هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پایان دوره!

بعد از حدود دوماه برای اولین بار رنگ تهران را دیدم . بعد از دو ماه شرایط خیلی سخت در کرمان افسرده آور . کرمانی که ناگهان هوای آن آفتابی بود و ناگهان با گذر ابری دمایش به منفی ۷ درجه می رسید . چیزی که در این پادگان مزخرف بود این بود که لباس مصوب داشت. یعنی مثلا از گردان دستور می آمد که لباس حصور در منطقه آموزش فرنچ عادیست . بعد با فرنچ بیرون می آمدی و حتی نباید کاپشن در دست می داشتی . ناگهان وسط هوای آفتابی برف می آمد . قشنگ انسان یخ میزد.

شرایط بسیار سختی بود . من متوجه شدم اوایل چون احتمال میان دوره بود زیاد سخت نگرفتن که نریم و بگیم. بعد از آمدن از مرخصی پوستمان را کندند و رویش نمک پاشیدن . دقیقا همانطوری که قبلا عرض کردم . یک چیزی هم از فرمانده حرام زاده و بی شرف خودمان بگویم که شما اوج رذالت و پستی این آدم رو ببینید که چطور به خاطر یک سری اراذل و اوباش ظلم در حق بقیه کرده است .

تاریخ شروع مرخصی ما از سه شنبه بعد از ساعت اداری بوده. یعنی از روز سه شنبه ما رو می توانستند رها کنند. ولی باید حتما پادگان سربازان را سوار اتوبوس می کرد و از رفتن شان مطمئن می شد که مسئولیتی داشته باشد . بعد کسانی که می توانستند با هواپیما بروند را اجازه نمی دادند و فقط می گفتند اتوبوس. و آن هم دیر گفتند! یعنی به ما صبح سه شنبه گفتند که مرخصی دارید و فرمانده گردان در حال امضا و مهر برگه هاست. فرمانده گردان برگه ها را به فرمانده حرامزاده ما تحویل داده بود ولی این تخم سگ نامبرده از تحویل این برگه ها خودداری نموده بود. روز سه شنبه در حالی که ما مرخصی داشتیم و بعد از ساعت اداری باید به خانه می رفتیم ما را نگه داشته و اذیت فرمودند ایشون . یعنی تایم مرخصی مشغول خدمت بودیم . حتی انقدر شرف و انسانیت نداشت که با خودش بگه حال که این ها مرخصی دارند یک امشب رو راحت بخوابند و فردا با در قابلمه بیدارشون نکنم! ولی اصلا

سه شنبه که رد شد. روز چهار شنبه قرار بود ما از صبح با اتوبوس ها حرکت کنیم ولی فرمانده باز مارا نگه داشت و گفت تایم مرخصی شما بعد از ساعت اداری است. بعد از ساعت اداری می توانید بروید سوار اتوبوس شوید. سوار شدن ۲۰۰ سرباز در اتوبوسهایی که نهایت ۳۰ نفر جا دارند میشود حدود ۷ اتوبوس به تهران!

ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا در نهایت فرمانده ابله در روز چهارشنبه ساعت ۵:۴۸ دقیقه سوار ماشین فرمودند. از پادگان تا تهران ۱۷ ساعت طول کشید . یعنی مسیر ۱۷ ساعته بود و فرمانده هم می دانست ولی باز برگه ها را دیر داد. ولی چیزی که اگر بگویم بیشتر عصبانی می شوید. تاریخ و ساعت حضور روز چهارشنبه صبح بود. ولی فرمانده نوشته بود صبح روز دوشنبه! یعنی دو روز ۴۸ ساعت زودتر!

با خودش حدس زده بود اینا لات و لوتن من هر تاریخی بزنم اینا یکی دو روز دیر میان میگن ننم مریض بود پنچر شد ماشین . پس من تاریخ حضور رو دوشنبه میزنم که اگر دیر هم اومدن به موقع حاضر بشن! که ایشون خود شیرینی پیش فرمانده کنه که از یگان من هیچ کس دیر نیامد و همه به موقع آمدند. حق سرباز رو اینطوری می خوره . 

سرهنگ و سروان و ستوان باید شعور داشته باشند. سرهنگی که شعور داره دو خورشید روی شونه اش داره ولی سرهنگی که شعور نداشته باشه بهش میگن خرهنگ روی شونه اش هم عقاب دو تا خوشگل انداخته! سروانی که شعور نداره خروان هست و کفتر دو تا رو شونه اش انداخته! فرقشون تو نوع پرنده است و متاسفانه فرمانده های ما گوساله ای بیش نبودن که عقاب و کبوتر بهشون درجه داده بودند. سرهنگی که می بینه سرباز تازه منطقه رو جارو زده ولی صبح زود در حالی که تخمه کوفت می فرمایند و می ندازند در زمینی که نظافت شده خرتنگ هم نیستند!

خیلی از نظامیان عزیزی که شاید این مطلب رو مطالعه کنند کاملا متوجه می شوند که بنده قصد توهین به درجه نداشته و خودشون بهتر می دانند که چه افرادی رو عرض کردم . کسی که تا آخر عمر بدبخته! آه و نفرین سرباز هم پشتش می آره .

روزهای سخت میدان تیر . کسی که پوکه را درون مقعدش فرو کرده بود که یادگاری ببره و بعد از چند بار گشتن و بلاخره پیدا شد یا زمانی که عمدا خود فرمانده پوکه را شیاف فرموده بودند و بعد از خیلی گشتن پوتین ها را در آورده و در بیابان خار و آشغال کرمان پابرهنه گشتیم که پوکه پیدا شد! روزهای موانع و روزهای خیلی سخت و سه روز اردوگاه و خوابیدن درون چیزی مثل قبر!

ولی دلم خوش بود که بوفه داریم .. شب ها (که یک بار نزدیک بود تیر بخورم و محاکمه بشم چون در زمان قرق در ساعت ۲ نصف شب مشغول صحبت با نفهم ترین آدم زندگیم بودم) می تونستم با کسی که فکر می کردم آدمه ولی نبود حرف بزنم و سوما ما می توانستیم از آب شیرین کن آب برداریم! آبی خیلی زلال!

دوران خیلی سخت آموزش تمام شد ... با تمام سختی هاش .. از چیزی که فکر می کردم خیلی بدتر بود ... بعد از حدود ۵ روز مرخصی باید خودم را به گروه ۴۰۴ مخ کرمانشاه معرفی نمایم .. آن هم در زمستان سرد!

در مطلب بعدی در مورد این پادگان برای افرادی می نویسم که اگر قرار بود اعزام به اینجا بشوند اطلاعاتی داشته باشند.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan