هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

هیچ وقت

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره . شب رفتن . شبی که باید ایران رو ترک می کردم . اون شب عجیب که خود دیوانه ام برای خودم سخت ترش کردم . شب عجیبی که حتی زبانم از توصیفش لکنت می گیره .

اون شب یک شب خیلی سنگینی بود . حس کرخی داشتم . در عین اینکه دوست داشتم نجات پیدا کنم و برای زندگی بهتر بروم و تجربه جدید کسب کنم دلم خیلی گرفته بود . از اینکه دور میشوم از خیلی چیزهایی که قلبم برایشان می تپید . شاید توی فرودگاه امام خمینی خیلی از آدما حال مشابه من رو داشته باشند . کلا فرودگاه ها جاهای غم انگیزی هستند وقتی که وقت رفتن است .

ساعت های خداحافظی..

اون شب شال و کلاه کردم و به بام تهران رفتم . زیاد شلوغ نبود و شاید مخصوصا شلوغ نبود که کمی بخواهم درد دل کنم . اون شب شب عجیبی بود . نشستم و روبروم تهران بزرگ و خداحافظی . یه هو یادش افتادم .. یاد روزهای سخت . نمی دونم توی کدوم یک از نقطه های ریز نور خونش بود ولی بود .. زیر آسمونی بود که بودم .. هوایی رو نفس می کشید که می کشیدم . همین کلیشه های عحیب . که نتونستم تو هوایی نفس بکشم که اون می کشه ولی دروغه ... مگر میشه عاشق باشی و هوایی که اون نفس می کشه رو با جون و دل بغل نکنی و نبوسی .

من خودم را از میدان به در کردم که دیگر برای تو اذیتی نداشته باشم . اگر جایی خواستی تصادفی من را ببینی حتی عذاب وجدان نگیری . اگر نباشم من را نمی بینی . یادم آمد اون روزی که به خارج رفتن بله گفتم روزی بود که تو برای همیشه برای من تمام شده بودی .

رک بگم خیلی اون شب دلم برایت تنگ شد . دوست داشتم حداقل برای آخرین بار خداحافظی می کردم . برای اخرین بار می دیدم تورا .عاشقی است دیگر . می بینی ؟ حتی نمی توانم آن شب را توصیف کنم . شبی که میدانی تو رفتنی هستی و دیگر امیدی نیست .. من رفتم تا اگر بخواهم هم نتوانم برایت مزاحمتی ایجاد کنم . من خودم را عقب کشیدم با اینکه هنوز یک عاشق بودم . شبی که خداحافظی کردم و به گوشت نرسید. دوست نداشتم من قهرمان این داستان باشم..

رک بگویم .. هنوزم گاهی به جست جویت می پردازم ... 

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

دوستام

توی مدرسه دو تا دوست داشتم . من علی سامان . سه تا مون دوست های خیلی صمیمی ای بودیم . علی پدرش کارگاه چاپ داشت . مثلا کتاب چاپ نمی کرد و بیشتر توی کار چاپ تبلیغات بود . مثلا یک برگ بهش بدی و بگی از این سه هزار تا می خوام . برای اینکه بهش بتونی تیراژ بدی حداقل باید بیشتر از ۱۰۰۰ تا بهش می دادی تا قبول می کرد برات چاپ کنه . بگذریم . نمی خوام در مورد پدر علی صحبت کنم . پدر من راننده اتوبوس بود. سیکل داشت . پدر سامان هم رئیس بانک بود . من تک فرزند بودم و اونا خواهر برادر داشتن . بابام آدم دیکتاتوری بود . منو تا ۲۴ سالگی کتک می زد . یه روز داییم بهش گفت که خجالت بکش مرد من فکر می کنم دو تا مرد دارن دعوا می کنن فکر می کنی رضا نمی تونه بگیرتت زیر مشت و لگد . داره بهت احترام می ذاره که می ذاره بزنیش . از اون روز به بعد دیگه منو نزد ولی حرفش حرف بود. یه چیزی رو می خواست باید می شد حتی اگر خدا زمین می اومد .

کاش الاغی چیزی بودم ..

وقتی که اسلحه میگیرن دستشون و می کشند و می کشند و می کشند . وقتی که موشک درست می کنند و می کوبند روی سر کلی زن و مرد و کودک کوچه و بازار ٬ وقتی که موشک ها شیمیایی ان و نابود می کنن و نسلی رو می کشن . وقتی که پهپاد ها رو نظامی می کنند که توی ۳ ثانیه کلک هدف رو می کنه و مغزش رو می ترکونه . وقتی  که کلی بچه دارن از یه رودخونه گلی آب می خورن . وقتی که کلی کارخونه به دستگاه نودشونم نیست که این دود قراره نسل بشر رو منقرض کنه . وقتی که با لگد می خوابونه توی سینه بچه ای که هوس کرده از مغازه یک کیک برداره و اون فهمیده . وقتی که روی شیشه ها میزنن و حتی نگاه هم نمی کنن . وقتی که حواسشون به مزراتی شونه در حالی که کنارشون کسی تا کمر رفته توی آشغالا . وقتی که جایی مدیرن ولی به هیچ چیشون نیست که خیلی ها آرزو دارن یک شب گوشت بخورن . خیلی ها آرزو دارن نفسی راحت بکشن . وقتی که مغرورن و فکر می کنن از باسن فیل طلایی بیرون اومدن . وقتی که از یک مشکل اجتماعی شیر کردنش رو فقط بلدن . وقتی که نفعشون توی نفهمیدنه و هر جا که بچربه اون طرفی می افتن و می خوابن . وقتی که بقیه براشون پشیزی ارزش نداره . وقتی که حیوان زبون بسته رو اذیت می کنن . وقتی که نابود می کنن طبیعت و هر چیزی که هست رو. وقتی که این همه دروغ می گن و ظلم می کنند . وقتی که حال هیچ کس دیگه خوب نیست ..

از ته دلم آرزو می کنم که انسان نباشم! چون اینام همه نوع بشری هستند یا همون انسان خودمون!

دوست ندارم مث اینا منم انسان باشم . ترجیح میدم یک الاغی باشم یه گوشه ای . توی این شرایط الاغ مظلوم بار کش بودن خیلی بهتره از انسان بودن

سال

وقتی که بهار میرسه ما عید نوروز داریم و عید نوروز ما سال جدید مون رو برامون میاره . همه ما با رسیدن سال نو میگیم سال جدید سالی باشه پر از فلان و فیلان و فولان . خیلی ها میگن ۹۶ بد بود خدا رو شکر رد شد فلان شد . امیدواریم ۹۷ شیرین باشه . ۹۶ خیلی اذیتمون کرد .

ولی یادمون میره هنگام عوض شدن ۹۵ به ۹۶ هم همین چیزی رو گفتیم . می گفتیم سال خیلی تلخی بود . ولی یادمون میره مساله زمان نیست . مساله مکانه و مساله خودمونیم . یه مثال خیلی کلی میزنم .

یه خونه است که غذا نداره. یه گوشش شعله ور شده و داره آتیش میگیره. آبش قطعه و بوی فاضلاب میاد. ما داخلش نشستیم و هی میگیم ساعت ۱۳ لعنتی. ساعت ۱۳ لعنتی اگر رد بشه تمومه. ساعت ۱۳ خیلی بد بود و گوشه خونه آتیشه و فاضلاب زده بالا و آب قطعه و.. و... و.. و ساعت ۱۴ امیدوارم ساعت خوشی باشه و همیشه شادی باشه و دیگه این مشکلات نباشه.

ولی ساعت ۱۴ میاد و آتیش بیشتر شده و فاضلاب سرجاشه و آب هنوز قطعه و.. باز میشه ساعت ۱۴:۵۸ و ما شروع می کنیم که ساعت ۱۴ لعنتی آتیش بود فاضلاب بود آب نبود و.. و.. و.. . ساعت ۱۵ ساعت خوشبختی باشه همه چی عالی باشه . 

واقعا الان مساله ساعته؟ یا مساله خونه است ؟ همین ساعت رو میشه بزرگش کرد و کردش سال و خونه رو بزرگش کرد و کردش کشور! به همین راحتی .یک معادله ساده است. جای فحش دادن به سال به خودمون فحش بدیم . به خونه لعنتی که داره داغون میشه فحش بدیم و سعی کنیم درستش کنیم. بریم یه کاری براش کنیم . یا حداقل از درونش فرار کنیم.  هی بشینیم به ساعت ها و روز ها و سال های گذشته فحش بدیم و آرزوی سالی روزی ساعتی ماهی خوش برای خودمون و خونمون داشته باشیم که نه منطقیه و نه عقلانی . زمان٬ زمانه و میگذره . این خونه است که ثابته . این آتیشه که داره میسوزونه و جلو میاد. این فاضلابه که بوی گندش داره خفه مون می کنه. این سقفه که داره رو سرمون میریزه.

پلاسکو ریخت٬ زلزله اومد٬ کشتی غرق شد٬ هواپیما سقوط کرد٬ معدن ریخت٬ دلار گرون شد٬ حقوق کم اومد و هزار تا چیز دیگه همه تقصیر ساله؟ مگر ۹۱ شد ۹۲ و  ۹۲ شد ۹۳ و ۹۳ شد ۹۴ و ۹۴ شد ۹۵ و ۹۵ شد ۹۶ و حالا هم ۹۷ اتفاق دیگه نیفتاد؟

مشکل ما اینه که نشستیم روی ساعت ها و روزها و زمان ها اسم گذاشتیم و بی عرضگی و بی خیالی و بیسوادی و هر چیز مودبانه و غیر مودبانه خودمون رو پوشش می دیم و گردن زمان می ندازیم و میگیم ۹۶ لعنتی گورتو گم کن . ولی یادمون میره توی همین سال ۹۶ از شروعش تا پایانش توی خیلی از جاها اتفاقات خوبی افتاده . 

توی خونه همسایمون ساعت ۱۳ بوی خوش غذا میزنه و ساعت ۱۴ صدای موسیقی طنین اندازه و ساعت ۱۵ و....

بفهمیم ... تقصیر سال نیست .. تقصیر خودمونه ... خودمونیم که همینیم .. خونمونه که همینه .. خونه ای که باز خودمون اینطور ساختیمش‌!

دوست داشتم اول سال بنویسم گفتم وسط عید بنویسم بهتر باشه.

چالش : غذای دور نریختنی

در رستورانی بودیم که یک آقا با دوست دخترش وارد رستوران شد . از این کسانی که با زور پودر و آمپول هیکلی درست کرده بودن. نشستن سر میز و دو تا مرغ سوخاری شده و دو تا پیتزا و دو تا سیب زمینی و سالاد و نان سیر و خلاصه میز کاملا پر شد . آقا یک پر پیتزا خورد و دوست دخترشان هم دو تکه سیب زمینی سوخاری و پا شدند و رفتند‌!!!

کلی غذا روی میز دست نخورده ماند . مسئول نظافت هم کامل ریختشان در سطل زباله! 

خیلی هامون رستوران می ریم و غذاهایی رو سفارش می دیم. طبیعیه که وقتی گرسنه هستیم بیشتر از مقداری که می خواهیم بخوریم سفارش می دهیم . همیشه یک سالاد بیشتر یا یک سیب زمینی بیشتر یا پرس غذا بیشتر از مقدار نیاز ماست . می دونین وقتی که نیمه غذاتون رو روی میز ترک می کنین و میرین اکثر رستوران ها اون رو دور میریزن . به همین راحتی . ما می تونیم یک ظرف درخواست کنیم که نصف غذامون رو درون اون بریزیم و با خودمون ببریم . شاید اون لحظه نتونستیم بخوریم ولی قطعا بعدا گرسنمون خواهد شد و خواهیم خورد .

عموما این کار رو انجام نمی دیم چون خجالت می کشیم . فکر می کنیم که کار خیلی ضایع و دور از کلاسه . ولی اصلا اینطور نیست . ما پول اون غذا رو دادیم و واقعا به کسی مربوط نیست که ما انقدر پولداریم که غذا رو نیمه رها می کنیم یا گدا گرسنه هستیم که ظرف طلب می کنیم . این حرکت کلا حرکت قشنگیه چون غذا به این میزان دور ریخته نمیشه و شما اون پولی که دادین می تونین غذاتون رو بردارین و توی وعده دیگر میل کنین. دو وعده غدای خوشمزه رو میل کردین و از طرفی غذا دور ریخته نمیشه و خب پول بیشتری در جیب تون می مونه که می تونین مجموع این پول ها رو برای خودتون چیزهای بهتری بخرین یا می تونین کمک کنین . قراره دو بار رستوران برین و دو تا ۵۰ هزار تومان خرج کنین و دو تا غذا نصفه بذارین میشه نصف یک غذا رو بیارین خونه و در بهترین حالت ۳۰ هزار تومن اینجا پس انداز کنین .

پس شما رو به این چالش دعوت می کنم . شما هم هر کسی رو دوست داشتین دعوت کنین. چالش اینه که اگر رفتیم رستوران و غذاهایی اضافه اومد از گارسون یک ظرف مخصوص درخواست کنیم و مابقی غذا رو با خودمون به خونه ببریم . در عین حال هم اگر کسی رو در رستوران دیدیم که چنین کاری کرد به دید یک قهرمان بهش نگاه کنیم که نمی ذاره غذا دور ریخته بشه و اصراف نمی کنه !

چه شبی ..

لم داده بودم روی صندلی که توی بالکن بود . اومد و روی میز دو تا قهوه گذاشت. همیشه نگاه می کردم یکیشون قهوه ای سوخته بود و یکیشون قهوه ای کمرنگ. یعنی که پر شیرش کرده بود و شکر. دیگه دستش اومده بود . بارون میزد و شب شده بود. هر وقت به من نزدیک میشد این قلب لعنتیم از جاش در میومد .

تا که نشست بهش گفتم قربونت برم دستت درد نکنه برام قهوه آوردی . می دونی که من چایی خورم . گفت حالا چی میشه با من قهوه بخوری.شیر و شکرش اندازه است . گفتم که شیر و شکر برای وقتیه که خودم درستش می کنم . تو همینجوری هم می آ‌وری برای من شیرین ترین و بهترین قهوه زندگیم میشد .

لبخندی زد .. شب قشنگی بود . بوی عطرش شراب صد ساله بود . مست می شدم و هوشیار . زمستون بود ولی با اون که نشسته بودم گرم و گرم بود . زل زده بودم بهش . می گفت چیه چرا انقدر به من زل می زنی . من چی دارم . گفتم خودت رو . خودت مگه کمه؟

تو باشی بارون قشنگه٬برف قشنگه ٬ سنگ هم از آسمون بیاد قشنگه . تو فقط باش . دیگه چی می تونم بخوام . تو برای همه چی کافی ای. 

خندید و گفت دیوونه .. دستش رو گرفتم .. گفتم همین خنده ات تبم می آره ..

آخ چه شبی شده بود .. چه شبی !!

*در کلاس از رویا پریدم بیرون ...

کافه

قدیما که سنم کمی کمتر بود عادت داشتم به کافه ای که پاتوقم شده بود برم و روی صندلی مخصوص خودم بشینم و چیزی سفارش بدم و توی اون فضا فکر کنم . همیشه تنها می رفتم . نه که از این اداها در بیاورم که چه قدر سینگل و بیچاره ام٬ دوست داشتم این تنهایی را . البته کسی هم نبود که باشد که با ما یا در آنجا قراری بگذارد و یا بیاید باهم برویم . اهل این لوس بازی های همان همیشگی نبودم . هر روز به صدای دلم گوش می کردم که چه دوست دارد بنوشد و بعد انتخاب می کردم . ولی همیشه شیرین دوست داشتم . می گفتم که کمی شکرش را بیشتر کند یا بیشتر شکلات یا کیک بگذارد . اهل تلخیات نبودم . گارسون همیشه انتظار داشت همان همیشگی را بشنود ولی برایم تنوع جذاب تر بود . دوست داشتم فکر آن روزم با مزه آن روزم منحصر به فرد باشد و با مزه ها بتوانم جدایشان کنم .

گاهی وقت ها که وارد کافه می شدم می دیدم جایم کسی نشسته . اگر دو پسر بودند خارج می شدم و می رفتم دوری می زدم و باز برمی گشتم و نبودند و می نشستم همان گوشه . اگر دو خانم یا یک خانم یا حتی یک آقای تنها بود می رفتم و به دیگر کارهایم می رسیدم و بعد باز می گشتم و نبودند و می توانستم از جای خودم استفاده کنم . اما همیشه وقتی یک پسر و دختر در جایم نشسته بودند می رفتم و روز دیگری را برای فکر کردن انتخاب می کردم . چون رفتن هایم به آن کافه معلوم نبود نمی شد میز را برایم در ساعت خاصی رزرو کنند.

انقدر با صاحب کافه صمیمی شده بودم که یک روز دیدم در نوشیدنی های خنک شان شربت نعنا ندارند. ازشان خواستم که شربت نعنا داشته باشند و در روز دیگری که رفتم دیدم به منو اضافه کرده اند . این یک صمیمیت واقعی است که یک کافه برای یک مشتری خاص و ثابتش ٬ منوی خود را به روز می کند . یا روزی که گفتم چایی که می آورید کمی کم است . اگر می شود برای من لیوان مخصوص بیاورید. نمی دانم آن لیوان را از کجا گیر آورده بودند ولی اندازه یک شیشه مایونز بزرگ بود و توانستند مرا راضی کنند!

چون ساعت فکر کردنم زیاد طول می کشید و چای ام اگر سرد می شد ایرادی نداشت لیوان بزرگ سفارش می دادم تا دوباره به خودم زحمت ندهم که لیوان های دیگری چای سفارش دهم و منتظر باشم که خنک تر شوند.

می نوشیدم و فکر می کردم. گاهی به صورت آدم ها نگاه می کردم و به جایشان فکر می کردم . حدس می زدم که الان به چه فکر می کند. گاهی هم می رفتم و آنجا مطالعه می کردم . ولی چیزی که برای من بسیار جالب بود این بود که بسیاری از مشتریان آن کافه را شناخته بودم و شخصیت شان دستم آمده بود . حتی می توانستم بگویم چه کسانی چه چیزی سفارش می دهند . اما قسمت تلخش برای من این بود که من زیاد آنجا می رفتم و هیچ کس مرا به خاطر نمی داشت.

انگار نبودم . نشد یک بار کسی آن سر میز روبرویم بنشیند و بگوید چه کتابی می خوانی؟ چرا دورش روزنامه پیچیده ای؟ و یا بگه در فلسفه پیرو چه کسی هستی و من مانند ماست نگاهش کنم . این فضای آن کافه را برایم سرد تر ولی خصوصی تر می کرد . جایی که کسی با کسی کاری نداشت . هر کسی در دنیای خودش بود .

این روز ها در غربت خیلی یاد آن کافه را می کنم . درست است که جمع شد و دیگر نیست ولی دوست دارم گاهی باز به آن کافه بروم و چیزی سفارش بدهم و در سکوت و تنهایی خودم فکر کنم ..

مادر

خیلی سخت بود که اسم به این بزرگی رو جا کنم در مربع عنوان به این کوچکی!

مادر و واژه اش خیلی بزرگتر از این حرفهاست . آسمان هاییست برای خودش .بزرگ است و بی انتها . گویند که حرمت امام زاده را متولی نگاه می دارد٬ دقیقا به مانند این مثل همین مادر است که به کلمه مادر حرمت و احترام و بزرگی بخشیده . کلمه از خود چیزی ندارد و بلکه روح مادر است درون این کلمه به او بزرگی خاص میدهد. تفاوت است میان والد (کسی که به دنیا آورده تور را) با مادر (کسی که در کنار دنیا آوردن عاشقی را به تو مشق کرده) . مادر٬ یک مادر! است.

واژگان دربرابر نام تو کم می آورند و لکنت زبان چیره می شود .مادر عزیزم قطعا این جملات و کلمات در برابر عشق بی حد و اندازه تو هیچند و اصلا قصد تشکر و تبریک ندارم چون می دانم که اصلا حد این را ندارم و بهترین ها را هم که بنویسم و کیلومتر ها هم که بنویسم باز هیچ هست. از روزی که مگس را نمی توانستم بپرانم . تو زندگی را به من یاد دادی و عشق را . مانند یک گیاه من را رشد داده ای. روزی که پشتیبانم بودی تا راه بروم. روزی که شیشه شیر را اول خودت به دهان می زدی که مبادا داغ باشد و بسوزد . روزهایی که هزاران بار سوال می پرسیدم و با عشق پاسخم را می دادی . روزهایی که وقتی می دانستی دلمان گرفته مارا به پیتزا فروشی می بردی و می گفتی هرچه دلتان خواست دلی از عزا در بیاورید.

روزهایی که وضع مالی ات خوب نبود ولی دل خوش را به ما هدیه کردی . روزهایی که قدم به قدم کنار من مشق نوشتی و دفتر علومم را انقدر زیبا نوشتی که رتبه یک آموزش پرورش کل شهر شد! دفترم را برعکس می کردی و می نوشتی تا خط ات شبیه خط من شود! و می شد! روزهایی که همیشه لباس هایم تمیز بوده و روز هایی که بالاسرم می نشستی تا نوشتن را یاد بگیرم. تا بتوانم بخوانم و بنویسم . هرچه بزرگتر شدم زحمت ام بزرگتر و بیشتر شد .

از روزهایی که با وجود بگو مگو ها باز نگرانم بودی و دلت می شکست . روزهایی که مثل یک کوه پشت و پناهم بودی و کمک ام کردی و دستم را گرفتی. من چه کار می توانم کنم؟ چه می توانم بگویم . گاهی وقت ها کلمات برای از تو نوشتن کم می آورند. چه برسد به آدمها و نویسندگانشان!

مادر عزیزم٬ کسی که عشق من اول در تو خلاصه شده . روزت مبارک . روزت همیشه مبارک . هر روز ٬ روز توست! امروز خاص ات مبارک.

آنقدر دوستت دارم که در کلمه نمی گنجد!

*ولادت با سعادت حضرت زهرا (ع) رو هم تبریک میگم . باشد که خانم خودش نظری به ما کند

۸مارس . روز زن

بسیار تلخ است که هنوز در جامعه ما شاهد این هستیم که در موارد زیادی برابری حقوق خانم ها با آقایان مفهوم ندارد . متاسفانه حتی قانون هم برایش این مفهوم وجود ندارد و قوانین ما طوری نوشته شده اند که گاها شاهد این هستیم که خانم و آقا از حقوق یکسانی برخوردار نیستند. جدای از قوانین٬ برخی از اعتقادات و خرافات و عقاید قدیمی و فاقد اعتبار نیز گاها چنین مفهومی را از ذهن ما حذف کرده است . فاجعه اینجا رخ می دهد که گاها به علت کمبود یا اشکال قانون حقی ناحق می شود و متاسفانه باید برخی موارد را در وجدان مردان یافت . یعنی اگر جدانی وجود داشته باشد کسی به حقی می رسد .

اما راه حل چیست؟ 

هنگامی که قانون چنین خلاء بزرگی را دارد باید خودمان وارد عمل بشویم و خودمان حق را درست به جای بیاوریم . اگر واقعا تحصیل کرده هستیم و ادعای روشنفکری و رشد فکری و عقلی داریم باید کمبود های قانونی را تا زمانی که قوانین اصلاح نشوند خودمان اصلاح شده اش را رعایت کنیم . حتی به این قیمت که شاید از چیزی که به ما میرسد کمتر شود . تا شاید زمانی این قوانین اصلاح یا به روز شدند. اگر ارث و میراثی هست آن را به صورت مساوی تقسیم کنیم حتی اگر می دانیم چیزی که عاید ما می شود کمتر خواهد شد . اگر قانون گفته است که برای خروج زن نیاز به اجازه همسر یا دختر است این اجازه را بسیار سریع به او بدهید و برای او پاسپورت بگیرید و خودتان وارد عمل شده و برایش بگیرید! و هر زمان خواست از کشور خارج شود به او این اجازه را بدهیم . مواردی که خانم در خارج از کشور مسابقه داشته ولی همسر وی به او اجازه خروج نمی دهد!

اگر همسر ما از زندگی کردن با ما راضی نیست به او اجازه طلاق و جدا شدن بدهیم. کمتر تحت فشارش بگذاریم و تفکرات قدیمی که اساسی هم ندارند را دور بریزیم. اگر همسر برادر فوت شده ما طبق قانون ارثی نمی برد خودمان و وجدانمان چیزی که حق اوست را به او بدهیم. فرقی ندارد که این زن خواهر ماست یا مادر ما٬همسر ماست یا دختر خاله ما ٬ همکار ما و حتی کارمند ما! اگر استعداد کاری را دارد به بهانه اینکه زن است موقعیت هایش را محدود نکنیم و بگذاریم مدیریت کند. اگر حقوق زن (کار مشابه) کمتر است خودمان در شرکت خودمان حقوق یکسان به او پرداخت کنیم. یا جمع شویم و روزی در نامه ای خواستار این شویم که حقوق پرداختی به خانم ها برابر ما باشد.

این تفکرات بی پایه و اساس را دور بریزیم . زن ها ضعیفه نیستند. زن ها مظلوم و بیچاره نیستند . زن ها فقط پوست لطیف یا یک تکه گوشت نیستند٬ زن ها ابزار هوس نگاه یا کلامی یا مزاحمت های بیشتر نیستند. فاقد شعور نیستند. صغیر نیستند و بعد از ۱۸ سالگی به قیم نیازی ندارند و می توانند روی پای خودشان بایستند . دوست دخترتان خنگ نیست و خنگ اش قشنگ نیست! پاک کنید این افکار را . زن ها هم می توانند قدرتمند باشند و روی پای خود بایستند . می توانند سیاست مدار باشند٬ آتش نشان باشند و شجاع و مردم را نجات دهند٬ خلبان باشند٬ دانشمند باشند و هر چیزی که دلشان می خواهد بشوند. فقط اگر برخی قوانین یا برخی تفکراتی که معلوم نیست از کجا آمده اند مانع می شوند خودمان مانع ها را برداریم و چیزی که درست است را انجام دهیم . بگذاریم خانم ها هم مثل ما آقایان هر کاری که دوست دارند انجام دهند. ازشان محافظت کنیم اگر به محافظت ما نیاز دارند . اگر نیاز ندارند یعنی خودشان می توانند از پس همه چیز بر بیایند و قدرتش را دارند! فقط باید فرصت برابر داشته باشند امیدوارم روزی برسد که هیچ آقا یا خانمی قربانی تفکر جنسیتی نشده و از موقعیت یا شرایطی جا نماند و اذیت نشود.

روز زن رو پاس می دارم .

Designed By Erfan Powered by Bayan