هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

موشها و آدم ها

ژرژ گفت: لنی، من می خوام که تو با من بمونی. باورکن اگه تو تنها باشی، یکی ممکنه جای یه گرگ، تورو بکشه! نه! تو با من بمون .خاله کلارات خوشش نمی آد که تو تنها زندگی کنی،گرچه مرده .

لنی مکارانه گفت : بگو ببینم . از همونا که می گفتی . ژرژ گفت : چی بهت بگم؟ لنی گفت : از خرگوشا

ژرژ بشکن زد و گفت : ها،بپا که نباس سرم کلاه بذاری . لنی التماس می کرد : یالا، یالا، بگو دیگه ژرژ . مثل همون وقتها . ژرژ گفت : تو از اون کیف می کنی؟ آره؟ خیل خب واست میگم . اون وقت شاممونو می خوریم .

صدای ژرژ آرامتر شد.کلماتی که می گفت چنان آهنگدار بود که گویی آنها را چندین بار تکرار کرده است : آدمهایی مثل ما که کارگرن و توی دهات کار می کنن، از همه مردم دنیا تنها ترن. هیچ طایفه ای ندارن .مال هیچ جا نیستن . میان توی یه ده، اونجا کار می کنن، مزدشون رو میگیرن، بعد میرن توی شهر بادشونو خالی می کنن، بعد باز کارشون اینه که دستشونو یه جایی بند کنن . واسه آینده شون هیچ فکری ندارن . ژرژ ادامه داد : واسه ما اینجوری نیست. ما آینده ای داریم . ما یکی رو داریم که لعنتی بهمون کنه .ما نباس بریم تو عرق فروشی و هرچی که توی جیبمون داریم و خالی کنیم، چون که جای دیگه نداریم بریم، این آدما اگه برن زندون ، همونجا می پوسن. هیچ کس هم لعنتی به قوزک پاشون نمی کنه . اما ما اینجور نیستیم . (ادامه در ادامه مطلب)

لنی صحبت او را قطع کرد و به خود گفت : اما ما اینجور نیستیم ، واسه چی؟ واسه اینه که من تورو دارم که مواظبم باشی ، تو هم منو داری که مواظبت باشم . دلیلش اینه . لنی خنده خوشی کرد و باز به ژرژ گفت : بگو ، بازم بگو . ژرژ پاسخ داد : تو اونو از بر کردی . خودت می تونی بگی . که لنی گفت : نه ، تو بگو، من بعضی چیزاشو فراموش کردم .بگو بعدش چی میشه .

ژرژ گفت : خیله خب . یه روز ما اسکاناسامونو میذاریم روی هم ، اون وقت خونه دار میشیم، یه دو جریب زمین می خریم، یه گاو می خریم، چند تا خوک می خریم و بعد با درآمد خودمون زندگی می کنیم  . لنی فریاد میزد : و خرگوشم داشته باشیم ژرژ.بازم بگو. بازم بگو که تو باغچه مون چی میکاریم و خرگوشا رو چجوری تو قفس نگه می داریم و چه جور زمستون بارون میاد و ما بخاری داریم، بگو که قیماق روی شیرمون انقدر کلفت میشه که با چاقو زورکی میشه بریدش . ژرژ اینارو بگو .

ژرژ: چرا خودت نمیگی ؟ تو که همشو می دونی .  لنی: نه .. تو بگو . من بگم همونجور نمیشه . یالا . ژرژ من چحور باید با خرگوشا راه برم؟

ژرژ گفت: خب ما یه تیکه زمینمونو سبزی کاری می کنیم، یه قفس خرگوش درست می کنیم، یه قفس جوجه. وقتی زمستون بارون میاد ما میگیم زکی ! کی تو بارون کار می کنه! اون وقت میریم تو بخاریمون یه آتیش درست و حسابی درست می کنیم و کنارش می شینیم و به صدای بارون که روی بوم میاد گوش می کنیم . دیوونه! دیگه وقت ندارم بگم !

چاقویش را از جیبش در آورد و گفت : دیگه وقت ندارم بگم . تیغه چاقو را به میان سر یکی از قوطی ها کشید و سر آن را باز کرد و به لنی داد.سپس یک قوطی دیگر باز کرد و. از جیب بغل نیم تنه اش دو قاشق بیرون آورد که یکی را به لنی داد .

....

قطعه ای که انتخاب کردم براتون از کتاب "موشها و آدمها" اثر "جان اشتاین بک" هست به ترجمه پرویز داریوش . کتابی که به یک قسمت از زندگی تلخ دو کارگر می پردازد که یکی از آنها بسیار بزرگ با اخلاقی کودکانه و دیگری ریز نقش و زرنگ است که از یکدیگر محافظت می کنند . برای اینکه داستان رو لو ندم از بیان توضیحات بیشتر خودداری می کنم . این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم که مطالعه اش کنین . امیدوارم که دوستش داشته باشین .

اگر دوست دارین کتاب رو به صورت ایبوک بخونین می تونین از لینک های زیر بخرینش

دریافت از سایت فیدیبو

دریافت و خرید از سایت کتابراه

دریافت رایگان نسخه انگلیسی کتاب

خرید نسخه فیزیکی کتاب

علاقه مندان به خرید نسخه اصلی کتاب

عزیزانی که تمایل دارند ترجمه پرویز داریوش (نسخه قدیمی کتاب چاپ سال 1340) رو داشته باشند ایمیل بزنند به من به آدرس

blog [at] hatef . click

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan