون دوست داشت شراب درست کنه و گوشتشون رو روی تخته میخ کنه.

شرایط سخت شده بود. یک روز یکی از نوکرای خان علی بابای فاطما دیده بود که غلام داره به فاطما توی کوچه جلوی یه حجره مس گری گل و نامه میده و فکر کرده بود خود شیرینی کنه و بره به خان علی بگه و چوس شاهی ای انعام بگیره . و شد آنچه نباید می شد . خان علی حسابی قاطی کرده بود و خونش به جوش اومده بود . داد میزد برین به این پسره قرمساق بی حیا بگین که تا غروب آفتاب سه روز دیگه وقت داره از این شهر بره وگرنه گوشت مردونگی شو میدم ببرن بذارن سردر خونه اش تا بقیه ماست شون رو کیسه کنن .

فاطما رو صدا زد و گفت چه گوهی خوردی امروز دم ناهار دم حجره خاج رضا مسگر؟

فاطما نامه رو خونده بود و از ترس پدر وقتی که فهمیده بود قضیه لو رفته نامه رو سوزونده بود توی چراغ اتاقش . رنگش مثل کچ سفید شده بود و می گفت کدوم نامه آقاجون من غلط کنم بی حیایی کنم . خان علی داد زد خفه شو بی حیا . ممد دیده بود تو و اون حرومزاده رو . به قبر پدرش ریده که بخواد حتی اسم دختر منو به خاطرش بیاره . البته درخت از تو کرم میزنه . وقتی توله ما برای اون دم تکون می ده همینم میشه . بی حیا پوستتو می کنم . گمشو برو توی اتاقت تا من بدونم باهات چه کنم . تقصیر خر بزرگتر هم هست . اون زمان که ننت اومد پاپیچم شد این رو بفرست مدرسه درس بخونه سوات یاد بگیره که سر آخر بیاد نامه فدایت شوم بفرسته به بقیه و بی حیایی کنه! بشکنه دستت مرد . خود خرم رضایت دادم . حالام باید جورشو بکشم . تو این مدرسه ها همش کثافت کاری درس می دن .

غلام از ترس خان علی شروع کرد کل زندگیشو بار یه الاغی کرد و برای همیشه از اون شهر رفت به یک شهر دیگه. خیلی عصبانی بود

مادر

داشت کنار من با تلفن حرف میزد .

- آخه مامان جون یه هفته اس خونه ماست .... خب باشه .. داداش خب شما بیایین آخه... یه هفتههه .. داداش بخدا صدای پرویز درمیاد ... آخه یعنی چی پرویز با من .... چی بگم آخه داداش ... باشه اشکال نداره . پس امشب میای دنبال مامان جون؟ ... باشه پس . منم سعی می کنم زودتر بیام . باشه فعلا خداحافظ.

نگاه کرد روی من . گفت سامان بود . میاد دنبال مامان . خوش به حالت تک فرزندی . راحتی

یکم فکر کردم گفتم خب نگه داشتن مادر پیر برای یک فرزند چه قدر سخت می تونه باشه. خب الان سامان میاد دنبال مامان جون و کمی خیالت راحت میشه .

گفت : ناشکری نمی کنم . خیلی خوبه که یک خواهر و سه برادر دیگه دارم و  خدا رو شکر. ولی مامان جون یه هفته خونه ما بود! یه هفته!

تو دلم گفتم خب راست میگه یه هفته هم زیاده . کم نیست .

گفت: بچه ها حتما ناراحت میشن . واقعا خوش به حالت الی تک فرزندی . هر وقت دلت خواست می تونی مامانت رو بیاری مهمون خونت و تا آخر بمونه خونه ات . قشنگ باشه . ولی من همش باید توی صف باشم . هنوز یه هفته هم تازه نشده! سامان مامان جون رو می خواد ببره مهمون کرده خونه خودش . نوبت من تموم شد اگر بخوام باز مامان جون دوباره بیاد خونه ما باز باید یه ۵۰ روز دیگه صبر کنم . البته خودمم اینطوری هستم ها مثلا تا مامان جون میره خونه سامان یا مهشید یا بقیه من هم هی زنگ میزنم نوبت بگیرم هی گیر میدم هی سر میزنم شاید باز بتونم مامان جون رو بیارم خونه خودم. مهشید که بزرگتره نمیشه پای حرفش زیاد حرف زد و اگر فرشید می گفت عادلانه نیست همش می موند خونه مهشید و ما نمی شد مامان رو بیاریم .

انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روم . دیدم این ۵ تا بچه دارن سر اینکه مادر خونه کدومشون باشه دعوا می کنن . یعنی سر مادرشون دعواست . من خودم کی مادرم رو دیدم؟ اوه یه ماهی میشه .. ولی خب بهش زنگ میزنم اینطوری هم نیست که نزنم . بلاخره منم سر کار میرسم بچه ها مدرسه میرن کارهای خونه هم روش یکم سرم شلوغ میشه .. کی زنگ زدم بهش ؟  آه هفته پیش! یعنی یک هفته زنگ زدم

حالم از خودم بهم خورد . این دختره سر اینکه یه روز مادرش رو دیرتر ببرن حالش گرفته میشه و تازه با وجود اینکه دائما میره خونه برادرخواهراش مادرش رو ببینه حسرت اینو میخوره که باز رفت تا نوبت من بشه حداقل یه ماه طول می کشه! اون وقت من مادرم رو یه ماه ندیدم و یه هفته هم هست اصلا خبر ازش ندارم . توی خونشه با تنهایی های خودش !

تلفن و برداشتم و زنگ زدم .. : سلام .. خسته نباشید . ببخشید میشه وقت من رو کنسل کنین؟ من نمی تونم بیام. بله بله . یه وقت دیگه . تماس میگیرم هماهنگ می کنم .. ممنونم . خدانگهدار

دوباره گرفتم شماره رو : سلام مادر ... مهمون نمی خوای؟ ... قربونت برم .. هیچی دلم برات تنگ شده خواستم بیام ببینمت .. ممنونم عزیزم . نه شاید خودم بیام .. ببینم بچه هام میرسن با بچه ها میام .. آره بعد کار . مامان فقط شام درست نکن شام ما خودمون میاریم ..... نه شام درست نمی کنم ... خودم میام اونجا به علی هم میگم از سر کار بیاد اونجا کباب توی راه بگیره . قربونت برم ..

شاید تقدیر

از سمینار خیلی بزرگی مشغول روندن به سمت خونه مادرش بود مثل همیشه . یک ساعت و نیم سخنرانی کرده بود و خیلی خسته بود . یه دل مردگی توی صورتش موج میزد . هوا هنوز تاریک نشده بود . موسیقی پیانو آرومی پخش می شد . خیلی این موسیقی رو دوست داشت . یک سی دی رایت کرده بود که همین ترک توی ۱۴ شماره سی دی کپی شده بود. یعنی کافی بود که بگذاریش و پلی کنی و خودش آهنگ بعدی آهنگ قبل رو پخش می کرد . چون جز اون آهنگی وجود نداشت . یه هو فرمون رو گردوند . تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت ..

سلام مادر. من امشب یه کم دیر میام . .. .. نه نه خونه نمی رم.. .. .. نیاز به کمی تنهایی دارم . میرم یه جایی قهوه ای بخورم . باشه قربونت برم . خداحافظ

مادرش هم می دونست دروغ میگه و باز داره میره اونجا ولی به روی خودش نیاورد و گذاشت پسرش کمی راحت باشه .

رفت و در پارکینگ رو زد و وارد خونه شد . آره فرمون رو کج کرده بود و به خونه خودش رفته بود . توی پارکینگش پارک کرد. از ماشین پیاده شد و خواست بره مهندس احمدی رو دید .

سلام دکتر! حالت چطوره . ستاره سهیل شدی ها . کم کم می بینیمت . جلسه ساختمون بود .

سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه . گفت جلسه چیه؟ شارژه دیگه مهندس . اونم من هرچی جمع تصمیم بگیره پرداخت می کنم . جلسه نداره دیگه این . خنده ای کردند . مهندس احمدی گفت : راستی دکتر قبض هات رو گذاشتم توی صندوق واحدت . نمی دونم از تاریخشون گذشته یا نه.

در خونه رو باز کرد . وارد شد و درو بست . نفس عمیقی کشید و اون عطر نبود . دلش یک کم گرفت . خاک بیشتری روی وسایل جمع شده بود. کفش هاش رو در آورد . رفت آشپزخونه و یک قهوه درست کرد . قهوه شروع کرد به درست شدن و ریختن توی قوری . رفت توی اتاق خودش . خیلی وقت بود روی اون تخت نخوابیده بود . با احتیاط راه می رفت. عطر جلوی آینه را برداشت . تمام شده بود . رفت سر کمد دیواری و کمد را باز کرد . کلی عطر چنل کوکو نویر توی اون کمد بود . شاید دویست تا. از زمین چیده شده بودن تا بالا. یکی شون رو برداشت. از جعبه باز کرد و جعبه اش رو گذاشت جلوی آینه. رفت سمت کمد لباس ها و باز کرد . کلی لباس زنانه آنجا بود . کمی عطر به داخل لباس ها زد .. بویی کرد و لبخندی روی لبانش افتاد .

عطر را روی هوا پخش می کرد . کمی در آشپزخانه زد و کمی هم دور مبل مخصوص خودش. روی همان مبل تک نفره که از همه جای خانه کمتر رویش خاک نشسته بود . حتما عادت داشت همیشه روی آن مبل تک نفره بنشیند. بوی عطر حسابی در خانه پخش شده بود . عطر را جلوی آینه گذاشت . خیلی وقت بود که هیچ کس را دعوت نمی کرد .یک لیوان قهوه برای خودش ریخت و آمد و روی همان مبل نشست . به پیانوی گوشه پذیرایی خانه اش نگاه کرد و موسیقی داخل ماشین درون ذهنش پخش می شد . آهی کشید ..

به تصویر روبرویش نگاه کرد .. نگاه کرد .. نگاه کرد .. انگار سالها بود که تشنه دیدن آن تابلو بود . چیزهایی توی دلش میگفت .. معلوم بود ..  چون بعد مدتی قطره ای اشک گونه اش را سیراب کرد . نمیشه گفت چه مدت گذشت .. ولی قهوه بدون اینکه نوشیده بشه سرد شده بود . نزدیک مبل های دیگه نمی شد . آهی کشید .. بلند شد که برود چیزی وسوسه اش می کرد .. آرام آرام نزدیک پیانو شد .. دستش را بلند کرد که روی دکمه های پیانو بکشد ولی دست نگه داشت .. بلند گفت جای دستت روی دکمه های این پیانو عه .. نمی گیرمش تا اثرش از روی پیانو نره..

رفت به سمت آشپزخونه و قهوه نخورده اش را دو ریخت و همه چیز را شست و دقیقا وقتی که تازه اومده بود تمیز شد. همیشه همین بود . قهوه درست می کرد و سرد میشد . ولی باید درست می کرد . نمی تونست بدون قهوه صحبت کند . اصلا حرف بدون قهوه می شد؟

شاید دلیل دعوت نکردن یا سر نزدن به همون خونه حس خاص وجود *او* بود که نباید بهم می خورد. رد دستی که روی پیانو مانده بود و نباید به هم می خورد ....

در را باز کرد .. به خانه نگاهی کرد .. آهی کشید و در را بست .. خانه باز تاریک شد.. صدای قفل کردن در آمد .. برداشت قبض ها از صندوق مقابل در..

خانه در تاریکی و بوی عطر و حضور هیچ کس با چند میلیمتری خاک روی اجسام بجز آن صندلی یک نفره خودش ماند ..

بحث

درون بحث من در یک کفه ترازو قرار میگیرم و شما در یک کفه ترازو. اصلا مساوی نیستیم . یکی از ما پایین است و یکی از ما بالا. شما شروع می کنید و از افکارتان به من می دهید . یواش یوش شما بالا می روید و من پایین می آیم . و آنقدر این بده بستان ها و اطلاعات رد و بدل شده انجام می شود تا زمانی که ما دقیقا هم وزن شویم . این می تواند یک دیدگاه از انجام یک بحث باشد .

بزرگترین اشتباهی که ما در هنگام بحث می کنیم این است که می خواهیم صد درصد طرف را قانع کنیم و اگر نشد به عقایدش و خودش توهین می کنیم . می گوییم تو باید این را باور داشته باشی چون من آن را باور دارم و می گویم و اگر باور نداشته باشی پس تو احمقی بیش نیستی و یا مرگ لیاقت توست .

این دیدگاه زمانی پدیدار می شود که تصور طرفین از بحث تبدیل به خط مقدم میدان جنگ شود . در جنگ تنها میدانی است که قرار نیست فنون رزمی تان را به طرف بدهید و بگیرید تا در یک سطح قرار بگیرید . قرار است فنون تان نفر مقابل را از پای در بیاورد . یا شکست بخورد و یا بمیرد . شما در میدان جنگ پیروز می شوید . یعنی کارزار شما تنها یک پیروز و یک بازنده یا مرده خواهد داشت . اما در بحث همیشه دو برنده وجود دارند . بحث کردن باعث رشد تفکرات ما می شود در صورتی که اگر آن را به میدان جنگ تبدیل کنیم دیگر قرار نیست یاد بگیریم و توسعه بدهیم . قرار است افکارمان را به هر قیمتی در مغز طرف فرو کنیم . این دیدگاه زمانی پر رنگ تر می شود که خودمان یا عقیده مان را بت کنیم . یعنی از خود و عقیده مان یک بت بزرگ و خشن بسازیم که هیچ جوره نمی توان به آن حتی نقدی وارد کرد و بعد وارد بحث که نه البته ولی کارزار شویم . در بالاتر عرض کردم که در این صورت یا بت ما به زور درون ذهن شما می رود یا باید بمیرید یا به نفهمی شما را متهم می کنم!

اگر بحث کردن را بلد باشیم قطعا با افکار جدید و زاویه دید های جدیدتر آشنا می شویم . اما وقتی میدان جنگ باشد کسی چیزی یاد نمی گیرد. همه با این تفکر که فرد مقابل در سیاهی و ظلمات جهل به سر می برد و من قرار است روشنش کنم و اگر روشن نشود پس احمق است. با این تفکر وارد بحث شویم در اصل آن بحث یک بحث سوخته است . اصلا شروع نمی شود که به پایان برسد . می شود موعظه دو طرفه . دو طرف قرار نیست گوش کنند . به محض شنیدن حرف طرف مقابل به جای شنیدن آن و پردازش دقیق آن و به اصطلاح مزه مزه کردن آن سریعا از پردازش ذهنشان برای پیدا کردن پاسخ درخور استفاده می کنند تا به اصطلاح امروزی ها کم نیاورند و بحث را نبازند! پس بحثی به وحود نمی آید که اطلاعاتی رد و بدل شود و پیشرفت فکری صورت بگیرد . بلکه مغزها به دنبال جواب دادن حرف طرف مقابل اند که پوزش را به خاک بمالند! دقیقا مانند یک میدان کشتی که شما فنون فرد را آنالیز نمی کنید . بلکه در آن لحظه تنها و تها مغزتان در حال دفاع و یافتن واکنشهایی در مقابل کنش حریفتان است.

در بحث بسیار مهم است که فرد مقابلمان را حریفمان نبینیم . از این جهت یک بحث خوب بحثی است که هر دو طرف برنده اند که می تواند افکارمان را ویرایش و پیرایش کند . یعنی می توانیم با بحث کردن علممان را بیشتر کنیم و افکارمان را بهتر کنیم و اصلاح کنیم. قسمت های نادرسش را با اطلاعات درست جایگزین کنیم و فکرمان را رشد دهیم . اگر اطلاعات فردا مقابلمان به نظر ما نادرست بود و دوست نداشتیم آن را قبول کنیم باید بدانیم که اگر او پافشاری می کند بهتر است احترام بگذاریم تا شاید بعد ها او توانست با مطالعه بیشتر به حقیقت و اطلاعات درست دست پیدا کند . اگر قرار نبود قبول کنیم حداقل می دانیم که در فلان موضوع آدم می تواند تحلیل اشتباه کند یا با دید دیگری نیز به موضوع بپردازد.

هر زمان که هر دو طرف برنده بودند یعنی یک بحث خوب صورت گرفته و اگر خیر یعنی ایرادی در بحث وجود داشته یا مباجثه تبدیل به مجانگه (جنگ بر وزن مفاعله) شده است . در فضای مجازی محصوصا توییتر ما شاهد مجانگه های بسیار زیادی هستیم . کسانی که اصلا دوست ندارند فکر کنند و کور کورانه پای یک فکر غلط ایستاده اند و فقط افکار و شخصیت بقیه را می کوبند. موافق عقیده شان باشی کاری با تو ندارند اما اتهامات وقتی شروع می شود که مخالف عقیده شان باشی .

وقتی که فضای گفتگو اینگونه از بین برود نمی توان انتظار اتفاقات بزرگ و بهتری را کشید . چون وقتی گفتگو نباشد همیشه فضای متشنجی را باید شاهد باشیم و همین باعث می شود که هیچ پیشرفتی صورت نگیرد چون همه همواره درحال شکست دادن هم در بحث ها هستند . قرار نیست کسی چیزی را اصلاح کند . ما باید بیاییم و یاد بگیریم که با هم مباحثه کنیم نه مجانگه . بحث میدان جنگ نیست . میدان یادگیری و دیدن زوایا دید و افکار یکدیگر است . دیدن نوع تفکر و میزان اطلاعات یکدیگر است . بحث با جبهه جنگ کاملا فرق دارد . تا دندان زره کردن برای شکست دادن حریف اسمش مباحثه نیست .

هیچ وقت

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره . شب رفتن . شبی که باید ایران رو ترک می کردم . اون شب عجیب که خود دیوانه ام برای خودم سخت ترش کردم . شب عجیبی که حتی زبانم از توصیفش لکنت می گیره .

اون شب یک شب خیلی سنگینی بود . حس کرخی داشتم . در عین اینکه دوست داشتم نجات پیدا کنم و برای زندگی بهتر بروم و تجربه جدید کسب کنم دلم خیلی گرفته بود . از اینکه دور میشوم از خیلی چیزهایی که قلبم برایشان می تپید . شاید توی فرودگاه امام خمینی خیلی از آدما حال مشابه من رو داشته باشند . کلا فرودگاه ها جاهای غم انگیزی هستند وقتی که وقت رفتن است .

ساعت های خداحافظی..

اون شب شال و کلاه کردم و به بام تهران رفتم . زیاد شلوغ نبود و شاید مخصوصا شلوغ نبود که کمی بخواهم درد دل کنم . اون شب شب عجیبی بود . نشستم و روبروم تهران بزرگ و خداحافظی . یه هو یادش افتادم .. یاد روزهای سخت . نمی دونم توی کدوم یک از نقطه های ریز نور خونش بود ولی بود .. زیر آسمونی بود که بودم .. هوایی رو نفس می کشید که می کشیدم . همین کلیشه های عحیب . که نتونستم تو هوایی نفس بکشم که اون می کشه ولی دروغه ... مگر میشه عاشق باشی و هوایی که اون نفس می کشه رو با جون و دل بغل نکنی و نبوسی .

من خودم را از میدان به در کردم که دیگر برای تو اذیتی نداشته باشم . اگر جایی خواستی تصادفی من را ببینی حتی عذاب وجدان نگیری . اگر نباشم من را نمی بینی . یادم آمد اون روزی که به خارج رفتن بله گفتم روزی بود که تو برای همیشه برای من تمام شده بودی .

رک بگم خیلی اون شب دلم برایت تنگ شد . دوست داشتم حداقل برای آخرین بار خداحافظی می کردم . برای اخرین بار می دیدم تورا .عاشقی است دیگر . می بینی ؟ حتی نمی توانم آن شب را توصیف کنم . شبی که میدانی تو رفتنی هستی و دیگر امیدی نیست .. من رفتم تا اگر بخواهم هم نتوانم برایت مزاحمتی ایجاد کنم . من خودم را عقب کشیدم با اینکه هنوز یک عاشق بودم . شبی که خداحافظی کردم و به گوشت نرسید. دوست نداشتم من قهرمان این داستان باشم..

رک بگویم .. هنوزم گاهی به جست جویت می پردازم ... 

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

دوستام

توی مدرسه دو تا دوست داشتم . من علی سامان . سه تا مون دوست های خیلی صمیمی ای بودیم . علی پدرش کارگاه چاپ داشت . مثلا کتاب چاپ نمی کرد و بیشتر توی کار چاپ تبلیغات بود . مثلا یک برگ بهش بدی و بگی از این سه هزار تا می خوام . برای اینکه بهش بتونی تیراژ بدی حداقل باید بیشتر از ۱۰۰۰ تا بهش می دادی تا قبول می کرد برات چاپ کنه . بگذریم . نمی خوام در مورد پدر علی صحبت کنم . پدر من راننده اتوبوس بود. سیکل داشت . پدر سامان هم رئیس بانک بود . من تک فرزند بودم و اونا خواهر برادر داشتن . بابام آدم دیکتاتوری بود . منو تا ۲۴ سالگی کتک می زد . یه روز داییم بهش گفت که خجالت بکش مرد من فکر می کنم دو تا مرد دارن دعوا می کنن فکر می کنی رضا نمی تونه بگیرتت زیر مشت و لگد . داره بهت احترام می ذاره که می ذاره بزنیش . از اون روز به بعد دیگه منو نزد ولی حرفش حرف بود. یه چیزی رو می خواست باید می شد حتی اگر خدا زمین می اومد .

کاش الاغی چیزی بودم ..

وقتی که اسلحه میگیرن دستشون و می کشند و می کشند و می کشند . وقتی که موشک درست می کنند و می کوبند روی سر کلی زن و مرد و کودک کوچه و بازار ٬ وقتی که موشک ها شیمیایی ان و نابود می کنن و نسلی رو می کشن . وقتی که پهپاد ها رو نظامی می کنند که توی ۳ ثانیه کلک هدف رو می کنه و مغزش رو می ترکونه . وقتی  که کلی بچه دارن از یه رودخونه گلی آب می خورن . وقتی که کلی کارخونه به دستگاه نودشونم نیست که این دود قراره نسل بشر رو منقرض کنه . وقتی که با لگد می خوابونه توی سینه بچه ای که هوس کرده از مغازه یک کیک برداره و اون فهمیده . وقتی که روی شیشه ها میزنن و حتی نگاه هم نمی کنن . وقتی که حواسشون به مزراتی شونه در حالی که کنارشون کسی تا کمر رفته توی آشغالا . وقتی که جایی مدیرن ولی به هیچ چیشون نیست که خیلی ها آرزو دارن یک شب گوشت بخورن . خیلی ها آرزو دارن نفسی راحت بکشن . وقتی که مغرورن و فکر می کنن از باسن فیل طلایی بیرون اومدن . وقتی که از یک مشکل اجتماعی شیر کردنش رو فقط بلدن . وقتی که نفعشون توی نفهمیدنه و هر جا که بچربه اون طرفی می افتن و می خوابن . وقتی که بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . وقتی که حیوان زبون بسته رو اذیت می کنن . وقتی که نابود می کنن طبیعت و هر چیزی که هست رو. وقتی که این همه دروغ می گن و ظلم می کنند . وقتی که حال هیچ کس دیگه خوب نیست ..

از ته دلم آرزو می کنم که انسان نباشم! چون اینام همه نوع بشری هستند یا همون انسان خودمون!

دوست ندارم مث اینا منم انسان باشم . ترجیح میدم یک الاغی باشم یه گوشه ای . توی این شرایط الاغ مظلوم بار کش بودن خیلی بهتره از انسان بودن

سال

وقتی که بهار میرسه ما عید نوروز داریم و عید نوروز ما سال جدید مون رو برامون میاره . همه ما با رسیدن سال نو میگیم سال جدید سالی باشه پر از فلان و فیلان و فولان . خیلی ها میگن ۹۶ بد بود خدا رو شکر رد شد فلان شد . امیدواریم ۹۷ شیرین باشه . ۹۶ خیلی اذیتمون کرد .

ولی یادمون میره هنگام عوض شدن ۹۵ به ۹۶ هم همین چیزی رو گفتیم . می گفتیم سال خیلی تلخی بود . ولی یادمون میره مساله زمان نیست . مساله مکانه و مساله خودمونیم . یه مثال خیلی کلی میزنم .

یه خونه است که غذا نداره. یه گوشش شعله ور شده و داره آتیش میگیره. آبش قطعه و بوی فاضلاب میاد. ما داخلش نشستیم و هی میگیم ساعت ۱۳ لعنتی. ساعت ۱۳ لعنتی اگر رد بشه تمومه. ساعت ۱۳ خیلی بد بود و گوشه خونه آتیشه و فاضلاب زده بالا و آب قطعه و.. و... و.. و ساعت ۱۴ امیدوارم ساعت خوشی باشه و همیشه شادی باشه و دیگه این مشکلات نباشه.

ولی ساعت ۱۴ میاد و آتیش بیشتر شده و فاضلاب سرجاشه و آب هنوز قطعه و.. باز میشه ساعت ۱۴:۵۸ و ما شروع می کنیم که ساعت ۱۴ لعنتی آتیش بود فاضلاب بود آب نبود و.. و.. و.. . ساعت ۱۵ ساعت خوشبختی باشه همه چی عالی باشه . 

واقعا الان مساله ساعته؟ یا مساله خونه است ؟ همین ساعت رو میشه بزرگش کرد و کردش سال و خونه رو بزرگش کرد و کردش کشور! به همین راحتی .یک معادله ساده است. جای فحش دادن به سال به خودمون فحش بدیم . به خونه لعنتی که داره داغون میشه فحش بدیم و سعی کنیم درستش کنیم. بریم یه کاری براش کنیم . یا حداقل از درونش فرار کنیم.  هی بشینیم به ساعت ها و روز ها و سال های گذشته فحش بدیم و آرزوی سالی روزی ساعتی ماهی خوش برای خودمون و خونمون داشته باشیم که نه منطقیه و نه عقلانی . زمان٬ زمانه و میگذره . این خونه است که ثابته . این آتیشه که داره میسوزونه و جلو میاد. این فاضلابه که بوی گندش داره خفه مون می کنه. این سقفه که داره رو سرمون میریزه.

پلاسکو ریخت٬ زلزله اومد٬ کشتی غرق شد٬ هواپیما سقوط کرد٬ معدن ریخت٬ دلار گرون شد٬ حقوق کم اومد و هزار تا چیز دیگه همه تقصیر ساله؟ مگر ۹۱ شد ۹۲ و  ۹۲ شد ۹۳ و ۹۳ شد ۹۴ و ۹۴ شد ۹۵ و ۹۵ شد ۹۶ و حالا هم ۹۷ اتفاق دیگه نیفتاد؟

مشکل ما اینه که نشستیم روی ساعت ها و روزها و زمان ها اسم گذاشتیم و بی عرضگی و بی خیالی و بیسوادی و هر چیز مودبانه و غیر مودبانه خودمون رو پوشش می دیم و گردن زمان می ندازیم و میگیم ۹۶ لعنتی گورتو گم کن . ولی یادمون میره توی همین سال ۹۶ از شروعش تا پایانش توی خیلی از جاها اتفاقات خوبی افتاده . 

توی خونه همسایمون ساعت ۱۳ بوی خوش غذا میزنه و ساعت ۱۴ صدای موسیقی طنین اندازه و ساعت ۱۵ و....

بفهمیم ... تقصیر سال نیست .. تقصیر خودمونه ... خودمونیم که همینیم .. خونمونه که همینه .. خونه ای که باز خودمون اینطور ساختیمش‌!

دوست داشتم اول سال بنویسم گفتم وسط عید بنویسم بهتر باشه.

چالش : غذای دور نریختنی

در رستورانی بودیم که یک آقا با دوست دخترش وارد رستوران شد . از این کسانی که با زور پودر و آمپول هیکلی درست کرده بودن. نشستن سر میز و دو تا مرغ سوخاری شده و دو تا پیتزا و دو تا سیب زمینی و سالاد و نان سیر و خلاصه میز کاملا پر شد . آقا یک پر پیتزا خورد و دوست دخترشان هم دو تکه سیب زمینی سوخاری و پا شدند و رفتند‌!!!

کلی غذا روی میز دست نخورده ماند . مسئول نظافت هم کامل ریختشان در سطل زباله! 

خیلی هامون رستوران می ریم و غذاهایی رو سفارش می دیم. طبیعیه که وقتی گرسنه هستیم بیشتر از مقداری که می خواهیم بخوریم سفارش می دهیم . همیشه یک سالاد بیشتر یا یک سیب زمینی بیشتر یا پرس غذا بیشتر از مقدار نیاز ماست . می دونین وقتی که نیمه غذاتون رو روی میز ترک می کنین و میرین اکثر رستوران ها اون رو دور میریزن . به همین راحتی . ما می تونیم یک ظرف درخواست کنیم که نصف غذامون رو درون اون بریزیم و با خودمون ببریم . شاید اون لحظه نتونستیم بخوریم ولی قطعا بعدا گرسنمون خواهد شد و خواهیم خورد .

عموما این کار رو انجام نمی دیم چون خجالت می کشیم . فکر می کنیم که کار خیلی ضایع و دور از کلاسه . ولی اصلا اینطور نیست . ما پول اون غذا رو دادیم و واقعا به کسی مربوط نیست که ما انقدر پولداریم که غذا رو نیمه رها می کنیم یا گدا گرسنه هستیم که ظرف طلب می کنیم . این حرکت کلا حرکت قشنگیه چون غذا به این میزان دور ریخته نمیشه و شما اون پولی که دادین می تونین غذاتون رو بردارین و توی وعده دیگر میل کنین. دو وعده غدای خوشمزه رو میل کردین و از طرفی غذا دور ریخته نمیشه و خب پول بیشتری در جیب تون می مونه که می تونین مجموع این پول ها رو برای خودتون چیزهای بهتری بخرین یا می تونین کمک کنین . قراره دو بار رستوران برین و دو تا ۵۰ هزار تومان خرج کنین و دو تا غذا نصفه بذارین میشه نصف یک غذا رو بیارین خونه و در بهترین حالت ۳۰ هزار تومن اینجا پس انداز کنین .

پس شما رو به این چالش دعوت می کنم . شما هم هر کسی رو دوست داشتین دعوت کنین. چالش اینه که اگر رفتیم رستوران و غذاهایی اضافه اومد از گارسون یک ظرف مخصوص درخواست کنیم و مابقی غذا رو با خودمون به خونه ببریم . در عین حال هم اگر کسی رو در رستوران دیدیم که چنین کاری کرد به دید یک قهرمان بهش نگاه کنیم که نمی ذاره غذا دور ریخته بشه و اصراف نمی کنه !

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan