هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

تصمیم سخت

خاطرم هست یک روزی از کلاس در حال بازگشت به خانه بودم . کلاس خیلی خیلی دور بود و برای رسیدن به خانه باید حتما یک کورس تاکسی سوار می شدی تا به خانه برسی . داشتم به سمت تاکسی ها حرکت می کردم که سوار بشم که یک دختره جلوم رو گرفت و گفت عمو ..

دیدم یک بسته بزرگ دستمال دستشه.کوچیک بود . گفتم جانم؟ گفت ببخشید میشه یه چیزی بگم؟ گفتم بگو عزیزم . گفت از دیروز هیچی نخوردم.خیلی گشنمه.دستمال نفروختم. میشه برام فقط یه کیک ارزون بخری؟ فقط یه کیک . ۲۰۰۰ تومان بیشتر توی حیبم نبود و آن کورس تاکسی ۱۳۰۰ تومان می شد .. مسیر تا خانه خیلی دور بود . آیا دروغ می گفت؟ قبلا هم یک دختر بچه ای بهم گفته بود برام بستنی دستگاهی بخر و خریدم و دیدم یه لیس زد و انداخت زمین.. آیا باید می گفتم نه و رد می شدم ...

ناگهان خودم نبودم . گفتم بیا بریم بخرم . رفتیم توی مغازه گفتم هرچیزی می خوای بردار. بیرون واستاد گفت نه عمو من فقط یه دونه کیک می خوام. نمی دونم چرا بیشتر از این نکردم . رفتم یک کیک که وسطشم شکلات داشت با یک شیرکاکائو و چند تا شکلات گرفتم و کل دو هزار تومن رو خرج کردم . برگشتم و بهش گفتم بیا عمو . گفت من فقط کیک می خوام . ببخشید . گفتم خب شیرکاکائو که خوشمزه ترش می کنه. تشنه ات میشه. همشو برای تو خریدم . بگیرش. گفت مرسی عمو . کیک رو خورد و شیرکاکاو و شکلات ها گذاشت توی اون جعبه ای که دستمال کاغذی داشت. بهش گفتم بخور شیرکاکائو تو بمونه توی افتاب گرم میشه خراب میشه . گفت باشه و تشکر کرد و من به راه خودم ادامه دادم ..

کمی که از دختر دور شدم دیدم مسیر خیلی زیادی دارم و موبایلم هم در خانه جا گذاشته بودم . آن مسیر به آن طولانی را پیاده رفتم و اصلا خسته نشدم . انگار که سوار تاکسی شده بودم .. بعد فکر دخترک ذهنم رو خیلی مشغول کرد . چرا انقدر گیج بودم . چرا به پلیسی چیزی زنگ نزدم . چرا به بهزیستی یا جایی زنگ نزدم . از وضعیتش معلوم بود که تحت فشار زیاده. خجالتی بود. سرش پایین بود و حتی داخل مغازه نیامد. یعنی واقعا گرسنه اش بود . با خودم گفتم که فردا از همان مسیر می آیم و ازش کلی دستمال می خرم ...

فردا که شد دیدم نیست .. بعد از یک ماه مداوم که از آن مسیر می رفتم دیدم که نیست . دیگر نبود . دلم خیلی گرفت . چرا آن لحظه اصلا نفهمیدم کجام و چه می کنم . گرچه به بهزیستی هم زنگ میزدم مگر کسی بود که از این بچه حمایتی کند . فکر می کردم که کاش خانه مستقلی داشتم و به خانه خودم می بردمش و در نهایت به فرزندی قبولش می کردم .

نمی دونم امروز چرا یک هو یاد دخترک افتادم .. گاهی وقت ها باید خیلی حواسمون به دور و برمون باشه .. من هنوز هم از اینکه فقط در حد یه کیک تونستم براش کاری کنم قلبم به درد می آد و چرا نتونستم کار بیشتری کنم .. چرا عقلم قفل شد .. خودم رو نمی بخشم .. هنوز هم گاهی به دخترک فکر می کنم .

گاهی اوقات ادم واقعا نمیدونه باید چیکار کنه...
نمیدونم چی بگم
گاهی اوقات آدم جونش درمیاد ..
حالا این کمک کوچیک هم خوبه . بعضیا که کلا رد میشن میرن !!
آره..
سخته واقعا .. توی بعضی از شرایط آدم واقعا نمیدونه چه تصمیمی درسته و هر جوری هم انتخاب کنه باز هم ته دلش قرص نیست که تصمیم درست رو گرفته یا نه... به نظرم همین که همه تلاشتو کردی تا خوشحالش کنی کافیه. دلت قرص باشه :)
نمی دونم . شاید حق با تو باشه . ولی من کاهی بهش فکر می کنم . می دونی من همیشه توی زندگی سعی کردم انسان خوبی باشم چون معنی زندگی رو فهمیدم .
مخصوصا به تازگی ... برای همین زیاد عذاب وجدان دارم و بیشتر درد می کشم . ولی از یه جهت هم حق با توعه دوست خوب من

انتخاب...
انتخاب کردین خوب باشین... به هر حال اون کاری رو که میشده انجام دادین... 
انتخاب کردین کمک کننده باشین تا بی اعتنا... 

بنظر من یه چیزی از این کار کوچیک بدست آوردین و یکی از این چیزا همین فکریه که اینجا نوشتین که چرا براش کار بیشتری انجام ندادم؟! ولی بدون ناراحتی اگه همراه میبود بهتر میشد. چون شما به اینکه میشد براش کار بیشتری انجام بدمم فکر کردین. پس کارتون کاملا مثبت بوده از هر لحاظ...
قفل شدن فکر و ذهن آدم گاهی دس خودش نیس دس موقعیته... 

برای بقیه میشه انجام داد.
آره خب این هم نظریه .. ولی خب بیشتر دلم به حال اون بچه می سوخت ... خیلی می سوخت . می دونی من نمی تونم از آدما و اتفاقات محیطم خیلی راحت رد بشم . وقتی می بینم کسی توی خطره یا تحت فشاره یا هرچی واقعا اذیت میشم .. درد می کشم .. نابود می شم ..
این همه انسان خوبی هستم زندگیم رو هواست . وای به روزی که بد هم می بودم ..
آره باید حواسمون باشه..
 ولی در همون حد هم خوب بوده تو اون لحظه..
مطمئنا اونم گاهی یاد شما میفته و دعاتون میکنه :)
نمی دونم . گاهی خیلی نگرانش میشم ..
به به .. منت سرم گذاشتی و آمدی دوست عزیز. خیلی وقت بود تشریف نداشتی :)
عجیبه که آدما برای همدیگه فقط یه رهگذرن.
آدم بعضی وقتا با خودش فکر می کنه خیلی خوب میشه اون شخص دوباره بیاد و از کنارش رد بشه، شده فقط نگاهش کنه. ولی سرنوشت چیز عجیبیه. فقط ردپاها و خاطراتن که باقی می مونن.دردناک و خفه کنندس.
راستی سال چند بود که با ۲۰۰۰ اینهمه خرید کردی؟:))) الان اون کیکا شدن ۲۵۰۰ و شیرکاکائو هم ۲۰۰۰ کلا خوب زمانی بهت برخورده که تونستی براش کیک بخری:)
آدم ها خیلی خیلی بی رحم شدن .. خیلی بی رحم شدن ..
کلا می دونی یه مدتیه که معنی اصلی اصلی زندگی رو فهمیدم .
این قضیه مال خیلی وقت پیشه ... الان که وضع خرابه ...
از بس که از این راه مردم را فریب داده‌اند سخت می‌شود اعتماد کرد، و به جای آنکه فکر کنیم به چه نحو بهترین کمک را به او بکنیم، ذهنمان مشغول این می‌شود که آیا راست می‌گوید یا دروغ !
متاسفانه ...
ممنونم :)
قربونت ..
یکی از درگیریای من با خودم همیشه اینه که وقتی یه اتفاقی تموم میشه تازه می‌فهمم کار بهتر چی بوده و حسرتش می‌مونه فقط!
منم در برخی شرایطی اینطوری هستم ...
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan