هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

ایستگاه

بعد از اینکه کلاسم تمام می‌شد ٬ وسایل ام را جمع می‌کردم و به سمت ترمینال مرکزی شهر حرکت می‌کردم . ترمینال مرکزی شهر گاهی برای من یادآور مسایلی بودند که در طول زندگی فراموششان می کردم . دراصل از این ترمینال قطار و اتوبوس به سمت شهر های دیگر در حرکت بود . وقتی که توی سالن اصلی ترمینال می نشستم می توانستم همه مسافرانی که قرار است سوار اتوبوس یا قطار بشوند را ببینم . مسافرانی که هرکدامشان پشتشان کلی داستان نهفته بود .

هات چاکلت یا نوشابه انرژی‌زا ام را به دست می گرفتم و روی صندلی ای در گوشه‌ای خاص می نشستم و مشغول به تماشای مردم می‌شدم . ترمینال برای من هم تلخی رفتن بود و هم شیرینی آمدن که پشت هر کدامشان داستانی نهفته بود . برای فکر کردن شاید ترمینال جایی بود که می‌شد یاد گرفت دنیا و داستان های زندگی ما در اصل یک ایستگاه قطاری هستند و آمدنی‌ها می آیند و رفتنی ها می روند و در نهایت ما هستیم که مانده ایم . یا شاید هم داستان ماست که قرار است برویم یا بیاییم . می نگرم به دختر جوانی که موهایش را سشوار کرده و باد در هوا موهایش را می رقصاند . بسیار خوشحال به سمت سکوی بی حرکت می‌کند . داستان پشت صورت این دختر چیست؟ شاید در مصاحبه کاری قبول شده و توانسته در این شهر استخدام شود . یا شاید هم از اوقات خوشی که در کنار اقوامش داشته مشغول بازگشت به خانه خویش است . کسی چه می داند داستان هر کس در این ترمینال چیست؟ داستان کسانی که می دوند یا داستان کسانی مثل من که گوشه ای نشستند و نظاره گر اتفاقات پیرامون شان هستند . ترمینال به راستی یعنی رفتن؟ یا آمدن؟ چشمانم به دختر و پسری می افتد که عطشان لبان هم را بوسه میزنند . بوسه ای که طعم خداحافظی اش به زیر لب های من هم سرایت می کند . داستان پشت لبها و نگاه هایشان چیست؟ وقتی که دستانشان را به هم حلقه کردند ..

آری ترمینال یعنی رفتن ٬ یعنی جدایی و شاید شیرینی لب‌های یار به هنگام جدایی . پسر با چمدانش به درون قطار می نشیند و دختر تا لحظه حرکت قطار او را دید میزند .. انگار از پشت شیشه حرفها می زنند و هیچ کس نمی شنود و شاید اصلا کسی حواسش نیست . دست ها بالا می روند برای خداحافظی و قطار .... حرکت می کند .. آری که رفتن همیشه تلخ است . ترمینال یعنی رفتن .. یعنی جدایی ...

قطار بعدی روی سکوی سی به تازگی ایستاده است . درها باز می شوند و کودکی دوان دوان به سمت در می دود که چشمانم به در قفل می شوند .. مادربزرگ چشم آبی مو سفیدی در چارچوب در نمایان می شود .. و دلتنگی نوه ای که عاشقانه مادربزرگش را دوست دارد آنجا تمام می شود و وصال میسر ! پشت چروک های مادربزرگ و دویدن های کودک چه داستانی نهفته است؟ ترمینال یعنی آمدن .. یعنی رسیدن .. یعنی وصال ..

ساعت ها گدشته و من مشغول ساختن داستان های مسافران رفتنی و یا ماندنی یا آمدنی هستم . مسافرانی که شاید رفتن شان تلخ یا شیرین است . مسافرانی که شاید از نیمه راه منتظر شدند و بعد یادم می رود خودم را که دارم رقم میزنم داستانی را در موازات داستان رفتن ها و بازگشتن ها و همان لب های عاشقانه یا لبخند دختر مو بلوند یا شادی کودکی خردسال . شاید داستان من هم نگاه کردن شده باشد و نگاه کردن و نگاه کردن . در جایی که همه در حرکت آمد و رفت هستند تو در سکون باشی و در گوشه ای بنگری به این گذر ها . به قطارهایی که در افق محو می شوند و یا از افق به ایستگاه می نشینند . کسی چه میداند داستان پسرکی که گوشه این ترمینال نشسته انتظار یه قطار نامعلومی در ایستگاه ششم ترمینالی پنج ایستگاهه را می کشد چیست؟ و شاید انتظار رسیدن مسافریست و یا خود مسافر است . همه درگیر داستان های زندگی شان هستند و من به دنبال داستان زندگی آنها ..

یادم نمی رود که ترمینال داستان من است و اما رفت و آمد آنها داستان خودشان .. داستان آنها ترمینال نیست .. شاید آنها در قطار داستانشان را مثل قطار در جرکت ادامه می دهند در حالی که چون منی  در سکون خاطراتشان را نوشته در ذهن دارم . گاهی حرکت ها .... گاهی نشستن در حرکت ها خود داستان است .. گاهی فرار از ترمینال خود داستان است ..

ترمینال دانشگاه زندگیست .. که باید یه گوشه نشست .. به تماشای آن .. به اینکه روزی رفتنی رفته است و آمدنی شاید باشد و شاید ...

😃🌼
مرورگر من از ایموجی ساپورت نمی کنه پرنیان عزیز
علامت لبخند و خوش آمدن و گل و اینجورچیزها بود :)
مرسی
منو همسرم بارها ترمینال و جدایی و تجربه کردیم ... و چه تلخه !
زیاد توی ترمینال بودم .. برای همین درک می کنم .. خیلی ..
ایرانم بودم خیلی با ترمینال سر و کار داشتم
موقع سفرها هیچ زمان توی ترمینال منتظر نموندم و در واقع زیاد با ترمینال سرو کار نداشتم..
برام توصیفتون حسی داشت که دوس دارم تجربه کنم.. بودن در ترمینال رو تجربه کنم... 
یکم سخته نشستن و دیدن ..
اسم اون سریال که گفتم green book هست . اینم بررسی اش هست :
https://virgool.io/@pouriam735/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-green-book-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-yme3doblwmou
مرسی بهم گفتی .
می بینم توی لیستم هست .
چقدر زیبا و ملمووس بود این پست.ذهنم به چه ترمینال هایی که پرواز نکرد.گریه های جدایی.گریه های شوق دیدار و گاهی هم فقط نظاره گر بودن در سکوت.
اوهوم .. دیوارهای ترمینال حرفها دارن برای گفتن
اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan