هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

مهدیه

درگیر خونه بودم . داشتم دنبال خونه می گشتم و سرم خیلی شلوغ بود . باید میرفتم یک جایی از شهر که با محل کارم فاصله زیادی نداشته باشه. باید جایی رو برای اجاره پیدا می کردم که به اقتصاد و در آمدم می خورد . برام خیلی مهم بود که از پس هزینه هام بر بیام . تازه از قسط بانک برای ماشین خلاص شده بودم و جایی رو می خواستم که اجاره مناسب داشته باشه تا بتونم پس انداز کنم . سه شنبه بود و خسته بودم . به سمت خونه رفتم . خونه ما چهارطبقه بود و ما طبقه دوم بودیم . همسایه های خیلی ساکتی هم داشتیم .

کلید رو انداختم توی در و وارد شدم . مادرم که توی خونه بود داد زد : کیه ؟؟

از اونجایی که فقط من و مادرم توی اون خونه زندگی می کردیم و هیچ کس دیگه ای نبود و فقط من و اون کلید داشتیم و بقیه باید زنگ میزدن گفتم : منم! باراک اوباما!

اومدم تو و گفت تویی پسرم . خوبی؟ امروز چطور بود ؟

دیدم حسابی به خودش رسیده و موهاش رو کوتاه کرده و رنگ کرده و توی آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره. جواب دادم : هی . خوب بود . کارام روبراهه و همه چی سر جاشه .

بعد برای اینکه زیاد من رو به حرف نگیره سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم . لباسهام رو در آوردم و روی تخت خودمو پرتاب کردم و لپ تاپ ام رو باز کردم و وارد فیس بوکم شدم . کنترل تلوزیون رو هم زدم که تلوزیون روشن بشه . اگر می رفتم و می نشستم و ساعت ها با مادرم صحبت می کردم و چایی ای برایش می ریختم و شاید اون پسر خوب مورد علاقه اش می شدم . ولی من هم خسته بودم و نسل من نسل فیس بوک و این صحبت هاست .

مادرم موهاش رو درست کرده بود و نزدیک عید سال نو بود . رفتم پایین تا برای خودم قهوه بریزم . گفت راستی پسرم امروز یه دخترخانمی به اینجا زنگ زد . با تو کارداشت

گفتم: خب که بود؟ چه کار داشت

گفت : اسمش مهدیه بود . با تو کار داشت . زیاد حرف نزد و خودش رو معرفی نکرد .

گفتم : آره . مهدیه دوستمه . موبایلم رو فراموش کرده بودم نتونسته بود تماس بگیره با خونه تماس گرفته . باهاش تماس میگیرم.

مادرم گفت : کی هست؟ دوست دخترته ؟ خبراییه

گفتم : آره . دوست دخترمه . خیلی دختر خوبیه . دوستش دارم . عکاس مدله . دختر مهربونیه و خیلی به هم احساسات داریم و همدیگر رو دوست داریم

تا عکاس مدل رو شنید قیافش یه جوری شد . توی هم رفت . انگار زیاد هم خوشحال نشده . گفت پسرم ازدواج مسولیت بزرگیه . باید خیلی حواست باشه . تنها دوست داشتن کافی نیست . باید رفتارهاتون به هم بخوره . چه قدر با هم بودین ؟

گفتم مادر مهدیه خیلی مهربونه . به خاطر من اون تا اینجا اومد و صبح زود مجبور شد بره و ساعت ها در سرما توی ایستگاه قطار و اتوبوس منتظر باشه فقط به خاطر اینکه من رو ببینه . اون دختر خیلی خوبیه . برای اینکه بحث رو عوض کنم و زیاد در مورد اون حرف نزنیم سریع گفتم راستی چه موی قشنگی . بهت خیلی میاد . خیلی قشنگ شده

گفت : آره . نزدیک عید سال نو بود و دوست داشتم کمی به خودم برسم . امروز رفتم آرایشگاه و متاسفانه آرایشگاه سرش خیلی شلوغ بود . ولی یکی از دوستاش اومده بود کمکش . می گفت هر زمان سر آرایشگر شلوغ میشه از این کمک می خواد که بیاد و کمکش کنه و دوست صمیمی آرایشگره . خیلی دختر شیرین و مهربون و خوشگلی بود . اون موهای من رو درست کرد و رنگ کرد . خیلی از دختره خوشم اومد . خیلی مهربون بود . خیلی بهتر از خود آرایشگر بود . خیلی خوش مشرب و عالی و فوق العاده بود . خیلی علاقه در من ایجاد کرد چون خیلی شیرین بود . اگر می خوای زن هم بگیری همچین زن هایی بگیر!

جوابش رو ندادم و فقط گفتم : آها . خوبه . و رفتم که استراحت کنم.

با مهدیه قرار داشتیم به سینما بریم . من رفتم و جلوی سینما دیدمش . باهم گپی زدیم . بعد نظرمون عوض شد که به سینما نریم و کمی قدم بزنیم و حرف بزنیم .

گفت برنامه ات برای سال نو چیه؟

گفتم: خیلی کار دارم . ولی برنامه خاصی ندارم . مادرم تنهاست و من سه روز اول تعطیلات رو باید برم جایی. بعدش هم که خونه هستم فقط. تو برنامه ات چیه؟ جای خاصی میری؟

گفت : من توی خونه تنها هستم . خانوادم قراره به فرانسه برن و تعطیلات رو اونجا باشن . ولی من دوست نداشتم برم . برای همین من تعطیلات عید رو می مونم خونه . راستی نظرت چیه اون سه روز مادرت بیاد پیش من که تنها نباشه؟

گفتم : خیلی ممنونم . مادرمن یک کم عجیبه . باید ببینیم در اینده چی پیش میاد . ولی مرسی . خیلی ممنونم. اگر شد حتما . شاید بشه اونطوری با هم آشنا هم بشین

داشتیم قدم میزدیم که نزدیک شدیم به ساختمونی که تابلوی آرایشگاه روش بود و یک آرایشگاه داخل ساختمون بود . دیدم اسم آرایشگاه آشناست و متوجه شدم مادرم همیشه این این آرایشگاه میره .

یه هو مهدیه گفت : اون تابلو رو می بینی؟ اونجا آرایشگاه دوستمه . بعضی وقت ها که بیشتر سه شنبه ها میشه سرش خیلی شلوغ میشه و من معمولا سه شنبه ها میرم اونجا که بهش کمک کنم . دوستی به جز من که کار کوتاه کردن مو و این چیزا بلد باشه نداره . برای همین از من کمک می خواد و من اونجا میرم ..

چیزی تو ذهنم جرقه زد. دیروز مادرم آرایشگاه بود.... سه شنبه بود ..

در حالی که این به سرم زد و داشتیم قدم میزدیم برف شروع به باریدن کرد ...

این بهترین عید تعطیلات سال نوی من در تمام عمرم بود !!!!

چقده خوب بود... البته اولش نه ها...، ولی دفعه دوم که خوندم کلی پروانه ای شدم... 💐💐💐
به به 
خدا رو شکر خوشت اومده
قشنگ بود. 
یه پایان خوب بود. 
بسیار عاالی
مخلصم
پایانش آره خوب بود :)
واقعی بود؟ سوال تکراری من:))
واقعی باشه که خیلی خوبه :))
مامانا کلا ادمای جالبی ان:)
بلی :))
بسیار!!
جالب بود و یکم رویایی
رویایی شو قبول ندارم ولی جالب و تصادفی اش رو چرا .
مرسی که اومدی
مرسی که نظر دادی
کلید اسرار 
این قسمت: قضاوت زود رس

:)))

باحال بود.

:)
خوش شانسی از توش موج میزد همچی
مرسی از نظر
کی ان شاءالله؟
یه خانمی هستن دیگه .. یه داستان خیلی خوب با پایان خوب
نه منظورم عروسی کی هستش ؟ :)
هیچی دیگه ظاهرا داستان از آب در اومد :)
خارح از کشوره
به عروسی اعتقاد ندارن اینا کلا :))
باحال بود
مثل فیلمها :-)
مخلصم بسیار
نمیدونم شایدم همچین اتفاقایی بیفته
:)
آره میتونه بیفته
چرا که نه ؟؟ :))
به شدت خوشم اومد :)
کلی انرژی مثبت !!!
من نوکرتم.
به وبلاگ تو و قلم تو که نمی رسه
واو خیلی ژذاب و جارب بود و شیرین و دوست داشتنی!:))))
ممنونم .
همش که نباید ناراحتی باشی که :)
یه دوست خوب پیدا کردی. خدا رو شکر. دیگه احساس دلتنگی نمی‌کنی. 
راستی شما چند سالتونه؟
کاش اینطور بود ولی این داستان من نیست و برای من اتفاق نیفتاده متاسفانه
من بین ۲۳ تا ۲۸ 
هر کسی که میگم یه جور حساب می کنه
😄  خب یعنی چی سن‌تون بین ۲۳ تا ۲۸ ؟ خب بگید نمی خواهید دیگه. اینکه بهتره
نمی خوام نوشته هام قضاوت بشن
بگن بیشتر از سن اش یا کمتر از سن اش می نویسه :)
ببخشید
چه بامزه:))
این از همون تصادف های جالبیه که تا مدت ها حال آدم رو خوب میکنه:))
آره خیلی :)
داستان شاداب کننده ای هستند ایشون :)
جالب بود :)
مخلصم
 میخوام دوباره بخونمش..چرا من ازش سردرنیاوردم ؟
ساده نوشتمش که ..
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan