هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

کلبه عمو تام

کلبه عمو تام کتابی بود که خیلی وقت پیش در کتاب ادبیات فارسی دبیرستان نامش را شنیده بودم . تا اینکه تصادفا در سایت کتابراه به صورت رایگان قرار داده شده بود و من موفق به مطالعه اش شدم . کتاب بسیار خوب و ایضا ناراحت کننده ای بود . متاسفانه نسخه ای که کتابراه قرار داده را نمی توانم به صورت لینک قرار بدم چون این نسخه شدیدا مشکلات داره و به هم ریخته است . اما با یک سرچ توی اپ های دیگه مثل طاقچه و فیدیبو می تونین این کتاب رو نهایتا بخرین و بخونین و لذت ببرین.

داستان به دوران برده داری در  آمریکا اشاره می کنه و به قلم نویسنده طوری نوشته شده که در اصل این عمل رو بسیار بد دونسته . برده در اصل افتادی بودند که بسیار فقیر و عموما سیاه پوست و بعضا سفید پوست یا زرد پوست که از حق و حقوقی برخوردار نبودند و همیشه به آنها به چشم یک انسان نگاه نمی شد. آنها همیشه عضو دارایی افراد سرمایه دار بودند. حقوق دریافت نمی کردند یا حقوق بسیار کمی دریافت می کردند و چندین برابر غذایی که دریافت می کردند باید کار می کردند و همیشه در محل های خارج از خانه زندگی می کردند. دقیقا به مانند حیوانات . اینکه از کتاب آسمانی مسیحیت یک چیزی بد برداشت شده و بر طبق اون یک حرکت اشتباه و غیر انسانی توسط مردم انجام میشه در این داستان مشهوده و کلیت داستان در این زمینه صحبت می کنه . اینکه برده داری چه قدر بد بوده و چطور انسان مدتی توانسته همچین حرکتی رو انجام بده . داستان از فروش برده ای به نام تام شروع میشه و جلو میره ولی از آنجایی که این کتاب در راستای نکوهش برده داری نوشته شده مسلما نمیشه ازش انتظار یک پایان خوش را داشت . عموما پایان ناخوش برده آزاد شده ای از دست ارباب شاید خیلی بهتر به سیاه بودن این عمل اشاره کنه و اون رو بد جلوه بده . این کتاب رو در حالی که دیگر فکر نمی کنم برده داری جایی مرسوم باشه بهتون پیشنهاد می کنم . اینکه بدونیم انسان در یک دوره ای از تاریخ در یک منطقه ای از کره زمین چه کارهایی می کرده خیلی هم فکر نمی کنم بد باشه و خواندن کتاب این تصویر رو به ما میده.

قسمتی از کتاب رو برای شما عزیزان قاب گرفتم که با مراجعه به ادامه مطلب می تونید اون قسمت رو بخونید .

پدرم شوهری مهربان و سهل گیر بود اما هرگز از چیزی که فکر می کرد لازم است نمی گذشت.برای همین در اینجا نیز مثل کوه بین ما و بردگان مزارع ایستاد. به مادرم خیلی محترمانه و صریح گفت که او اختیار کامل خدمتکاران خانه را دارد اما حق دخالت در امور برده های مزارع را ندارد. گاهی می شنیدم از مادرم در بعضی موارد برای او دلیل می آورد و سعی می کرد دل او را نسبت به برده ها نرم کند اما او می گفت همه چیز به این برمیگردد که آیا مباشرمان استابز را نگه داریم یا بیرون بیندازیم. استابز مظهر وقت شناسی٬درست‌کاری و کاردانی است. اگر بخواهم او را نگه دارم باید از کل کار او حمایت کنم حتی اگر گاهی بعضی چیزها را نپسندم. همه دولت ها هم لازم است گاهی دست به خشونت بزنند. اجرای قوانین عمومی هم بر بعضی موارد سخت است .

بلاخره مادرم که ناامید شده بود٬ دیگر این موضوع را دنبال نکرد. برای او چیز دیگری غیر از اینکه فرزندانش را مطابق افکار و احساساتش تربیت کند باقی مانده بود؟ اما تشویق ها و نصیحت های مادرم به حال برادرم آلفرد که طبعی اشرافی داشت٬ فایده ای نداشت.ولی حرف های او کاملا در ذهن من حک می‌شد.

با وجود این مادرم ظاهرا با پدرم مخالفتی نمی کرد و انگار با او اختلافی نداشت. به علاوه او با تمام توان افکار و احساساتش را در روح من باقی گذاشت. یادم می آید که مادرم چند تابلوی نقاشی قدیمی و زیبا داشت. یکی از آنها درباره مسیح بود که نابینایی را شفا می‌داد.مادرم گفت: آگوستین ببین. مرد نابینای گدای بیچاره٬ کثیف و بد بو بود. مسیح می توانست او را از دور شفا بدهد. اما او را صدا زد و دستش را بر صورت او گذاشت. پسرم! این همیشه یادت باشد. افسوس افسوس که وقتی سیزده ساله بودم از مادرم جدا شدم و دیگر هرگز او را ندیدم.

سینت کلر در اینجا دستانش را روی سرش گذاشت و چند دقیقه ای ساکت شد. بعد دوباره سرش را بلند کرد و گفت: پدر من همه ملک و ثروتش را برای پسران دوقلویش گذاشت تا طبق توافق بین خودمان تقسیم کنیم .

هیچ کس در روی زمین خدا٬بلند نظرتر و دست و دلباز تر از آلفرد نیست. برای همین ما این کار را به خوبی انجام دادیم و توافق کردیم که مزارع را باهم بگردانیم. آلفرد در زندگی عملی٬ توانایی هایش دو برابر من بود٬در کار کشاورزی پرشور و شوق و موفق بود. اما دو سال تجربه به من ثابت کرد که من نمی توانم در کار کشاورزی شریک خوبی برای او باشم. داشتن یک لشکر هفتصد تایی از بردگانی که من نمی شناختم و علاقه ای هم به کار آنها نداشتم ٬ و از گرده آنان مثل گاو کار کشیدن و جا و غذا دادن و لزوم استفاده از مباشرها و شلاق و غیره برای من زجر آور و نفرت انگیز بود. حتی وقتی به قضاوت مادرم درباره انسان های بیچاره فکر می کردم٬ وحشت برم میداشت.

اوفلیا گفت: من همیشه فکر می کردم که شما جنوبی ها همه تا این چیزها را تایید می کنید و آنها را درست و مطابق انجیل می دانید.

آگوستین گفت: ما هنوز انقدر نزول نکرده ایم. حتی آلفرد هم اینطور از برده داری دفاع نمی کند. بلکه معتقد است که مزرعه داران آمریکایی همان رفتاری که اشراف و سرمایه داران انگلیسی با طبقات پست می کنند به شکلی دیگر انجام میدهند. او می گوید بدون بردگی توده ها٬ تمدن درخشانی نخواهیم داشت. به نظر او باید طبقه پایین دست باشد و مثل حیوان جان بکند تا طبقات بالا دست٬ فراعت و ثروت پیدا کنند. دانش و تمدن را پیش ببرند و طبقات فرودست را راهنمایی کنند .

اوفلیا گفت: چه طور می شود این دو تا را به هم تشبیه کرد؟ سرمایه داران٬ کارگر انگلیسی را خرید و فروش نمی کنند و از خانواده اش جدا نمی کنند و شلاق نمی زنند.

-اما آنها طوری به کارفرمایانشان محتاج اند که انگار به آنها فروخته شده اند. ارباب می تواند برده خودسر را به قصد کشت شلاق بزند و سرمایه داران می توانند کارگران را آنقدر گرسنگی بدهند تا بمیرند. من به انگلستان سفر کرده ام و درباره وضع طبقات فقیر مدارک زیادی را بررسی و مطالعه کرده ام . به همین دلیل فکر می کنم بشود حرف آلفرد را که می گوید وضع برده های او خیلی بهتر از وضع توده های وسیع و فقیر انگلستان است رد کرد.

... خواندن کتاب را فراموش نکنید!

اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan