هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

مادر

داشت کنار من با تلفن حرف میزد .

- آخه مامان جون یه هفته اس خونه ماست .... خب باشه .. داداش خب شما بیایین آخه... یه هفتههه .. داداش بخدا صدای پرویز درمیاد ... آخه یعنی چی پرویز با من .... چی بگم آخه داداش ... باشه اشکال نداره . پس امشب میای دنبال مامان جون؟ ... باشه پس . منم سعی می کنم زودتر بیام . باشه فعلا خداحافظ.

نگاه کرد روی من . گفت سامان بود . میاد دنبال مامان . خوش به حالت تک فرزندی . راحتی

یکم فکر کردم گفتم خب نگه داشتن مادر پیر برای یک فرزند چه قدر سخت می تونه باشه. خب الان سامان میاد دنبال مامان جون و کمی خیالت راحت میشه .

گفت : ناشکری نمی کنم . خیلی خوبه که یک خواهر و سه برادر دیگه دارم و  خدا رو شکر. ولی مامان جون یه هفته خونه ما بود! یه هفته!

تو دلم گفتم خب راست میگه یه هفته هم زیاده . کم نیست .

گفت: بچه ها حتما ناراحت میشن . واقعا خوش به حالت الی تک فرزندی . هر وقت دلت خواست می تونی مامانت رو بیاری مهمون خونت و تا آخر بمونه خونه ات . قشنگ باشه . ولی من همش باید توی صف باشم . هنوز یه هفته هم تازه نشده! سامان مامان جون رو می خواد ببره مهمون کرده خونه خودش . نوبت من تموم شد اگر بخوام باز مامان جون دوباره بیاد خونه ما باز باید یه ۵۰ روز دیگه صبر کنم . البته خودمم اینطوری هستم ها مثلا تا مامان جون میره خونه سامان یا مهشید یا بقیه من هم هی زنگ میزنم نوبت بگیرم هی گیر میدم هی سر میزنم شاید باز بتونم مامان جون رو بیارم خونه خودم. مهشید که بزرگتره نمیشه پای حرفش زیاد حرف زد و اگر فرشید می گفت عادلانه نیست همش می موند خونه مهشید و ما نمی شد مامان رو بیاریم .

انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روم . دیدم این ۵ تا بچه دارن سر اینکه مادر خونه کدومشون باشه دعوا می کنن . یعنی سر مادرشون دعواست . من خودم کی مادرم رو دیدم؟ اوه یه ماهی میشه .. ولی خب بهش زنگ میزنم اینطوری هم نیست که نزنم . بلاخره منم سر کار میرسم بچه ها مدرسه میرن کارهای خونه هم روش یکم سرم شلوغ میشه .. کی زنگ زدم بهش ؟  آه هفته پیش! یعنی یک هفته زنگ زدم

حالم از خودم بهم خورد . این دختره سر اینکه یه روز مادرش رو دیرتر ببرن حالش گرفته میشه و تازه با وجود اینکه دائما میره خونه برادرخواهراش مادرش رو ببینه حسرت اینو میخوره که باز رفت تا نوبت من بشه حداقل یه ماه طول می کشه! اون وقت من مادرم رو یه ماه ندیدم و یه هفته هم هست اصلا خبر ازش ندارم . توی خونشه با تنهایی های خودش !

تلفن و برداشتم و زنگ زدم .. : سلام .. خسته نباشید . ببخشید میشه وقت من رو کنسل کنین؟ من نمی تونم بیام. بله بله . یه وقت دیگه . تماس میگیرم هماهنگ می کنم .. ممنونم . خدانگهدار

دوباره گرفتم شماره رو : سلام مادر ... مهمون نمی خوای؟ ... قربونت برم .. هیچی دلم برات تنگ شده خواستم بیام ببینمت .. ممنونم عزیزم . نه شاید خودم بیام .. ببینم بچه هام میرسن با بچه ها میام .. آره بعد کار . مامان فقط شام درست نکن شام ما خودمون میاریم ..... نه شام درست نمی کنم ... خودم میام اونجا به علی هم میگم از سر کار بیاد اونجا کباب توی راه بگیره . قربونت برم ..

مادر بودن که سخته. فرزند خوب بودن هم خیلی سخته. 
زیبا نوشتی. 
مرسی . ممنونم 
آره سخته ..
لطف داری به من
باید قدر این فرشته ها رو بدونیم :)
آره .. باید :))
نوشته ی قشنگی بود و ادم رو به فکر فرو میبره!
ممنونم :)
اخ اگه این ندیدن خیلی طولانی بشه..
آره .. دردناک تر میشه
یه داستان دیگه هم نوشته بودید پایان خوشی داشت اونم .  فک کنم مهدیه بود ‌.‌...خوبه این مدلی نوشتن. . .تو واقعیت که بیشتر پایان ها تلخند :)
شاید این دومین داستان من باشه که پایانش خوشه :)
ولی بقیشون یا بی پایانن یا پایان تلخ دارن . البته من برای داستان هام پایانی قایل نیستم
به به .. قلمت مانا هاتف جان
مخلصم عزیز
مامانا تاج سرن:)
عشق خالص:)
خیلی زیبا نوشته بودین و خیلی اموزنده:)
کاش وقتی پیر میشن و ما روز به روز مشغول تر یادمون نره همیشه تو همه جور مشغله ای به فکرمون بودن:)
واقعا سخته جبران کردن مهرشون
کاش بی معرفت نشیم:)
بی شک همینطوره عزیز.
ممنونم نظر لطفته به نوشته ی من . قشنگ می خونی عزیز.
آره کاش نشیم
باید قدرشون رو بدونیم 🌷
آره خیلی باید قدرشون رو بدونیم
وقتی که نباشن قدرشونو تازه میفهمیم.
آره عزیز دلم .
خدا مامان و برات و برامون نگه داره :)
مادر ها جاشون واقعا تو بهشته !!
بله جاشون توی بهشته :)
چه عالی بود🌺
مخلصم

موافقم . 
اره . اما نباید اینطوری باشن.
:)
تامل برانگیز بود واقعا... 
:)
می دونم متن نوشته ضعیف بود ولی می خواستم این رو بگم که یکی سر مادرش دعوا می کنه و اون یکی حتی یه ماهه مادرش رو ندیده
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan