هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

خودپرداز

امروز چهارم خرداد ماه سال 1391 بنده نشسته بودم در خانه و مشغول کار و خیلی سرم شلوغ بود که پدر گفت پسرم بلند شو برو از بانک سر کوچه مبلعی رو به حسابی انتقال بده. بنده هم از آن جایی که پدر است و احترامش واحب چشمی گفتم و رهسپار شدم. گفتم نهایت سه دقیقه طول می کشه.

رفتیم و دیدیم که وای خدای من چه صف ای ایستادن ! خلاصه ما هم رفتیم انتهای صف و گفتیم نهایت بشه 5 دقیقه. من از دوستم که پشت یاهو مسنجره ده دقیقه وقت گرفتم . هر کسی یک دقیقه هم کار داشته باشه و شش نفرم تو صف باشن نهایت شش دقیقه ای تموم میشه. ما ایستادیم یه آن دیدیم که 5 دقیقه گذشته و حتی یک نفر هم جلو نرفته بود. تا اینکه پرسیدم آقا جلو چه خبره . تا اینکه متوجه شدم یک خانمی یک لیست بلند بالا دستش هست و کارتشو کرده آن تو و داره برای هزار نفر پول انتقال میده ایشون . یک طوماری دستشون بود خدا شاهده یک متر و می خواند و یک نفری توی دستگاه که سرعت تایپش سریع تر بود تایپ می کرد و پول ها رو انتقال می داد. من یکم اعتراض کردم که ای بابا خودپرداز که جای این کارها نیست آخه .

خانم ها و آقایانی که این پست را مطالعه می کنید . جان عزیزتان شاید ملت کار داشته باشند . لطفا اگر کار طوماری دارید ساعت 11 شب به بعد به بانک ببرید که خودپرداز حسابی خلوت هست و راحت می تونید کار خودتون رو انجام بدین. اون دستگاه نهایتا برای دو تا انتقال وجه تعبیه شده و ملت بدبخت کار دارن.

یه آقایی هم کنار بنده ایستاده بود خیلی بوی بدی میداد . فکر می کنم ایشون زمانی که ختنه شده بودن آب به پوستشون خورده بود. عزیزانی که آنارشیسم هستید و کلا حمام رو توطئه نظام سرمایه داری می دونین و راه میکروبیسم و هپلیسم رو پیشه گرفتین جان مادرتون رحم کنید به مردم . بینیم می سوخت تا سه روز! گفتم این رو ثبت کنم اینجا به عنوان پست سومم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan