هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پوریا

پوریا دلش برای رویا می رفت . تو مسیر دانشگاه مثل یک تک تیرانداز که می خواست آهو شکار کند پنهان می شد . قلبش تند می زد و شلیک نمی کرد . می خواست خود را بی تفاوت نشان بدهد ولی می لرزید . لرزش در صدایش می افتاد . حتی اگر سکوت هم می کرد سر قرمزش لو میداد سر درونش را .

پوریا وضع مالی درستی نداشت . دانشجو هم نبود . سر کار می رفت . وضع مالی رویا هم تعریفی نداشت ولی دانشجو بود . فلسفه دانشگاه تهران میخواند . در خیابان انقلاب به بهانه خرید کتاب و خوردن فلافل های مخصوص و یا دور زدن آنجا پیدایش می شد . تا اینکه یک روز یک کار بزرگی برای رویا می کند و جرقه عاشقی شروع می شود .

پوریا دوستی به نام کوروش داشت . کوروش از آن ولد زناهای درجه یک بود. کوروش همیشه پوریا را اذیت می کرد و نامردی هایی در حق وی روا می داشت که حد و حساب نداشت . پوریا پسر ساده ای بود و دوست داشت به قول خودش به همه حال بدهد و کرم هایی مثل کوروش از این حال دادن ها سوء استفاده می کردند و سواری می گرفتند . پوریا از کوروش متنفر بود . کوروش نامردی را در حق پوریا تمام کرده بود . پوریا هرگز با دل صافش برای کسی آرزوی مرگ نمی کرد . ولی قطعا آرزو داشت کوروش در تصادفی زنده بسوزد . هیچ کس نفهمید که کوروش چه ظلمی در حق پوریا کرده که پوریا تنها برای او آرزوی مرگ در سوختن می کند! پوریایی که حتی حرف های منفی به زبان نمی آورد چون بر این عقیده بود که حرف به زبان بیاید ممکن است اتفاق هم بیفتد ولی در مورد کوروش قضیه فرق می کرد . پوریا از آدمای مغروری که از بقیه سواری می گرفتند متنفر بود . در کل عمرش از یزید انقدر متنفر نبود که از کوروش بود.

پوریا برای رویا جان می داد . در مورد کوروش با رویا صحبت کرده بود و رویا هم از کوروش متنفر بود .  رویا هم دوست نداشت پوریا حتی با او تماس بگیرد و اصلا به او فکر کند . پوریا حقوق کارگری اش را جمع کرده بود و روز تولد رویا برایش آیفون ۴ اس خریده بود . آن روز رویا روی هوا بود . ولی پوریا از اینکه توانسته بود رویا را خوشحال کند بیشتر روی هوا بود.

پوریا از  جان برای رویا گذاشت و روزی عشقی که به پوریا وجود داشت درون رویا از بین رفت . هیچ کس ندانست که چرا . اما پوریا برای رویا میمرد! جان میداد و تمام میشد و دوباره شروع می شد.

یک روز رویا با پوریا تماس میگیرد و یک قرار می گذارد . پوریا خیلی ذوق زده می شود و می رود یک انگشتر خیلی زیبا می خرد. در ساعت مقرر به قرار می رود . ولی در قرار رویا با کوروش می آید! و اتفاقی می افتد که نباید . رویا در جلوی چشمان پوریا لب های کوروش را می بوسد و به کوروش می گوید که عاشقانه دوستش دارد . بعد روی پوریا نگاه می کند و می گوید حالا گورتو از زندگی من گم کن!

پوریا انگشتر را به سمتشان با یک شاخه گل رز پرتاب می کند و میرود . از آن روز به بعد پوریای دیگری از خواب بلند می شود . پوریایی که هیچ کس برایش مهم نیست . پوریایی که فقط برای کوروش آرزوی مرگ داشت حالا می گفت آدمها باید مثل سگ بمیرند . یک روز با کله به دماغ صاحب کارش زده و بیرون آمده بود .

نمی توانست در تهران در جایی که آن دو کثافت نجس نفس می کشند نفس بکشد! حالت تهوع داشت و بوی تعفن شان را هم می شنید . چند باری هم در رستوران و این طرف و آن طرف دیده بودتشان . چرا کوروش؟ چرا رویا؟

پوریا از تهران خارج شده و به شهرستان دیگر می رود . یک مغازه اجاره می کند و در آن مشغول کار می شود. وضع زندگی پوریا بد نیست ولی از آدما متنفر است . ازدواج نکرده و نمی کند . هر زمان مادرش اسم خواستگاری را می آورد به مادرش فحش های رکیک می دهد و می گوید تو هم یک آشغالی هستی مثل بقیه. تو هم یک  زن کثیفی!

.......... این داستان کاملا واقعی بوده و برای شخصی اتفاق افتاده . نظر شما چیست . به نظر شما رفتار پوریا صحیح است که چون عاشق یک آدم بد شده همه را به یک چشم ببیند . یا صحیح نیست . نظر شما چیست؟

شاید خود پوریا نظرات شما را بخواند . قطعا از او اجازه گرفتم که داستانش را روایت کنم!

الان فقط همین قدر میگم که نباید همه رو با هم جمع ببنده و به یک چشم ببینه! 

بهتره دست از قضاوتهای بی جا برداره و برای شناخت ناکافی ای که نسبت به رویا داشته بقیه رو قضاوت نکنه علی الخصوص مادرش رو! 

واقعا خیلی رفتار ناپسند و بچه گانه ای رو برای ابراز ناراحتیش در پیش گرفته! 
بهتره که نظر منو بخونه و اگر حرفی داشت میشنوم. 
:)
درسته کار دختره واقعا تنفر انگیز بوده...ولی باید باور کنه هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ..
فک کنم بعد از ی سنی دیگه کم میشه این طور احساسات
آخه این حد تنفر انگیز که واقعا بعیده .
شاید زمان بهترش کنه . فعلا که ۸ سال گذشته و همونه!
فرق نکرده . حتی صمیمیتش رو با من کم کرده!
درسته گفتین واقعی هست ولی قرار رویا و بوسیدن و اینا یکم غیرواقعی به نظر میرسید


اگه واقعیه با آدمای جدید آشنا بشه و به خودش فرصت عاشق شدن بده
این اتفاق بوسیدن واقعا اتفاق افتاده . در یک کوچه خلوت پاییزی نزدیک زمستان و در ساعت ۷ تا ۸ شب. زمانش رو ایشون دقیق یادش نیست
ولی اتفاق افتاده.
مرسی . حتما می خونه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan