هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

چه شبی ..

لم داده بودم روی صندلی که توی بالکن بود . اومد و روی میز دو تا قهوه گذاشت. همیشه نگاه می کردم یکیشون قهوه ای سوخته بود و یکیشون قهوه ای کمرنگ. یعنی که پر شیرش کرده بود و شکر. دیگه دستش اومده بود . بارون میزد و شب شده بود. هر وقت به من نزدیک میشد این قلب لعنتیم از جاش در میومد .

تا که نشست بهش گفتم قربونت برم دستت درد نکنه برام قهوه آوردی . می دونی که من چایی خورم . گفت حالا چی میشه با من قهوه بخوری.شیر و شکرش اندازه است . گفتم که شیر و شکر برای وقتیه که خودم درستش می کنم . تو همینجوری هم می آ‌وری برای من شیرین ترین و بهترین قهوه زندگیم میشد .

لبخندی زد .. شب قشنگی بود . بوی عطرش شراب صد ساله بود . مست می شدم و هوشیار . زمستون بود ولی با اون که نشسته بودم گرم و گرم بود . زل زده بودم بهش . می گفت چیه چرا انقدر به من زل می زنی . من چی دارم . گفتم خودت رو . خودت مگه کمه؟

تو باشی بارون قشنگه٬برف قشنگه ٬ سنگ هم از آسمون بیاد قشنگه . تو فقط باش . دیگه چی می تونم بخوام . تو برای همه چی کافی ای. 

خندید و گفت دیوونه .. دستش رو گرفتم .. گفتم همین خنده ات تبم می آره ..

آخ چه شبی شده بود .. چه شبی !!

*در کلاس از رویا پریدم بیرون ...

چه رویای قشنگی...

امیدوارم از این رویاهایی باشه که به واقعیت تبدیل میشن.
براتون بهترین ها رو ارزو دارم. 
خیلی خیلی خیلی ممنونم :)
:) قشنگ بود
ممنونم
چه شب خوبی:)
:)
مخلصم . خیلی ممنونم
من هیچوقت با رویاهای عاشقانه راحت نبودم ..
اما قشنگ بود..
لطف داری مهدیه عزیز
قشنگ بود ..
:)
راحت میتونی عملیش کنی برادر :)
انقدر هم راحت نیست خواهر :|
خواهر :|
:))))))
:))))))))))
خیلی بامزه ام نه؟
شبا تو نمک می خوابم کلا
چرا اینجا آیکون نداره من چطوری خنده نو نشون بدم :)))))
ببخشید دیگه ...
با همین کارکترها هم میشه . خنده است دیگه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan