هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

گ۲و هاتف

با گروه ۴۰۴ فاوا خداحافظی کردیم. آن حاج آقا خیلی گفت که فلانی بگذار نامه بزنم و اینجا نگهت دارم. تقسیماتت معلوم نیست کجا بیفته. ولی من قبول نکردم و گفتم خیر . از تهران درست میشه . ولی متاسفانه من نمی دانستم که باید در کلاسها شرکت کنم و امتحان بدم . مشغول تدریس زبان به حاج آقا بودم . تا اینکه فکر می کنم همین کلاس شرکت نکردن ها و نمره ندادن ها در نهایت کار خودش رو کرد.

حدس می زدم حتما تهران بیفتم. با افرادی هم صحبت کرده بودم .ولی امریه ها آمد . همه بچه های تهران افتاده بودند تهران. یکی ستاد کل افتاده بود. یکی گروه فاوا افتاده بود. یکی لشگرک افتاده بود و هر کسی جایی ولی در تهران. اما در امریه من چیزی نوشته شده بود که باز باورش را نمی کردم!

بدینوسیله گ۲و مخ فلانی به یگان تیپ ۲۵۸تکاور سرلشکر شهید مصطفی پژوهنده معرفی می شود. خواهشمند است ....

بله. اولش یک سردی درون من بود. حاجی به من امید داد . گفت شهر ماست . شاهروده . خیلی خوبه. افتادی شهر ما . ولی درونش یک ناراحتی خاصی داشت . نمی دونم علتش چی بود اون لحظه . خلاصه وسایل رو جمع کردم . با ماشین عقیدتی سیاسی من را به ترمینال رساندند و بازگشتند و من رهسپار تهران شدم. می تونم بگم دلم برای اون روز تنگ شده. خیلی خوب بود و تمام شد .

وقتی رسیدم تهران گفتم که کجا افتادم . بعد یک تخقیقات متوجه شدم که بله تیپ تکاوری هست و خدمت توش به مراتب بسیار سخته. در اصل بهش می گن چهل دختر. تیپ تکاور چهل دختر.

چیز زیادی ننوشته . ولی اسمش خیلی من رو می ترسونه . ولی حداقل چیزی که براش خوشحالم اینه که درجه ام شد گروهبان و دیگه سرباز نیستم.حداقل شاید به خاطر درجه بشه اونجا خدمت راحت تری کرد. نمی دونم..

اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan