هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

گس

یک هفته است کنکور دادم . یه چیزایی درونم عوض شده . فکرهام عوض شده . دیگه زندگی رو جور دیگه ای حس می کنم . چیزهای جدیدی رو می بینم و شرایط عجیبی برای من به وجود می آره .

اینکه حس می کنم وقتشه و من دیگه توی این خونه اضافی هستم . اصلا منظور این نیست که کسی دوستم نداره . وقتی که هجده سالت که پر شد یه چیزی مثل خوره وارد جونت میشه و از درون شروع می کنه سوهان کشیدن وجودت رو . که وقتشه . این جایی که توشی دیگه خونه تو نیست. غذایی که می خوری دیگه نون تو نیست و وقتشه که زودتر بزنی بیرون . دیگه همه وظیفه ندارن نونت رو بدن . پدر برات شبیه به دوستی میشه که خیلی دوستش داری و باهاش تعارف داری و اون داره هر روز صبحانه و ناهار و شام مهمونت می کنه و جای خواب می ده و تو از رودربایستی نمی دونی حتی چکار کنی .

بعد هم برخی از پدرها هستند که اینطوری اند . وقتی که تولد 18 سالگیت شد میان و ساعت 11 و 57 دقیقه شب بهت میگن پسرم . تو 18 تا پاییز،18 تا زمستون،18تا بهار و 18 تا تابستون رو دیدی. همه شون شبیه هم هستند و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. بقیش هم همینه. فقط خواستم بگم که از ساعت 12 امشب به بعد حضور شما حساب میشه در این خونه به عنوان مستاجر. اجاره رو ماهانه تو کارتم اگر می ریزی شماره کارت بدم و اگر دستی می دی که در خدمتت هستم. برای من فرقی نداره :| . دسته ای دیگر هم نمیگن ولی توی سکوتشون همچین چیزی هست .

احساساتی که درون من شروع شدن و یکیش هم همینه ... دقیقا همین .. که حس کنی که دیگه وقتشه خودت خونه بشی .. حرفها برات معنی دیگه ای می ده .. این فشار زیادی که یک روزی یک نابغه به کجا رفت . وقتی که همه می پرسن کنکورت را چطور داده ای و نمی دانی حتی چه جوابی بدی . سختی یعنی همین که همون آدما دقیقا منتظر این هستن که نتایج بیاد و در بهترین حالت  بگن از پسر من عقب تره پس خاک بر سرش! یا نهایت جلو تره و خاک بر سرت پسرم (پسر خودشون) . و همین مقایسه های احمقانه .. گرچه من می دونم الان که گزینه دومه رخ نمی ده و من بیشتر شبیه یک درس عبرت هستم تا چوب پز دادن ها .

 اصلا چرا ما نسل جدید در ایران یا باید درس عبرت بشیم یا چماق که تو سر بقیه بخوریم . چه اشکالی داره یکی راننده تاکسی بشه. یکی به جای درس بره بازار. هر کسی زندگی خودش رو داشته باشه و راه خودش رو بره . مگر شرایط من نوعی با یک هم سن نوعی من یکیه و این چه حرکت زشتی عه که پدرمادر ها اولا چشم هم چشمی پسرشون رو دارن که بگن پسر من نابغه است. دوست عزیز پسر شما که جهش ژنتیکی نکرده! خودت در بازکن یک هتلی هستی یا بیکاری و تحصیلاتت سیکله. قرار نیست جهش ژنتیکی رخ بده . هر کسی قدر تلاشش و ایضا راهی که خودش توی ذهنش تصور داره رشد می کنه و جلو میره. یکی توی درس جلوعه توی مثلا برنامه نویسی عقبه یا توی موسیقی یا توی ورزش مثلا عقبه و یکی توی درس عقبه و توی یک چیز دیگری جلوعه. پسر شما شیمی بیست میگیره ولی اگر جو دو تا خر رو بهش بدی نمی تونه تقسیم کنه به جاش یکی فیزیک میگیره 4 ولی بهش دو تا گونی جو بدی اولا اون دو تا گونی رو می کنه چهارتا و اون دو تا خر رو می کنه شش تا خر و اصلا در مدت یک سال کارخونه خرسازی می زنه! ولی خب ... تو این فیلد هم باز چشم در هم چشمی هست دیگه و کاریش هم نمیشه کرد.

بر میگرده به فرهنگ ما .. نسل ما یا باید یا چماق باشن بخورن تو سر بقیه یا باید سر باشن که چماقا بخوره بهشون . با این شرایط متاسفانه من سره شدم نه چماقه . گرچه چماق هم بودم باز از این شرایط خوشم نمی اومد .

کرخ افتادم یه گوشه و دارم توی وب می چرخم ...

فکر کنم من هم دچار بحران هجده سالگی شدم..



و این قیاس..
از استرسش نمیدونم چیکار کنم..


خیلی بحران بدیه . آدم دقیقا نمی دونه باید چه کار کنه جامعه و خانواده و.. هم فشار می آرن
ولی خدا رو شکر تو دختری و سربازی نداری.
ولی خب اون زمان من سربازی داشتم و شرایط خیلی عجیبی بود.
ولی میگذره این دوران نگران نباش و فکرت به اون بلوغ میرسه و بحران رو پشت سر می ذاره
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan