هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

شاید تقدیر

از سمینار خیلی بزرگی مشغول روندن به سمت خونه مادرش بود مثل همیشه . یک ساعت و نیم سخنرانی کرده بود و خیلی خسته بود . یه دل مردگی توی صورتش موج میزد . هوا هنوز تاریک نشده بود . موسیقی پیانو آرومی پخش می شد . خیلی این موسیقی رو دوست داشت . یک سی دی رایت کرده بود که همین ترک توی ۱۴ شماره سی دی کپی شده بود. یعنی کافی بود که بگذاریش و پلی کنی و خودش آهنگ بعدی آهنگ قبل رو پخش می کرد . چون جز اون آهنگی وجود نداشت . یه هو فرمون رو گردوند . تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت ..

سلام مادر. من امشب یه کم دیر میام . .. .. نه نه خونه نمی رم.. .. .. نیاز به کمی تنهایی دارم . میرم یه جایی قهوه ای بخورم . باشه قربونت برم . خداحافظ

مادرش هم می دونست دروغ میگه و باز داره میره اونجا ولی به روی خودش نیاورد و گذاشت پسرش کمی راحت باشه .

رفت و در پارکینگ رو زد و وارد خونه شد . آره فرمون رو کج کرده بود و به خونه خودش رفته بود . توی پارکینگش پارک کرد. از ماشین پیاده شد و خواست بره مهندس احمدی رو دید .

سلام دکتر! حالت چطوره . ستاره سهیل شدی ها . کم کم می بینیمت . جلسه ساختمون بود .

سعی کرد ظاهرش رو حفظ کنه . گفت جلسه چیه؟ شارژه دیگه مهندس . اونم من هرچی جمع تصمیم بگیره پرداخت می کنم . جلسه نداره دیگه این . خنده ای کردند . مهندس احمدی گفت : راستی دکتر قبض هات رو گذاشتم توی صندوق واحدت . نمی دونم از تاریخشون گذشته یا نه.

در خونه رو باز کرد . وارد شد و درو بست . نفس عمیقی کشید و اون عطر نبود . دلش یک کم گرفت . خاک بیشتری روی وسایل جمع شده بود. کفش هاش رو در آورد . رفت آشپزخونه و یک قهوه درست کرد . قهوه شروع کرد به درست شدن و ریختن توی قوری . رفت توی اتاق خودش . خیلی وقت بود روی اون تخت نخوابیده بود . با احتیاط راه می رفت. عطر جلوی آینه را برداشت . تمام شده بود . رفت سر کمد دیواری و کمد را باز کرد . کلی عطر چنل کوکو نویر توی اون کمد بود . شاید دویست تا. از زمین چیده شده بودن تا بالا. یکی شون رو برداشت. از جعبه باز کرد و جعبه اش رو گذاشت جلوی آینه. رفت سمت کمد لباس ها و باز کرد . کلی لباس زنانه آنجا بود . کمی عطر به داخل لباس ها زد .. بویی کرد و لبخندی روی لبانش افتاد .

عطر را روی هوا پخش می کرد . کمی در آشپزخانه زد و کمی هم دور مبل مخصوص خودش. روی همان مبل تک نفره که از همه جای خانه کمتر رویش خاک نشسته بود . حتما عادت داشت همیشه روی آن مبل تک نفره بنشیند. بوی عطر حسابی در خانه پخش شده بود . عطر را جلوی آینه گذاشت . خیلی وقت بود که هیچ کس را دعوت نمی کرد .یک لیوان قهوه برای خودش ریخت و آمد و روی همان مبل نشست . به پیانوی گوشه پذیرایی خانه اش نگاه کرد و موسیقی داخل ماشین درون ذهنش پخش می شد . آهی کشید ..

به تصویر روبرویش نگاه کرد .. نگاه کرد .. نگاه کرد .. انگار سالها بود که تشنه دیدن آن تابلو بود . چیزهایی توی دلش میگفت .. معلوم بود ..  چون بعد مدتی قطره ای اشک گونه اش را سیراب کرد . نمیشه گفت چه مدت گذشت .. ولی قهوه بدون اینکه نوشیده بشه سرد شده بود . نزدیک مبل های دیگه نمی شد . آهی کشید .. بلند شد که برود چیزی وسوسه اش می کرد .. آرام آرام نزدیک پیانو شد .. دستش را بلند کرد که روی دکمه های پیانو بکشد ولی دست نگه داشت .. بلند گفت جای دستت روی دکمه های این پیانو عه .. نمی گیرمش تا اثرش از روی پیانو نره..

رفت به سمت آشپزخونه و قهوه نخورده اش را دو ریخت و همه چیز را شست و دقیقا وقتی که تازه اومده بود تمیز شد. همیشه همین بود . قهوه درست می کرد و سرد میشد . ولی باید درست می کرد . نمی تونست بدون قهوه صحبت کند . اصلا حرف بدون قهوه می شد؟

شاید دلیل دعوت نکردن یا سر نزدن به همون خونه حس خاص وجود *او* بود که نباید بهم می خورد. رد دستی که روی پیانو مانده بود و نباید به هم می خورد ....

در را باز کرد .. به خانه نگاهی کرد .. آهی کشید و در را بست .. خانه باز تاریک شد.. صدای قفل کردن در آمد .. برداشت قبض ها از صندوق مقابل در..

خانه در تاریکی و بوی عطر و حضور هیچ کس با چند میلیمتری خاک روی اجسام بجز آن صندلی یک نفره خودش ماند ..

چه غم انگیز :(
شب تنهایی ام در قصد جان بود /خیالش لطف های بیکران کرد...
غم هم یه قسمت زندگیه دیگه
مرسی از شعر
در پی آن نگاه های بلند
حسرتی ماند و
آه های بلند . . .
آه های بلند و طولانی ...
آخ آخ.. خوندنش پر از بغض بود برای من.
:)
ما ادما به مرور گذشته زنده ایم هرچی هم که شعار بدیم در حال زندگی میکنیم
:)
واقعی بود ؟
خیلی دلگیره، سخته یکی رو دوست داشته باشی و دیگه نیست
موفق باشید
:)
ممنونمم
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بیتقصیر نیست...
اره... نیست
غم انگیز بود و زیبا... 

قلمتون مانا.
:)
مرسی
خیلی خیلی زیبا نوشتید .
انگار حقیقت بود .
حقیقت زندگی او که میخواد همیشه یادش ، باشه یادش باشه که یه نفری بود و دیگه نیست .(^_^)
:(
چقدر غمگین . . .
من توی این حال و هوا و فضا بیشتر دوست دارم 
ببخشید اگر ناراحت شدی و جدای اون مرسی مرسی مرسی که افتخار دادی و خوندی :)
:(
متن غم انگیزی بود.
راستی دم شما گرم. خیلی توی سوال پرسیدن خلاقیت دارید. تمام صندلی های داغ رو، واقعا داغ  میکنید :)
ارادتمند :)
مرور خاطرات کسی که دیگه نیست سخته... 
سخت .. و عذاب آوره 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan