هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

اولین مرخصی

به اولین مرخصی آمدم . کمی موهایم سیاه و بلند شده . سیاه شدم زیر آفتاب کرمان . زیر آفتاب مزخرف کرمان . هوا ابری بود و من صبح رسیدم. ماشینی گرفتم . هیچ کس نمی دانست که مرخصی دارم . نگفته بودم. تماس هم نگرفته بودم. دیدن ناگهانی من در خانه خیلی حس خوبی داشت برای اهل خانه . روزی که رسیدم هوای ابری و حال و هوای محرم و عاشورا تاسوعا توی تهران بود .

آن روز و آن هوای ابری و نور کم داخل خانه و دیدن یک سری آدم ها و یک موسیقی و انرژی ها همه چیز را دست به دست هم داد تا آن روز یک احساس خیلی خیلی خیلی عجیبی رو تجربه کنم. یک حس خیلی ناراحت کننده است در عین حال که نیست. اصلا نمی تونم توصیف کنم. ولی هست . خیلی بد و عجیب است در عین حال که خوب است . اصلا نمی تونم توصیفش کنم .

انگار یک چیزی درونم شکل گرفت یا یک چیزی درونم مرد. یک احساسی که انگار قراره مسیرم رو عوض کنه . یک نوع ناراحتی در قالب خوشحالی . یک حسی که شبیه به هیچی نیست ولی خیلی قویه . یک چیزی که نمی تونم بگمش.

بهتره از اون روز توضیح بدم . سوار ماشین شدم و به ترمینال رفتم . جمعیت خیلی خیلی خیلی زیادی بود. عقلم نمی رسید که عجله ای وجود نداره . میشه عقب واستی. در نهایت همه باید سوار اتوبوس ها بشن که میشن . ولی نمی دونم عقل ما نمیرسید که هی دوست داشتیم خودمون رو بچپونیم. آقای نون سرایدار ساختمون ما بود ولی خب رفاقت می کردیم . ایشون قهوه تلخ رو از من قرض می گرفت می رفت میدید و می آورد . خلاصه ایشون چمدان من را چپوند در اتوبوس و من رو سوار کرد. همه مادر ها گریه می کردند ولی مادر بنده کاملا اینجوری تشریف داشتند 

خلاصه اینکه سوار اتوبوس شدیم و مامور نیروی انتظامی که استواردوم هم بود اسامی که داخل اتوبوس هستند رو نوشت. تحویل گرفت و اتوبوس راه افتاد. اولش که داشت از تهران خارج میشد و دلم خیلی گرفت . یعنی چی در انتظار من بود . هیچ چیز معلوم نبود. در اتوبوس کسانی بودند که تا دوم ابتدایی تحصیلات داشتند . کمتر کسی دیپلم داشت . وقتی که آدم تصمیم میگیره جای دانشگاه این راه رو انتخاب کنه باید سختی هاش رو هم به جونش بخره. متاسفانه همه اهل جنوب تهران بودن و جنوب تهران به لحاظ بافت فرهنگی یک مقداری قلدری و لات بازی درون فرهنگیاتشون هست. الکی نیست که اصطلاح پایین شهری وجود داره . به لحاظ فرهنگی بسیار تفاوت وجود داره.

من نمی دانم در حالت عادی وقتی بقیه سوار اتوبوس میشن هم رعایت نمی کنند که این پسرا تا نشستن جفتک ها رو پرت کردن؟

یعنی اینها تاحالا اتوبوس سوار نشده بودن و نمی دونستن توی اتوبوس نباید سیگار کشید؟ همه هم ماشالا نسخ بودن و زرت و زرد دود می آمد و این استوار هی می رفت انتهای اتوبوس و برمیگشت. اصلا حس و حال هیچ چیزی رو نداشتم . دوست نداشتم اطلاعاتی به کسی بدم . چون مطالعاتم و نوع زندگی من کاملا متفاوت بود خودم رو یک فوق لیسانسی می دیدم در میان یک مشت کسانی که اصلا شهر ندیده اند. درس و تحصیلات رو شما کنار بگذارین. انگار با انسان های اولیه طرف بودم . خیلی عجیب بود . اتوبوس چندباری واستاد ولی بین راه چیزی نخوردم چون ممکن بود حالت تهوع بگیرم و توی پادگان روز اول مریضی یک کم برام سنگین و سخته.

رسیدیم . هوای پادگان آفتابی بود. دژبان خیلی بد برخورد می کرد. متاسفانه هم دوره های من هم درست و حسابی نبودن . تا اینکه تقسیم شدیم . ابتدا گردان ۴۶ افتادم . کسانی که خدمت کردن می دونند که فرمانده توی شرایط خدمتی آدم خیلی تاثیر می گذاره . اول فرمانده است و بعد امکانات اونجا.گاهی وقت ها فرمانده خوب باشه همه چیز عالیه حتی اگر امکانات نباشه. ولی ارتش متاسفانه فرمانده خوب کم داره.

ستوانسوم ب فرمانده گروهان ما بود. گروهان ۴۶ خیلی ساختمان درب و داعانی داشت. تخت ها بسیار کثیف و بد بودند. غذا خیلی بد بود. امکاناتی نبود . آب درست و حسابی نبود . از آبها بوی بدی می آمد. فضای پادگان یک بوی عجیب بدی داشت . قرار بود دوماه بمانم. آنکارد کردن تخت رو خیلی سریع یاد گرفتم و نظر افسر آموزش رو به خودم جلب کردم . خیلی برام عجیب بود که همه گریه می کردند زیر تخت ولی باز من هم :| بودم .

تا اینکه فردا قرار شد چند گروهان با هم ترکیب بشوند و کی گروهان بشن که باز ما به خط شدیم . از جهنم ۴۶ تقسیم شدم به بهشت ۴۳ !

فرمانده ۴۶ فرشته بود ولی محل خدمت جهنم بود. در ۴۳(گردان۴گروهان۳) محل بهشت بود ولی فرمانده ملک عذاب :|

ولی من راضی بودم . سختی بود ولی حداقل جام تمیز بود . کوریدور تمیز و نوساز. درهای نوساز و سالم. توالت سالم . کمد های سالم و تخت های کاملا نو و سالم. گردان ۴ کلا برای لیسانس به بالا بود ولی من خیلی خوش شانسی آوردم که در آسایشگاه های لیسانس افتادم .ولی متاسفانه فرمانده و هم دوره ای ها خوب نبودن . اذیت کن بودن و خب چون آسایشگاه نو بود نگهبانی اش هم زیاد بود که کسی خط نندازه. دردسرهاش زیادتر بود که خراب نکنه کسی چیزی رو. تنها ایرادش حمامش بود که درست نکرده بودند. سه نفری باید زیر یک دوش می رفتی . من قبول نکردم . استوار گفت آب یخ بشود نمی تونی دوش بگیری. من پاسخ دادم حاضرم با آب یخ دوش بگیرم ولی با کسی حمام نروم. متاسفانه برای بهداشت سربازان زیر فوق دیپلم باید در حمام حاضری میزدی . وگرنه من می توانستم خودم را در توالت هم حمام کنم.

گفت باشه . یک بار که با آب یخ دوش گرفتی متوجه می شوی. رفتم و واقعا آب یخ بود. ولی خیلی بهتر بود از اینکه سه نفری وارد یک حمام شویم. بد بود واقعا. ولی گذشت .

یک سربازی مرخصی درون شهری گرفته بود و رفته بود بیرون در بازار وکیل آباد یا وکیل مواد مخدر استعمال کرده بود و اوردوز کرده بود و مرده بود. برای همین کلا مرخصی داخل شهر به هیچ کسی نمی دادند مگر پدر و مادر با کارت ملی می آمدن و ثابت میشد پدر و مادر هستند تا تنها ۵ شنبه و جمعه مرخضی تعلق می گرفت به افراد.

یعنی نیامده بودن مشکل را طور دیگری حل کنند. صورت مساله را با ندادن مرخصی پاک کرده بودند. چیزی به اسم میاندوره هم وجود نداشت . یعنی دوماه در شرایط خیلی سخت و بدون مرخصی باید آموزش می دیدم .

تا اینکه شانس ما زد و تعطیلات عاشورا و تاسوعا بود و رحم فرمانده پادگان زد و ایشان سه روز مرخصی به سربازانی دادند که محل زندگیشان تهران هست و ۱۸ ساعت با اتوبوس راه! آهنم کلی دستورات که وقتی برگشتی موها باید کوتاه شده باشد و لباسها دوخته باشد و اتیکت ها زده باشد و...

شما حساب کنید که ناگهان حداقل ۷۰۰ سرباز تهرانی میریختن میدان سپاه آن هم امروز که ۵ شنبه است و قبل تعطیلات عاشورا و تاسوعا که زمین و زمان دارن خون گریه می کنن ما باید بدوییم دنبال بدبختی و اتیکت و..

متاسفانه هم دوره ای ها هم کله شان بوی قورمه سبزی میدهد . متاسفانه سوتی های مکرر و مسلما تنبیه های مکرر و پشت سر هم . یکی صدای پدر و جدش را در می آورد و عر عر می کرد و همه باید دور میل پرچم میزدن. مسئولین آموزش ما هم تا کسی یاد پدرجدش می افتاد و صدایی در می آورد یا سوتی هایی می دادن یا با لات بازی می خواستن اذیت کنن می گفتن اون درخت رو می بینین؟

بشمار یک .. بشمار دو ..

باید دور درخت رو میزدی. اگر دیر برمیگشتی بقیش را باید نشسته (پامرغی) باز میگشتی . بعضی چیزها به شعور انسان ها برمیگرده و ایضا هوششون . تحصیلات که شعور نمی آره . خیلی ها بر این باور بودن که مگه چقدر می خواد دور میل پرچم بده. عقلش نمی رسید که  اون کسی که قراره مثل اسب بدوعه خودشه! خودشه که عرق می کنه و خودشه که باید آب بخوره و بعد سرما می خوره . اون افسر آموزش در نهایت یک جا ایستاده . متاسفانه با لات بازی و پر رو بازی که کاری درست نمیشه ...

خلاصه به ما مرخصی رو دادن و من باید صبح دوشنبه پادگان باشم و این بشه مرخصی میان دوره من ...

هوای کرمان هم هوای عجیبیه . یک لحظه آفتاب خیلی گرمه ولی وقتی زیر سایه میری سرد میشه . شبهای خیلی سرد داره . هوا آفتابه و ناگهان ابر میاد و میشه باران و ناگهان هوا دوباره صاف میشه و باز ابر می آد و این سری برف ..

کرمان غروب های خیلی خیلی خیلی بد و افسرده ای داره . خیلی خیلی خیلی خیلی بد و افسرده..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan