هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

دوستام

توی مدرسه دو تا دوست داشتم . من علی سامان . سه تا مون دوست های خیلی صمیمی ای بودیم . علی پدرش کارگاه چاپ داشت . مثلا کتاب چاپ نمی کرد و بیشتر توی کار چاپ تبلیغات بود . مثلا یک برگ بهش بدی و بگی از این سه هزار تا می خوام . برای اینکه بهش بتونی تیراژ بدی حداقل باید بیشتر از ۱۰۰۰ تا بهش می دادی تا قبول می کرد برات چاپ کنه . بگذریم . نمی خوام در مورد پدر علی صحبت کنم . پدر من راننده اتوبوس بود. سیکل داشت . پدر سامان هم رئیس بانک بود . من تک فرزند بودم و اونا خواهر برادر داشتن . بابام آدم دیکتاتوری بود . منو تا ۲۴ سالگی کتک می زد . یه روز داییم بهش گفت که خجالت بکش مرد من فکر می کنم دو تا مرد دارن دعوا می کنن فکر می کنی رضا نمی تونه بگیرتت زیر مشت و لگد . داره بهت احترام می ذاره که می ذاره بزنیش . از اون روز به بعد دیگه منو نزد ولی حرفش حرف بود. یه چیزی رو می خواست باید می شد حتی اگر خدا زمین می اومد .

با بچه ها خیلی دوست بودم . توی مدرسه خیلی با هم حرف می زدیم. علی عاشق فلسفه و شعر بود و سامان عاشق موسیقی . سامان هیکلش هم خوب بود چون باشگاه های کیدو* می رفت. هزار تا هم فن بلد بود . لانچیکو* رو جوری روی هوا می چرخوند که نمی دیدی . خود بروسلی بود . منم دوست داشتم برم باشگاه ولی بابام پول نمی داد. ماهی ۱۵ تومن بود . میگفت بچه لقت انداختن که نشد ورزش . همین کوچه رو صب زود یه لباس گرم کن بپوش برو بدو . کاری نداره که . خیلی از قهرمانا باشگاه هم نداشتن . برای همین هم وزنم بالا بود . سر همین هم می گفت تو وزنت  زیاده توی باشگاه تورو می کنن کیسه بوکس شون کتک خور میشی .شکم گنده ای داشتم . پسر درس بخون مث من راننده اتوبوس نشو تو گوه و گازوییل دست و پا نزن! خدا تومن شهریتو دادم بری مدرسه غیر انتفاعی که فکر لقت انداختن باشی؟

علی و سامان و من همیشه روی اون صندلی گوشه حیاط می نشستیم و حرف می زدیم. من خیلی اهل کتاب بودم . درس سه تایی مون خیلی خوب بود . یه روز سامان داشت از اتفاقات باشگاهشون تعریف می کرد که علی مشتاق شد . گفت دوست دارم منم بیام ثبت نام کنم . به من گفتن رضا تو هم وزنت بالاس . می خوای تو هم بیایی؟ روم نشد بگم بابام نمیده ۱۵ تومنو میگه بشین اون وقتو درس بخون بری باشگاه خسته میشی درست می مونه . من میرم توی گوه و گازوییل جون می کنم مدرسه غیرانتفاهی بفرستمت که درست بیست باشه . که دکتر بشی مث من تو سری خور نشی تابستونا آفتاب بزنه کلت و زمستونا تو اتوبوس بی بخاری یخ بزنی.

می گفتم من علاقه ندارم . خلاصه علی و سامان به جز دوست مدرسه ای هم باشگاهی هم شدن . روز بعد می شستیم و بحث می کردیم .عموما علی و سامان حرف میزدن و من گوش کننده بودم . سامان می گفت که قراره بره با بچه ها فلان جا دورهمی دارن اجرای موسیقی می کنن و این صحبت ها . حرف میزنن و همنوازی می کنن و تمرین هم می کنن . ساز تخصصی سامان گیتار کلاسیک بود و علی تنبک و پیانو میزد و چیزهایی هم از تار حالیش بود . من ساز تخصصی نداشتم . من فقط فیزیک بلد بودم .

دبیرستان هم بودیم رومم نمی شد به بابام بگم پول بده به من نره خر برم کلاس موسیقی . درسا سخت بود و کنکور هم نزدیک بود . بابام همیشه می گفت که ژنتیک ما درست نیست . درس تو مخمون نمی ره . توام که نمراتت خوبه برای مدرسه غیرانتفاهی و سخت گیری های منه که مجبوری صب تا شب درس بخونی . راست هم می گه . من از مدرسه می آم و ناهار رو می خورم و تا عصر درس می خونم و عصر تلوزیون روشن می کنم شاید فوتبالی داشته باشه . گاهی هم یا ماشین می شورم یا چه می دونم یه خر حمالی دیگه . روزهای شبیه به هم . ولی در عوض شاگرد دوم کلاسم . خیلی نمراتم خوبه .

من و علی و سامان خیلی رقابت دوستانه ای داشتیم . به هم کمک می کردیم و در تماس بودیم با هم . اون زمان وایبر اینا نبود . با اس ام اس و سر زدن به هم از حال هم با خبر می شدیم . یا زنگ میزدم سوالام رو از اونا می پرسیدم یا برعکس اونا زنگ می زدن .

گاهی وقت ها سامان علی رو به عنوان نوازنده تنبک به همنوازی ها دعوت می کرد و با هم بیشتر دوست شده بودن . یعنی صمیمی تر شده بودن . راستی یادم رفت بگم گاهی هم دور از چشم بابام با کامپیوتر بازی می کردم و تا می اومد خاموشش می کردم. اینترنتم روی قبض می اومد و می نشست حساب می کرد که چند دقیقه پاش بودم و اگر توی ماه بیشتر از ۱۵ ساعت میشد ول وله ای می شد توی خونه! فقط باید درس می خوندم و درس می خوندم و درس می خوندم .

روز دیگه سامان و علی می اومدن و علی از قرار حافظ شناسی گفت ولی سامان نمی تونست بیاد چون قرار بود بره خونه خاله اش اینا . یاد خاله خودم افتادم که بچه هاش قنداقی ان . اصلا چرا من فامیلامم مثل فامیل های علی و سامان نیستن . زورم می اومد . اگر ندیده بودمشون می گفتم دروغ می گن دارن پز می دن ولی چه دلیلی داشتن که دروغ بگن. من هم دیده بودم . از تولد هاشون تعریف نمی کردن ولی می گفتن چی کادو گرفتن . یه بار هم پسر عمه ما تولد ما اومد خونمون اولا انگار من تریاکی ام . زیر سیگاری برای من آورده بودن! ملامین و خورشت خوری! یه نفر یه کادو برای من نیاورده بود . بعدم پسر عمم فلش مموری مو دزدید. من نمی دونم پسر عمم بود یا پسر عموم بود یا هرچی . خلاصه یه چیزی هم ازمون دزدیدن که سر اونم از بابا یه کتک خوردیم . میزد می گفت گم کردی تهمت به فامیلای من نزن

سامان و علی با هم بیشتر صمیمی شده بودن چون پیست اسکی و ورزش و برنامه کوهنوردی و حافظ شناسی و شب شعر و هم نوازی و ستاره شناسی و بزرگتر که شدن کویر گردی و ایران گردی و تهران گردی و کتاب بازی و.... و من هم می گفتم علاقه ندارم . دوست ندارم . حوصله ندارم . اونا هم وقتی می بینن هر فعالیتی می ذارن من میگم نه می کشن کنار و کشیدن. یه مدت به زور کتاب خونه محل و پس انداز کردن هام کتاب هایی می خوندم و توی زنگ تفریح ها بحث از کتاب هایی که خونده بودم یا اونا در موردش بحث کرده بودن و منم رفته بودم خونده بودم بحث می کردم . برای همین دوستی ما زود تموم نشد و کمی به طول انجامید . ولی یواش یواش دیگه توی زمینه کتاب هم من هم عقب افتادم و هم خب اونا می شستن از مثلا حافظ شناسی بحث می کردن و من فقط گوش می کردم . خودم هم آروم آروم کشیدم عقب و اونا هم کشیدن عقب.

خیلی دوست داشتم منم این ها رو برم . دلم می گرفت. آره مثل دختر بچه های دبیرستانی حسودی می کردم . گریه کردم. اونا رستوران قرار داشتن ولی من ۱۹ سالم بود و اجازه نداشتم از هشت شب به بعد بیرون باشم . بابام عاشق من بود . جونش برای من در میرفت . ولی تربیت منم مهم بود . میگفت ورزش نرو پات می شکنه. بیرون نرو چاقو می کنن تو شیکمت . اینجا نرو فلان میشه . سرتو می برن . مریض میشی. بعدم کتک که درس بخون .

خیلی دوست داشتم منم توی اون فعالیت ها برم . فعالیت ها خیلی هم لوکس نبود بخدا . مثلا همین باشگاهی که میرفتن ماهی ۱۵ تومن بود . یا کوه نوردی یه کوله می خواست که کوله مدرسه داشتم . کتونی ورزشی که دو تا داشتم . نهایت یه کفش کوه که فوقش بشه ۳۰ تومن . یه نون پنیر و آب معدنی و کلا دو هزار تومن کرایه ماشین و حالا اونجا یه چایی هم بخری! ولی نمی شد . نمی تونستم یواشکی برم . چون در نهایت مثلا یه روز هم من باید خونم دعوتشون می کردم که بابام با رفیق بازی مشکل داشت . خیلی هم مشکل داشت . من فقط وقتی از تلفن خونه حق داشتم با دوستام حرف بزنم که بحث درسی باشه . بجز اون پریز و می کشید!

سوم دبیرستان که شدم اونا از دنیای فیس بوک حرف می زدن و سایت ها و وبلاگ هاشون و میتینگ های اینترنتی شون و عضویت توی سایت های هواداری فوتبال و میتینگ های سایت های هواداری شون و پدر من کلا کامپیوتر رو جمع کرد که من نیازی ندارم . درس توی کتاب هست . تا بعد کنکور این جمع میشه تا من بیشتر درس بخونم . وبلاگی هم که درست کرده بودم برای همیشه روی پست سوم‌ آذر هزار و سیصد و ... موند .

اونا همه چی بلد بودن . کلی توانایی داشتن . زبان انگلیسی شون خیلی خوب بود . من کلی لغت انگلیسی بلد بودم ولی برای امتحان. برای اینکه بیست بشم . حتی نمی تونستم از کسی بپرسم اهل کجایی! از کامپیوتر فقط وصل شدن به اینترنت و استفاده از سایت گوگل رو بلد بودم و بازی کردن . هیچ هنری نداشتم .دوستای من می رفتن چالش هایی رو انجام می دادن کار یاد می گرفتن این ور و اون ور فعال بودن و من فقط توی خونه بودم و درس و درس و درس و درس . دلم خیلی می گرفت . از خودم بدم می اومد

کنکور رو دادیم و اونا رتبه عالی شدن و دانشگاه عالی قبول شدن و من نه!

اون شبی که نتایج اومد بابام خیلی منو کتک زد . به حدی که خودش خسته شد . من که نمی خواستم برم عرق خوری یا تریاک بکشم . می خواستم برم حافظ شناسی . ستاره شناسی . برم کتاب بخرم بخونم . برم ورزش کنم .برم استخر شنا کنم . همش درس درس درس . کتکم زد که سالی دو میلیون و.. شهریه میداده که آخرش آزاد قبول بشم ؟

گفتم سال دیگه می خونم گفت اگر می خونی باید بری پیش اوس فلانی کار کنی تا ساعت ۱۲ نصف خرج تو در بیاری مغازه شو طی بکشی و.. و بعدش از ۱۲ بشینی بخونی . و فقط امسال رو وقت داری .. علی و سامان قبول شده بودن و تفریحاتشون بزرگتر شده بود و توی شرکت هم کار رو شروع کرده بودن و کلی عشق و تفریح و کیف کردن

من خیلی خسته ساعت ۱۲ از سر کار وقتی که کلی جعبه رو بالا پایین کرده بودم می اومدم و می خابیدم روی درس . زندگی دیگه خیلی یکنواخت و حال به هم زن شده بود . خونه سکوت بود .ننه همش روضه می خوند و قرآن و دعا و سکوت و سکوت . هیچ کسی با من حرف نمی زد . پدرم انتظار داشت که بره نتیجه کنکور منو توی چشم ملت کنه ولی همه مسخره اش کرده بودن که ای بابا این همه پز اخرش پسرت که دانشگاه چوس آزاد قبول شد که!

بابام یه قطع ارتباط نیمه کرد به بهانه درس من . هیچ کسی رو نمی دیدم . زندگی یکنواخت و حال بهم زن.

تا عید خوب داشتم جلو می رفتم ولی عید بابام اینا منو گذاشتن خونه و خودشون رفتن عید دیدنی و بعد خانوادگی رفتن شمال و من موندم . آخه ما زیاد مسافرت نرفته بودیم به خاطر درس من و کار بابا . خیلی نیاز داشتم یه مسافرت برم یه هوایی عوض کنم آخه همش زندانی بودم .

یه روز خیلی خوب نبودم . از خودم از اینکه زنده ام بدم اومد . خیلی خودمو کتک زدم کتابو پرت کردم تو دیوار . خیلی دورادور با بچه ها تماس داشتم و می خواستم ببینمشون . زنگ زدم با هم رفتیم بیرون ولی حالم خیلی بدتر هم شد . دیدم چه قدر وضعشون خوب شده و حالشون خوبه و قرار بود برن ترکیه بگردن . شامو حساب کردم و یه پول شام از پس اندازام کم شد. با خودم گفتم جهنم بذا بفهمه رفتم بیرون رستوران مگه چیه . برده که نیستم ..

رسیدم خونه باز خودمو کتک زدم که چرا انقدر بدبختم .

عید تموم شد و برگشتن بابا مامانم .

تا ظهر می رفتم سر کار و بعد ظهر می اومدم کتاب رو جلوم می گرفتم ولی نمی شد درس بخونم ...

نشد و نشد و نشد تا این کنکور هم خراب شد... بابام گفت خاک تو سرت . کاش به دنیا نمی امدی. آبروی منو بردی . کلی سرمایه گذاری کرده بودم روت که مثل من بدبخت نشی ولی مثل اینکه ما آرزومون نشد تک پسرمون دکتر شه خار شه تو جش دشمنم . فعلا که دختر عمت میله شده رفته تو کون من!

خاک تو سرت بی شرف! در حد دختر خنگ ملیحه هم نبودی تو! حیف هزینه ها . باید توی طویله بزرکت می کردم و کلی کتکم زد . ولی حالم خوب بود . انتقامم رو گرفته بودم .

الان از این ماجرا یه ده سالی می گذره . پسر درس خونه شاگرد اول و دوم مدرسه الان ور دست کسی کار می کنه و ماهی یه تومن در میاره . باباش گفته سگ خورد صبر کن ما بمیریم بعدش خونه رو برا خودت بردار توش زندگی کن ولی تا ما زنده ایم ما رو نگه دار . میرم کار می کنم و پس انداز می کنم و میام بابا مامانو تر و خشک می کنم . حقوق بازنشستگی بابا هم میاد که بهم کمک می کنه بیشتر پس انداز کنم حقوقم رو . یه پولی هم توی بانک هست که سود میده و خب پوشش میده ولی اون پول خرج کفن و دفنه و بعد از مرگشون وصیت کرده کل اون پول رو باهاش ختمی برگزار کنم و دفنشون کنم و...

دکتر نشدم . ولی زندگی آرومی دارم ....

* کلمه های کیدو(آی کیدو) و لانچیکو(نانچیکو) عمدا اونطوری نوشته شده تا دیده بشه رضای قصه ما هیچی از ورزش رزمی نمی دونه.

** امیدوارم دوستش داشته باشین

کنکور غول بی شاخ و دم :/
واقعا فکر می کنی مقصر کنکوره؟
سلام بنظرم خیلی طولانیه .. کم کم بذارید بخونیم لدفا  موفق باشید 
روشنای عزیز سلام . ممنونم که لطف کردی برام نظر گذاشتی :)
راستش عرض کنم خدمتت که پست هم می تونه طولانی باشه عزیز . ما انتظار از کتاب و مجله داریم که مطلب طولانی داشته باشن و از وبلاگ نه.
ولی از بس کوتاه نوشتیم که خواننده هامون هم به کوتاه خواندن عادت کردن و متن های بلند رو نمی خونن . یادمون میره که متن کوتاه جزییات رو بهش دقت نمی تونه کنه چون کوتاهه و شاید جزییات یه متنی هم مهم باشه که مطرح بشه.
اگر من می نوشتم یه پسری بود سه تا دوست داشت که اونا عشق و حال می کردن این نه بعدم کنکور قبول نشد رفت تو مکانیکی در اصل دیگه قصه روایت نکردم!
بلند می نویسم تا مطالعه کنندگان هم کمی عادت کنند به این نوع سبک و این نوع نوشتار .
از طرفی مطلب در حال روایت یک داستان و اتفاقیه . نمیشه خلاصه اش کرد . نمیشه یک داستان کوتاه رو قسمت بندی اش کرد در چند سری. این شاید می تونست یکی از داستان های کتاب داستان همشهری باشه .
شاید قلم من در حد نویسنده های اون کتاب نباشه ولی خب باید عادت کنیم . خوب نیست که گله کنیم از طولانی بودن متن چون وبلاگ یعنی همین . 
محدودیتی در نوشتار وجود نداره . می تونه کوتاه باشه می تونه بلند تر از این باشه .
پیشنهاد من اینه که شما این مطالب بلند رو هم یواش یواش شروع به مطالعه کن تا یواش یواش عادت کنی . خود من هم خیلی از وبلاگ ها میرم که مطالبشون بلنده ولی می خونمشون . چون عادت به بلند خوانی دارم . به نظر من خیلی هم کوتاه نوشتمش .
یکم باید عادت به متن بلند کنیم . حیفه به خاطر بد عادتی جزییات یک اتفاق و داستان و مطلب رو ازش چشم پوشی کنیم و خواننده هم از دستش بده.
اگر با دل بخونی زیاد نیست :) سریع بخونی رد شی چرا
موفق باشی
خیلی واقعی بود. 
خوب نوشتیش. 
بیشتر بنویس. 
واقعی بودنش یا نبودنش که مشخص نیست . شاید واقعی بوده و روایتش کردم . شاید هم زاییده ی تخیلاتم بوده
ولی در هر جال خوشحالم خوشت اومده
حتما . با کمال میل
داستان واقعی بود ؟ 
 اون جاسیگاریه خیلی باحال بود😅 ولی اون قسمت دختر عمه رو نفهمیدم چه ربطی به رضا و خانواده اش داشت-_-
راننده اتوبوس هم باز نشست میشه و حقوق بازنشستگی میگیره ؟ 
نیلوفر نیک بنیاد یه پستی در مورد پدر نوشته که به نظرم نتیجه ی اخلاقی خوبی برا این پسته:
http://nikolaa.blogfa.com/post/1668


داستان می تونه واقعی باشه یا نه
زیر سیگاری که همه ما باهاش اخت شدیم . زمان قدیم کادو تولد برای بچه کاسه بشقاب می آوردن :))
چشم تو هم چشمی . این می گفت بچه من باهوش تره اون می گفت بچه من باهوش تره . سر همین چشم تو هم چشمی بود که پدر و مادرها بچه ها رو تحت فشار می ذاشتن تا مثلا نابغه تحویل بدن .
شاید الان برات ملموس تر باشه عزیز
شاید خودش رو بیمه خویش فرما کرده باشه و بعد ها حقوق بگیره دیگه . به هرحال یه حقوق بازنشستگی براش می اومده :))
مرسی برای معرفی پست . می خونمش حتما
مطلب رو خوندم و خیلی خوب بود.
این هم یک مورد از پدره . پدرها شبیه به هم نیستن . ولی به نظر من پدر این داستان هم زیاد بد نیست . پدرهای بدتر از اینم هستن !
باز این فرصت درس خوندن به بچه اش داد .
تا چه حد دیکتاتور!!!
آدم خفه میشه...
کنکورم معضلیه که پدر مادرا به بچه ها سخت میگیرن...سخت میگیرن تا به اون چیزی که خودشون نرسیدن بچه بیچاره برسه!!!
مگه برده س یا براورده کننده ارزوی توی پدرو مادر!!!
خیلی ناراحت کننده بود... اخه چرا اینقدر پول در اوردن و کار خوب داشتن مهم باشه واسه پدر و مادر که استعداد بچه شونو نبینن!!!

مهران مدیری یه حرفی زد توی یکی از برنامه هاش: اینکه بچه 13/5 بگیره یعنی هم بازیگوشی و شیطنتشو کرده هم درس خونده...
خیلی حرف بجا و درستی زده... با این حرفش خیلی موافقم.
کاش همه پدر و مادرا اینجوری فک میکردن.
در حد خیلی !!
همون فشاره شاید باعث شد که رضا دیگه نتونست دانشگاه بره با وجود اینکه تو مدرسه غیرانتفاعی درس خوند و به لحاظ امکانات تحصیلی چیزی کم نداشت
بعدم به خاطر چشم هم چشمی بچه رو تحت فشار گذاشتن خودش مصیبته.
اون حرف مهران رو شنیدم و مو به تنم سیخ شد . خیلی راست گفت ..
این بچه یعنی همه کارشو کرده! درسشم خونده!
ولی متاسفانه فکر نمی کنن که!!
می خوان بچه شون رو نخبه جا بزنن به قولی خار کنن تو چش دشمن!
واقعی بود؟ :-"
راستش من فکر می‌کنم حتی الانم دیر نیست واسه شروع کردن دوباره.. البته شاید من دارم درباره‌ی چیزی که بهم هیچ ربطی نداره حرف می‌زنم و دخالت می‌کنم، ولی کم نیستن کسایی که از همین شرایط دوباره شروع کردن و نتیجه گرفتن. چیزی که مهمه؛ گارد نداشتنه. تا وقتی که کسی نخواد سختی بکشه و ازش لذت نبره، سختی کشیدن هم نتیجه‌ای نداره به اون‌صورت. (بازدهی نداره درحقیقت)
به‌هرحال، همیشه جای امید هست. :))
ــمی تونست واقعی هم باشه . من عموما نمی گم داستان هایی که می نویسم واقعی هست یا نه
کاملا درسته . می تونه اگر واقعا دوست داره از نو شروع کنه . بخونه و به چیزی که می خواد برسه . سختی و لذت باید با هم باشه .
صد البته همینطوره
ممنونم بهار عزیز که این طرف ها اومدی :)
چه خبره!

مقاله است این همه مطول؟
داستانه و باید جزییاتش هم باشه .
یک کم عادت کنیم به خواندن متن های بلند خو

رجوع شود به پاسخ نظر خانم روشنا ::
متن رو که خوندم بعدش گریه کردم  به خاطر اینکه کنکور چه کار هایی که نکرده ... یاد خودم افتادم ،،، ولی یه چند تا موضوع برعکس اینکه من دوران کنکور علاقه ای به کلاس رفتن نداشتم فقط مطالعه .. هم هدفم این بود قبول بشم بعد کنکور کلی کلاس میرم اما نشد یعنی  آرام همیشگی نبودم سر کنکور ، نمی خوام یادآور روزهای تلخی که این چند سال از خودم کشیدم باشم حال بد شدن ها و خلاصه تا اینجایی که هستم .. البته خانواده ام پشتم بودن ولی خودم نه ، هزارن بار خودمو بازخواست کردم و حالم اینکه داخل پست هام نوشتم ،  من بد شکستی خوردم ، بگذریم ..

خواستم بگم شما تنها نبودین و هستن خیلی بدتر از من و شما که وقتی وارد قصه زندگی شون آدم میشه دیگه بازگشتی رو نمی بینه !!!

اینکه آقا پسر سالمی هستین و اهل مطالعه خودش دو تا امتیاز  مثبت هست حتی میشه گفت چندین تا امتیاز مثبت  ولی نمیدونم چرا بازم مثل قبل میخواین تو همون حصار همیشگی که بوده بمونین اینکه حالا من یک میلیون میگیرم بعدم بازنشستگی پدرم ، چرا بازم مثل قبل میخواین عمل کنید چرا این دیوار نرسیدن که تو ذهنتون ثبت شده رو حذف نمیکنید؟؟؟  چرا کلاس ورزشی و کلاس حافظ شناسی کلاس کامپیوتر و خیلی چیزای دیگه ثبت نام نمیکنید ؟ نمیدونم خارج هستن الان یا نه  که هزینه زیاد میگیرن اونجا یا نه ؟ اصلا کم کم شروع کنید شما که پیرمرد نیستین!
اصلا شده یکبار دیگه کنکور بدین ؟ طرف بعد از 6سال پشت کنکور بودن پزشکی قبول میشه باورتون میشه ؟ می شناختم شخصی رو گفت من اصلا درس نمیخوندم و همه میگفتن این هیچی نمیشه و اینا و خودمم خسته شده بودم و شروع کردم به تلاش جوری که معدلم 19 خورده شد ( یادم دقیق نیستم بگم ) باورتون میشه رتبه اش سه رقمی شد ؟ چرا شما میخواین همون پسر باشین که چند سال پیش دیده میشدین ؟ آیا انگیزه نیست ؟ چرا نمیخواین نشون بدین منم میتونم فقط اون دوران خسته بودم نیاز به تفریح هم داشتم وگرنه استعداد دارم حتی بیشتر از خیلی های دیگه مثل اینکه نمره اول و دوم بودم چیز کمی نیست !

اینکه مقصر کی بوده به نظرتون رسیدن بهش مهمه ؟ از یه جایی باید متوجه شد که دنبال مقصر نباید گشت باید تغییر کرد تا تغییر کنه شرایط ! سخته میدونم اینکه در انتظار رسیدن باشه آدم ولی هیچی به هیچی بشه سخته ولی گاهی فقط منتظریم از یه سمت تموم اون آرزوها و هدف ها بیا و تموم بشه این قصه  که زمانی تموم میشه که من الان با دو سال پیشم با چند سال پیشم فرق کنم . 
مطمئن باشین پدرتون هم الان عذاب وجدان اینو دارن که چرا پیرم رو آزاد نداشتم تا تفریحی بکنه شاید نتیجه فرق میکرد و میشه از نوشته هاتون فهمید پدرتون میخواستن به جایی برسین و معتاد این و اون خیابون نشین.
گاهی یه اشتباهاتی اتفاق میوفته که نه از عمد بلکه گاهی سهل انگاری و آگاهی کافی نداشتن هست.
منم خیلی ها رو دیدم زمینه موفقیتشون عالی فراهم بوده و موفق هم شدن ولی زمانی شیرین تر که من وقتی نگاه میکنم میگم من با تلاش خودم رسیدم تا اینجا و به اضافه زحمت های خانواده ام ولی اونا چی ؟
به خودتون بیاین و به کم قانع نباشین !! مطمعن باشین خانواده تون هم در انتظار این هستن که یه موفقیتی خوب  از پسرشون ببیند حتی اگه چندین سال طول بکشه پس نا امید شون نکنید و در آخر خودتون ، وجدان خودتون رو نا امید نکنید ، چیزی که از همه چیز مهم تره!
توکل کنید به خدا و تلاش کنید .


من که هاتفم که . ولی اگر رضا بود و این نظر رو خوند قطعا نظر خیلی زیباییه .
بله خود من کسی رو میشناسم بعد چهار بار کنکور دادن پزشکی قبول شد. داریم نمونش رو . تازه درس رضا خوب بود . ولی این کسی که پزشکی قبول شد درس درست حسابی هم نخونده بود و فقط تفریح کرده بود
شاید رضا الان داره می ره کلاس موسیقی .
خیلی ممنونم از نظری که دادی آرام عزیز

اگه شما نیستین  که بازم یه بار همچین اشتباهی کردن داخل یه پستی مشابه همین و فکر کردم داستان واقعی هست  و شایدم بود و نویسنده واقعی و قصه بودنش رو  نگفت ..
به هر حال 
ترجیح میدم به این فکر کنم این آقا رضا ، واسه خودش مردی شده ، و درآمد خوبی داره و دیگه اون آقا رضا قبل نیست خیلی متفاوت تر .

صد درصد همینطوره عزیز
خیلی ممنونم از نظری که دادی . لطف کردی . خیلی کامل بود و صد درصد هم درست بود .
اتفاقا خوبه که رویه داستان درموردش اینطوری نظر داده بشه و حرف زده بشه در تکمیل داستان تا اگر کسی داستان رو خوند و نظر هم خوند بتونه چیزی دستگیرش بشه
حیلی خیلی ممنونم
بله درسته ممنونم
ارادت
روبراه نبودم اومدم اینجا , بدتر شدم!
چه زندگی ایه اخه :-( همش پول پول پول ,حلال همه مشکلات

ببخشید که خوب نبود
این چه حرفیه , شما خوب نوشتید حالا چه واقعی چه تخیلی
قربونت . خیلی لطف داری به من . مرسی
به هر حال ببخشید اگر حالت رو بد کرد به هر حال
امیدوارم فقط یه داستان باشه و رضا یه قربانی نباشه...
هرچند اونقدر واقعی بود که یه تیکه هاییشو من هم زندگی کرده بودم.با این تفاوت که کتک نمیخوردم.
به اسم عدم امنیت.
به به افتخار هم دادی اومدی ..
من هم که نوشتمش امیدوارم یک داستان باشه و رضایی توی این زندگی وجود نداشته باشه . ولی نمیشه گفت . شاید هم واقعی بوده و من در قالب داستان نوشتمش .
ممنونم آمدی
سرسری از قسمت های اولش گذشتم ولی نصفه نیمه هاش جذبش شدم!دختر عمه هه چیزیه که همه ی چیزی شبیه اون تو زندگیشون داشتن!
آره شاید
دلم میخواد راجب این متن نظر خوبی بدم. بنویسم عالی بود و اینا..
اما بهتره بنویسم منم خیلی جاها گفتم دلم نمیخواد و خوشم نمیاد و ..
اکثر چنین داستان هایی که خوندم با یه پایان خیلی خوش و عجیب غریب تموم میشن . اما خب این خیلی واقعی تموم شد و دوستش دارم.
کلی حیف به زندگیش گفتم..چقدر دلم خواست الان میشد شخصیت ها رو از بین داستان ها بیرون کشید و باهاشون حرف زد.



جدی لی لی پوت خوبه؟؟نیست..لااقل وقتی که برای اولین بار با این حرف متوجه میشی گوشات به نظر طرف مقابل بزرگن.. ولی بانمکه..

من عادت دارم هر چی می نویسم دوست دارم پایانش درست باشه تا خوش .
خوشحالم دوست داشتی /
آره لیلی پوت خیلی هم خوبه .
بانمکه :))
ناراحت کننده بود ..یه فیلم دیدم مادره اینطوری بود و خیلی دخترشو اذیت میکرد از روی ندونستن ..اونم خیلی ناراحت کننده بود.
آره .. خیلی دردناکه . و خیلی ناراحت کننده
میدونین چیه...این وسط تقصیر فقط گردن یه نفر نیست...گردن هزار و یک چیزه:(
صد درصد . فرهنگ تاثیر داره جامعه تاثیر داره حکومت تاثیر داره نظام آموزشی تاثیر داره آدما تاثیر دارن .نمیشه انداخت فقط گردن پدر!
ممنونم الهام عزیز اومدی و نظر دادی
و ایضا مرسی که وبلاگت رو شناختم :)
اسکرین شات گرفتم از این پست، خوندم نظرمو میگم
حتما .. ممنونم
منم روی پست صفورات گیر کردم :|
ولی امروز نظر میدم . یه بار خوندم . باید دوباره بخونم
سلام 
چقدر عالی که در اروپا زندگی می‌کنید. چون من واقعا از اینجا خسته شدم.
ممنونم .
می دونی گاهی دلتنگی می کنم . خیلی زیاد . خیلی شرایط عجیب و بدیه 
ولی خدا رو شکر
چرا شرایط عجیب و بده؟

دلتنگی ٬ اینکه هر کاری کنی باز مهاجری و..
وطن خود آدم یه چیز دیگست . من آرزو داشتم توی ایران شرایط بود ...
بهتره همونجا رو بچسبید که در ایران وضعیت خیلی بدتره. سعی کنید خودتون رو با اونجا سازگار کنید. لااقل برای بچه هاتون، که دارید یا خواهید داشت، مناسبتره. از بچگی با همونجا خو می گیرن و دو تا زبان یاد میگیرند
من دوست ندارم بچه داشته باشم . دنیا وضعیتش خوب نیست . چرا دو تا موجود زنده اضافه کنم به دنیا
چه جالب. دقبقا نظرتون مثل منه. 
:)) خواهش می کنم
ظاهرا وضعیت مالی‌تون خوب نیست؟
خدا رو شکر . می گذره . هست
جسارتا لینک مهمونم کن رو دیدم و گمان کردم...
:)))))))))))))))))))))))))))))))
عالی بود این
چالش های جایزه دار میذاریم کسی نمی بینه ولی همه این رو میبینن
بخدا این گدایی نیست .
این یه کار باحاله که به مخاطبانم اجازه میده منو یه چیزی مهمون کنن که از طرفشون برم بخرم
بحث پولیش مطرح نیست
بحث اینه که مخاطبا چیزی مهمون می کنن
هر وبلاگی داشت من هم دوست داشتم مهمونشون کنم :)))))))

والله من میگم هرچی تنهاتر بهتر. دلا خو کن به تنهایی، که از تن‌ها بلا خیزد. 
من این رو به عینه تجربه کردم و قربون تنهایی خودم میرم.
تنهایی خوب نیست
پست راجع به تنهایی نبودااا :))))))
بله تنهایی خوب نیست ولی وقتی آرامشت رو بگیرن، اونوقت تنهایی رو ترجیح میدی
بستگی داره چه نوع تنهایی باشه دوست من :)
اونجا چطور خرجتون رو درمیارید؟
کار .. کمک خانواده :)
دلم می خواد از ایران خارج بشم، ولی دستم به جایی بند نیست. آشنا ندارم
چی بگم ...
من یه کنکوری ام و همیشه خداروشکر میکنم که با اینکه تو فامیلمون پر از بچه های تحصیل کرده س اما هیچ وقت خانوادم درباره درس خوندن یا نخوندن بهم اجبار نکردن.
من وضعیت رضا رو تجربه نکردم اما بین دوستام هستن کسایی که مشابه این وضعیت رو داشته باشن. حالا نه به این حدت و شدت اما هستن بچه هایی که خانواده از لحاظ روحی تحت فشار قرارشون میده و فکر میکنه که چون داره پول خرج میکنه و اونا رو کلاس های مختلف میفرسته بچه هم باید مثل یه کامپیوتر کار کنه و فقط بخونه و بخونه و بخونه!
البته این همش به خانواده ها برنمی گرده بخش اعظمیش برمیگرده به نظام اموزشی غلط ما که از همون اول این فکر پوچ رو تو مغز بچه ها و خانواده ها میندازه که هرکی درس بخونه تو زندگی موفق تره!
کاملا درسته . من خیلی وقت پیش درگیر این کنکور و.. بودم
ولی کاملا درسته . متاسفانه چیزیه که هست .. نمیشه تغییرش داد
به نظر من داستان غیرواقعی و غیر منطقی ایی بود 
خیلی ممنونم از نقدی که داشتی . کاملا محترم و عزیز و برای من ارزشمند تره .
فقط خوشحالتر می شدم اگر لطف می کردی بیشتر در موردش توضیح میدادی تا منم یاد بگیرم و اگر خواستم باز داستان بنویسم با رعایت کردنشون داستان بهتری بنویسم
واقعا نمی دونم چی باید بگم
کم نیستن امثال رضاها تو جامعه... اما خب من کل حق رو به رضا نمیدم، یه کمی هم خودش مقصر بود به نظرم، درست یا غلط به نظر من شرایط هر چقدرم که بد باشه توجیه و بهانه ی خوبی برای ناکامی هامون نباید باشه... 
من فکر می کنم گاهی وقت ها طبیعت ما از کودکی جوری تربیت میشه که از درون هم نمی تونیم خیلی کارها رو کنیم چون اونطور تربیت نشدیم . مثل کسی که کنجکاو تربیت میشه و خب کنجکاوی رو داره و در نهایت پدر خانواده هم دو جا رو اجازه نده یواشکی میره ولی خب بعضی ها اون قدر تو سرشون می خوره که دیگه از مسیر خارج میشن و براشون دیگه جذابیت نداره
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan