هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

لبو

هوا واقعا سرد بود . لباس گرم خوب پوشیده بود ولی دستاش و صورتش یخ زده بودن زیر این سرما . یه هفته نشده بود اومده بود بالا شهر تهران . چون با خودش گفته بود بالاشهری ها زیاد میرن دور دور . پس اونجا جای منم هست . اونجا خیلی برام بهتره . آخه این قسمت تهران زیاد همه اهل بیرون رفتن و این چیز ها نیستن . پول اضافی هم خرج نمی کنن . پس بهتره پاشم بیام بالا بساط کنم که شاید بتونم بیشتر بفروشم . ولی حالا که یه هفته گذشته بود فهمیده بود که اون قدیم بود که آدما میزدن بغل لبو بخورن تا با دوست دخترشون حرف بزنن . الان همه موندشون بالا رفته و همه کمتر از آیس پک و هات چاکلت نمی خورن. هات چاکلت هم اگر می خواست بفروشه باز هم شانسی نداشت چون هیچ کس راحت به یک هات چاکلت فروشی دم خیابون اعتماد نمی کنه که ماشینش رو نگه داره . هوا خیلی سرد بود و ساعت حدودای ۱۱ شب بود. فقط ماشین های خیلی مدل بالا در حال رفت و آمد بودن . هر ماشینی یا تک سرنشین بود یا یک خانمی کنارش . تک و توک هم آدم های میانسال هم سن خودش بودن که می اومدن و رد میشدن که باز یا تنها بودن یا با خانم و یا با خانواده.

تو دلش چیزهایی رد و بدل میشد . زیاد اهل چشم توی هم چشمی و اینکه چرا اون داره من ندارم نبود . دوست داشت همه داشته باشند . آدم قانعی بود و هرگز حسادت نمی کرد . ولی اون روز فرق داشت . کلا اون روزها براش فرق داشتن . وضع مالیش یکم بهم خورد بود. دخترش آمنه توی بیمارستان بود و پول لازم بود . باید پول در می آورد . اخراج شدنش هم بدبختی به بدختیا اضافه کرده بود ولی مریضی دخترش و تحریم دارو وضعیت رو براش خیلی خراب کرد بود . نمی تونست داروهای دخترش رو تامین کنه. برای همین این بار داشت به اینکه مردم چنین ماشین های دارند حسودی می کرد . نمیشه اسمش رو حسودی گذاشت . شاید داشت فکر می کرد که تو که ماشینت یک میلیارد تومنه ای کاش پیاده بشی یه سه میلیون به من قرض بدی تا هر وقت داشتم بهت بدم

احمد آقا هم از طرفی سه میلیون بهش قرض داده بود و حسابی گرفتار بود و پولش رو می خواست . یک میلیون تومن توی حسابش مونده بود ولی نمی تونست اونو به اجمد آقا بده و بار قرضش رو سبک کنه و شاید احمد آقا کمی کوتاه بیاد .نگه داشته بود که اگر خدایی نکرده اتفاق خاصی افتاد پول دستش باشه . صاحب خونش هم آدم خوبی بود . سه ماهی بود که اجاره اش عقب افتاده بود ولی صاحب خونه اش درکش می کرد و بهش می گفت من حالت رو درک می کنم . می دونم نداری . من سر کار می رم و می تونم کمی صرفه جویی کنم . هر وقت داشتی همه رو با هم یک جا بده . بعدم پول پیش ات دست من امانته فرار که نمی کنی . با اینکه صاحب خانه بیشتر برای پرسیدن حال آمنه بهشون زنگ میزد ولی نادر دوست نداشت جواب بده چون خیلی خجالت می کشید . از اینکه این زندگی کوفتی گیرش اومده و در مقابل ماشین های میلیاردی دارن از جلوش رد میشن و گاز می دن . شاید تهدید احمد آقا بود که اون رو به این فکر وا میداشت که ب همه اینها همزمان فکر کنه . احمد آقا گفته بود که اگر فردا پولش رو نده باید ماشین رو تحویل احمد بده برای فروش . کسی که سه میلیون بدهکاره وانت می خواد چکار؟

دلش می خواست یک هو بپره جلوی یکی از ماشین پولدارا و بعد بتونه یه صد و بیست میلیونی دیه برای خانواده اش جور کنه . ولی با خودش فکر می کرد اگر زد و در رفت چی؟ اگر باباش از این گردن کلفتا بود و بچه ام و زنم توی مریضی و در به دری موندن چی ؟ حالش خیلی بد بود . بی پولی واقعا بهش فشار آورده بود . ساعت ۱۲ شده بود و یواش یواش داشت فکر می کرد که بسه . وقتشه که جمع کنه . ولی باز ی فکری می گفت واستا.. داشت فکر می کرد که شاید روش رو داشت باشه ی ماشین رو نگه داره و ازش بخواد فقط سه میلیون بهش قرض بده و همین! ن چیز بیشتر!! دخترش داشت خوب میشد و اگر پول داشت می تونست ببینه دخترش حالش خوبه ولی شرطش پول بود و پول. داشت به جمع کردن فکر می کرد که یک ماشین خارجی ولی نه چندان گرون نگه داشت . اول ب خودش گفت پیرمرده . برای لبو که نگه نداشته . شاید می خواد تلفن بزنه . شروع کرد بساطش رو جمع کردن.

آقای مسن از ماشینش پیاده شد گفت جوون داری جمع می کنی؟

نادر گفت : آره . که آقای مسن گفت میشه من آخرین مشتریت باشم ؟؟ نادر کمی دل دل کرد . لبویی نفروخته بود امروز . لبوهام دیگه اونطور که باید نبودن . گفت حاجی مهمون من . من که امروز هیچی نفروختم . تو ام مهمون من باش . پیرمرد خندید . اومد جلو . گفت چرا حالا مهمون . خب تو که مشتری نداشتی بفروش دیگه . نادر گفت : برای من که دیگه فرقی نمی کنه . یه پرس هم یه پرسه . مهمون من حاجی . برام دعا کن به جاش. مرد مسن خندید . نادر صندلی خودش رو داد به مرد مسن تا بشینه . و یک لبو براش ریخت توی ظرف و داد بهش .

مرد مسن گفت : آی جوونی یادش بخیر . من عاشق لبو ام . توی خونه نشسته بودم کمی حوصله ام سر رفته بود . از تو چه پنهون دلمم گرفته بود . زدم بیرون کمی بچرخم . توی دلم گفتم آی خدا قدیما با همسرم می رفتیم لبو می خوردیم آی کیف میداد ... توی این فکرا بودم بساطت رو دیدم . فکر کنم خدا حرفم رو شنیده .

نادر خندید . گفت : آره خدا توانش در حد همین لبو مبو دادنه . در حد لبو ازش بخوای حاجت روا میشی نه ببشتر .. نادر خیلی معتقد بود و کمی از این حرف کفر آمیزی که زده بود دلش لرزید . ولی با خودش گفت خب چه کنم . نداده دیگه . یه ماهه لنگ سه میلیون پولم . مرد مسن لبخندی زد و اولین لبو رو در دهانش گذاشت . کفت : آخی .. یادش بخیر. چه لبویی پختی پسر . نادر گفت که اینا یه ساعته توی قابلمه ان . چیزی ازشون نمونده دیگه! ببخشید اگر بد مزه است . پیرمرد گفت : ولی خیلی خیلی داره بهم می چسبه. تا توی ذهنم چرخیدم و حسابی هوس لبو کردم دیدم اینجایی . تو که نمی دونی چه قدر عاشق لبو ام . آی حاج خانم کاش بودی ..

نادر سکوت کرد . برای اینکه بحث بندازه گفت گفتین حوصله تون سر رفته بود و مگه شما پولدارا م حوصله تون سر میره؟ مرد مسن خندید و گفت: مگر ما آدم نیستیم؟

نادر خندید و گفت نه منظورم این نبود این حرفا چیه . خواستم یه کم شوخی هم کرده باشم . ولی خب بلاخره آدم جمع می کنه با بچه هاش میریزن عشق و حال می کنن مسافرت میرن چه می دونم . این همه کار هست که آدم حوصله اش سر نره . آقای مسن جواب داد : ولی بچه های من ۲۱ ساله رفتن خارج . سه سالی میشه حتی یه تلفنم از هیچ کدومشون نگرفتم . یه پسر دارم یه دحتر . یکیشون استرالیا رفته و یکیشون آلمان . نادر گفت : اه . همش کلیشه مث این داستانا . همیشه آقاهای پولدار مسنی مثل شما توی این داستانا بچه هاشون خارج ان و این بیچاره ها تنهان و ایضا مریضن که لاعلاجه . آخه کسی که داره داستان زندگی ما رو می نویسه چرا همش از یه کلیشه استفاده می کنه؟ یکی هم باشه که پولدار باشه بچه هاشم ایران باشن . ما بدبخت بیچاره هام همیشه دنبال هزار تومن پولیم و یه بچه مریض توی خونه داریم و اجارمونم عقب افتاده که در نهایت توی یه معجزه ای س میلیون میاد دست آدم!! همش کلیشه . داستانی زندگی مونو رو انگار زدن زیر دستگاه زیراکس کپی زدن رفته. منتاها فرقش اینه توی زندگی ما اون معجزه ها پشت برگه بوده برای من یادشون رفته کپی بزنن!

مرد مسن: خیلی شوخی جوون . چیه؟ تو مشکلت چیه؟

دلش می خواست بگه . بگه آره سه میلیون بدهکارم . داری بم بدی؟ ولی مناعت طبعش نذاشت . گفت : من که مشکل خاصی ندارم خدا رو شکر . ولی کلا دارم مثال میزنم دیگه بدبخت بیچاره ایم دیگه . حال رو این پولدارا می کنن . البته یه وقت بی ادبی نباشه ها. من از ماشین لوکس خوشم نمی اد . همیشه فکر می کنم اگر داشتم یک میلیارد بدم ماشین خب ماشین یک میلیاردی با صد میلیونی هیچ فرق خاصی نداره . جفتشونم آدمو یه جا میبرن . ولی میشه آدم اون صد میلیون رو بده ماشین نه ۹۰۰ میلیون بقیشو ولی حداقل یه ۲۰۰ میلیونشو کار خیر کنه. به درد مردمش بخوره . ی کاری کنه . چه می دونم مدرسه ای بسازه . تولیدی ای بزنه . یه کاری کنه بره توی بیمارستانا بگرده ببینه کی مجتاج پول عمل بچشه بده اون . بخدا آدم اونطوری خیلی دل باز تر زندگی می کنه . خدا رو شکر من مشکلی ندارم . همه چی خوبه ولی خب خیلی ها هستن مجتاجچ سه میلیونن !!

مرد مسن گفت : به چهره ات میاد جوون باشی. طرفای ۳۹ . درست میگم؟

نادر: من سی و شش سالمه . پیرمرد : چ جالب . نادر منم ۳۶ سالشه . توی آلمانه . نادر خندید . پیرمرد گفت چرا می خندی جوون؟

نادر خنده دار بود یا آلمان؟ نادر گفت: راستشو بخواین نادر !! مرد مسن کمی تعجب کرد و انگار ناراحتم شد . گفت اسم بدیه؟ من براش انتخاب کردم . نادر گفت نه حاجی نه از اون نظر که . آخ اسم منم نادره . که مرد مسن روش باز شد و گفت عه چه جالب . هی حدا . اون زمان که جوون بودیم جونمون رو گذاشتیم و الان ی زنگ نمی تونن بزنن . یه زنگ چیه؟ می دونی دوست دارم مزاحمشون نباشم . خودم باشم. اونا وضعشون خوبه و به من نیازی ندارن . همین که خوشبختن برای من کافیه.

نادر سکوت کرد. شاید نخواست الکی دخالت کنه و ادای این گوشت تلخ ها رو دربیاره که سریع خودشون رو موجه جلوه می کنن که آره خاک بر سرشون و شعور ندارن و... و خودش رو خوبه کنه و بگه ای امروز بچه ها رحم ندارن و.. ... ترجیح داد سکوت کنه .

مرد مسن پرسید: پسرم تو وضع زندگیت چطوره . داری لبو می فروشی انگار درست نیست.

نادر یه جوری شد . انگار بهش برخورده باشه . گفت : راستش هم چی عالیه . من خونه پدرم زندگی می کنم و وضعمون خوبه . این کار کار تفریحیمه . پدرم خیلی سخت گیره . ی اتاق بهم داده . ولی من یه کمی غرور دارم . دوست ندارم نون خور پدر باشم . فوق لیسانس دارم ولی کار نیست . توی شرکتی که کار می کردم وضعم بد نبود ولی مدیر عامل مون تصمیم گرفت پسر خودش رو بیاره توی شرکت جای شغل سازمانی من . یه برنامه ریزی کرد و حکم اخراج من رو صادر کرد . من رفتم دفترش و گفتم خیلی پسته . ولی این توی سابق کار من بد میشه چون من کار اشتباهی نکردم که اخراج شم . بیا من استعفا میدم تو هم موافقت کن و وانمود می کنیم چیزی نشده . من هم جایی رفتنم میگم خودم دیگه دوست نداشتم اونجا کار کنم. و این شد که استعفای اجباری شدیم . ولی باید خرجمو در بیارم .برای همین دارم لبو می فروشم فعلا . ولی وضع زندگی خوبه . من پدرمو خیلی دوست دارم می شد برم خونه دیگه اجاره کنم ولی دوست داشتم پیشش باشم .من خیلی بهش وابسته هستم .

پیرمرد گفت : خیلی خوبه . منم جوونی هام مثل تو بودم . همیشه روی پای خودم واستادم . می دونی الان هرکی شمال شهر نشین شده میگن دزده . میگن از جایی دزدیده . ولی من زحمت کشیدم . مال و منالی هم ندارم . یه خونه ساده است و یه حساب ساده بانکی که هر ماه بهم سود میده . یه دونه هم همین ماشینه . ولی خب کلا از پژو ب بالا رو میگن پولدار و هر کی هم پولداره دزده دیگه.

نادر گفت: ولی من هرگز این فکر رو نمی کنم . می دونی حاجی کسی ب بقیه میگه دزد که خودش حسود باشه . من میگم همه داشته باشن . همه خوشجال باشن . آره مال حروم گلو صاحبشو جر میده ولی من آرزو دارم همه داشته باشن . همه بنز سوار شن . ولی خب جامعه امروز ما دیدش اینه متاسفانه

پیرمرد: حقم دارن . همسایه ما یکی از این تازه به دوران رسیده هاییه که همه بهش می گن دزد . یه کم شعور خانوادگی نداره . چ کنیم دیگه این شده . یک شبه از فرش ب تاج رسیدن باعث میشه آدم خودش رو گم کنه. ولی تو پسر خوبی هستی . حداقل خوشحالم که من توی ذهنت یه دزد نیستم که حقتو خوردم و حالا نشستم اینجا و دارم لبو می خورم .

نادر دلش می خواست بزنه زیر گریه چون فشار مالی خیلی اذیتش می کرد . می خواست به همین بگه حاجی سه تومن بهم قرض بده . ولی نمی تونست . خودش رو به زور نگه داشت . هی تصویر آمنه جلوی چشمش می اومد

پیرمرد گفت : خیلی ازت خوشم اومده نادر. اسمت رو حفظ کردم چون هم اسم پسرمی . همیشه اینجا بساط می کنی ؟ می خوام مشتریت شم . نادر گفت : آره اگر شهرداری کاریم نداشته باشه هستم اینجا در خدمت مردم .

لبوی پیرمرد تموم شده بود. بلند شد دست کرد توی جیبش و در حال گشتن چیزی شد و در همون حین هم داشت می گفت که من مشتریت میشم چون لبوت درجه یکه . منو برد به زمان نامزدی و نامزد بازی .پسر خوبی هستی ازت خوشم اومده . معلومه سختی دیده ای . امشب حالم خیلی بد بود و مرسی برای چند دقیقه ای جواسم رو پرت کردی ..

پیرمرد گفت : آخ من کیف پولم یادم رفته. نادر گفت : حاجی من که گفتم مهمون من . من هم از هم صحبتی با شما لذت بردم و فکرام یادم رفت .

نادر داشت دروغ می گفت . مگه میشه فکر جگر گوش آدم یادش بره حتی لحظه ای!

پیر مرد گفت ولی من می خوام از من دشت داشته باشی . میشه اینجا صبر کنی لطفا به خاطر من تا من برم کیف پولمو بیارم . خونمون همین بغله . نادر قبول نکرد . گفت حاجی من گفتم مهمون من . از ما پول ندارا نمیشه چیزی قبول کنین؟ مهمون من . من دعوتتون کردم . من داشتم میرفتم . نگرانم میشن . ولی مرد مسن خواهش کرد که می خوام بهت دشت بدم . از لبوت خوشم اومده . لطفا . خونه من همین بغله با ماشین دارم میرم میام. سریع میرسم . می دونم بساطت رو جمع کردی ولی تا همین چراغتم جمع و جور کنی من رسیدم . ی هو نادر نخواست دل پیرمرد رو بشکنه . گفت باشه حاجی . قربونت برم به من لطف داری انقدر.

پیرمرد رفت .. هوا خیلی سرد بود و نادر چراغش رو جمع کرده بود و منتظر بود . نادر فکر کرد یکه دیگه پیرمرد نمی آد و گفت که بره . یک ربعی گدشته بود. با یک ربع باید رسیده باشه جنوب شهر چون ترافیکی نیست . وقتی که داشت میرفت سوار ماشین شه آز آن طرف بلوار در لاین مخالف ماشین پیرمرد را دید و ایستاد . به ساعت نگاه کرد و دید فقط ۵ دقیقه از رفتن پیرمرد گذشته. چرا فکر کرده بود یک ربع است که پیرمرد رفته . پیرمرد رسید و ترمز کرد.از ماشین پیاده شد و عذرخواهی کرد . گفت : من خیلی خنگم . پیریه و خرفتی دیگه . کیفم توی ماشین بود توی راه دیدم . برگشتم . پسرم بیا اینم پول لبوت . نادر خشکش زد . نمی توانست هضم کنه . هنگ کرد.

گفت برای شش هزار تومان لبو چک نمی کشن . پیرمرد گفت ناچیزه .نادر کنجکاو شد و شاید کمی شوک. شاید پیرمرد می خواست او را دست بندازد . لای چک را باز کرد و دید مبلغ سه میلیون تومان است. گفت برای چه حاجی؟

مرد مسن گفت : لبوت برای من اینقدر ارزش داشت پسرم . نادر گفت: ولی من لبوم شش هزار تومنه . مرد مسن پاسخ داد: ارزش یک غذای پختنی رو پزنده اش نمی تونه بگه بلکه کسی که غذا رو می خوره می تونه ارزش اون غذا رو بگه . برای من لبوت انقدر می ارزید . لطفا از من قبول کن به عنوان هدیه. یاد نادرم افتادم که نمی دونم کجاست . ازت ممنونم . چک تاریخش فرداست . فامیلی تو نمی دونستم حامل نوشتم . مشتریتم . بازم میام و از لبوت می خورم .

نادر آنقدر شوک شده بود که نمی توانست چیزی بگوید . گفت ولی آخه من نیازی بهش ندارم

پیرمرد گفت : این قیمت لبوی توعه . هدیه توعه . کلش مال توعه . خودت می دونی باهاش چه کار کنی

با نادر روبوسی کرد و سوار ماشین شد .و گفت فردا ساعت ۱۱ می بینمت مرد جوان. و رفت. نادر هنوز هنگ بود. چرا باید یک پیرمردی نیمه شب به او سه میلیون تومان پول بدهد . با یک لبو خوردن و درست دقیقا مبلغی که اون برای فردا نیاز داشت! مبلغ را در جای محفوظی گذاشت و به خانه رفت. جریان را برای همسرش تعریف کرد و چک را به همسرش داد .همسرش چک را گرفت و فریاد زد نادر!! این که س میلیون تومان نیست! این سیصد میلیون تومان است!

انگار یک پارچ آب یخ روی سر نادر ریخته بودند . چه دلیلی داشت پیرمردی ناگهان پیدا بشود و سیبصد میلیون تومان پول نقد را به نادر بدهد در ازای یک لبو . زن و شوهر تعجب کردند . واقعا قابل باور نبود. شاید تا اینجایش کلید اسراری جلو رفته بود ولی این میزان دیگر نمی توانسته کلید اسراری باشد و حتما شاید اشتباهی شده . شاید چک جعلیست . و هزاران فکری که نادر را رسما فلج می کرد

نادر صبح به بانک رفت و هرچه قدر سعی کرد که از بانک اطلاعاتی از صاحب حساب بگیرد بانک با او همکاری نکرد . فقط به او گفتند که بلی مبلغ چک در حساب موجود است . نادر پول را به حساب خودش واریز کرد و سپس س میلیون تومان طلبش را داد . اما با خودش گفت که ساعت ۱۱ امشب می آید و من به او می گویم چرا و مابغی ۲۹۷ میلیون تومانش را بازمیگردانم . نادر ساعت شش بعد از ظهر ب هماتن جا رفت و منتظر ایستاد و به لبو فروشی پرداخت . ساعت یک نیمه شب شد .. ولی هیچ کس نیامد ..حدس زد که شاید فردا بیایید. یک هفته متوالی نادر دقیقا همانجا ایستاد ولی هیچ خبری از پیرمرد نبود . نادر کلیه هزینه هایش را با آن سیصد میلیون تومان پرداخت کرد . در نهایت یک شغل خوب پیدا کرد و با مدرک فوق لیسانسش توانست حقوق متوسطی بگیرد .آشنایی نداشت و نمی شد در ایران هفتاد و پنج میلیون نفری فقط یک اسم داشت و بتوان آن را پیدا کرد . نه بانک اطلاعاتی میداد و نه هیچ راه دیگری بود . علی محمدی یک نام عمومی بود و شاید میلیون ها نفر به همین نام وجود داشتند .. شاید اگر نامش خسرو و نام خانوادگی اش پرویزنژاد بود پیدا کردنش کاری نداشت. اما نه در مورد علی محمدی. نادر قسمتی از آن پول را درست مانند حرفی که زده بود در بیمارستان ایستاد و به افراد بی بضاعت کمک کرد و نام کمک کننده را علی محمدی میداد .

دخترش خوب شد ولی هر روز نادر با یک قابلمه و یک پیک نیک لبو از ساعت ده شب تا ۱۲ شب چشم انتظار آن مرد مسن ماند ...

اما مرد مسن .. هرگز نیامد ....

اگر زحمتی نیست اسم خیابونی که نادر لبو میفروخت رو به من هم بدید برم لبو بفروشم:)
نادر که احیانا خودتون نیستید؟
نمیشد اخر داستان رو نشه حدس زد؟
ولی در کل داستان قشنگی بود ..مرسی....ولی دیگه برای این دوره زمونه  نیست..
داستان همیشه یه شبکه است ./ پس زمینه پیرمرد چی بوده . پس زمینه خود نادر چی بوده و چی شده این جرفا رد و بدل شده و چرا پیرمرد نیومد و اصلا کی بود همه اینا ابامه
توی یه تایم لاین یه اتفاف می افته که کلش رو ما بی خبریم و فقط اون یه تیکه رو می دونی.و :)
داستان تموم شده آخر کجاست؟؟
خیلی قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ:)
ولی دلم لبو خواست:/
:)
مرسی
بسیار هم زیبا :)
قربونت
شبیه داستانای مجموعه ی تو، تویی؟! بود.
به همون اندازه جالب:)
چی هست اینی که گفتی؟
کتابه؟
یه مجموعه ی سه جلدی که مولفش داستانای آموزنده، داستانای واقعیِ برگرفته از زندگی آدمای معروف و سخنرانی های جالب و کلا داستان ها و حرف هایی که در این رده قرار دارنُ جمع آوری کرده و تو سه جلد ارائه داده. البته فقط محدود به این سه جلدی نیست و یه مجموعه ی دیگه هم به اسم من منم؟ هم منتشر کرده

جالبه برام .چکش می کنم و می خرم .
مرسی از معرفی
جالب بود داستان کوتاهت :) 
ممنونم
یک جفت بودیم!

روزگار ولی 

لنگه به لنگه
پوشید 
ما را ..!
چه جمله زیباییست
فقط عالی
مرسی
Wow
واقعا جالب بود خدا اگر بخواد به واسطه هرکسی به اون کسی که مد نظرشه کمک می کنه 
کسی چه می دونه خدا بوده؟
شاید شانس بوده . میگم ما فقط یک خط از یه گوشه یک رویه خیلی بزرگ رو دیدیم .
چقدر قشنگ بود
چقدر لطیف بود
چقدر حالمو خوب کرد:-)
ممنونم . خوبه که انرژ  مثبت گرفتی
ولی این داستان یه تلخی م توش داشت که یچ کس حواسش نیست به اون
سلام، 

داستان نویسی قابلی هستید. فقط بعضی جاها اشتباه نوشتنی هست مانند «‌ب همه »! موفق باشید.
ممنونم از تظرت دوست عزیز
بله باید چک کنم . خیلی چک کردم که غلط نداشته باشه و ظاهرا از دستم در رفته . متاسفانه ه کیبوردم ایراد داره برای همینه ..
انقدرررر دلم لبو خواست که حد ندارهههه
لب. دوست داری تارایی؟
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan