هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پادگان ۰۵ (۲)

با عمو اینها نشسته بودیم که ایشون از خدمتشون گفتند که سه ماه آموزشی در عجب شیر بودند و شرایط سختی رو تحمل کردند. بعد تهران افتادن ستاد کل و حسابی عشق و حال فرمودند تا بلاخره خدمت تموم شد . از آن یکی عموم که در منطقه جنگی بوده و اونجا خدمت کرده و تموم کرده. و شرایط خیلی سخت . ولی به من امید دادند که زمان جنگ نیست و دیگر اون سختی ها نیست . الان کمی راحت تر شده . و فامیل دیگری که در آشپزخانه بود و میگفت من اونجا گوشت آوردم بس که میوه و دسر و.. می اومد و ما می خوردیم. توی آشپزخونه بودن و دسر ها رو می دزدیدن.

تا اینکه باز من شنیدم که چون بچه تهرانی احتمالا 05 نمی افتی . 05 خیلی داغونه . پوست آدم ها رو می کنن! برو شاد باش که اونجا نمی افتی چون تهرانی . خیلیها نزدیک اون منطقه هستن و 05 می افتن و پوستشون کنده میشه.

تنها جایی که با قوت قلب مطمئنم که نمی افتم 05 کرمان هست .

راستی پسر عموم هم با من دفترچه فرستاده و برام خیلی جالب بود . شاید تاریخ اعزام هامون یکی باشه. شاید پادگان هامونم یکی باشه . نمی دونم . خیلی حس بدیه تا این برگه سفیده اومدن .. همه هی می خوان نظر بدن و توی دلت رو خالی کنن.

امیدوارم با پسرعموم یه جا نیفتم چون خوب نیست . دوست دارم خودم باشم تنها. با خودم . کسی نباشه که گزارش بده و خاطرات من رو تعریف کنه و از خودش قهرمان سازی کنه!

خیلی ها باور دارن که فرار می کنم . یه مرخصی میام و دیگه برنمیگردم .. نمی دونم چرا؟

انقدر بی عرضه به نظر میام؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan