هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پوریا

پوریا دلش برای رویا می رفت . تو مسیر دانشگاه مثل یک تک تیرانداز که می خواست آهو شکار کند پنهان می شد . قلبش تند می زد و شلیک نمی کرد . می خواست خود را بی تفاوت نشان بدهد ولی می لرزید . لرزش در صدایش می افتاد . حتی اگر سکوت هم می کرد سر قرمزش لو میداد سر درونش را .

پوریا وضع مالی درستی نداشت . دانشجو هم نبود . سر کار می رفت . وضع مالی رویا هم تعریفی نداشت ولی دانشجو بود . فلسفه دانشگاه تهران میخواند . در خیابان انقلاب به بهانه خرید کتاب و خوردن فلافل های مخصوص و یا دور زدن آنجا پیدایش می شد . تا اینکه یک روز یک کار بزرگی برای رویا می کند و جرقه عاشقی شروع می شود .

پوریا دوستی به نام کوروش داشت . کوروش از آن ولد زناهای درجه یک بود. کوروش همیشه پوریا را اذیت می کرد و نامردی هایی در حق وی روا می داشت که حد و حساب نداشت . پوریا پسر ساده ای بود و دوست داشت به قول خودش به همه حال بدهد و کرم هایی مثل کوروش از این حال دادن ها سوء استفاده می کردند و سواری می گرفتند . پوریا از کوروش متنفر بود . کوروش نامردی را در حق پوریا تمام کرده بود . پوریا هرگز با دل صافش برای کسی آرزوی مرگ نمی کرد . ولی قطعا آرزو داشت کوروش در تصادفی زنده بسوزد . هیچ کس نفهمید که کوروش چه ظلمی در حق پوریا کرده که پوریا تنها برای او آرزوی مرگ در سوختن می کند! پوریایی که حتی حرف های منفی به زبان نمی آورد چون بر این عقیده بود که حرف به زبان بیاید ممکن است اتفاق هم بیفتد ولی در مورد کوروش قضیه فرق می کرد . پوریا از آدمای مغروری که از بقیه سواری می گرفتند متنفر بود . در کل عمرش از یزید انقدر متنفر نبود که از کوروش بود.

پوریا برای رویا جان می داد . در مورد کوروش با رویا صحبت کرده بود و رویا هم از کوروش متنفر بود .  رویا هم دوست نداشت پوریا حتی با او تماس بگیرد و اصلا به او فکر کند . پوریا حقوق کارگری اش را جمع کرده بود و روز تولد رویا برایش آیفون ۴ اس خریده بود . آن روز رویا روی هوا بود . ولی پوریا از اینکه توانسته بود رویا را خوشحال کند بیشتر روی هوا بود.

پوریا از  جان برای رویا گذاشت و روزی عشقی که به پوریا وجود داشت درون رویا از بین رفت . هیچ کس ندانست که چرا . اما پوریا برای رویا میمرد! جان میداد و تمام میشد و دوباره شروع می شد.

یک روز رویا با پوریا تماس میگیرد و یک قرار می گذارد . پوریا خیلی ذوق زده می شود و می رود یک انگشتر خیلی زیبا می خرد. در ساعت مقرر به قرار می رود . ولی در قرار رویا با کوروش می آید! و اتفاقی می افتد که نباید . رویا در جلوی چشمان پوریا لب های کوروش را می بوسد و به کوروش می گوید که عاشقانه دوستش دارد . بعد روی پوریا نگاه می کند و می گوید حالا گورتو از زندگی من گم کن!

پوریا انگشتر را به سمتشان با یک شاخه گل رز پرتاب می کند و میرود . از آن روز به بعد پوریای دیگری از خواب بلند می شود . پوریایی که هیچ کس برایش مهم نیست . پوریایی که فقط برای کوروش آرزوی مرگ داشت حالا می گفت آدمها باید مثل سگ بمیرند . یک روز با کله به دماغ صاحب کارش زده و بیرون آمده بود .

نمی توانست در تهران در جایی که آن دو کثافت نجس نفس می کشند نفس بکشد! حالت تهوع داشت و بوی تعفن شان را هم می شنید . چند باری هم در رستوران و این طرف و آن طرف دیده بودتشان . چرا کوروش؟ چرا رویا؟

پوریا از تهران خارج شده و به شهرستان دیگر می رود . یک مغازه اجاره می کند و در آن مشغول کار می شود. وضع زندگی پوریا بد نیست ولی از آدما متنفر است . ازدواج نکرده و نمی کند . هر زمان مادرش اسم خواستگاری را می آورد به مادرش فحش های رکیک می دهد و می گوید تو هم یک آشغالی هستی مثل بقیه. تو هم یک  زن کثیفی!

.......... این داستان کاملا واقعی بوده و برای شخصی اتفاق افتاده . نظر شما چیست . به نظر شما رفتار پوریا صحیح است که چون عاشق یک آدم بد شده همه را به یک چشم ببیند . یا صحیح نیست . نظر شما چیست؟

شاید خود پوریا نظرات شما را بخواند . قطعا از او اجازه گرفتم که داستانش را روایت کنم!

قهرمان

مرد عنکبوتی تار میزنه و مردم رو از مرگ یا از شر آدم هایی که نه پلیس٬ نه ارتش و نه هیچ کس دیگه ای توانایی مقابله باهاش رو نداره خلاص می کنه . کلی روزنامه و مجله هم جمع میشن دورش و کلی ازش عکس و فیلم می گیرن و مرد عنکبوتی قصه ما میشه یک قهرمانی که وجود خارجی نداره . خیلی ها شاید با شنیدن کلمه قهرمان یاد مرد عنکبوتی بیفتند . یاد ابرمرد (Superman) بیفتند که پرواز می کرد و مردم رو از شرایط خیلی بد نجات میداد .

یک سری قهرمان هم هستن که وقتی مدال طلا رو گردنشون انداختن و پرچم کشورمون رو (حالا هرجایی که باشیم و هر ملیتی که داشته باشیم) بالای سرشون به اهتزاز در اومد٬ کلی دوربین کلوز آپ (نمای نزدیک) شون رو میگیره و توی تلوزیون هر کشوری نهایتا سرود ملی شون رو میزنن یا در کشور خودمون بر طبل جانانه بکوب رو پخش می کنند و روزنامه ها از قهرمانی که دیروز مدال طلا رو بر گردنش انداختند حرف میزنن .

ولی یک سری قهرمان هستند که خیلی قهرمان ترن ولی هیچ کس نمی دونه و نمی شناستشون . یا باید بمیرن٬یا در آتش ذوب بشن و یا در هزاران تن له بشن و یا در زیر آب غرق بشن و یا از ارتقاعی بیفتند و به هزار تکه تقسیم بشوند تا شاید جایی ازشون به عنوان قهرمان یاد کنه. اون هم باز بستگی داره به شرایط که قهرمان باشن یا نه. بستگی داره توی کدوم شهری این بلا سرشون اومده. مثلا اگر تهران باشه قهرمان میشن ولی اگر مثلا کاشمر باشه قهرمان نیستند! یا اگر از پشتش میشه چند تا فالور رو بیشتر کرد یا ازش استفاده کرد تا بیشتر رقیب رو در انتخابات کوبید یا نشون داد نوع دوستی رو قهرمان میشن . یعنی قهرمان شدن این ها بستگی داره به شرایط محیطی بلایی که توش می افتند.

ولی اگر جون سالم به در ببرند که دیگه قهرمان نیستند. به وظیفه شون انجام دادند. اینها دیده نمی شن . چون فالور رو بیشتر نمی کنند! چون نمیشه چماق شون کردن کوبید تو سر رقیب انتخابات و اگر بخواهیم لقب قهرمان شدن بهشون بدیم باید هزینه این لقب رو هم پرداخت کنیم! نمیشه که قهرمانمون توی خونه کوچیک ۵۰ متری مستاجر باشه. نمیشه که یک هدیه ای یک بزرگداشتی با کرایه سالن و.. براش نگیری . پس در اصل بسته به استفاده ماست که یکی قهرمان میشه و یکی در سکوت خودش بدون اینکه حتی کسی متوجه بشه قهرمان قهرماناست . کسانی که توی سکوت عضو های بدنشون رو می بخشند. آتش نشان هایی که برای نجات یک بچه خودشون گیر افتادند و سوختند. کارگرانی که برای پیشرفت کشور و چرخیدن صنعت کشور در چه شرایطی کار می کنند و زیر معدن ها می مانند یا در دستگاه ها دست و پاهایشان را از دست می دهند و هیچ کسی متوجه نمی شود! 

کسانی که در سکوت سعی می کنند دست بقیه رو بگیرند و کمک کنند . عشق رو جاری کنن و به جاش هیچی نخوان . ببخشن بدون اینکه بگیرن تا زمانی که دیگه چیزی برای بخشیدن نداشته باشند و تموم بشن . جونی نداشته باشند که نجات بدن یا دیگه براشون سلامتی نمونده باشه . در حد خودشون و آدم های دور و برشون و هیچ چیزی رو از هیچ کسی دریغ نمی کنند . حتی آدم هایی که شعور و فهم لطف این قهرمان ها رو ندارن!

اگر بازیکن فوتبالی که با بنز و قرارداد های میلیاردی اسمش قهرمان است که هست و نوش جانش ٬ این هایی که در سکوت و ناشناسی بدون اینکه کسی حتی اون ها رو ببینه قهرمانان قهرمانانند . یعنی یک سوپرقهرمان اند . اینکه بدون چشم داشت توی این جامعه که تو رو حتی نمی بینه ببخشی و کمک کنی نیاز به دل خیلی بزرگه که کم هستند کسانی که این دل رو دارند.

نیازی نیست هر روز برای هر کدومشون یک بزرگداشت بگیریم . ولی یه کم ببینیمشون بد نیست. اینا اونقدر قهرمانند که حتی چشم داشتی به دیده شدن ندارند.

قهرمان های واقعی اینان . چرک های چشممون و وجودمون رو دور بریزیم می تونیم ببینیمشون و بفهمیمشون

سیم خار دار :|

وقتی که جوانتر بودم و دبیرستانی وقتی که از جایی رد می شدم که سیم خاردار داشت دقت نمی کردم به اینکه این چطور نصب میشه. همیشه فکر می کردم که چیزی نیست که . چهارتا چوب می چپونن توی دیوار یا میله جوش می دن . چیزی نیست که . از دور همیشه سیم خاردار زیاد سخت دیده نمیشه و همیشه ساده دیده نمی شه .

تا اینکه روزهای اولی که در چهل دختر بودیم و هنوز تقسیم نشده بودیم قرار شد دور یک چاله ای سیم خاردار درست کنیم . اونجا بود که فهمیدم نه سیم خاردار زدن خیلی هم ساده نیست و خیلی سخته . اولا چیزی که به شما تحویل میدن یک رول از سیم خارداره و شما باید اول سیم خاردار ها رو از اینکه دور هم پیچیدن باز کنید . سیم خاردار شوخی نیست. یک فلز خیلی سفته کلفته . نازک هاش رو می گن سیم مفتول ولی این خیلی کلفته و هر ۱۰ سانتیمتر یک گره خورده که سرش سه تا بیرون زدگی بیسیار تیز داره . یعنی مواظب نباشی در جا جر میده . یک ذره بگیره به لباست در جا پاره می کنه . بحدی این تیز هست که واقعا کار رو خیلی سخت می کنه . با دست امکان بازکردنش نیست ولی ما دستکش نداشتیم و امکانات هم نداشتیم . ولی در هر صورت دور چاله را با سیم خاردار پوشش دادیم. تمام دست و بالمون زخم و زیلی شد رفت .

درب و داغون شدیم رفت . تجربه کردم که سیم خاردار در عین ظاهری که سبک دیده میشه خیلی خیلی سنگینه! و بسیار هم تیزه . نباید بگیره . بگیره تمومه .. خیلی تمومه.

+ اینجا ظهری -۱۶ درجه بود :|

طرح رحیستری

در حال گشت و گذار در فضای وب بودم که در مورد رجیستری تصمیم گرفتم بخونم . سوال من اینه که انصافا خودشون فهمیدن که چه چیزی رو قانون کردن و قراره چه کار باهاش انجام بدن ؟ حرف های ضد و نقیض زیادی در فضای اینترنت وجود داره . اینطور که معلومه این قانون فقط به نفع وارد کنندگان رسمی تلفن همراه هست و آن هم خیلی بیش از حد به نفع وارد کنندگان است.

اولا طبق چیزی که من مطالعه کرده ام هر گوشی با یک سیمکارت باید کار کند . اگر سیمکارت عوض شد باید مجددا فرایند ریجستری در تلفن همراه انجام شود تا با شماره جدید تلفن کار کند . ولی سوال اینجاست که چه کاریه . آدم سریال گوشی رو ثبت می کنه توی سیستم و شماره سریال اون دستگاه میره توی لیست سفید و دیگه همه سیم کارت ها باید روش کار کنه . چه کاریه که هر بار برای عوض کردن یک سیمکارت باید طرح ریجستری رو مجددا انجام داد و گوشی را به شماره جدید به اصطلاح متصل کرد. دقیقا چرخاندن لقمه دور سر.

بعد تکلیف کسانی که در خارج از کشور زندگی می کنند و دوست دارند تلفن همراهی که می خرند در ایران هم کار کند و گاها حتی دوست دارند تابستان ها در ایران اقامت داشته باشد چیست؟

اولا که هر سال بیشتر از یک گوشی نمی توان در سیستم ثبت کرد و ثانیا قسمتت خنده دار و جالبش اینجاست که فرد باید دو برابر عوارض گمرکی و بیمه بده. یعنی وارد کننده اگر A تومان می ده شخصی که قرار است گوشی شخصی را وارد کنه و خودش استفاده کنه باید 2A تومان پرداخت کنه. یعنی دو برابر. علت این دیگه چی می تونه باشه . خود وارد کننده ها مگر رسم برادری رو رعایت می کنند؟

خیلی شده که گوشی های اصل رو همین وارد کننده های رسمی وارد کردند و گوشی را باز کردند و قطعاتش را تعویض کردند و بعد دوباره آن را در جعبه قرار داده و پلمپ کردند! واقعا این قانون هایی که تصویب می شه به نفع مردمه ؟

اولا اینکه هر شخصی برای هر سیمکارت باید پروسه ثبت و ریجستری رو انجام بده که خیلی مسخره است و وارد شدن به حریم شخصی مردمه. یعنی من اگر مثلا ۳ سیمکارت داشته باشم و قرار باشه روی گوشی تست کنم باید آن را ریجستر کرده باشم . مورد دومم اینه که از مردم رو گاو می بینن بعضی از مسئولین و دوست دارند که فقط بدوشند! چرا شخصی که در حالت عادی یک گوشی را وارد کشور می کنه باید دو برابر گمرک بده؟

وقتی بخواهیم با گذشته مقایسه کنیم خیلی از افراد گوشی ها را در چمدان قرار داده و وارد می کردند. اما حالا که طرح ریجستری را قرار داده اند حتی اشخاصی که تلفن شخصی خودشون رو هم قصد دارند به ایران بیاورند نمی توانند. برای مثال من نوعی که وقتی وارد ایران می شوم یک گوشی قدیمی دارم که دیگر استفاده نمی کنم. می توانم این گوشی را به کسی که نیاز داره ولی پول نداره بخره یا پول داره ولی برای حقظ طبیعیت من می تونم گوشی ام رو بهش هدیه بدم که نیاز نباشه اون هم یک گوشی خریداری کنه. بعد برای اینکه این گوشی به دست او برسد من باید مبلغ هنگفتی گمرک و مالیات و.. بدم که چه؟

که برخی از وارد کنندگان خاص مبادا ضرری بکنند و از قطر شکمشون کمی کاسته بشه . این طرح انقدر ابهامات داره و انقدر درست توسط مسئولین توضیح داده نشده که کلی ایراد بهش وارده. در ابتدا خبر خوبی بود . اینکه دست آدم های سودجو قطع می شه و خب بهتره گوشی که از راه قانونی وارد کشور شده در بازار هم به فروش بره . ولی یواش یواش گند طرح درآمد و حال داریم می بینیم که از حمایت وارد کننده که رد شده هیچ به پوست خریدار را کندن رسیده!

چرا همیشه یک قدم عقب؟

نظر شما در مورد این طرح چیه؟ چه قدر در موردش می دونین؟ آیا تجربه شخصی ازش دارین؟

هیچ کس

پلیس دور جنازه رو با گچ کشیده بود و ماموران پزشکی قانونی داشتن فضا رو رصد می کردند . عکاس ها پشت در مشغول عکاسی بودند و هیچ کسی اجازه ورود رو نداشت . جنازه ای که روی زمین افتاده بود معلوم بود که مدت زیادی است که مرده . ولی آنطور که پیدا بود انگار قتلی اتفاق افتاده بود . کمیسر مشغول بررسی قسمت های مختلف خانه بود . چند افسر مشغول پرسیدن سوال از دوستان و نزدیکان او بودند و اطلاعاتی را جمع آوری می کردند. 

خانه بسیار تمیز بود و همه چیز روی نظم بود . نواری که روی ضبط بود موسیقی پر انرژی ای داشت و جنازه روی زمین افتاده بوی عطر می داد و حمام رفته بود . انگار قرار بود که جایی برود و مرده بود . اینطور که از دور و بر او دیده میشد انگار خودکشی بود ولی خیلی هم شباهت به قتل داشت . پلیس به این مشکوک بود که شخصی که مرده نمی توانسته خود کشی کرده باشد چون طبق اطلاعاتی که از بقیه گرفته بود خیلی انسان شاد و سرحالی معرفی می شد . همیشه به همه کمک می کرد و دوست داشت همه رو خوشحال کند . شاید برای کسی که این میزان بقیه را دوست دارد و این میزان شاداب است و خانه منظمی هم دارد خودکشی کمی دور از انتظار به نظر برسد .

او دوستان صمیمی زیادی نداشت . ولی همکاران زیادی داشت و افراد زیادی او را می شناختند. دوستان خیلی صمیمی او معمولا خیلی کم با او رفت و آمد می کردند و به علت کمبود وقت زیاد با هم وقت نمی گذراندند. خانواده مقتول در خارج از کشور زندگی می کردند و او کسی را از خانواده در آن شهر نداشت . ۳۵ ساله بود و هیچ زن و بچه ای هم نداشت و اصلا ازدواح نکرده بود .

وضعیت مالی متناسبی داشت و هرگز خساست نمی کرد . همیشه دوست داشت کاری برای بقیه افراد انجام بده . پلیس از دوستانش پرسید که آخرین بار کی او را دیده بودند و هر کسی جواب متفاوتی داده بود . الکس گفته بود که آخرین بار هفته پیش از او هزارتا قرض گرفته است. رزی گفت که در یک بحران بود و در یک بار با او قرار گذاشته بود و با هم صحبت کرده بودن و حالش بهتر شده بود . ماری هم آخرین بار پشت تلفن دو روز قبل با او صحبت کرده بود . اما ماری متوجه هیچ چیز ناراحت کننده ای از او نشده بود . 

ولی صحنه ناراحت کننده ای بود و بسیار شبیه به یک خودکشی!

کمیسر متوجه قوطی رنگ مو در کمد شد . کمی جلوتر آمد و در صورت مقتول نگاه کرد ..

چروک دور چشمش زیاد بود و چشمانش بسته شده بود . هیچ کس متوجه نشد که این یک خودکشی بود یا یک قتل عمد گروهی .

محدودیت

همیشه و همه جا این بجث به شدت مطرح است که آیا محدودیت ها باعث رشد و تعالی می شوند و یا خیر می شوند یک زنجیر و یا یک ترمز و جلوی پیشرفت را می گیرند.

گروهی بر این باورند که محدودیت هاست که همیشه بهترین چیزها را خلق می کند . در محدودیت انسان جری تر می شود تا بیشتر بدست آورد و محدودیت را بشکند . اگر موسیقی ممنوع است سعی می کند آرام آرام و با تلاش به کار خود پیشرفت بدهد و ببالد و گروهی هم بر همین باور استوارند که مثلا هنر ایران و موسیقی ایران در محدودیت ها رشد کرد و قوی شد . و در مقابل گروهی هم هستند که می گویند خیر . محدودیت محدودیت است . مانع است و ترمز . مانع جلورفتن و پیشرفت کردن و همین گروه چه بسا می گویند که شاید اگر اینترنت فیلتر نبود و یا مثلا به موسیقی بیشتر بها داده می شد و یا محدودیتی برای هیچ موضوعی وجود نداشت آن موضوع به بالاترین حد رشد و بالندگی خودش می رسید و چه بسا مثلا همین ما که در همین محدودیت های سینمایی کارهای با کیفیتی مثل فروشنده و جدایی و کارهای بزرگ دیگری را عرضه می کنیم به جهان می توانستیم کارهای بیشتر و بزرگتری را برای این منظور بسازیم و عرضه کنیم . این محدودیت ها و شدت هایشان نیز البته همیشه مطرح هست. مثلا در خانواده ای که نواختن ساز ممنوع است می بینیم که یک نابغه موسیقی بیرون می آید . اما جدای از هر چیزی هر دو گروه با محدودیت مخالفند .چه آنهایی که باور دارند که محدودیت است که می سازد و چه آنهایی که می گویند محدودیت خراب می کند . و جز ویرانی چیزی را باقی نمی گذارد.

به نظر شخص بنده بستگی به موقعیت و شرایط دارد . برخی وقت ها می بینیم که گروهی با همین محدودیت و کمبود توانستند چیزی را بسازند و کاری را انجام دهند که شاید بهانه خیلی ها همین محدودیتشان بوده و بلعگس شده بسیاری از استعداد ها که زیر فشار محدودیت فراموش شدند و از بین رفتند . به نظر من ما انسان ها نامحدود هستیم . پس محدودیت نمی تواند ما را که نامحدود هستیم محدود کند . بلکه یک نامحدود درون یک محدودیت نمی تواند جا بگیرد . و به نظر من چه محدودیت باشد و چه نه .. بالندگی راه خودش را طی می کند .

نظر شما چیست؟

به نظر شما آیا محدودیت باعث جلوگیری پیشرفت می شود؟

شاید نوبت توست

شاید امروز نوبت توست .. شاید امروز نوبت توست که لیوان آبی بدهی ...

شاید امروز نوبت توست که زیر فرم شخصی که زیر دست توست امضا کنی ..

شاید امروز نوبت توست ... که به این نیازمند پول بدهی ....

شاید امروز نوبت توست که دست کسی را بگیری ..

شاید توبت توست که آدم خوب امروز باشی!

همه ما هر لحظه شاید نوبت مان باشد .... کمی بهتر فکر کنیم ..

آیا نبودن کلاس دارد؟

یکی از علایق من خواندن وبلاگهاست . دوست دارم با افکار زیادی آشنا بشوم و تبادل افکار کنم . نظریات دیگران را در رابطه با مسایل روز بدانم . و بیشتر وبلاگهایی رو دوست دارم که حاوی مطالب آموزنده و یا دل نوشته و یا خاطرات روزانه و یا روز نوشته هستند . وبلاگهایی که به هیچ عنوان کپی داخل آنها راه ندارد . و نویسنده آنها می نشیند پشت سیستم و با حرکت انگشتان خود یک متن را در پست وبلاگ خود تایپ می کند و سپس آن را منتشر می کند . با آمدن سیستم های وبلاگ نویسی چون پرشین بلاگ و میهن بلاگ و بلاگفا امروزه همه دوست دارند یک صفحه برای خودشان داشته باشند تا بتوانند مطالب خود را در آن با ما بقی دوستان به اشتراک بگذارند . نظرات را بگیرند . و پاسخ دهند . من خودم نیز از این دسته افراد هستم و در کلیه آدرسهایی که برای خودم تدارک دیدم مشغول نوشتن روز نوشت ها و یا افکار روزانه ام بوده ام . من دامنه زیادی را ثبت کرده ام و هر ساله هزینه زیادی را بابت این دامنه ها پرداخت می کنم . علت این امر اینست که شخص دیگری از این نام دامنه ها استفاده نکند و امیدوارم کسی به اشتباه نیفتد . از بحث خارج نشویم . من خیلی وبلاگ های بروز شده بلاگفا را دید می زنم و عنوانهای زیبا را وارد می شوم . و دوست دارم افکار مردم را که به اشتراک گذاشته اند ببینم . و در آن پستشان شرکت کنم . وبلاگهایی که معمولا کپی داخلشان زیاد هست رو وقتی می خوانم از نویسده متنفر می شوم . که حتی نمی تواند فکر کند و بنویسد . و به نظر من … نوشت افکار چرت و پرت که برای ذهن خودت باشد خیلی بهتر است از کپی اشعار و متون ادبی شخص دیگر. خلاصه یک کامنت رو می گذارم و می آیم بیرون و دیگر زیاد داخل این وبلاگ ها نمی مانم . اما وبلاگهایی که دست نوشته خودشان هست و افکارشان را نوشته اند را دوست دارم . در روز نوشت های شخصی خودم این وبلاگ ها را به عنوان لینک دوستان پیوند می دهم . و معمولا هر سه روز و یا هر هفته یک بار به آدرس آنها سر می زنم . پست های جدیدشان را می خوانم و لذت می برم.گاهی وقت ها نظر های طولانی برایشان می گذارم و در بحث هایشان شرکت می کنم .

حال شاید از خودتان بپرسید علت اینکه این دارد دو ساعت مغز ما را به کار میگیرد چیست.خب چرا این ها را می گوید . به ما چه ارتباطی دارد . خواستم بگوییم مدتی هست که برایم بسیار جالب شده . برخی از وبلاگها پستهایشان را با فاصله ۵ روز، ده روز ، بیست روز، یک ماه، سه ماه و حتی شش ماه گذاشته اند . شاید بگویید خب به شما چه ارتباطی دارد . باید به عرض شما برسانم که موضوع این وبلاگ ها روز نوشت من .. دنیای من … خونه دوم من و… بوده . وقتی عنوان وبلاگی به این صورت هست باید حداقل روزی یک بار تا سه بار پست داشته باشد . نه مثل برادرم که در روز هفت تا هشت پست میانگین دارد و نه به بعضی ها که پستهایشان هر شش ماه یک بار هست . خواستم بدانم آیا این مساله کلاس خاصی دارد؟ که برخی از پست ها هر شش ماه یک بار است . جالب است بدانید که تعداد نظرات همان پست که در تاریخ مثلا شهریور ۱۳۹۲ که حدود یک سال پیش میشود و آخرین پست منتشر شده در وبلاگ میباشد دارای حدود ۲۰۰ تا ۶۵۰ کامنت هست که اواخرشون در دی ۱۳۹۳ ارسال شده اند و تایید هم شده اند . و به برخی از کامنت ها نیز پاسخ داده شده . بعد پست مورد نظر هم کپی یک متن از فیسبوک و یا سایت های دیگر هست . من می خواهم بدانم اگر کلاس دارد من نیز پست بعدیم رو سال دیگر بدهم که خیلی هم کلاس دارد و هم نشانه پر مشغله و بی اهمیت بودن من به دنیای مجازی است. چرا باید بعضی ها اینطور باشند . چرا باید بعضی از کارهایی که واقعا جالب نیستند نشانه کلاس یک وبلاگ و یا یک شخص باشند . اگر خب وقت نداری وبلاگ نساز .. ننویس …

تکبر ۲۵۰۰ ساله

نمیدانم امثال ما ایرانی جماعت ها تا چه زمانی قصد داریم این غرور مزخرف 2500 ساله رو از سرمان بیرون کنیم. بفهمیم که امروز را باید بچسبیم و امروز باید درست باشیم . بودیم و بودیم که برایمان نان و آب نمی شود . مهم این است که چه هستیم ؟

کشوری که ادعای تمدن 2500 ساله دارد و هنوز نمی تواند پشت خط عابر پیاده بایستد تا عابر رد شود و هنوز یک هزارم فرهنگ اروپایی غارنشین بی تمدن تازه به دوران رسیده را هم ندارد. ولی ادعایش را چرا. اروپایی هر روز نمی نشیند بگوید ما 2000 سال پیش تمدن مسیح داشتیم و کلیسا داشتیم و فلان داشتیم . امروز از پیشرفت و فرهنگشان صحبت می کنند . امروز نشان می دهند که چه هستند و ما هنوز با فریاد کشی و عربده زدن می خواهیم این را ثابت کنیم . اصالت را رفتار ثابت می کند نه صدای بلند.

یک کوروش کبیر درون دهانمان افتاده و یک روز هم در تخیلاتمون قرار دادیم و ول نمی کنیم ماجرا را. 2500 سال پیش کوروش این بوده و آن بوده و کتبیه داره ولی به امروز شما که نمی توانید چند ثانیه ترمزی بزنید و پشت خط عابر پیاده بایستید چه دخل و ارتباطی دارد؟

اصلا قصدم توهین به کوروش و اصالت ایرانی نیست ولی فکر نمیکنیم یک کم رفتارمان چیز دیگری را نشان میدهد؟

2500 سال پیش کوروش زندگی می کرده و ماشاالله همه تاریخدان و مفسر هستند و از شکوه آن زمان حسابی برایمان تعریف می کنند که کوروش آب لوله کشی داشته و می توانسته کامپیوتر اختراع کند و شاهنشاهی ایرانی این میزان قدمت دارد و فقط آرمان گرایی تخیلی ! ولی یک بار نمی گوید امروز چه داریم و چه کار می کنیم. چه قدمی باید برداریم و چه کنیم . همه حسابی از شکوه آن دوران می گویند و هر کسی بگوید امروز که هستید توهین می کند!

همه هم یک رگ راسیسم دارند. یعنی از نظرشون عرب ها سوسمارخور هستند و اروپایی ها غارنشین و ژاپنی ها قاتل و سامورایی بی تمدن. اصلا 2500 سال پیش آن منطقه وجود خارجی نداشته! مهم این است که عرب سوسمار خور در دوبی ای که 50 سال از تاریخ کشور شدن اش نمی گذرد امروز از بالاترین تکنولوژی استفاده می کند و مردمش بهترین ماشین ها را سوار می شود و زیبا ترین زندگی را دارد. ژاپن بی تمدن امروز در حال تست کردن خودروهای پرنده است و از فضا صحبت می کند . اروپایی غار نشین و آمریکایی وحشی امروز همین وبلاگ و کامپیوتر را برای ما به ارمغان آوردند و ما جز خرافات و این غرور احمقانه چه خدمتی به بشریت کرده ایم؟

راننده تاکسی در حال توصیف تمدن کوروش بزرگ و آداب و ادب ایرانیست که ناگهان شیشه را پایین می کشد و فریاد می زند مرتیکه بیناموس!

درحالی که شیشه را بالا میدهد یک فحش کشدار میدهد و به ادامه بحث می پردازد و می گوید این بیناموس ها آبروی ایران را برده اند و ادب از ایران برده اند و این ها عرب های بیشرف هستند و ما فلان بودیم . نخواستم بگویم که برادر من وقتی از ادب و آداب با غرور و افتخار حرف میزنی که من هم این غرور را دارم و با تو موافقم پس این دم خروس فحش های کش دارت چیست؟

طوری دیده میشه که امروز اروپاییان کوروش داشتند و ما بادیه نشین بودیم! وقتش است که این غروری که کوروش توی سر ما فرو کرده (خودمان) بیرون کنیم و شروع کنیم تمدن دیگری بسازیم . مردم دیگری بسازیم و به سمت مثبت تغییر کنیم. روز به روز در حال پسرفت هستیم و مردم ایران ده سال پیش خیلی بهتر از مردم الان هستند و قطعا ده سال دیگر بدتر خواهند بود. کمی سعی کنیم این نمودار پیشرفت رو به بالا هدایت کنیم.

همه می اندازند گردن دیگران و می گویند با یک گل بهار نمیشه. ولی تو آریایی متمدن باش. تو سعی کن تغییر بدی و به انسانیت آدم ها رو دعوت کنی . همین غرور کاذب باعث بدبختی حامعه ما شده است! همین غرور کاذب!ش

فیسبوک ها

فیس بوک بود و پست هاش. پست هایی که واقعا به درد بخور بود. فیس بوک رسانه ای بود که می شد ازش اطلاعات رو شسته و رفته در آورد. تنها کافی بود درون آن عضو بشی و دوستان را دنبال کنی و صفحاتی که دوست داری اخبارشان را دریافت کنی را نیز دنبال کنی تا در نهایت با باز کردن "خانه" تمامی مطالبشان را یک جا داشته باشی. فیس بوک در روزهای اوج خود بود. مطالب کاملا شسته رفته و فعالیت دوستان که از افکارشان می نوشتند و با هم در تماس بودیم . قرارهایی می گذاشتیم و روی عکسهایشان نظر می گذاشتیم. دوستانی که خیلی وقت بود با آنها تماس نداشتیم رو پیدا می کردیم و تماس برقرار می کردیم .

در عین حال صفحات مورد علاقه را دنبال می کردیم تا جدید ترین اطلاعات و اخبار را دریافت کنیم . برخی از صفحه ها فارسی بودند و اخبار را خوب می رساندند. تا اینکه سال 88 شد و فیس بوک هم بعد از چند بار فیلتر شدن و باز شدن برای همیشه فیلتر شد . رسانه ای که میشد با آن به خبر رسانی مشغول شد . فیس بوک به لحاظ اطلاع رسانی فوق العاده بود. با اینکه امکانات امروز را نداشت ولی خیلی سایت قوی بود. همه درونش می نوشتند و مطالب با اشتراک گذاری بروز رسانی میشد . دوران افول فیس بوک فارسی در اصل آرام آرام از سال 89 و 90 شروع شد. کسانی که فکر کردند می توانند با صفحات مختلف به جمع آوری آمار بپردازند و بعد با تبلیغات پولی در بیاورند و به جیب بزنند . الحق و والانصاف هم خوب کار کردند. از صفحاتی چون پ ن پ بگیرین تا جوک های خیلی بی ادبی و مزخرف . تا اینکه برای جمع کردن آمار بیشتر صفحات به تولید محتوای زرد پرداختند و سلیقه مخاطب رو عوض کردند.

یکی از ایرادات بزرگ فیسبوک فیلتر بودنش بود و این عملا از عضویت خیلی از کاربران جلوگیری می کرد و جامعه آماری کمتری را به گردانندگان این صفحات میداد. به همین منظور گروهی سودجو تصمیم گرفتند که سایتی مشابه سایت فیس بوک بسازند. از آنجا که ساخت فیس بوک نیاز به دانش برنامه نویسی داشت آنها از راه میانبر استفاده کردند. یعنی رفتند و یک اسکریپت آماده به اسم شیرترانیکس را دانلود و روی سرور آپلود کردند و با تغییرات کوچکی که با سرچ کردن یاد گرفته بودند مشغول فعالیت شدند. از این فیسبوک ها خیلی زیاد تولید شد . یعنی هر کسی تنها کافی بود یک عدد هاست و دامین خریداری کنه و فیس بوک خودش رو بزنه. به عنوان شخصی که اولین فیسبوک جعلی رو درست کرد مسلما سود بیشتری کرده است چون خیلی از کاربرانی که به فیس بوک دسترسی نداشتند یا می توانستند بدون فیلتر شکن چیزی شبیه به فیس بوک را تجربه کنند بیشتر به این سایت روی آوردند. از آنجایی که یک نفر کافیست کاری کند و بقیه عین همان را انجام بدهند ناگهان اینترنت پر شد از سایت هایی با نام های مختلف که ترکیباتی از کلمه فیس و بوک تشکیل شده بود. شما از فیس فیس می توانید تصور کنید تا فیس اینا و فیسبوکی و فیس بوک 98 و 97 و96 و فیسپارس و پرشین فیس و فیسبوکفا و فیس فارسی و فیسبوکفارسی که نام ها با توجه به نام های سرویس های وبلاگ نویسی برایمان بسیار آشنا بود.

علت این امر این بود که همه می خواستند رئیس باشند . همه می خواستند بالاترین باشند . و این شد که فضای اینترنت پر شد از سایت های جعلی فیس بوک که داشت مخاطبین تازه وارد اینترنت را روز به روز به مسیر دیگری هدایت می کرد و سوق می داد.

شرایط بسیار عجیبی شده . هیچ کدام از این مدیرانی که این سایت  ها را راهبری می کنند هم متوجه نیستند برای شروع کاری اول باید سواد آن را داشت . نه چیز دیگری . همین وبس . 

Designed By Erfan Powered by Bayan