هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

چالش: چند چیز عجیب من

چند چیز عجیب من :

۱. از تماس بدنم با توالت مورمورم میشه و اگر چیزی زمین بیفته نمی خورم. یعنی وسواسی هستم . ولی اتاقم رو سال تا سال جارو نمی کنم :)

۲. کلا به حوله بعد از حمام اعتقادی ندارم . یعنی همینطوری آب بدنم ریزون ریزون هست تا خودش خشک بشه :)

۳. اگر کسی ادای گریه کردن کسی رو دربیاره نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم . یعنی مثلا شخص ۱ در حال گریه کردنه و شخص ۲ عصبانیه و فکر می کنه این گریه الکیه و شروع می کنه گریه شخص ۱ رو مسخره کردن . من نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم

۴. من برنج خالی و سالاد شیرازی٬ برنج خالی و ترشی٬ نان سنگک و سس سفید٬ نون خالی لواش با پیاز رو خیلی دوست دارم. 

۵.از غذای برنج و خورشت مرغ خیلی خوشم میاد ولی نه مرغش! یعنی فقط برنج و آب خالی مرغ (به مقدار زیاد در حد سوپ) رو با هم قاطی می کنم و خود مرغش رو دوست ندارم. عاشق شیرینی ام ولی از غذای شیرین زیاد خوشم نمیاد.

۶. قورمه سبزی با آب٬ آبگوشت با دوغ٬ باقالی پلو و لوبیا پلو با دوغ و فقط فست فود را با نوشابه می خورم. این ترکیبی نباشه غذا نمی خورم :) . شاید باورتون نشه شاید بگین حتما کباب کوبیده رو هم با دوغ می خورم ولی نه کباب کوبیده رو با نوشابه میل می کنم :)) . توی کباب ها هم فقط کوبیده علاقه دارم 

۷. من برنج کته و تن ماهی به همراه آب لیموی تازه و سماق خیلی دوست دارم! از عدسی بدون رب هم متنفرم!

۸. شبها حتما باید پاهای من از تنه ام بالاتر باشه تا بتونم بخوابم وگرنه خوابم نمی بره و کلافه میشم .

۹. از یک لباسی خوشم بیاد دیگه تا آخر عمر همون رو می پوشم :|

۱۰. تنها موجود کره زمین هستم که همبرگر رو دوست دارم با شیر بخورم :|

۱۱. شب ها بدون لحاف می خوابم . خیلی سرد شد یه بالش رو خودم می کشم :) کافیه و گرمم میشه . تنها کافیه سینه ام و یک قسمتی از شکمم زیر لحاف باشه . کامل برم زیر لحاف داغ می کنم! شبها که سرد شد فقط بالاتنم لحاف می کشم :)

۱۲. کلا جراغ روشن می خوابم

۱۳. از گوجه شدیدا متنفرم . ولی گوجه کبابی کنار کوبیده رو اصلا عاشقشم! یعنی اصلا فقط برنج و گوجه کبابی غذای خیلی مورد علاقه منه!گوجه تو سالاد شیرازی رو هم دوست دارم

۱۴. توی لیوان خیس٬ بشقاب خیس٬ قاشق خیس هیچی نمی خورم . اول با دستمال خشک می کنم بعد!

۱۵. تو مخی ای دارم در هنگام ظرف برداشتن و اونم اینه که ظرفی که برداشتم ظرف های باقیمانده باید زوج باشن! :| این دیگه خیلی عجیب بود خدایی ولی اینطوریه .برای مثال اگر هفت تا لیوان تمیز باشه راحت یکی شو برمیدارم چون شش زوجه. یا سه تا باشه یکی شو برمیدارم چون دو تا زوجه . ولی اگر ۴ تا لیوان یا شش تا لیوان باشه نمی تونم یکیشو بردارم چون فرد میشه می ره روی اعصابم . یا ظرف جدید میشورم اگر نبود سعی می کنم از لیوان استفاده نکنم :| یام دو تا لیوان برمیدارم

اگر دوست داشتین توی این چالش که جایزه هم داره شرکت کنین به اینجا برین

من خانم دختری از نسل حوا ٬ حریری به رنگ آبان ٬ ارکیده ٬ مریم ٬ الهام  و بقیه دنبال کنندگان این وبلاگ رو به این چالش دعوت می کنم

((اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب))

وقتی نهال بودم

وقتی نهال بودم از وبلاگ آووکادو

دوست داشتم بنویسم کمی از دوران کودکی ام . دوران کودکی من دوران عجیبی بود . مشکلات خیلی زیاد بود . حداقل برای من خیلی زیبا بود . ولی دورانی بود که سعی می کردم خیلی خوشحال و خوب باشم .

خانواده به من اجازه نمی دادند که در کوچه بازی کنم . خانواده خیلی سخت گیری داشتم . دوست زیادی نداشتم و همیشه با برادرم و پسر عمویم هم بازی بودیم و مدتی هم پسر خاله اضافه شد و یک تیم شدیم . وضع مالی پسر خاله خوب نبود ولی براش اسباب بازی زیاد می خریدن . ولی برای ما نمی خریدن . لذا اون همیشه با تفنگ اسباب بازی بازی می کرد و ما یا با چوب لباسی و یا با انگشت . اون امکاناتش بیشتر بود و ما همیشه در حسرت بودیم . یک روز هم همین امکانات نزدیک بود چشم یکیمون رو درجا کور کنه . تا اینکه یک روز من پول هام رو جمع کردم و یک تفنگ اسباب بازی خریدم از این ترقه ای ها بدون تیر به همراه خیلی ترقه. اون زمان برگی ۵۰ تومان بود که توش ۱۸ حلقه شش تایی بود و شما فکر کنین من ۵ هزار تومان فقط ترقه خریده بودم که بذارم توی تفنگ و فکر کنین چه قدر می تونستم شلیک کنم . و چیزی که خریده بودم به جز این سیگارت هایی بود که قدیما ازش به عنوان نارنجک استفاده می کردم . کلا خطر رو به جون می خریدم . ولی قسمت خنده دارش این بود که داداش من هر چه قدر تیر اندازی بهش می کردی نمی مرد!

آخر می رفتیم جلو با کتک می خوابوندیمش زمین که بابا تیر خوردی بمیر دیگه . از اول تا اخر بازی که نمیشه تو تیر نخوری. بعدم وقتی تیر می خوری باید تو راند بازی می مردی و می رفت به وجدانمون. بعد هم هر کسی خوراکی داشت بقیه ازش حساب می بردن . و از خوراکی هاش می گرفتن . پاستیل های ماشین که توی نایلون بود مارک شیبا یا بستنی زمستونی های بد مزه شیبا که بعدها خوشمزه شد . پفک نمکی مینو و روزهای خیلی زیبایی که داشتیم. هر تابستون جام بزرگ فوتبال انجام میشد. حیاطمون بزرگ بود و در هم دروازه بود . سه نفر بودیم . قانون این بود که یک نفر باید در دروازه می ایستاد به صورت شیفتی . مسابقات شروع می شد. هر شخصی سه بار در دوازه وا میستاد و در نه مسابقه که هر کدومشون ۲ ساعت بود حدودا باید حمله می کردن به سمت دروازه. قانون این بود که کسی که در دروازه است هر سه توپی که میگیره یک گل براش حساب میشه . پسرعمو فوتبالش خیلی عالی بود ولی دروازه بانی افتضاح . برادر فوتبالش متوسط بود ولی دروازه بانیش یکم از من ضعیف تر بود و من برعکس بودم. دروازه بانی عالی و فوتبال افتضاح . این ها هم عقلشون نمی رسید که وقتی از دو شوت می کنن به امید گل و من بگیرم برام امتیاز محسوب میشه. زرت و زورت شوت می کردن و من می گرفتم . بعد اون دو نفر باید با هم مسابقه می دادن و سعی می کردن خودشون توپ رو گل کنن. هر کسی گل میزد توی امتیازاش حساب میشد و هر کسی هر سه تا توپ رو می گرفت یه گل حساب میشد. من خیلی توپ گرفتم و به پسر عمو خیلی هم گل زدم . زمینی شوت میزدی با پا میگرفت. ولی هوای صفر بود . از هر ده شوتی که به بالای در ارسال میشد دو تاشو به زور می گرفت. یادش می رفت که می تونه به توپ دست بزنه. قانون دروازه بان هم این بود که از یک خطی جلوتر بیاد خطاست و هر دوخطا یک گل کم می کنه. مسابقات اسپانسری بود و من خودم اسپانسر بودم در مراسماتش ولی هر کدومشون باید سهمی میداشتن برای خرید توپ و دیگر هزینه ها . جایزه کاپ هم یک عدد پفک.یک عدد بستنی.یک عدد پاستیل.یک عددچوب شور.۲۰عدد لواشک . ده عدد آدامس بود که در یک نایلون قرار داشت .

مسابقات انجام شد و امتیازها محاسبه شد و من برنده شدم . چهار گوشه حیاط آبشار روشن کردیم و من پیف پاف سوسک کش رو به نشانه بردن کاپ بالای سر بردم و هم زمان آبشارها آتش می گرفتن و نورهای زیبایی ساطح می کردند و فشفشه و این بود که بعد ها دبه کردن که تو تقلب کردی و یادشون رفته بود اون شوتای بی حسابی که میزدن تو دروازه و من حتی اگر اوت هم قرار بود بره می گرفتم امتیاز محسوب میشد . سال بعد که خواستیم این مسابقات را انجام بدیم گفتن تو تقلب می کنی و شرکت نکردن!

دوران زیبای کودکی ...

Designed By Erfan Powered by Bayan