هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

غربت

وقتی که ایران بودم دم غروب که می‌شد دلم می‌گرفت . به خاطر یک سری شرایط به مکانی دیگر اسباب کشی کرده بودیم . با اینکه خانه قبلی مان یک آپارتمان سرد و بی روح در یک شهرک بود و خانه جدیدمان یک خانه خیلی بزرگ با یک حیاط که وسطش یک باغچه بزرگ داشت و میشد توش فوتبال بازی کرد باز دم غروب که میشد به بهانه آب دادن به گل های باغچه میزدم بیرون به حیاط و به گل های همیشه بهار که دور باغچه چیده شده بودن آب می دادم. یادمه نگاه کردن به این باغچه زیبا اون غربت خاص رو قابل تحمل می کرد . یادمه کنار کاج کوچیک وسطش می شستم و که دورش رو با خاک دیوار درست کرده بودن که آب فقط وسط جمع بشه . بعد به گل های دور و بعد به همیشه بهارها که لب باغچه به تعداد زیادی کاشته شده بودن و بوی خوبی هم داشتن آب میدادم. یه باغچه شیک ۵ ضلعی . خیلی عجیبه که آدم توی خونه خودش توی باغچه خودش احساس غربت کنه . بعد از یه مدتی که باغچه زمستون شد و گذشت و بهش رسیدگی نشد جز اون کاج همه گل هاش خشک شدن و تبدیل شد به یک بیابون خرابه و من همیشه دم غروب ها روی سکوی حیات می‌نشستم و با موزیک های غمگین ٬غروب آفتاب رو تماشا می کردم . گاهی هوا ابری میشد و گاها ابری سیاه و من می رفتم و داخل این هوای ابری این موسیقی ها رو گوش می دادم .

کمی بزرگتر شدم و همان خانه را اجاره دادیم و اسباب کشی کردیم . در خانه جدید هم احساس غربت داشتم . برام غیر قابل باور بود که به تهران بازگشته بودیم . دلتنگ اون باغچه نبودم . اما احساس غربت داشتم . با رفتن به مدرسه و نداشتن هیچ دوستی احساس غربت کردم . سعی کردم خیلی دوست پیدا کنم که در نهایت امیر رو پیدا کردم . امیر دوست خوبی بود اما بعد از مدتی که غیرقابل تحمل شد . در دوستی با امیر احساس غربت کردم . بعد به سربازی رفتم ... غروب آفتاب لحظه سال تحویل غربت رو بهم نشون داد و گفتم غربت دقیقا همینه که امروز تحملش می کنم . یک روز درمیان نگهبانی ها و تماشای غروب آفتاب در وسط بیابان بهم احساس غربت می داد .. هوای بارانی چهل دختر بهم احساس غربت می داد .

انتقالی گرفتم و تهران آمدم و شب هایی که به عنوان مداومتکار در پادگان گشت میزدم و آشپزخانه رو کنترل کیفیت می کردم احساس غربت می کردم . شبهایی که به آسمان نگاه می کردم وقتی که در پادگان مشغول قدم زدن بودم احساس غربت می کردم . خدمت تمام شد و احساس غربت کردم . شبهایی که از محل کار باز می گشتم احساس غربت کردم . شب هایی که توی اتوبوس شلوغ باز میگشتم از سر کار و حسابی خسته بودم حس می کردم چقدر غریبم . بعد از مدتی به خانه مادربزرگ رفتم تا مدتی در کنارشون زندگی کنم .. در کرج و احساس غربت کردم . غروب های کرج و پیاده روی هاش بهم احساس غربت می داد . شبهای ماه رمضان که تا صبح بیدار می ماندم احساس غربت بهم میداد .

وقتی که قرار به مهاجرت شد گفتم شاید از این غربتی که توی کشور خودم حالم رو خراب کرده خلاص بشم .. سوار هواپیما شدم و راهی دیاری شدم که توی ایران بهش می گن دیار غربت .. وقتی که رسیدم احساس غربت کردم .. شب هایی که به بیرون دور از خانواده فکر می کردم احساس غربت کردم . شبی که سر یک مشکلی از خانه کسی به بیرون پرت شدم احساس غربت کردم . روزی که عزیز ترین دوستانم فوت کردند و حتی نبودم در مراسمشان شرکت کنم احساس غربت کردم . روزی که آبا رفت٬ زن عمو رفت ٬ عموغلی رفت ... احساس غربت کردم . روزی که فهمیدم در حد مرگ عاشق شدم احساس غربت کردم .

به راستی که احساس غربت چیست؟ در خانه باشی و غریب باشی .. با دوست باشی و غریب باشی . سر کار باشی و غریب باشی .. ایران باشی و غریب باشی . اروپا باشی و غریب باشی .. سر مزار باشی و غریب باشی .. دانشگاه باشی و غریب باشی .. سربازی باشی و غریب باشی .. پس آنجا کجاست که احساس غربت تمام می شود .

شاید احساس غربت خیلی فراتر از این باشد .. در آغوش همسرت غربت باشی .. تنها در خانه ات غربت باشی .. کنار خانواده ات غربت باشی .. احساس غربتی که هرگز ازت بیرون نمیره .. احساس غربتی که با هیچ سیگار و چای و قهوه و هرچیز دیگری از بین نمیره .. اجساسی که وقتی تنهایی .. وقتی که زیر لحاف روی تختتی .. وقتی که رفتی بالای کوه و به شهر نگاه می کنی .. وقتی که رفتی یه جایی دور از آدما و به آسمون نگاه می کنی .. وقتی توی هوای بارونی پشت فرمونی .. قشنگ در آغوش می گیریش .. گریه می کنی .. سیر میشی .. شروع نشده تمام می شوی .

به راستی که واقعا غربت چیست ؟ هرچه که هست ... همه می دانیم که خیلی درد دارد .. خیلی درد دارد .. همه ما .. برای غربت هایمان ساعت ها اشک ریختیم و برایش سکوت کردیم . درست مثل یک راز .. درست وسط خنده هایمان .. درست وسط دویدن هایمان .. و درست وسط دوستت دارم گفتن هایمان ..

غربت شما چیست؟

>ببخشین برای غلط های تایپی و املایی . مرسی از نسرین که یکی شو بهم گوشزد کرد

هر وقت احساس کردم که کسی،چیزی،جایی،حسی،تعریفی از من دوره احساس غربت بهم دست میده و این بیشتر تو جمع ها اتفاق میفته.
شاید این حس تو همه هست فقط بعضی ها سرگرم روزگارند و دیر به دیر متوجهش میشن.


حس غربت انقدر زیاده که هیچ کس نمی تونه فراموشش کنه یا دیر به دیر متوجه اش بشه.
فقط همه نقششون رو خوب بازی می کنن و الکی وانمود می کنن حالشون خوبه و احساس غربتی ندارن . توی دلشون که بری ... می فهمی اونام یواشکی دارن درونشون اشک می ریزن .. اینم یه نوع غربته
نمیدونم این بیانه یا چی؟ جواب نظر خصوصی که میدم میبینید؟
بیانه .
وقتی که دامین داری بیانی ها رو تشخیص نمیده . بالای کامنت ها توضیح گذاشتم که بیانی های عزیز وقتی می خواین نظر بذارین یک بار روی وارد شوید کلیک کنین . اتوماتیک مشخصاتتون رو میاره
یاد این شعر بابا طاهر افتادم:
سه درد آمو به جانم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار
آخ آخ ..
همین شعر ها آدمو از پا درمیاره ..
غمگینم
مثلِ سپیده‌ای که زیرِ پنجه‌های رعدوبرق‌ 
غمگینم
مثلِ شکوفه‌ی دور از کندوهای عسل 
غمگینم
مثلِ لبخندی مات در سرطانِ پوست
غمگینم
و تو نیستی تا به دیده‌بوسیِ پیچک‌ها برویم 
غمگینم 
و تو کجایی تا _یکبارِ دیگر_ یال‌های مشکیِ مادیانِ ماه را دیده باشم!؟
غمگینم 
و غم مثلِ کرمِ ساقه‌خوار استخوان‌های هنوز جوانی نکرده‌ام را می‌جَود. 
محمدحسین افشار
مرسی که منو به این شعر زیبا میهمان کردی
وقتی مادربزرگم از کربلا برگشت و برای پسرخالم یه ماشین کنترلی خرید و واسه من که پر از انتظار و شعف بودم چیزی نخریده بود احساس غربت کردم وقتی ازم خواستن که درک کنم که اونقدر پول نداشته که برای منم چیزی بخره احساس غربت کردم منم بچه بودم چرا فقط من باید درک می کردم؟
محبت های مادربزرگمو نمی تونم نادیده بگیرم و همچنین اینکه همیشه پسرخالمو با وجود اخلاق گندش بیشتر از من دوست داشت ولی تصمیم گرفتم که ببخشمش و به خاطر خودم بهش محبت کنم و بعد از اون وقتی به خاطره ی اون روز فکر می کردم احساس غربت نکردم. البته نمی تونم بگم که ناراحتیم وقتی دوباره اتفاق میفته ناچیزه ولی حداقل احساس نمی کنم که تو یه دنیای بزرگ و سرد تنها هستم.

گلی که وقتی میشینم تو حیاط بهش خیره میشم گل فراموشم نکن هست، لازم نیست مواظبش باشی خودش رشد می کنه و همیشه هست خیلی قشنگه:)
مادربزرگت چه کار زشتی کرده . خب می تونست کمی از سوغاتی پسرخاله کم کنه و برای جفتتون بخره .
آره احساس غربت داره . خیلی احساس غربت داره . همه ما توی دنیای بزرگ تنهاییم . خیلی خیلی تنهاییم . ته ته ته ته ته اش خودمونیم و خودمون . تهش یه من ازمون مونده .
گل فراموشم نکن هم مگه داریم؟
در مورد اون اتفاق خاص کودکیت هم متاسفم . برای یک دختر بچه خیلی مهمه و خب خیلی حساسه ..
غربت..‌ 
همه مون به نوعی داریمش.... 
یوقتایی بغض میشه توی گلوتو نمی دونی به کی پناه ببری...

+ برای سوالی که پرسیده بودم توی ایمیل.. مشکل حل شد. 
این روزها حوصله دیدن فیلم ندارم.. هر وقت حوصله کنم میبینم هر دو فیلم پست های قبل رو... برای معرفیشون ممنون. 
پس همه غریبیم
بابت پاسخ ندادن ایمیل هم متاسفم .. صندوقم رو چک نکرده بودم . ببخشید . اگر حل شده که هیچی .
بغض تو گلو هم امان امان امان .
مرسی که آمدی
به نظرم اغلب آدمها این غربتی که ازش حرف میزنی رو توی مقاطع مختلف زندگی شون تجربه کردن. وقتی توی یک جمع خودمونی هستی و دلت یه جای دیگه است، وفتی وسط عروسی هستی و دلت میخواد های های گریه کنی، وقتی رفتین گردش، هوا خوبه و همه شادن و تو دلت داره هر لحظه بیشتر فشرده میشه. وقتی همه هستن ولی تو دلت برای اون یه نفری که نیست میتپه.
غربت به نظرم درک نشدنه، دوست داشتتن و مورد محبت واقع نشدنه. اینکه دیگه محبت ها هم حالت رو خوب نکنه. المان های آشنا دیگه برات خوشایند نباشه.

آره اینم غربته .. غربت خیلی خیلی خیلی بزرگه .
امیدوارم که هیچ کس زیاد تجربه اش نکنه .. با اینکه امید واهی ایه ..
من گاهی از اینکه طرد شدم احساس غربت کردم . وقتی که از تجربه های زندگیم توی خارج نوشتم و فحش خوردم احساس غربت کردم .
می دونی آدم یه حدی تحمل داره .. تهش همه غریب هستیم توی این دنیای لعنت .
غربت احساس عجیب و وحشتناکیه.من فکر میکردم فقط خودمم که اینطوریم.
چرا روش خط انداختی /
نه .. خیلی ها مثل منو تو احساس غربت دارن .. خیلی ها خیلی ها خیلی  ها ...
برای تو احساس غربت چیه؟
میشه از نظر ذهنی خودت رو رها کنی و متعلق به هیچ جا ندونی . شاید اون حس کم شه
و این پست از اوناییه که باید پنجره ش باز بمونه و باز هم بخونمش...اوج اخرش رو خیلی فهمیدم
کم نمیشه .. اتفاقا وقتی که حس کنی متعلق به هیچ جا نیستی حس غربتت بیشتر بشه .. چون برای هیچ جا نیستی .. چون حتما جات تو جایی که هستی اشتباهه .
بهم لطف داری .. ولی می دونی .. از دل نوشتم .. برای خالی شدنم نوشتم .. برای غربتم نوشتم .. برای اینکه شاید درک بشم نوشتم .. ولی باز به نوشتم لطف داری.
پنجشنبه ۲۲ فروردين ۹۸ , ۱۵:۰۷ دخـترکــِ بی نام :))
سلام:)
درکتون میکنم منم بارها این حس غربت رو تجربه کردم
ادم جایی که دلش گرفته باشه احساس غربت میکنه جایی که احساس تنهایی کنه حتی اگ دورش شلوغ باشه...
حسیه ک یهو ب ادم دست میده و بدجور قلب ادمو اذیت میکنه و مجبوره گاهی سکوت کنه.. منم یادمه اولین روزی ک اومدیم خونه جدیدمون غروب ک انتهای کوچه رو نگاه میکردم و میدیدم چقد غریبه س اینجا هنوز واسم بدجور احساس غربت کردم تو هشت سالگی.
حس غربت همیشه دردناکه و درد داره . خیلیی درد داره
من چنان در وطن خویش غریب ...
من در کره زمین ... غریب ..
https://www.google.com/url?sa=i&rct=j&q=&esrc=s&source=images&cd=&cad=rja&uact=8&ved=2ahUKEwi67uuYysjhAhUSNOwKHZVsDNgQjRx6BAgBEAU&url=http%3A%2F%2Fgole-banafshe.blogfa.com%2Fpost%2F196&psig=AOvVaw1aujQDNGm9TmKu_Tqs3ag_&ust=1555090587081433
چه دراز شد لینکش:| یه عکس از گله:)
آره همه مون داریمش...

واسه ایمیل متاسف نباشین.. چک کردم دیدم اپلیکیشن به روز رسانی نیست که به روز کردم و دیدم گزینه حذف داره... و بلی به این صورت که گفتم حل شده... که این به روزرسانی رو هم خودتون قبلا گفته بودید که حتما اپ هاتون رو به روز کنید واسه همین چک کردم و متوجه شدم.
و واقعا اهمیت به روزرسانی رو اینجا فهمیدم. 
هممون .. هممون ..

خوشحالم مشکل حل شده.
100% درک شدی
چی بگم لیمو .. چی بگم ..
هوووم 

نمیدونم چی باید گفت ...
:)
من این احساس غربت را اکثر اوقات داشتم و دارم.چون احساس میکنم در خانواده هیچ همزبانی ندارم.در بین دوستان و خانواده هیچکس نیست که بتوانم بی نگرانی از قضاوت و حرف و حدیث باهاش درد و دل کنم.
من بیشتر از هر کسی می فهممتون . شرایطمون تقریبا برابره ... متاسفانه ..
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan