هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

خاطره

از خانه مادربزرگ برگشتیم و باز همون آش و کاسه ای که در پست قبل عرض کردم . رفتیم و غذایی که مریضمان کرد . پسر عمه ی بزرگمان نشست و خاطرات سربازی گفتن برای ما . اینکه این میشه و اون میشه . نمی دونم چه قدرش درسته . شاید همش درست باشه شاید هم همش غلط باشه . ایشون از نوزده ماه 15 ماهش رو رفت و بعد دانشگاه قبول شد و لیسانس گرفت و بعد با مدرک لیسانس رفت چهارماه بعدی اش رو هم گذراند . خاطرات بیشتر از قسمت ۱۵ ماه بود نه ۴ ماه .

همه شروع کردن به چرت و پرت گفتن . دوست نداشتم در این میهمانی شلوغ حضور داشته باشم . دوست داشتم در آرامش خاطر به سربازی بروم و لحظات پایانی قبل از خدمت در خانه و کنار خانواده و در آرامش باشم . ولی خب نشد . نشد .

قرار هست این هفته به خرید بروم . خیلی سرم شلوغ میشه . هنوز نتونستم هماهنگ کنم و برای وبلاگ و سایت ام تصمیم بگیرم . به همین منظور فعلا دست نگه داشته ام.

خدا کند عاقبت را بخیر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan