هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

رمضان

رمضان توی ذهن و خاطرات من خیلی خاص و قشنگه. یادم می اد وقتی بچه بودم و جمع می شدیم خونه مادر بزرگ پدری و با دختر عمو ها و پسر عموها با هم روزه می گرفتیم . سحری که مادربزرگ و عمه بلندمان می کرد سحری بخوریم . دخترا به سن تکلیف رسیده بودن و روزه براشون واجب بود و ماها ولی نه ولی می گرفتیم . نه کله گنجشکی بلکه کامل هم می گرفتیم . با اینکه من ۱۱ سالم بود و روزه برام واجب نبود. آذری ها می دونن که ماه رمضان و محرم در ذهن آذری زبان ها چه قدر اون زمان ارزشمند بود . مادر بزرگ بلد داد میزد "دورون دورون! آوباشتانیخ دی/" یعنی پاشین پاشین! سحریه . و اصلا کلمه اوروشلوخ/ اوروش(اوروج) یا همان رمضان و روزه گرفتن مخصوصا در خانواده ما که سمت مادری هامون کلا آخوند و روحانی زاده بودن خیلی مهم بود. سحری گاهی عدس پلو بود و گاهی برنج مرغ و گاهی هم نون و پنیر و زولبیا بامیه افطار قبل و سبزی تازه و کره مربا و تخم مرغ آبپز و شیر و چای و آب! حساب کنین چه ترکیبی میشد .

بعد عمه همیشه دخترعمو را نیشگون می گرفت که دختر بخور دیگه ضعیف شدی نمی تونی روزه بگیری فردا . بخور الان اذان میشه . من نمی دونم ضرر غذا نخوردن بیشتر بود یا کتک! ولی هول هولی همه مشغول سحری بودن و اون خنکی سحر که نیمه شب وجود داشت و صدای الهم انی اسئلک که از تلوزیون صداش توی فضا طنین انداز میشد . هوای تاریک و فضای عجیب . بعد هم که اذان می شد و همه دهناشون رو تا ۵ ثانیه قبل اذان خالی می کردن و وارد اذان می شد. و روز های خیلی کوتاه که طرف های ساعت ۵ و ۶ اذان می شد و افطاری با بوی سبزی و پنیر تبریز و زولبیا بامیه . برای من ماه رمضان همیشه بوی سبزی می ده و پنیر تبریز. حتما خیلی هاتون این طور رمضان ها رو در کودکی تجربه کردین که دیگه این روز ها نیست!

اگر اشتباه نکنم سه سال پیش بود که ماه رمضان در منزل مادربزرگ مادری سکونت داشتم . مادربزرگ و پدربزرگ مریض بودن و روزه نمی گرفتند . در حالی که حسابی رعایت من رو می کردند . مادربزرگ از کل رمضان چهار روزش رو تونست به زور خودش رو نگه داره و روزه نگیره ولی خب برای سلامتیش مشکلاتی به همراه داشت که با اصرار من دیگه نگرفت . میگفت دلم نمیاد تو روزه ای من پا به پات نیام . اینطور شد که مادربزرگ یواشکی میرفت و نون و پنیر می خورد گرچه خود مادربزرگ همچین روزه خوار هم نبود . یعنی اگر داروهاشو فاکتور می گرفتی میشد بهش گفت روزه چون کلا کم غذا بود و چیزی نمی خورد و اون زمان کمی برایش سخت شده بود. پدربزرگ هم بیرون غذا می خورد و می آمد که من اذیت نشم .

من عاشق برنج خالی و ترشی بودم و زن عموی مادرم برایم ترشی آورده بود که وقتی افطار می کنم دعایش کنم . اینگونه بود که مادربزرگ با ساندویچ ساز برای من ساندویچ کالباس و پنیر و .. رو توی دستگاه میذاشت و پرس می کرد و می خوردم و گاهی آشی برام می خرید و هر روز میز افطار را می چید و من بهش می گفتم زحمت میشه و بذار خودم درست می کنم و گوش نمی کرد . می گفت بذار توی افطاری دادن به روزه دار ثواب ببرم . عاشق نوشابه فانتای شاهتوت بودم . یک کاسه پر یخ درست می کردم و نوشابه شاهتوت که گرم هم بود داخلش می ریختم . و با نی می نوشیدم و تشنگی رفع می شد . زولبیا و بامیه بود و همه چیز. افطار را می کردم با نصف بطری نوشابه خانواده و نیم دیگرش می ماند برای سحری . بعد افطار می نشستم فیلمی که جم پخش می شد رو نگاه می کردم به نام روزی روزگاری که سیصد قسمت پخش شده بود و من از قسمت ۳۰۱ مشغول دنبال کردن بودم و کلا ۳۳۵ قسمت بیشتر نداشت و آن موقع قسمت ۳۱۸ این طور ها بود. یک فیلمی هم میداد به نام آقا علیرضا که مرد بدبخت و بیچاره ای بود کلا و همش دم سکته!

بعد آن فیلم میزدم ایران و پایتخت رو می دیدم . بعد از اتمام این سریال ها می رفتم و پشت کامپیوتر می نشستم و تا خود سحر کار میزدم و درس می خواندم . به طور کامل . برای خودم چای دم می کردم و چایی می خوردم . انصافا چایی های خانه مادربزرگ حرف نداشت . مادربزرگ شب ها تند تند از خروپف خودش از خواب می پرید . ساعت سه بلند می شد و برنج برای من بار میذاشت همین . و بعد می خوابید چون من اتمام حجت کرده بودم که خودم باید سحری درست کنم وگرنه قهر می کنم که راضی شده بود سحری را خودم درست کنم . فقط برنجش را یا از افطار درست می کرد یا ساعت دو نصف شب برنج را بار می گذاشت . می خوابید . قابلمه برنج خیلی کوچک و یک نفره بود برای اینکه برنج تازه بخورم هر سحر قرار شد هر سحر قد یک نفره برنج کته بشه.

شب ها خنکی خاصی داشت و بعد بلند می شدم و سحری برنج و ترشی زن عمو به همراه همان نیم نوشابه و یک مثلث طالبی یا خربزه می خوردم و کمی مخلفات (روزهایی هم که برنج نبود یا من دیگه دوست نداشتم بخورم نون و پنیر تبریز) میل می کردم تا اذان می زد. بعد اذان نمازم رو می خواندم و می خوابیدم تا ساعت ۲ بعد از ظهر . دو بعد از ظهر بلند می شدم و نماز و قرآن و دعایی می خواندم و بعد به منزل دایی ها می رفتم و باز می گشتم و در راه بازگشت نوشابه شاهتوتی می خریدم و باز می گشتم و دو ساعت مانده به افطار که مغزم واقعا جواب نمی داد یا تلفن حرف میزدم یا موسیقی گوش می دادم و یا بازی و یا با مادربزرگ حرف میزدم.

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم ولی برای من بهشت تکرار شدن بعضی خاطرات برای منه . دوست دارم بعد از مرگم اگر بهشتی وجود داشت بهشت من تکرار شدن هزارباره و هزار هزار هزار باره ماه رمضانی باشه که در خانه مادربزرگ بودم .... چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده .

شما هم اگر خاطره خاصی دارین از ماه رمضون برام توی نظرات بنویسین

خانواده ی شش نفری داشتیم. مامان و بابا و چهار تا خواهر.
وقتی که دارم ازش میگم اواسط دهه ی هفتاده. به قول تو افطار حدود 5 و اینا بود. اون موقع افطار که میشد بعدش پخش برنامه کودک بود. بی خانمان یا همون پرین رو دور هم با صرف افطار میدیدیم. که خب مخلفاتش رو تو خوب توضیح دادی. مادر من همیشه آش یا سوپش به راه بود.
همیشه مقید بود افطار و شام و سحری مرتب باشه. واقعا اعصابشون پولادین بود.
اون موقع ما ماشین ظرفشویی نداشتیم. از افطار تا سحر هر چی ظرف درمیومد نمیذاشتم کسی دست بزنه. سحر ساعت 4 بیدار میشدم همه رو تنهایی میشستم تا بقیه بیدار شن. یادمه توو همون سحر ها و در طی همون ظرف شستن ها آیه الکرسی رو حفظ کردم. دوم سوم راهنمایی بودم. هنوزم خنکی اون سحرها روح آدمو نوازش میکنه.

اون موقع از کامپیوتر و موبایل خبری نبود. ولی صفایی که توو خوونه ها بود دیگه هیچوقت تکرار نمیشه. این روزا تنها دلیل زنده بودنم خانواده ام هستن.

مرسی بابت تعریف خاطره ات و ممنون که مجبورمون کردی ما هم فکر کنیم به روزهای خوب.

یاد آن ایام رویایی به خیر
کاش می شد باز باران می گرفت

طاعات همه ی عزیزان مقبول
:)
مرسی که خاطره تو مهمونم کردی
چه خاطرات خوبی :)
منم یادمه کله کنجشگی میگرفتم بچه که بودم اینقدر ذوق میکردم :) اون حال و هوا رو دوست دارم .
 آقا هاتف  میخوام  دعواتون کنم 😒 میدونید وقتی تشنه باشید و نوشابه بخورین چقدر برای بدن ضرر داره ؟؟؟ باعث سنگ کلیه میشه !!!! و شاید بدتر ...
چون بدن و کلیه تون به آب نیاز داره تا مواد زاید رو دفع کنه و شما بدتر یه چیزی رو وارد بدنتون میکنید و از کلیه هاتون بیشتر کار میکشید ! اون بدبختم نمی دونه چی کار کنه:/
آره خیلی کیف میداد .
فقط نوشابه نبود که . اول آب می خوردم بعد یکم که می گذشت نوشابه . ولی خب گذشت دیگه برای سه سال پیش بود و فقط یه ماه این اتفاق افتاد.
زیاد اهل نوشابه نیستم . مگر نوشابه شاهتوت باشه
خب اون جوری اشکال نداره :)
ولی فرقی نداره یه ماه باشه یا چند ماه مهم عادت که برای بدن ضرر داره و ممکن اثرات رو بعدا نشون بده ..
به هر حال گذشته ولی حواستون باشه!
درسته حواسم هست مرسی از تذکر
خاطرات خوبی توی ماه رمضان داشتید.
+من همون پسر بد خط هستما !
++ قالبه چه شد ؟

سلام . قالب بزودی برای دانلود قرار میگیره . سرم خیلی شلوغ شده بزودی کدش رو میزنم
اینطوری خیلی از خاطرات رو هم واسه ما یادآوری کردی :))
***
:)
ماه رمضون اون قدیما ... حلوای زنجبیل مامان که من در حد مرگ میخوردم ، آش رشته ،بامیه ،سبزی خوردن ،پنیر تبریز ،قیقاناخ ...توی آشپزخونه سفره مینداختیم . تازه بعد همه اینا شام میخوردیم 😂😂
تو خونه ما بابا و داداشم روزه میگرفتن ،من خیلی ضعیف بودم و مامانمم مریض بود ....
دلم تنگ شد برای اون روزا ... چقدر خوشبخت بودیم...

:)
هممون دلمون دتنگ شده . دیگه صفای همه چیز از بین رفت
منم خیلی خاطرات گذشته رو دوست دارم..
من روزایی که پیش مادر بزرگم بودم اصلا نمیذاشت روزه بگیرم ..می گفت نمیتونی ⁦:-)
⁩ آخه خیلی منو دوست داشتند من نوه دختری بودم تازه دختر هم بودم  و خیلیییی عزیز  چون بیشتر نوه ها پسرن و مامانم تک دختر ⁦^_^⁩
خیلی خوبه . خواهر منم تا ۱۶ سالگی نمی ذاشتن بگیره می گفتن ضعیفی 

ما هم مثل شما آذری هستیم البته مادر بزرگم تهران زندگی میکرد. همیشه دایی ها و زندایی ها و بچه ها شون هم در منزل مادربزرگ که بزرگ بود و حیاط و حوض داشت زندگی میکردن. دهه پنجاه بود و من دبستانی و رمضان تابستان بود و ما بچه ها دلخوشیمون افطاری بزرگ خونه مامان بزرگ بود. به معنای کلمه همه چیز تو سفره بود. آش دوغ و فرنی و نون و پنیر و خرما و حلوا و گردو و سبزی خوردن به وفور همراه زولبا بامیه و ما بچه ها مگه یه جا میتونستیم بشینیم تمام حیاط سفره پهن بود و ما هم مشغول سرک کشیدن و شیطنت تا اذان بشه. بعد افطاری بدو بدوها تو حیاط و بعدش شام که بیشتر قرمه سبزی بود چون دایی ها خیلی دوست داشتند وچلو مرغ و دیگه ماست خیار و سالاد. و هندوانه و خربزه و دیگه بوی همه اینها الان تو مشامم هست. دیگه اخر شب هلاک میپریدیم تو ماشین و تا خونه میخوابیدیم تو ماشین. تازه هر کس هم یه قابلمه پر میاورد خونه برای سحری. ما که کیف میکردیم. خانمهای خونه را نمیدونم والا.

یادش بخیر..
وای ماه رمضان خونه مامان بزرگ:)))))
منم یه سال خونه مامان بزرگ بودم مادرجون و اقاجون نمیتونستن روزه بگیرن ققط من و خاله روزه میگرفتیم وای واقعا محشر بود اصلا یه حس خاصی:)
هیچوقت تکرار نمیشه دیگه:(
واقعا چه ارزوی قشنگی تهش کردین:)بهشت ینی تکرار همین خاطران:)
متاسفانه آره
به نظر من اصلا بهشت همین باید باشه که بشه توی خاطراتمون زندگی کنیم ..
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره:)
چقدر شیرینن این خاطراتت ، آرزوی تکرارشون رو براتون دارم  :)
تکرار که نمیشه ... به همون دقیقی ..
شاید بعد از مرگ ..
مرسی عزیز
به به عجب خاطره ای...بسی خوشمان آمد...خوب توصیف کرده بودی...تبریزیی پس؟!
بلی :)
چه حس خوبی!
منم یه سال ماه رمضون خونه ی مادربزرگم بودم. ولی تنها نه. مامانم و خواهرم هم بودن. مادربزرگم هم روزه می گرفت خودش. حسی خوبی داشت. کلا حال و هواش با خونه ی خودمون فرق می کرد.
پس اگه تبریزی هستی شهر ما رو هم باید بشناسی، سراب!
بلی چرا نباید بشناسم خیلی هم خوب میشناسم :)
کلن اوروشلوخ خوب عسد :))))
ماه رمضون امسال اصلا رنگ و بوی قدیم رو نداره، هیچ حسی بهش ندارم:(
ماه رمضونم،ماه رمضونای قدیم که روزه می گرفتیم و پدربزرگ و مادربزرگ نمیذاشتن از جامون تکون بخوریم که نکنه اذیت بشیم.
هیچ ماه رمضونی بوی قبلی شو نداره و داره بوش کمرنگ و کمرنگ تر میشه
از خیلیا شنیدم که با وجود بی اعتقادیشون غذا کم میخورن یا حتی نمیخورن که بتونن این حس و حال افطار و سحر رو دوباره تجربه کنن ... افطار و سحر و حال و هواش توی روح ما جا گرفته ... کاش بعضی از عزیزان با کارهاشون ( که توی پست قبلت نوشتی ) این شیرینی هارو نگیرن
خیلی خوبه ..
من هم امیدوارم اون عزیزان که تو پست قبل نوشتم اصلاح شن
من اما فقط  روزای سردش رو یادمه آشپزخونه تو حیاط بود سحریا بین من و داداشم دعوا که کی سفره و وسایلش رو ببره طفلک مامان برنج رو همون سحر آماده میکرد که تازه باشه و ما که به قول خودش لا جونیم بهمون مزه بده خودش همه رو واسه سحر آماده میکرد و موقع بردن و جمع کردنش همیشه با داداشم در جنگ بودیم.اما افطاری رنگ و بوی دیگه داشت . خصوصا وقتی شیفت بعد از ظهر بودیم مامان افطاری رو میزاشت روی چراغ علاالدین  زمستونا و میرفت مسجد تا گرم بمونه. و عطر برنج ایرانی یا آش و سوپش وقتی در خونه رو باز میکردی مستت میکرد
 
چه خطراتی ..
الان من کلی حسودیم شد به این همه خاطرات قشنگ ، به این مامان بزرگ مهربون و دوست داشتنی... 
رحما من خود الانم به اون زمانم حسودی می کنه! تو که جای خود داری :)
قربونت برم دوست داشتنی از مامان بزرگ خودته :))
اروج نامازیز قبول اولسو... درست گفتم دیگه؟

چه مامان بزرگ باکلاسی ساندویچ ساز!!!!!!بعد اونوقت آش و میخریدن؟!

حکمن باید آش و میپختن ساندویچ و میخریدن
بلی درست بود . سیزینن بله .
آره . مامان بزرگ من تلگرام داره و چت می کنه . آره آش رو چون سخت بود پختنش ساندویچو درست می کرد آش رو می خرید . یه بارم آش درست کرد!
خیلی دست پختش خوبه . یه بار یه کوکو درست کرده بود ....... آخ نگم ....
فقطم یه بار درست کرد از اون کوکو!
دیگه نتونست . بعد مهمون اومد به من یه تیکه خیلی کوچیک رسید
چه خوووب یه تبریزی دیگه تو بیان:)
من راستش از این خاطره های فانتزی درباره ی ماه رمضون هیچ وقت نداشتم یعنی اینقد نوه زیاد بود که هیچ وقت اینجوری دردونه و عزیزکرده نشدم من:)
ولی عاشق مهمونی های اون سال ها بودم اصلا یه حس خاصی داشت
اینکه می شد چن ساعت مونده به اذان کسی مهمون خونه ی خواهر یا برادرش بشه و کسی هم غر نزنه که چرا زودتر خبر ندادن اینکه همه چی دلی بود و این همه بریز و بپاش و تشریفات دل هامون رو از هم دور نکرده بود....
هنوزم تو خونه ی ماه پنیر تبریز و سبزیهای باغ خودمون پای ثابت سفره ی افطار هستن :)
هن بالا!! :))
نه منم عزیز کرده نبودم . میدونی وقتی که بیست و ان سالت باشه و جمع کنی یه مدت بری خونه مادربزرگ بین این همه نوه هم سن خودت که نیستن خب مسلما عزیز میشی دیگه؟ اون سالا یه حال و هوای خاصی داشت که الان دیگه نداره.
آره اون زمان خیلی زیبا و قشنگ بود .. خیلی . و الان متاسفانه دیگه نیست . عوض شدن
خوش به حالت پنیر تبریز و اون سبزیا و چای شیرین و....
میتونم هدرتون رو وردارم ؟
بلی مرسی که اجازه گرفتی
:) ممنون
انقدر تند تند قالب عوض کردن خوب نیست
در مورد قالب درخواستی باید بگم که کد اون قالب خیلی خیلی قدیمی و غیر استاندارده و بلاگ بیان قبول نمی کنه که ثبت کنه و کد رو بهم میریزه
لذا باید از نو کد نویسی بشه که من واقعا وقتش رو ندارم . دیروز دو ساعتی وقتمو گرفت تا توابع رو درست کنم که توی بلاگ بیان کار کنه ولی متاسفانه کدهاش خیلی بد نوشته شدن .
هزار تا تگ باز کرده طرف و نبسته!
برای همین بلاگ بیان که ادیتورش حرفه ایه تگ ها رو که اتوماتیک می بنده قالب خراب میشه
باشه عب نداره هدر اون رو ور میدارم میزارم رو یه قالب
آره اونم میشه :)
سلام

دلم مامان بزرگمو خواست:(((

واقعا بعضی خاطرات هرچقدر هم که تکراربشن بازم حال ادمو خوب میکنن و قدیمی نمیشن


حال دلتون خوب..التماس دعا
ببخشید که حواسم نبود ممکنه کسی مادربزرگش رو از دست  داده باشه ..
ببخشید ..
اگر فوت کردن خدا بیامرزه شون و اگر زنده هستن خدا سلامتشون بداره
التماس دعا
الان حالتون خوب شده ؟
شکر
سلام
فکر میکنم در همه خانه های سنتی همین وضع حکمفرما بوده.
دوران کودکی روزه گرفتن هم برای ما خیلی مهم بود.از سوم دبستان روزه میگرفتیم.در دوره دبیرستان بعد از سحری هم بیدار میماندیم و درس میخواندیم.شب های قدر هم مراسم احیا داشتیم و چلو قیمه نذری.اما بعدها همه اینها کم رنگ شد.از آن زمان ۴ نفر از اعضای خانواده من فوت کرده انذ و از بقیه اگر هم بخواهند هیچ کدام شرایط روزه گرفتن را ندارند
آخی ....
خدا رحمتشون کنه ..
انشاالله همیشه تنشون سالم باشه
آخی فک نمیکردم روزه بگیری راستش :))
من همه ی خاطره هام به خانواده ی چهار نفری خودمون ختم میشه ..‌
نوشابه شاتوت مزه دیفن هیدرامین میده هاتف چجوری میخوری؟:))
ایشالا در پناه خدا خوبو خوش باشی رفیق
دیفن هیدرامین تلخه دختر ولی نوشابه شاهتوت عشقه عشق!
خیلی خوبه لعنتی! خییلی! :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan