هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

وقتی نهال بودم

وقتی نهال بودم از وبلاگ آووکادو

دوست داشتم بنویسم کمی از دوران کودکی ام . دوران کودکی من دوران عجیبی بود . مشکلات خیلی زیاد بود . حداقل برای من خیلی زیبا بود . ولی دورانی بود که سعی می کردم خیلی خوشحال و خوب باشم .

خانواده به من اجازه نمی دادند که در کوچه بازی کنم . خانواده خیلی سخت گیری داشتم . دوست زیادی نداشتم و همیشه با برادرم و پسر عمویم هم بازی بودیم و مدتی هم پسر خاله اضافه شد و یک تیم شدیم . وضع مالی پسر خاله خوب نبود ولی براش اسباب بازی زیاد می خریدن . ولی برای ما نمی خریدن . لذا اون همیشه با تفنگ اسباب بازی بازی می کرد و ما یا با چوب لباسی و یا با انگشت . اون امکاناتش بیشتر بود و ما همیشه در حسرت بودیم . یک روز هم همین امکانات نزدیک بود چشم یکیمون رو درجا کور کنه . تا اینکه یک روز من پول هام رو جمع کردم و یک تفنگ اسباب بازی خریدم از این ترقه ای ها بدون تیر به همراه خیلی ترقه. اون زمان برگی ۵۰ تومان بود که توش ۱۸ حلقه شش تایی بود و شما فکر کنین من ۵ هزار تومان فقط ترقه خریده بودم که بذارم توی تفنگ و فکر کنین چه قدر می تونستم شلیک کنم . و چیزی که خریده بودم به جز این سیگارت هایی بود که قدیما ازش به عنوان نارنجک استفاده می کردم . کلا خطر رو به جون می خریدم . ولی قسمت خنده دارش این بود که داداش من هر چه قدر تیر اندازی بهش می کردی نمی مرد!

آخر می رفتیم جلو با کتک می خوابوندیمش زمین که بابا تیر خوردی بمیر دیگه . از اول تا اخر بازی که نمیشه تو تیر نخوری. بعدم وقتی تیر می خوری باید تو راند بازی می مردی و می رفت به وجدانمون. بعد هم هر کسی خوراکی داشت بقیه ازش حساب می بردن . و از خوراکی هاش می گرفتن . پاستیل های ماشین که توی نایلون بود مارک شیبا یا بستنی زمستونی های بد مزه شیبا که بعدها خوشمزه شد . پفک نمکی مینو و روزهای خیلی زیبایی که داشتیم. هر تابستون جام بزرگ فوتبال انجام میشد. حیاطمون بزرگ بود و در هم دروازه بود . سه نفر بودیم . قانون این بود که یک نفر باید در دروازه می ایستاد به صورت شیفتی . مسابقات شروع می شد. هر شخصی سه بار در دوازه وا میستاد و در نه مسابقه که هر کدومشون ۲ ساعت بود حدودا باید حمله می کردن به سمت دروازه. قانون این بود که کسی که در دروازه است هر سه توپی که میگیره یک گل براش حساب میشه . پسرعمو فوتبالش خیلی عالی بود ولی دروازه بانی افتضاح . برادر فوتبالش متوسط بود ولی دروازه بانیش یکم از من ضعیف تر بود و من برعکس بودم. دروازه بانی عالی و فوتبال افتضاح . این ها هم عقلشون نمی رسید که وقتی از دو شوت می کنن به امید گل و من بگیرم برام امتیاز محسوب میشه. زرت و زورت شوت می کردن و من می گرفتم . بعد اون دو نفر باید با هم مسابقه می دادن و سعی می کردن خودشون توپ رو گل کنن. هر کسی گل میزد توی امتیازاش حساب میشد و هر کسی هر سه تا توپ رو می گرفت یه گل حساب میشد. من خیلی توپ گرفتم و به پسر عمو خیلی هم گل زدم . زمینی شوت میزدی با پا میگرفت. ولی هوای صفر بود . از هر ده شوتی که به بالای در ارسال میشد دو تاشو به زور می گرفت. یادش می رفت که می تونه به توپ دست بزنه. قانون دروازه بان هم این بود که از یک خطی جلوتر بیاد خطاست و هر دوخطا یک گل کم می کنه. مسابقات اسپانسری بود و من خودم اسپانسر بودم در مراسماتش ولی هر کدومشون باید سهمی میداشتن برای خرید توپ و دیگر هزینه ها . جایزه کاپ هم یک عدد پفک.یک عدد بستنی.یک عدد پاستیل.یک عددچوب شور.۲۰عدد لواشک . ده عدد آدامس بود که در یک نایلون قرار داشت .

مسابقات انجام شد و امتیازها محاسبه شد و من برنده شدم . چهار گوشه حیاط آبشار روشن کردیم و من پیف پاف سوسک کش رو به نشانه بردن کاپ بالای سر بردم و هم زمان آبشارها آتش می گرفتن و نورهای زیبایی ساطح می کردند و فشفشه و این بود که بعد ها دبه کردن که تو تقلب کردی و یادشون رفته بود اون شوتای بی حسابی که میزدن تو دروازه و من حتی اگر اوت هم قرار بود بره می گرفتم امتیاز محسوب میشد . سال بعد که خواستیم این مسابقات را انجام بدیم گفتن تو تقلب می کنی و شرکت نکردن!

دوران زیبای کودکی ...

خوبه که از دوران کودکیت راضی هستی :-) این خیلی مهمه :-)
ممنونم .
و واقعا هم دوران کودکی جالب بود.
و فراتز از جالب هم بود .
بعضی وقت ها هوس می کنم که باز هم اون روزها تکرار بشن .... از طرفی هم چون قسمت بزرگیش خاطرات خوبی نیست .. پیشمون میشم .
بله این طور نیست همه دوران کودکی خوب باشه خاطره تلخ هم هست خیلی تلخ.
اما نمیدونم درست میگین نمیدونم اگه قرار باشه الان و انتخاب کنم یا اون موقع رو.
نمیدونم.
چون از یه طرف همه یه سری سختی ها گذشت و نمیخام دوباره تجربشون کنم.
من هم نظرم همینه
شاید بهتر باشه اگر قراره باز گردیم به کودکی فقط توی تصویرهای خوب کودکی باشیم نه بد هاش!
اینطوری شاید بهتر باشه. مثلا یک ساعت بریم به اون موقع و فقط توی خاطره خاص ...
بنظر من دوران کودکی هر چه قدر هم که سخت گذشته باشه ولی بعضی خاطرات 
یادآوری کردنش شیرینه:))

بعضی خاطرات که بله ولی نه همش!
روزهای عجیبی بودن ..
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan