هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

غلام (خطر ریزش اشک )

به هر دری زده بودن ولی خان علی راضی نبودن . بابای فاطما خان بود و کلی نوکر و کلفت داشت . خان علی خیلی غیرتی بود و روی ناموس حسابی حساس بود . از اون قلدر های سیبیل کلفت بود .غلام برای فاطما می مرد . خان علی دخترش رو دوست داشت و به خون خواستگاراش تشنه بود . با خونشون دوست داشت شراب درست کنه و گوشتشون رو روی تخته میخ کنه.

شرایط سخت شده بود. یک روز یکی از نوکرای خان علی بابای فاطما دیده بود که غلام داره به فاطما توی کوچه جلوی یه حجره مس گری گل و نامه میده و فکر کرده بود خود شیرینی کنه و بره به خان علی بگه و چوس شاهی ای انعام بگیره . و شد آنچه نباید می شد . خان علی حسابی قاطی کرده بود و خونش به جوش اومده بود . داد میزد برین به این پسره قرمساق بی حیا بگین که تا غروب آفتاب سه روز دیگه وقت داره از این شهر بره وگرنه گوشت مردونگی شو میدم ببرن بذارن سردر خونه اش تا بقیه ماست شون رو کیسه کنن .

فاطما رو صدا زد و گفت چه گوهی خوردی امروز دم ناهار دم حجره خاج رضا مسگر؟

فاطما نامه رو خونده بود و از ترس پدر وقتی که فهمیده بود قضیه لو رفته نامه رو سوزونده بود توی چراغ اتاقش . رنگش مثل کچ سفید شده بود و می گفت کدوم نامه آقاجون من غلط کنم بی حیایی کنم . خان علی داد زد خفه شو بی حیا . ممد دیده بود تو و اون حرومزاده رو . به قبر پدرش ریده که بخواد حتی اسم دختر منو به خاطرش بیاره . البته درخت از تو کرم میزنه . وقتی توله ما برای اون دم تکون می ده همینم میشه . بی حیا پوستتو می کنم . گمشو برو توی اتاقت تا من بدونم باهات چه کنم . تقصیر خر بزرگتر هم هست . اون زمان که ننت اومد پاپیچم شد این رو بفرست مدرسه درس بخونه سوات یاد بگیره که سر آخر بیاد نامه فدایت شوم بفرسته به بقیه و بی حیایی کنه! بشکنه دستت مرد . خود خرم رضایت دادم . حالام باید جورشو بکشم . تو این مدرسه ها همش کثافت کاری درس می دن .

غلام از ترس خان علی شروع کرد کل زندگیشو بار یه الاغی کرد و برای همیشه از اون شهر رفت به یک شهر دیگه. خیلی عصبانی بود

برای غلام پیدا کردن یک اسلحه و حمله کردن به خان که کاری نداشت ولی دوست نداشت که بلایی سر فاطما بیاد . پس برای همین بود که تسلیم شد و برای همیشه از اون شهر رفت. بعد از گذشت مدتی که آب ها از آسیابها افتاد خان علی دید که دخترش اصلا نه خبری از غلام میگیره و نه نامه هایی رد و بدل میشن . جاسوس هاش که همه جا بودن هم خبری نمی دن یا مدرکی براش نمی آرن . حال دخترش هم خوبه . پس ممد رو صدا می کنه و یک گوشمالی بهش میده که تخم سگ چرا به دختر من تهمت زدی ؟ حالا اون پسره آدم بی حیایی بود ولی دختر من که سالمه که . ولی کی از دل فاطما خبر داشت؟ فاطما ظاهر خودش رو خوب حفظ کرده بود . خوب غذا می خورد و خوب می خوابید تا زیاد دیده نشه ولی حالش خیلی بد بود . شب ها گریه می کرد و با یاد غلام به خواب فرو می رفت تا حدی که بالشت اش خیلی خیس می شد از شدت اشک ها .

مدت زیادی گذشته بود. این دو عاشق و معشوق از هم خبری نداشتند. نزدیک شش هفت ماهی میشد . یک روز فاطما خیلی دلش گرفته بود و نمی تونست تحمل کنه فضای خونه را تصمیم گرفت به یاد غلام به جایی بره که برای اولین بار غلام رو دید و همونجاها غلام برای اولین بار بهش گفت که دوستش داره و کاری کرد که لپ های فاطما گل بندازه . بلند شد و به سمت رودخونه حرکت کرد . رفت و زیر سایه درخت نشست . کسی نبود دویست متر جلوتر زن ها داشتن چیز میزهاشون رو توی رودخونه می شستن . آرام اشکش به پایین ریخت . یاد آن روز ها می افتاد که اینجا برای اولین بار غلام رو دیده بود که روی اون پل داشت رد می شد . به درخت نگاه کرد و گفت : درخت تو شاهد شروع شدن این عشق ما و تپش قلب ما شدی .. که ناگهان چیزی نظرش رو جلب کرد . نوشته ای به صورت رمزی و نه با خطی درست و عمیق روی درخت حکاکی شده بود . عزیزم دلم را وقتی بردی که تا گفتم دوستت دارم لپ هایت گل انداخت٬ کاش الان آنجا بودی! احساساتی شد و دلش برای غلام تنگ شد . چه نوشته روی درخت . ولی ناگهان چیزی ذهنش را قلقلک داد!

غلام اگر این رو روی درخت نوشته پس چرا به من نشون نداده . آخرین بار که با هم اومدیم اینجا چنین چیزی روی درخت نبود . بعدش که اینجا نیامدیم . بعدم که غلام از این شهر رفت. پس حتما این نوشته برای بعد رفتنشه .. آخی ... ولی چرا یه جمله قشنگ تر ننوشت . مثلا تا ابد در قلب من می مانی. این چیه؟ به آخر جمله که نوشته بود کاش الان آنجا بودی بیشتر خیره شد . نوشت شاید غلام آنجام می آمده که همدیگر را ببینیم بعد این را اینجا نوشته! شاید نامه ای چیزی آنجا دفن کرده باشه که این رو نوشته!

سریع بلند شد و به تپه ای که نزدیکی آن رودخانه بود رفت. تپه ای که یک سویش شیب ملایمی داشت و میشد به راحتی ازش بالا رفت و آن سویش کاملا صاف صاف بود و ۹۰ درجه . عین ساختمان . پشت آن کوه رو کسی عموما نمی دید. می شد از بغل های تپه آن را دور زد و به آنجا رسید. وقتی که آفتاب بود آنجا همیشه یک حالت گودی به خودش داشت و سایه بود . توی دید آدم ها هم نبود . برای همین اولین قرارشان را آنجا گذاشته بودند. کنار یک سنگ بزرگ بود که غلام به فاطما گفته بود دوستش دارد و فاطما لپش قرمز شده بود .

کوه به شیوه ای بود که نمی توانستی در بالای این قسمت شیب ۹۰ درجه بایستی چون خاک نرمی داشت. انگار یک تپه پیری را با چاقو نصف کرده باشند!

فاطما به آنجا رسید ولی خبری نبود . با خودش گفت حتما اینجا چند بار آمده وقتی که نبودم نامه ای نوشته. باید کنار این سنگ را بکنم . ولی اگر می کند دیروقت می شد و گندش در می آمد . تصمیم گرفت به خونه بره و فردا صبح با انرژی کافی دوباره برگرده و مشغول شه. رفت خونه و شب خوابید و صبح زود با قاشق و چنگال به آنجا رفت. آنجا خاک نسبتا نرمی داشت . حتی با دست مردانه هم قابل کند و کاو بود ولی سنگ های ریزی هم داشت . کنار سنگ را در حدود یک وجب کند .. چیزی نبود . ناگهان چشمش به سنگ افتاد و دقیق تر شد . یک خط بسیار بلندی روی سنگ کشیده شده بود . انگار کسی با سنگ دیگری این خط بلند را روی این طرف سنگ کشیده باشد . ولی خیلی محسوس نبود . شاید به خاطر گذشت زمان رنگ و رویش رفته بود ولی با یک سنگ تیز رویش سابیده شده بود . با خود گفت شاید اینجای سنگ رو کنده و این خط رو کشیده . حتما این خط یه نشونه ای داره .

شروع کرد جلوی سنگ رو کندن. سنگ بزرگ اون قسمت فقط همان بود. دو وجبی کند و خسته شد . هیچ چیز نبود .. کمی دل سرد شد ولی امیدش را از دست نداد . دوباره آن را کند. با خود گفت حتما کمی پایین تر کنده. دو وحب دیگر نیز کند ولی باز به هیچ چیز از این گودال نرسید. طرفهای ظهر شده بود! وقتی نمانده بود . باید باز می گشت .. با خود گفت نه.. نامه ای در کار نیست . حتما چند باری آمده و چون به اینجا سر نزدم برای همیشه رفته و این خط رو هم برای این کشیده که بگه اومد و من نیامدم! خیلی فشار اومد بهش . شروع کرد از خاک های توی چاله برمیداشت و به سر خودش می زد که انقدر بدشانسه و گریه می کرد . دیگه تحمل نداشت . چند مشتی را برداشت و به سرش زد و پخش و پلا کردتا اینکه انگشتش به چیزی گیر کرد . کمی بیشتر کند و کاو کرد و دید بله چیزی دفن شده!!

کند و بقچه ای را به بیرون کشید .درون بقچه بالشی بود پر پر و درون پرها نامه ای بود که بین پارچه ای پیچیده شده بود . خوشحال شد و از خوشحالی گریه کرد . چون امکان اینکه بفهمه غلام کجا رفته خیلی سخت بود و نمی شد غلام به کسی اعتماد کنه و بگه . چون مزدورهای خان همه جا بودند و سر آخر قضیه لو می رفت.

نامه را به خانه آورد و مشغول خواندن شد.

فاطمه عزیزم به دستور پدرت باید این شهر را ترک کنم . نه که ترسیده باشم نه. دنیای علیه من باشد برای تو می جنگم تا جایی که خون دارم . ولی برای حفظ تو و به وجود نیامدن مشکلات مجبور به اجرای دستور شدم و مهاجرت کردم . این شبها زندگی بدون تو برای من سخت شده و ........................................... نمی دانم چقدر باهوش باشی که این نامه را پیدا کنی و چه قدر من خوش شانس باشم . اگر توانستی پیدا کنی سریعا برای من نامه بزن. میدانم که حتما به جایی که اولین بار بهت گفتم دوستت دارم می روی و با نشانه گذاشتن امیدوار بودم که نامه رو پیدا کنی اگر پیدا کردی لطفا برای من جواب بفرست. من در شهر غاز تپه سکونت دارم فقط کافیه روی نامه بنویسی غازتپه ..... و بعد ببری و تحویل جای بدی که نامه ها رو توی روستا جمع می کنن . نامه ها توی روستا جمع می شن و هر ۲۰ روز یکبار برده میشن به مرکز شهر و به اینجام بیست روز طول میکشه برسه . فکر می کنم نامه ات یک ماه دیگه به دست من برسه . و اگر این نامه را پیدا نکردی حتی تمی توانم تصورش کنم ولی همیشه با عشقت زندگی خواهم کرد تا زمانی که دیدار بعد از مرگ حاصل شود

فاطما خیلی گریه کرد . نامه را به زیر فرش گذاشت و کتاب دعایی برداشت و شروع به خواندن کرد . 

فردا نامه را نوشت و به قسمت جمع آوری نامه ها رفت تا بعد نامه ها ارسال و به دست غلام برسد . بعد از اولین نامه تماس ها به صورت نامه شروع شد . کار غلام وفاطما این شده بود که هر روز به محل جمع آوری نامه سر بزنند و بپرسند که آیا نامه شان رسیده است یا نه. بدین ترتیب برای فاطما خیلی راحت بود چون کسی متوجه نمی شد . یواشکی به اداره پست میرفت و چون خان علی سواد درستی نداشت و نمی توانست از روی خط بخواند نامه را یواشکی می گرفت و بعد می آورد و می خواند و پاسخ می داد با همین روش . مزدور های خانعلی هم زیاد با محل جمع آوری نامه ها کاری نداشتن چون عموما فاطما می دونست که کی به اونجا بره که کسی نبینه تش . مامورهای پست هم زیاد کاری نداشتن که کی به کیه فقط رییس محل جمع آوری نامه ها بود که با پدر فاطما دوست بود و اون خطرناک بود اگر فاطما را می دید. از طرفی خان علی فامیل جاهای دیگر زیاد داشت و خب آنها نامه می فرستادند . مدتی نامه نگاری ها به همین صورت گذشت . راه های متعددی امتحان شد ولی به هیچ عنوان نمی شد اسم غلام رو جلوی خان علی آورد

نقشه ها کشیده شد ولی نشد . ارتباط نامه ای ادامه دار شد و حدود دو سه سالی طول کشید . تا اینکه پسر خانعلی که برادر کوچکتر فاطما بود خاندن و نوشتن یاد گرفت . یک سال بعد در خاندن و نوشتن حرفه ای شد و می توانست بخواند و بنویسد. یواش یواش ثروت خان هم زیاد شد و خان پیشرفت کرد و دوست داشت نامه نگاری کند و با شهر ها و ولایت ها و علاحضرت هم نامه نگاری کند . پسرش هم که مورد اعتمادش بود و می شد به او بگوید که بنویسد و امورات را در دست بگیرد. از این جهت کمی کار فاطما سخت شد چون پسر یواش یواش به پست رفت و آمد می کرد و اداره پست پیشرفته تر شده بود و نامه ها را هر هفته می بردند و نامه کسی را به کسی دیگر نمی دادند . پسر خان هم می رفت اسم فاطما را نمی داد که نامه او را بدهند . نامه ها ی خان را در صندوقی جدا می گذاشتند که پسر خان آدمد صندوق را می دادند به پسر خان

یک روزی که فاطما در خانه تنها بود زنگ خانه زده شد . پدرش با برادرش به مزارع رفته بودند و مادرش هم رفته بود پیش دکتر . در را که باز کرد شوکه شد . آقایی گفت خانم فاطمه .... . نامه دارید از طرف آقای غلام رحمتی . انگار پارچ آب سردی روی فاطما ریختند. ترسید. رنگش گچ شد . نامه را گرفت و سریع به اتاقش رفت . نامه را خواند . و بعد آن را ‌آتش زد که اگر کسی شنیده باشد نتواند ثابت کند!

تا اینکه فاطما برای غلام نوشت و فرستاد :

غلام عزیزم . متاسفانه پست تغییر کرده . نمی دانم از کی ولی این نامه رو مامور پست آورد و دم در تحویل داد . چند مدتی هست که نامه های آقاجون رو هم پست می آره در خونه میده . برای همین امن نیست . نمی تونم به پست بگم نامم رو بذارین اینحا من خودم بیام بگیرم. وضعیت اصلا خوب نیست . لطفا برایم نامه نفرست .جواب این نامه را تا وقتی که نامه ندادم و راه امنی رو معرفی نکردم برام نفرست . آقاجون بفهمه زنده سوزم می کنه . کاملا پوستم رو در جا می کنه . تا نامه بعدی خدا نگهدار. بهت خبر می دم.

غلام حسابی تعجب زده و ناراحت بود . ارتباط نامه ای قطع شده بود . غلام نمی دانست چه کند ولی گوش کرد . نامه ای نفرستاد و منتظر ماند و منتظر ماند و منتظر ماند. زندگی سخت شده بود . سرش رو با سرکار رفتن گرم می کرد . خیلی زمان گذشت . ۹ ماه از اون نامه کذایی گذشته بود و  غلام داشت دیوانه می شد . هیچ کاری نمی تونست کنه . نامه بفرسته یا نه؟ نفرسته و بیخیالش باشه . هر روز به اداره پست سر میزد و از نامه فاطما سراغ می گرفت و هر روز نه می شنید . ماموران پست هم خسته شده بودند و بهش گفته بودند که هر چند روز یک بار بیا ولی او هر روز می آمد . یک روز که رفته بود که نه نامه نیامده همیشگی اش را بشنود و برود با یک جواب دیگر روبرو شد که قلبش تپید و نزدیک بود از جایش در بیاد .

آره نامه داری . از طرف خانم فاطمه .... است . نامه را قاپید و سریع آمد خانه و بویید و بوسید . سپس نامه را باز کرد و خواند :

غلام عزیز . خوب نیستم. اصلا خوب نیستم . هیچ جا امن نیست . تو وقتی از شهر رفتی اینجا شهر کوچکی بود و شهره شهر شدی و همه هم خوشخدمتی خان رو می کنند . نمی تونم به کسی بگم نامه هات رو تحویل بگیره هیچ کسی این دردسر رو نمی تونه قبول کنه که هیچ من اعتمادی ندارم که به کسی بگم اصلا با تو نامه نگاری هم دارم . خیلی دلم برای حرف هایت و قلم قشنگت تنگ شده ولی چه کنم که مجبورم برای اینکه پدرم سرم رو گوش تا گوش نبره. انشاالله که خوبی . چی بگم؟  من رو دارن به زور شوهر می دن . اصلا راضی نیستم . دوست ندارم . من تورو می خوام. قول میدم زیر بار نرم . سعی ام رو می کنم . برای اینکه تهمتی پشت سرم نباشه لطفا جواب این نامه را هم نده تا یک راه امن پیدا کنم که باهات حرف بزنم و بتونم ازت خبر بگیرم . من دختر خانم . نمی تونم به کسی بسپرم بیاد ازت خبر بگیره . اگر پسر بودم می توانستم سوار اسب شوم و تا شهرت بتازم و بیام و حالت رو بپرسم و برگردم ولی من یه دخترم . بهم زمان بده . شاید هم به زور پدر ازدواج کردم ولی باز سعی می کنم ازش جدا شم . کاری کنم که من رو طلاق بده . بعد اون وقته که می تونم حسابی توی روی بابام واستم و بگم تورو می خوام . صبر کن . بهت نامه میدم . مواظب خودت باش .

علام داشت دیوانه میشد . نمی دانست چه کند. هی وسوسه می شد که برود و سر خان را روی سینه اش بگذارد ولی نمی شد . امکاناتش را نداشت . می سوخت و می ساخت . روز ها صبر کرد . باز منتظر نامه فاطما شد . بعضی وقت ها خیلی به سرش میزد که به فاطما نامه بدهد و بگوید هرچه بادا باد

نه ماه دیگر گذشت . هیچ خبری از نامه نبود... سه ماه دیگر هم گذشت و سال ارسال نامه رسید . باز هم هیچ خبری نبود . سال دیگر هم از سال نامه گذشت ولی هیچ خبری نبود . طبق خبرهایی که غلام سعی می کرد جسته گریخته از مردم اونجا داشته باشه خبر عروسی فاطما به گوشش رسید . دلش شکست . ولی کورسوی امیدی به جدا شدن شون داشت . خیلی دلش گرفته بود . با خودش می گفت آخر چرا یه خان لعنتی باید انقدر زور بگوید . هر کاری که دلش بخواهد کنه . دلش بخواد دزدی رو یک شبه عالم و خدا دوست و دست پاک کنه و یک دست پاک رو یک شبه مرتد کنه و اعدام کنه . چرا باید تصمیم بگیره کی کی رو بگیره و کی کی رو نگیره . خب من فاطما رو دوست دارم گناهم چیه چرا من نه؟ چرا باید هرچی که خان خوشش بیاید اون بشه . مگ خان کیه آخه . اونم یه آدمیه مثل من . همش باید همه چی باب میل اون باشه . آخه چرا این همه ظلم مگ من چی خواستم . چرا باید همه برده و بنده اون باشن . چرا باید هر کاری کنیم که او خوشش بیاید! او خوشش نیاید باید بمیریم . آی خدااا

فشار زیاد شده بود و آرام آرام نیروی تحملش از دست میرفت. به افیون افتاد و تریاکی شد .تریاک می کشید تا این غم بزرگ را کمی مرهم کند . شرایط خیلی سخت و بدی بود . می گفت فاطما تریاک منه . فاطما زنم شه یه روزه کنارش می ذارم . اصلا به این نیازی ندارم . نمازش رو ترک کرده بود آدم عجیبی شده بود . ولی هنوز کورسوی امیدی داشت.

تا اینکه بعد از ۳۴ ماه در خانه اش زده شد. آری نامه بود! با خوشحالی پرید و صورت مامور پست را بوسید . گفت من ۱۰۰ ساله منتظر این نامه ام . خوش خبر باشی! مشتلقی به آورنده نامه داد و رفت و نامه را باز کرد ولی خوشحالی اش پشت قبل از باز کردن پاکت نامه ماند ..

غلام . من ازدواج کردم . پسر خوبی است . شوهرم را دوست دارم . ازش حامله شده ام و بچه ام را دوست دارم . من خیلی خوشبختم. ازت می خواهم من را برای همیشه فراموش کنی . خوشحال باش . خوشبخت باش . ازدواج کن . عشق ما خیلی بزرگ و مقدسه . اگر خوشبختی من را می خوای من را از دلت بیرون کن و کمتر اذیت شو ازدواح کن و مرا فراموش کن. لطفا برایم دیگر نامه نفرست و جویای احوالم مشو. 

آب یخی روی غلام ریخته شد . یعنی آن عشق تمام شد؟ غلام فاطما را عاشق نبود . می پرستید! کفر بود! کفر محض! و این عشق به راحتی تمام شد؟

غلام بیشتر تریاکی شد و وضعیتش خراب شد. زندگی برایش سخت تر از هر روزی شد! سخت تر از هر روزی . هیچ خبری نگرفت . 

سالها گذشت . ۲۴ سال تمام ... نه زنی و نه زندگی ای . تنها و تنها بود . هیچ امیدی نداشت . حتی یک بار هم همخوابگی با کسی نکرده بود. تنها بود و در عوالم خودش با معشوق خودش . فقط یه خانه از دار دنیا داشت! وضع درستی نداشت . با کمی مساعدت بازنشسته شده بود و با حقوق بازنشستگی سر می کرد . در اصل مرده بود . وصیتش را هم نوشته بود . وصیت کرده بود بعد از مرگش این خانه را به فقیر ترین زوج شهر بدهند و به نامشان کنند تا آنها در این خانه زندگی کنند چون نه زنی داشت نه بچه ای و نه ورثه ای!

تلفن آمده بود و دنیا عوض شده بود . روزی که در تنهای خویش نشسته بود زنگ در خانه را می زنند. در را باز می کند و می بیند چهار آقا که سه تایشان ریش دارند و بعدی کمی جوان تر است با خوشرویی سلامی کردند . جواب داد سلام امرتون؟

گفتند: از اداره پست مزاحم میشیم . میشه لطف کنید اجازه بدین ما بیاییم تو؟ دستشان گل و شیرینی بود . تعارف کرد و داخل شدند . نشستند وچایی ای آورد .مسن ترینشان گفت :

جناب آقای احمدی پوزش ما رو بپذیرید . متاسفانه ما ماه پیش مشغول تعویض محل بودیم و خب این شهر بزرگ شده و نیاز به یک اداره پست مستقل داره . مشغول نق و انتقالات بودیم که ناگهان متوجه یک نامه شدیم .دیدیم این نامه برای این آدرس نوشته شده و متعلق به شماست . پوزش ما رو بپذیرید . ظاهرا مسئولین قبلی یک مشکلی پیش آمده بود یا این نامه به زیر جایی افتاده یا یادشان رفته ما نمی دونیم . فقط این نامه به موقع تحویل نشده. واقعا ما رو ببخشید . ما تاریخ نامه رو نگاه کردیم و این نامه برای حدود ۱۷ سال پیشه. واقعا ازتون معذرت می خواهیم. لذا برای هدیه و جبران خسارت خدمتت رسیدیم که همه نامه رو تحویل بدیم و هم دلجویی کرده باشیم که خدایی ناکرده این نامه به دست شما در نهایت برسه . 

نامه فاطما بود ... غلام واقعا نمی دونست چی بگه .. خداحافظی کرد باهاشون و رفتن .. داخل پاکت ۵ هزار تومان پول بود . غرامت فاطما؟؟ ۵ هزار تومان؟ شاید قرار بود با من ازدواح کند و اگر دیر رسیدن نامه باعثش شده باشه خسارتش ۵ هزار تومن؟ اصلا میشه مگه قیمت گذاشت! بگین ۵۰۰ هزار تومن! بگین ۵ میلیون تومن! بگین ۵۰۰ میلیون تومن! جبران میشه؟

یک ساعتی به پاکت نامه با بی حرکت و احساسی نگاه کرد و نیم ساعتی با چشمان بی حرکتی که تند تند از آنها اشک می آمد به نامه نگاه کرد . نمی دانست باز کند یا نه . این نامه چند سال بعد از آخرین نامه آمده بود؟؟ شاید طلاق گرفته بود ...

دل به دریا زد و نامه را باز کرد ...

دست خط خیلی بد بود . خوب نوشته نشده بود :

غلام عزیزم . ای کسی که قلب من رو برای همیشه زندانی کردی . من همیشه دوستت دارم. من امروز آزاد شدم . من برای همیشه آزاد شدم . می خواهم برای همیشه عاشقت باشم . می خواهم عاشقی کنم و تا ابد در کنار تو باشم . می خواهم خودم را آزاد کنم . با هم باشیم تا ابد . کاش زیر همان سایه درخت بودی! همانجا که برای من نوشتی . کاش آنجا بودی و می توانستی من را ببینی . با هم بودیم و باهم یکی می شدیم! برای همیشه دوستت دارم. بیا و پیدایم کن . بیا و حرف هایم را بشنو . شاید زیر زیر زمین شاید روی زمین!

نمی دانست چه کند... ۱۷ سال پیش این نامه فرستاده شده و الان به دست من رسیده؟ بعد هفده سال چه شده . چرا نامه دیگری فرستاده نشده . نکنه شاید ازدواج کرده .. نتوانست صبر کند . سوار اتوبوسی شد و راهی شهر شد .

همه چیز عوض شده بود . دیگر شهر همان شهر نبود. بافتش را حفظ کرده بود ولی کمی پیشرفته تر شده بود . سریع رفت به همون رودخونه معروف که فاطما رو دیده بود . رفت ولی درختی که زیرش نشسته بودن رو پیدا نکرد. چون درخت رو قطع کرده بودن! از پل رد شد و تقریبی جای درخت رو پیدا کرد . شروع کرد به کندن و کندن و کندن .. خیلی کند چیزی پیدا نکرد. کمی که بیشتر تلاش کرد پارچه سفیدی را پیدا کرد که خیلی پوسیده بود . از سفیدی کمی به قهوه ای تبدیل شده بود و انگار رویش یک ماده قهوه ای رو به سیاهی ریخته بودند .  لکه های زیادی داشت . چیزی نفهمید ... به کنار همان سنگ رفت و شروع به کندن کرد ولی چیزی نیافت . به سوی شهر رفت.

با جستجو کردن و پرسون پرسون رسید به یک کافه ای . آدمای شهر عوض شده بودن و نسل های جدید آمده بودند . وارد قهوه خانه شد و چایی ای سفارش داد . بعد چایی از  کافه چی خواست تا خصوصی صحبت کند ...

پرسید : خان علی چه خبر . از دختر خان علی چه خبر

کافه چی که خیلی مطلع بود گفت : والا خان یه دوستی خیلی زیادی با این خان ده بالا داشت . خیلی هم کاسه شده بودن . اون زمین های بیشتری داشت و خیلی وضعش بهتر از خانعلی بود .سعید پسر اون خان خواستگار فاطما دختر خانعلی شد و خانعلی هم با کمال میل قبول کرد . با هم ازدواج کردن و عروسی ای گرفتن . سال بعدشم دخترخان زایید . بعد مدتی زندگی شون درست و حسابی نشد . پسره لات بازی شو شروع کرد . خانعلی مرد . پسر خان هم کل زمین ها رو فروخت به همین سعید و رفت یه شهر بزرگتر با خانوادش چون اینجا جای پیشرفت نداشت . زیاد به شهر می رفتن می اومدن این شهر رو نمی پسندیدن .

بعد مرگ خانعلی سعید جسابی لات شده بود و زمین ها رو هم که خریده بود حسابی فاطما رو اذیت می کرد . ولی دیگه شهر خان نداشت . براش بخشدار و استاندار و اینا انتخاب کردن و سعید هم چون پدرش مرده بود شد سرمایه دار . انقلاب که شد رفتن یه گوشه ای برای خودشون نشستن . بعد مدتی سعید زیر سرش بلند شد و یه ترگل ورگل گرفت . جدا نشدن ولی روی سر دختر خانعلی هوو آورد.

غلام فکر می کرد اگر وضع این بوده چرا پس بعد بچه اول فاطما بهش نگفت که وضع بده . می تونست بیاد و حسابی غوغا کنه و نجاتش بده . چرا چیزی نگفت . چرا گفت خوشبخت باشم و ازدواج کنم .  چرا بعدش نامه نداد. غلام توی این فکرها کلنجار می رفت که کافه چی ادامه داد

آره یک شب فاطما گم شد بعد جنازه اش رو پشت تپه کنار رودخونه پیدا کردن . خودش رو از بالای تپه انداخته بود پایین و کشته بود . تپه خودش ارتفاع نداره. حیوونی سرش به سنگ خورده و تموم کرده . می دونی از اونجا اگر بپری ارتفاعش زیاد نیس فوقش جاییت بشکنه یا فلجی چیزی بشی . ولی این که پریده بود سرش به سنگ پایین تپه خورده و درجا ضربه مغزی شده و فوت کرد . بعد شب حیوونای درنده اونجا تن حیوونی رو تیکه پاره کرده بودن . سه روز بعد جسدش رو پیدا کردن از اونجا . می گفتن خدا رو شکر اول سرش محکم به سنگ خورده و حسابی شکسته بود و دورش خون جمع شده و خشکه زده بود. یعنی اول به طور کامل مرده بود و بعد حیوونا بهش حمله کرده بودن. یعنی درد و عذاب نکشیده چون بعد مرگش حمله کرده بودن بهش یعنی به جنازش . بعد سه روز هم وضعیت خوبی نداشت جنازه مونده بود رو زمین و گند زده بود و کلی هم مگس دورش جع شده بود . با یه وضعی دفنش کردن . آره خود کشی کرد سعید هم مال و فروخت و از این شعر رفت .

غلام ...

اشکهایم را پاک می کنم .. غلام به خاطر مواد مخدر زیاد و فشار زیاد عصبی حالش بد شد و به بیمارستان رفت و بعد سه روز فوت شد ... و به عشقش شاید رسید ..

((یک بار داستان کامل تایپ شد و متاسفانه حذف شد . اگر اشتباه تایپی داره ببخشید چون دوباره نوشتنش خیلی زمان برد))

وای خدای من چه سرنوشت تلخی بغض گلوم رو گرفت:((
یاد داستان شهریار افتادم وسطاش:((
شاید اگه خان اینقدر غرور و تعصب نداشت همچین اتفاقی نمی افتاد:((

مشکل خان نیست . خان یه آدمه که یک تفکر باعث میشه اونطوری شه . وقی که ده نفر بهش بگن داره اشتباه می کنه خب می تونست تاثیر داشته باشه ولی خب تاثیر نداشت. نه تنها خود خان بلکه کلا همه حتی نوچه ها و مزدورهاش هم همچین وضعی رو داشتن .
آره شاید .. به هر حال تلخ بود داستان
چندتا از ایرادات تایپی متن رو حین خوندن گرفتم براتون راحت تر ویرایش کنید
زنده سوزیم= زنده سوزم
کاش زیر همون سایه دختر بودی=کاش زیر سایه همون درخت بودی
+میگم شما خیلی خوب داستان می‌نویسید و داستانتون هیجان انگیز و تا حدودی چون غیر قابل پیش بینی هست خواننده رو دنبال خودش می‌کشه 
ولی آقا من یه چیزی بگم اون اولای داستان یکم با عصبانیت نوشتین یکمم حرفای فحشی داشت اگه اینارم رعایت کنید خوب میشه آخه اینجا بچه رد میشه:))(خودم رو میگم:دی)

خیلی ممنونم اصلاحش می کنم الان همش رو.
+نظر لطفته دوست عزیز . خوشحالم که این رو می شنوم . بهم قوت قلب می ده .
و اما در مورد فحش ها

دقت کن به داستان . فحش رو راوی نمی ده . فحش رو شخصیت ها میدن . راوی امانت داره و باید واقعیت رو بگه . یه خان قلدر بیسواد از اون قدیمی های لات نمی آد بگه دخترم طبق علم روانشانسی و سنن و فرهنگ ما شما رفتارت اشتباه بوده و بهتر نیست بری توی اتاقت و کمی فکر کنی ؟
اونطوری میگه . خیلی از فیلم ها و سریال هامون هم اینطوری مصنوعی شده در حالی که کسی که عصبانیه یا دعواست یا همچین شرایطی رو داره راحت فحش میده و بد هم فحش می ده . توی جامعه زیاد داریم . پس برای طبیعی تر شدن داستان بهتره خود سانسوری نکنیم . فحش ها باید بد تر از این می بود ولی سعی کردم کمی کنترل شده باشم مثلا یکیش قسمت مردونگی شو می برم . خب باید اون خاصیت بی ادب بودن و لات بودن و نفهم بودن اون خان رو بیشتر به مخاطب القا کنه دیگه ولی ممنونم از نقد
:-( :-( :-( اون اداره پست رو باید اتیش میزد :-\ 
تلخ ... تلخ ... تلخخخخخ
جدای از اداره پست شانسش رو :)
واقعا قشنگ بود:)
اینجور عشق های افلاطونی رو دوست دارم:دی
مرسی
خوشحالم خیلی که خوشت اومده . خیلی ممنون که نظر دادی :)
زندگی همیشه تلخه. خیلی تلخ. خیلی خیلی تلخ.
آره متاسفانه .
تلخه.
😢😔
عخی :)
دختره‌ی احمق، واس چی اون نومه‌ی ازدواج کن و اینا رو داد؟؟
واس چی خودشو کشت حالا؟ خب فرار می‌کرد دیگه اسب سوار شدنم پسر بودن می‌خواد؟ دهع /:
[درون مایه‌های ضددیکتاتوری داستان را می‌ستاید]
انتخابش اون بود دیگه :)
خیلی لطف داشتی به متن من
توی اون فضا اسب سوار شدن دختر و فرار کردنش یه کم سخته
یاد کتاب مادام بوآری افتادم، از این لحاظ که به‌خاطر اشتباه یا تعصبات یه نفر چند نسل باید تاوان پس بدن، چون آدم به این فکر می‌کنه که سر بچه‌های فاطمه چی میاد؟؟
یکی‌ هم اینکه تو بیشتر فیلم‌ها مثلا نشون میدن که جوون‌ها به حرف پدرمادرشون گوش نمیدن و بلا سرشون میاد و‌پشیمون میشن، ولی هیچوقت حرف اونایی که این طور تاوان اشتباه و ظلم‌ هرچند ناخواسته‌ی والدینشون رو پس می‌دن گفته نمیشه. درحالیکه این موارد هم خیلی وجود دارن و واقعیتن.
اون که بله . قطعا زمانی که مادرشون میمیره بزرگه شون هفت سال شش سال بیشتر نداره ولی توی داستان اشاره ای شد که بچه هاش هم زیاد از مادرشون خوششون نمی اومد و پدر بچه ها رو به سمت خودش کشیده بود . پس بچه ها زیاد سختی نمی کشن
به نظرم خودکشی فاطما ظلم بود به خودش و غلام:(
حیف اینجا خانواده رد میشه وگرنه . ...
هووووف،لعنت به اون اداره ی پست،لعنت.
دو دیدگاه مطرحه . کسی بهش دقت نکرد. کافه چی نگفت فاطما و سعید از هم جدا شدن . یعنی وقتی فاطما خودکشی کرد که زن سعید بود . پس وقتی توی نامه ۱۳ سال پیشش از رهایی حرف میزنه حتما امیدی به رسیدن به غلام رو نداشت و توی اون زمان هم دادگاه و.. که به قوت الان نبود که حق رو به حق دار بشه رسوند پس چون هیچ امیدی ندیده بود خودکشی کرده بود . یه دیدگاه هم به نظرخود من این می تونه باشه که آره یه راهی پیدا شده بوده و این نامه فرستاده شده چون غلام مثلا بعد چند هفته نیامده فاطما فکر کرده این عشق تموم شده و خودش رو خلاص کرده!
در هر حالتی لعنت به خانعلی و لعنت به اداره پست و لعنت به سعید:)
خیلی‌ام دقت کردیم به اون دوتا دیدگاه|:
برای همین نمیشه که یک قضاوت کلی کرد به نظرم
از داستان های تلخ خوشم نمیاد. ولی بعضیاشون عبرت انگیزه
در این مورد نظری ندارم
آره تلخ بودنش که هس . اتفاقا تلخی نامطبوعه
خیلی بد بود خیلی خیلی خیلی
کلی گریه کردم... شاید یه بهونه بود برای گریه نمیدونم
اما خیلی دردناک بود هرچی بگم کمه......
:)
آدم لجش میگیره ، خب چرا نمیشه پایان خوش داشته باش ؟
داستان پایان خوش هم داشتم دیگه
یکی دیگه تو راهه شاید پایان خوش داشت 
نداشتما؟.نکنه اون دختر آرایشگر منظورتونه؟
اون که قبول نیست مثل این مشخص نشه ولی آخرش خوب تموم بشه !
مادر هم آخرش بد نبود ها 
ولی چشم . تلخی جزوی از زندگیه عزیز . اصلا زندگی تلخ و سخت و بی ارزشه
یاد زندگی استاد شهریار افتادم:(

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست         گر امید وصل باشد همچنان...
شهریار که رکورده!
اونقدر که شهریار بدبخت بود زندگیش سناریو زجر آور بود زندگی هیچ کس نبود . من کامل شهریار رو درک می کنم
ولی اینم خب تلخ بود دیگه
شاید همیشه غمناک ها درد ناک تره و بیشتر میشه گریه کرد نمیدونم...
به نظرم همیشه میشه یه متن درد ناک نوشت و زیاد گریه کرد ولی یه متن خیلی هیجان انگیز که آدم از ذوق گریه ، خیلی کم پیش میاد یا شایدم ما خودمون میخوایم که غمگین بنویسیم.
ممنون

چون من خودم آدم درونگرا و غمگینی هستم بیشتر این فضای تلخ رو دوست دارم .
ولی شاد هم می نویسم . میاد بزودی :)
 چرا یه خان لعنتی باید انقدر زور بگوید . هر کاری که دلش بخواهد کنه . دلش بخواد دزدی رو یک شبه عالم و خدا دوست و دست پاک کنه و یک دست پاک رو یک شبه مرتد کنه و اعدام کنه
چقدر این تیکه خوب بود و نزدیک به خان های امروزی مملکت ...
ناخودآگاه این داستان منو یاد دوستم انداخت ک سعیدی رو ب غلامش ترجیح داد ،ترجیح تقریبا اجباری 
اون قسمت ک فاطما ازدواج میکنه رو دخترا خوب میفهمن . ی جور پایان به سرگردانی و درموندگیه  هرچند خودشون میدمیدونن دارن چ اشتباهیی میکنن ....
خوشحالم که از داستان خوشت اومده . مرسی که نظر گذاشتی برام.  دلگرمیه :)
حیف که من بلد نیستم نظرهای خوب و قابل توجهی بدم . اما میگم که هرشب اینجارو چک میکنم تا داستان هاتون رو بخونم . یا حتی میشه گفت اینجا هزار و یک شب منه . 
تعریفی که کردی خیلی انرژی مثبت داشت . من اصلا در اون حد نیستم و قطعا که این لطف توعه نسبت به من این رو با کمال حقیقت و نه تواضع می گم . واقعا تعبیر خیلی والایی بود و ازت خیلی خیلی خیلی ممنونم . من فقط سعی می کنم که بنویسم و می دونم اینا یک مشت تمرین و قلم گرم کردنه . خیلی از لطفت ممنونم .

سلام

قصه ای که نگاشتید جالب و تاثر برانگیز بود، شاید تراژدی هم باشد اما از نظر من اگر این دو قهرمان داستان باهم ازدواج میکردند ممکن بود مثل بقیه زوجها بسرعت اسیر عادت شوند و وصال ان عشقی که تصور می کردند را کمرنگ و یا حتی به نابودی می کشاند

اینکه خان کار درستی میکرد یا نه؟ بنظرم بهترست که رویدادها را در ظرف زمان خود بسنجیم، در آن زمان نه تنها خان، حتی افراد معمولی هم به عشق و عاشقی روی خوشی نشان نمی دادند

این روزها هم عشق و عاشقی هم چندان دوامی ندارد که بگوییم ان موقع اشتباه میکردند و حالا خوشبختانه موانع کمتر شده و زوج ها خوشبخت تر

ارادتمند

(معمولا ادرس وب لاگ رو نمی نویسم، اما چون نقد کردم و احتمالا نقدم هم خوشایند نخواهد بود ادرس را قید کردم )

خیلی ممنونم از نقد قشنگی که نوشتی دوست عزیز
کاملا درسته . از این دید نگاه نکرده بودم که آن زمان از دید مردم هم عشق و عاشقی بی حیایی بوده ولی خب احتمالش هم بوده . نمیشه گفت نبوده . وقتی که خبرچین های خان خبرچینی می کنن این رو به عنوان نمود همین اتفاق هم میشه بهش نگاه کرد
ولی خب شاید اگر ازدواح می کردند اسیر عادت می شدند ولی چه کسی میداند
مرسی دوست عزیز نقدی که نقد جانانه باشد حتی اگر باب میلم نباشد را با جان و دل می پذیرم و برایم شیرین است . مرسی از لطفت
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan