هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

توی کتاب بزرگ شدم !

خونه مادربزرگ کرج بود . گوهردشت .نمی دونم چند نفرتون توی کرچ زندگی می کنین یا گوهردشت یا اصلا کرج رو میشناسین . ولی خب  خانه مادربزرگ آنجا بود. گوهردشت یک خیابان خیلی اصلی داره که ههمیشه به اسم خیابان اصلی هم می شناسندش  . ولی اسم دقیقش خیابان آزادی است.. ولی خب توی گوهردشت بگی خیابان اصلی همه می فهمن دقیقا کجای گوهردشت رو میگی .

دایی مادر توی همون خیابون کتابفروشی داشت به نام کتاب فروشی سروش .  می دونین پدر من خیلی اهل مطالعه و اهل کتاب بود و شاید این خیلی به نفعش بود که توی فامیلشون یه کتاب فروش هم باشه . کتابفروشی سروش یک کتاب فروشی ساده نبود . در این حد بود ک کتاب اورجینال ایرج میرزا چاپ قبل از انقلاب بدون سانسور به دستمون رسید. کتاب هایی که چاپ شدند و بعدا ممنوع شدند . خب این قسمت پدر که همیشه مشتری ثابت بود. یادمه یک پکیج کامل ویل دورانت سفارش داد که کارتن کارتن بار ماشین زدیم . اهل کتاب می دونن تاریخ تمدن ویل دورانت چه قدر زیاده و چندین کتاب قطوریه ک میشه به عنوان منبع و مرجع ازش استفاده کرد . در کنار اینکه پدر من یک کتابخانه بررگی داشت و ما همیشه در کنار این کتابخانه بودیم خود ما هم آرزو داشتیم کتابخانه شخصی خودمون رو داشته باشیم و کتاب هایی رو داخلش بذاریم که دوست داریم . برای همین این درون وجود ما شکل گرفت. از اینکه همیشه پدر مارا تشویق می کرد به کتاب خواندن و سخنرانی آدم های بزرگ رو گوش دادن ما همیشه به دنبال اینطور چیزها بودیم . اما اتفاق خوبی ک می افتاد این بود که پدر و مادر ما در تابستان ما را به کرج می بردند و می گذاشتند خانه مادربزرگ . همین خود یک فرصت استثنایی بود تا وارد یک مغازه ای بشم که دو عشق من را تشکیل می دهند . اولی کتاب و دومی لوازم التحریر . قسمتی از مقازه فروشگاه لوازم التحریر بود . نمی دونم کسانی که خونشون گوهرددشت بوده شاید یادشون بیاد . شاید هم نیاد.

کار من این بود که صبح ها می رفتم و کتابهایی که درون قفسه های آن بود با رعایت نهایت دقت باز می کردم وی می خواندم تا کتاب خراب و غیرقابل فروش نشود . بیشتر کتاب های زندگی ام را شاید در همان کتابفروشی سروش خواندم . همین مساله علاقه من رو روز به روز به کتاب بیشنر کرد . تمام دوره های به من بگو چرا و کتاب های چرا و چگونه رو در همان کتابفروشی سروش خوانده و به اتمام رسانده بودم . داستان های انبیا و کتابهای زیاد دیگری. چطوری کفر مامان و بابا رو دربیاریم یک کتاب مصوری بود که حدودا ۹۹ راه توش بود که کفر پدر و مادرهاتون رو می تونین با این روش ها دربیارین. با وجود اینکه پدر برای ما کتاب زیاد می خرید ولی ما ترجیح می دادیم آن کتاب ها را در اتاقمان انبار کنیم و در تابستون کتابهایی که در آن مغازه بود رو می خواندیم و بعد که مدرسه مان شروع می شد آن کتاب های انبار را در طول مدرسه می خواندیم . برای همین بیشتر کتاب هایی که مناسب سن من بودند رو در همان کتابفروشی سروش خوانده بودم و فکر می کنم دیگر کتابی نمانده بود که نخوانده باشم . ولی با این وجود باز حسرت می خورم . با اینکه در کودکی با کتاب بزرگ شدم و این اعتیاد به کتابه که هرگز من رو ول نمی کنه و همیشه به دنبال پولم تا بتونم کتاب بخرم ولی باز حسرت همان کتاب فروشی سروش رو می خورم.

وقتی که سنمان به اندازه خودش رسید و وقتش بود که دایما در آن مغازه و مشغول مطالعه باشیم اتفاقاتی باعث شد که دیگر این اتفاق نیفته و در نهایت کتابفروشی سروش فروخته شد . مردم آن شهر اهل کتاب نبودند و مغازه نمی چرخید . مغازه فروخته شد و کلی کتاب هم باهاش رفت ... برای همیشه. امروز حسابی یاد اون روزها افتادم و اینکه چطور ب تازگی از کتاب فاصله گرفتم . شاید فشار روزمرگی باعثش شده . برای همان روز ها کلاهم رو از سرم برمیدارم و ادای احترام می کنم ...

و شاید خیلی از کتاب فروش هایی که فامیلی مثل من داشتند و نتوانستند هزینه هایش را بر بیایند و مغازه را تغییر کاربری دادند و یا فروختند و ما عاشقان کتابی که می توانستیم برویم و ساعت ها کیف و حالمان را ببریم باید بمانیم و حوضمان .....

چه قدر داشتن چنین فرصت هایی شیرین و دلچسبه باید کلی لذت برده باشی
هیچ وقت پیش نیومد تو زندگیم کسی از آشنایان شغلی داشته باشه که برام جذاب باشه :))))))
حسرت خوردنش عادیه...
آرهه خیلی کیفشو بردم . قبول دارم . بیچاره تهی
حیف شد.
میگم الان که میخامش ندارمش

اون کتاب چطوری کفر پدر و مادر رو در بیاریم خیلی با حال بود :-D 
برای همون چندسال هم خوش بحالت :-) خیلی خوب بوده
آره 
یادمه جلدش قرمز بود . یادش بخیر واقعا
آره خوش به حکالم و حیف که الان که نیست.

شما تو بچگی یکی از رویا های منو زندگی کردید :))
چقدر متأسفم بخاطر این که مردم کتابخوان نیستن کتابفروشی ها تعطیل میشن :((
:))
آخی . اشکال نداره در عوض الان آرزوش رو دارم و نمی تونم زندگی کنم . 
چقدر شگفت انگیز :) 
اکثر مواقع همینجوریه... داشته هامون یهو که به خودمون میایم  میشن جزو آرزوهامون ....
آره حسابی. 
من خیلی حسرت اش رو می خورم . وقتی نبود که واقعا بهش نیاز داشتیم.
چقدر حس خوبی داشت این پست
چقدر هی بهتون غپطه خوردم
درسته که بچگی منم تقریبا با کتاب گذشته ولی این موردی که شما تجربه کردین خیلی لاکچری بود :)
ولی آخرش غم داشت خیلی هم غم داشت
کتابفروشی ها دارن تبدیل میشن به فست فود چون کسی کتاب نمیخره
آره . آخرش نوشتم که ما عاشقان کتاب می مونیم و حوض مون .
از هیچ چیزش نمیشه تعریف کرد چون یک حس خیلی خوبی بود . شاید همونجا بود و بودن من اونجا بود که من اینقدر عاشق کتاب و لوازم التحریر شدم . نمی دونم . یکی بهم گفت برو کتابفروشی و لوازم التحریر فروشی بزن که گفتم ورشکست میشم . گفتن چرا؟ گفتم دلم نمی آد بفروشمشون 
آخرش تلخ بود دیگه غبطه نخور براش . کتاب فروشی ا دارن تبدیل به کفش فروشی ا و فست فودی ها میشن . 
خیلی ها گفتن ک آقا کتاب چیه جمع کن ی پیتزا فروشی بزن مغازت بزرگ هم هست . یارو یک پنجم مغاز تورو داره پیتزا ۱۰۰۰ تومنی میده ملت سر و دست می شکنن . که گفته بود شان من نیست از کتاب فروشی برم فست فودی . بعدم که فروخت و بازنشسته کرد خودشو .
نه فقط من خیلی ها از بسته شدن اون کتاب فروشی ناراحت شدن . یه واتوق خاصی بود . پشت دخلش می شستند و چای دارچین میزدن و بحث های مختلفی می کردن و ما هم تلمذ می کردیم . اصلا یه چیزی بود .. حیف شد .
البته الان همون جلسات در خونه هاشون ست ولی خب اون صفا رو دیگه نداره ....
تلخه در کل ...
مرسی از نظرت نسرین عزیز . یاشیاسان
مام توی تبریز یه کتاب فروشی داشتیم که فروشنده اش یه مرد بسیار محترم و اهل علم و ادب بود. خیلی از بچه های داستان نویس مدیون ایشون هستن. اصلا سیر مطالعاتی که برای بچه ها داشت خیلی ها رو کتاب خون کرده. کتاب امانت میداد با کمترین قیمت. آخرشم که جمع میکرد زنگ زد به تک تک بچه ها و با قیمت خیلی کم کلی از کتاب ها رو بهشون فروخت.
آقای ورقایی عزیز که خدا حفظ شون کنه. متاسفانه من سنم قد نمیداد که ازشون کتاب بخرم ولی دوستانم اونقدر تعریف کردن که مشتاق شدم به دیدن شون. قراره آبان ماه تو هفته ی کتاب ازشون تقدیر کنیم تو جلسات مون.
حیلی کار خوبی می کنین . براشون دلگرمی میشه . می فهمن کارشون عبث نبوده . و شاید اگر پیتزا فروشی میزدن می تونستن بنز داشته باشن ولی کتاب و کتاب فروختن و فرهنگ و ادب رو ترجیح دادن به سود های کلان و آشغال فروختن ب مردم .
خیلی ممه . آره خیلی تاثیر میذارن این ها . یکی از فرهنگ سازان کشورن . اکثرا کلی اطلاعات در مورد کتابها دارن و خب اگر مشتری شون باشی یواش یواش به این سمت میارنت . باهات بحث می کنن . من اون زمان یادمه که گاها تا یک ساعت با مشتری ثابتش حرف میزد و بهش کتاب پیشناد می داد . می گفت اگر مثلا این رو خوندی این م بخون خوبه.  یا این شاید به سلیقه ات نخوره . یا اینو ندارم تموم کردم . یا گاها براشون کتاب نگه می داشت که بیان ببرن . در این حد خب خود مشتری هم راغب میشه به کتاب خوندن دیگه .
یادمه مشتری های ثابتش رو می شناخت و می دونست سلایث شون در چه حدودی و بهشون کتاب پیشنهاد میداد . ولی خب این مشتری ها تعدادشون خیلی کم بودن .
پدرمنم که وقت نمی کرد و تابستون ها و عید ها گذرش می افتاد خیلی ازش خرید می کرد . کتاب یه سالشو . اون کتابها رو جمع می کرد پدر من می اومد می خرید می برد .
خیلی خوبه ازش تجلیل کنین . دلش گرم میشه . میدونی کسی از این دایی ما تجلیل نکرد. کتاب فروشیشون کم نبود . نمایندگی یه سازمان زرتشتی هم بودن که مرکز پخش برخی از لوازم هایی مثل خودکارهای مخصوص و سر رسید های مخصوص و... بود و فقط به تعداد محدودی چاپ میشدن و اینا یکی از نمایندگی هاش بودن که دیگه نیستن ....
فقط میتونم بگم حیف....
حیف که جای این آدم ها رو یه عده بی سواد مفت خور گرفتن که هیچی حالیشون نیست
الان میری کتاب خونه ، کتابدار کتابخونه ی مرکزی هیچی از کتابها حالیش نیست که یه راهنمایی درست بکنه
دو تا برادر بودن که به نظر من خیلی کتاب فروش های خوبی بودن . اطلاعاتشون از کتاب ها خیلی کامل بود . مثلا دانشجو ها می اومدن می گفتن ما مثلا برای فلان تحقیق چه کار کنیم و فلان مثل یه استاد دانشگاه بهشون رفرنس میدادن . مخصوصا توی رشته علوم انسانی مثل ادبیات و تاریخ و... 
الان که شده تجارت فقط . اون زمان عشق بود .. عشق و دانایی بود . اونا دانایی می فروختن و مردم دانایی می خریدن . اون زمان کتاب های کنکور روی بورس بود و هر کتاب فروشی کتاب کنکور می داشت نونش توی روغن بود ولی اینا کتاب کنکور نمی آوردن . دوست داشتن مشتری هاشون خاص باشن .
دوست نداشتن تجارت کنن . دوست داشتن از دانایی فروختن خرجشون در بیاد . این نظر منه البته .
و اتفاقا مشتری هاشون هم خاص بودن
یاد دوران کودکی خودم افتادم من همیشه بابامو اینجوری یادم میاد که نشسته پشت میزش و داره کتاب میخونه الانم همینجوریه همه ی کتابخونه هاهم خودش درست می کنه:)
دیروز مامانم نبود ماهم خلوت پدر و دختری کرده بودیم و با هم کتاب می خوندیم:)) بابام تاریخ یونان می خوند و من اساطیر یونان.
وقتی خودم نمی تونستم کتاب بخونم هرشب مامانم برام کتاب میخوند وقتی دیدن کتاب قصه ها منو سیر نمی کنن رفتن یه مجموعه رمان کودک برای وقت خوابم گرفتن:| بعد دیدن یکم برا ۵ساله ها زیادیه از خوندنش صرف نظر کردن و خودم که ۸سالم شد خوندمش:\
«اولی کتاب و دومی لوازم التحریر» به شدت با این جمله موافقم:))
حیلی حوبه . ولی پدر من میشه پست میزش کارهاش رو انجام میداد و کتاب رو همیشه روی تخت یا روی مبل با میوه می خوند . گاهی هم میشد کتاب رو روی میزکارش بخونه ولی همیشه گی نبود . یه دفتر ۲۰۰ برگ هم داشت که با چهار تا روان نویس یونی بال اونا نکته ها رو می نوشت . پدر من فکر نکنم به جز روان نویس یونی بال خودکار دیگری دستش گرفته باشه . چون خط عادی اش نستعلیق طوره فقط با روان نویس درمیاد .
و خب بزرگ شدن توی همچین شرایطی مثل تو کلا خیلی خیلی خیلی خوبه . آدم یاد میگیره
من همیشه توی ذهنم آرزوی این رو داشتم که یکی از اقوامم یا خودم کتابفروشی داشته باشیم و بتونم کلی از وقتم رو اونجا بگذرونم و آزادانه لابلای قفسه‌ها بگردم:)
یا گاهی وقتا که به یه کتابفروشی میرم دلم میخواد ترتیب کتاب‌ها رو عوض کنم و یا منظم‌ترشون کنم و دسته بندی‌های درست و حسابی‌تری بهشون بدم:)) بارها توی کتابخونه و کتابفروشی یهو به خودم اومدم و متوجه شدم دارم کتابایی که بقیه توی قفسه‌های اشتباه گذاشتن رو دارم برمیگردونم سرجای درستشون :))))
واقعا تجربه‌ی خیلی قشنگی داشتید :) کلی غبطه خوردم :))
اشکال نداره . شاید به جاش تو امکانات دیگری داشتی که مثلا من نداشتم . 
خیلی روزهای قشنگی بودن .. خیلی
کتاب خواندن عشقه
خیلی عشقه .....
دقیقا توی خانواده ما هم کتاب خوندن پدرم باعث شده بود که ما عشق کتاب بشیم. اینکه پدر و مادر چه قدر برای بچه کتاب بخرن و بخونن خیلی مهم نیست. اینکه چه قدر خودشون جلوی بچه کتاب بخونن مهمه! بابای منم یه کتاب خونه خیلی بزرگ داشت که همین امسال همشو جمع کرد و یه سری از کتاباشم اهدا کرد به کتابخونه شهر.
ولی یه همچین کتاب فروشی یکی از رویاهای منه...من لوازم و التحریر ببینم از ذوق غش میکنم :|شایدم به خاطر همینه که همیشه دوست دارم تو یه کتاب فروشی کار کنم :)

اون کتاب دایره المعارف بی نزاکتی یا چطور کفر مامان و بابا رو دربیاریم هم خوندم...خیلی کتاب باحالیه :))
 
آره من اون موقع ها خوندمش خیلی خوب بود . 
چه روایت دلنشینی بود. حیف الان دیگه کتاب فروشی‌ها همچین جوی ندارن.
یادمه یه جا نوشته بودید که ساکن اروپا هستین. بد نیست که یه پست رو هم به کتاب فروشی‌های جایی که زندگی میکنید اختصاص بدید. اینکه جو کتاب فروشی‌ها چطوره؟ قیمتشون نسبت به درآمد مردم می‌ارزه ؟ خود مردم چقدر کتاب می‌خونن و ... حتی شاید چند تا عکس از کتاب‌فروشی‌های اونجا بد نباشه. هم می‌تونه به کتاب فروش‌های ایرانی ایده بده هم آدم می‌فهمه جایگاه کتاب توی اونور آب چطور هست!
ممنونم . دلنشین خواندی دوست عزیز
چه جالب من امروز به وبلاگ شما سر زدم ولی کلی سر زدم و بوکمارک کردم تا بعدا دقیق تر بخونم . خوش اومدی دوست عیز
بلی من ساکن اروپا هستم . ایده خیلی خوبیه و خیلی دوست دارم این کار رو کنم . ولی راستش قصد دارم اول کلیه کارهام درست بشه و بعد ادعا کنم که ساکن اروپا هستم . ولی خب ترس ندارم که.
همچین پستی اتفاقا جالب می تونه باشه . می نویسم کاملا. ایده خوبیه . اول باید برم کتاب فروشی و حسابی عکس بگیرم و بعد بیام و در موردش صحبت کنم .:)
آخرش یاد کتاب و داستان "کتابفروشی خیابان ادوارد براون" افتادم... که بعد از یک سال نهایتا کارش به تعطیلی کشونده میشه...

+ کتابفروش بودن هم شغل خیلی جالبیه! البته با درنطر نگرفتن ضررهای مالیش :/
انگار کلا کتابفروش ها در نهایت محکومن به فنا. یا ورشکسته میشن یا میمیرن و بچه هاشون علاقه ای به فروختن کتاب ندارن پس فروشگاه رو می بندن و تقسیم می کنن
با اینکه پره از عشق ولی ماندگاری نداره انگار...

شغل جالبیه و باعث میشه آدم خیلی مطالعه داشته باشه چون در رابطه با کتابها باید به مشتری توضیحاتی بده.
برای بار دوم خوندم.. یبار به صورت داستان بود... اما در هر دو پایان یکی بود و تلخ بودو در هر دو کتابفروشی سروش فروخته شد.:(
بلی متاسفانه . فروخته شد .
پایان همه کتاب فروشی ها همینه ..
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan