هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

کافه

قدیما که سنم کمی کمتر بود عادت داشتم به کافه ای که پاتوقم شده بود برم و روی صندلی مخصوص خودم بشینم و چیزی سفارش بدم و توی اون فضا فکر کنم . همیشه تنها می رفتم . نه که از این اداها در بیاورم که چه قدر سینگل و بیچاره ام٬ دوست داشتم این تنهایی را . البته کسی هم نبود که باشد که با ما یا در آنجا قراری بگذارد و یا بیاید باهم برویم . اهل این لوس بازی های همان همیشگی نبودم . هر روز به صدای دلم گوش می کردم که چه دوست دارد بنوشد و بعد انتخاب می کردم . ولی همیشه شیرین دوست داشتم . می گفتم که کمی شکرش را بیشتر کند یا بیشتر شکلات یا کیک بگذارد . اهل تلخیات نبودم . گارسون همیشه انتظار داشت همان همیشگی را بشنود ولی برایم تنوع جذاب تر بود . دوست داشتم فکر آن روزم با مزه آن روزم منحصر به فرد باشد و با مزه ها بتوانم جدایشان کنم .

گاهی وقت ها که وارد کافه می شدم می دیدم جایم کسی نشسته . اگر دو پسر بودند خارج می شدم و می رفتم دوری می زدم و باز برمی گشتم و نبودند و می نشستم همان گوشه . اگر دو خانم یا یک خانم یا حتی یک آقای تنها بود می رفتم و به دیگر کارهایم می رسیدم و بعد باز می گشتم و نبودند و می توانستم از جای خودم استفاده کنم . اما همیشه وقتی یک پسر و دختر در جایم نشسته بودند می رفتم و روز دیگری را برای فکر کردن انتخاب می کردم . چون رفتن هایم به آن کافه معلوم نبود نمی شد میز را برایم در ساعت خاصی رزرو کنند.

انقدر با صاحب کافه صمیمی شده بودم که یک روز دیدم در نوشیدنی های خنک شان شربت نعنا ندارند. ازشان خواستم که شربت نعنا داشته باشند و در روز دیگری که رفتم دیدم به منو اضافه کرده اند . این یک صمیمیت واقعی است که یک کافه برای یک مشتری خاص و ثابتش ٬ منوی خود را به روز می کند . یا روزی که گفتم چایی که می آورید کمی کم است . اگر می شود برای من لیوان مخصوص بیاورید. نمی دانم آن لیوان را از کجا گیر آورده بودند ولی اندازه یک شیشه مایونز بزرگ بود و توانستند مرا راضی کنند!

چون ساعت فکر کردنم زیاد طول می کشید و چای ام اگر سرد می شد ایرادی نداشت لیوان بزرگ سفارش می دادم تا دوباره به خودم زحمت ندهم که لیوان های دیگری چای سفارش دهم و منتظر باشم که خنک تر شوند.

می نوشیدم و فکر می کردم. گاهی به صورت آدم ها نگاه می کردم و به جایشان فکر می کردم . حدس می زدم که الان به چه فکر می کند. گاهی هم می رفتم و آنجا مطالعه می کردم . ولی چیزی که برای من بسیار جالب بود این بود که بسیاری از مشتریان آن کافه را شناخته بودم و شخصیت شان دستم آمده بود . حتی می توانستم بگویم چه کسانی چه چیزی سفارش می دهند . اما قسمت تلخش برای من این بود که من زیاد آنجا می رفتم و هیچ کس مرا به خاطر نمی داشت.

انگار نبودم . نشد یک بار کسی آن سر میز روبرویم بنشیند و بگوید چه کتابی می خوانی؟ چرا دورش روزنامه پیچیده ای؟ و یا بگه در فلسفه پیرو چه کسی هستی و من مانند ماست نگاهش کنم . این فضای آن کافه را برایم سرد تر ولی خصوصی تر می کرد . جایی که کسی با کسی کاری نداشت . هر کسی در دنیای خودش بود .

این روز ها در غربت خیلی یاد آن کافه را می کنم . درست است که جمع شد و دیگر نیست ولی دوست دارم گاهی باز به آن کافه بروم و چیزی سفارش بدهم و در سکوت و تنهایی خودم فکر کنم ..

عه جمع شد؟
ما تازه میخواستیم آدرس بگیریم بریم توی اون لیوان مخصوص چای بخوریم! :)
بله متاسفانه جمع شده .
حیف شد دیگه :)
چه حیف...

توی سکوت و تنهایی فک کردنو منم دوست دارم.

کاش یه همچین جایی رو میتونستم الان پیدا کنم. 
من یه آن یاد اونجا افتادم ...
الان دیگه نیستش ..
یه چیزی توی وبلاگتون فک میکنم تغییر کرده؟! 
اما نمیتونم بفهمم چی... :/
قالب رو کوبیدم و از نو ساختم
هیچوقت نشد که تنهایی برم کافه..
حتما باید یه روزی امتحانش کنم..


کاش زندگی ادامه نداشت و میتونستیم جایی که ساکت شدیم ولش کنیم بزاریم بریم.
به نظر من امتحانش کن و برو . چیزی سفارش بده و اونجا یا کتاب بخون یا به مردم نگاه کن. ولی اوایلش سخته چون مشتری نیستی نمی شناسنت به مجض اینکه نوشیدنی ات تموم شد باید پاشی بری مگر دوباره سفارشی بدی . نمی تونی فقط بشینی . ولی زیاد که بری نرم تر میشن میذارن بشینی.
نمیشه ..
گاهی وقت ها توی لحظه فکر می کنیم که باید بریم و تمومه و وقتشه . ولی وقتش نیست و فردای اون فکر یک اتفاقی می افته که می فهمی باید بمونی . هنوز نوبتت  نرسیده.
از این نظر
نحوه توصیف جذاب تر از خود اونجا بود.
حیف تموم شد...
اینو نوشتم که بعد ها چند تا پست در مورد همین کافه بنویسم و لینک بدم که منظور این کافه است 
و صد حیف که واقعا تمام شد .
چه خوب.
بخونیم دا...
ممنونم.
جتما می نویسم . به من لطف داری
خواننده نویسنده را بر سر ذوق اورد...
:)
این لطفته :)
من که چیزی نیستم
به خاطر ما هم که شده یه چیزی باش :D
من مخلصم خجالتم میدی :)
یادم بود کدومارو نظر گذاشتم.. جواباشونو پیدا میکنم میخونم..

پراکنده نخوندم.. اما برای خیلی هاش نظری نداشتم :)))))
حجالتم دادی مهدیه خانم .
خیلی ممنونم به هر حال
خوب وقتی مشغول کتاب خوندن بودین بیان چی بگن؟
حالا چرا روزنامه می پیچیدین دورش؟!
همیشه که مشغول کتاب نبودم که ..
روزنامه می پیچیدم دورش چون دوست نداشتم کسی بدونه چی می خونم .
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan