هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

دیدار

خانه مادر بزرگ رفته بودیم. خیلی ها گمان می کردند در کرمان نتوانم تحمل کنم و بعد از مرخصی دیگر بر نگردم. کرمان که تمام شد گفتند دیگر در کرمانشاه تحمل نمی کند و فرار می کند! ولی دیدیم کرمانشاه هم تمام شد و فرار نکردم . وقتی فکر می کنم که چه سختی هایی رو در کرمان تحمل کردم دیگه از اصطلاح سوسول استفاده نمی کنم . حسابی مرد شده بودم . سختی زیاد بهم فشار زیادی آورده بود و خیلی تعجب می کنم که چطور تونستم آن روزها رو تحمل کنم .

یک افسردگی عجیبی که در این پست اشاره کوچکی بهش کردم گرفتم . یعنی نقطه شروعش این بود. وقتی که وارد تهران شدم یک سری چیزهایی دست به دست هم دادند و درون من چیزی رو ایجاد کردند . حس می کنم پیشرفت کرده و بزرگتر شده . خیلی بزرگتر. 

فکر می کنم اصلا کلید افسردگی من در آن روز زده شد . همه چیز به هم خورد . مثل اینکه روز ۲ آذر کد ۵۳ و هوای ابری کد ۲۳ و کم بودن نور خانه کد ۹۳۲ و رنگ فرش کد ۲۳۶ و تن ماهی که در ناهار داشتیم کد ۰۴۵ و دیدن یک آدم در خانه کد ۲۳۵۶۳ و یک موسیقی کد ۰۵۳۴ و ... و مجموع این اتفاقات در کنار هم یک کد ۷۲۷۴۲۹۴۸۷۲۷۶۲۸۷ث۴۶۲۸۶۳۴۲۷۶ مثلا درست می کرد در ذهن من که کلید شروع افسردگی بود . آن احساس در من وارد شد و دیگر خارج نشد. شاید یک چیزی بود که وارد بدنم شد و خارج نشد. انگار هاتف قبل مرد و یک هاتف جدید متولد شد. هرچیزی هست آن روز اتفاق افتاد و در اصل افسردگی من انگار از اون روز شروع شد. یا مثلا موادش آماده بود آن روز ترکیب شد و یک بیگ بنگ درون من اتفاق افتاد. 

حضور من در کرمانشاه و باز دیدن یک سری شرایط هم باعث شد که به این افسردگی من چیزهایی اضافه بشه . فشارهای زیادی که دیدم و آدمی که هرگز دوستم نداشت هم فشار رو بیشتر و بیشتر کرد . امیدوارم بعد از خدمت درست بشه.

وقتی که در خانه مادربزرگ همه دیدند که من تیپ تکاور افتادم خیلی تعجب کردند . واقعا باریکلا به این شانس! سخت ترین خدمت رو من کردم در میان کل فامیل! سخت ترین! ولی باز زمزمه هایی بود که این فرار می کنه . نمی تونه دیگه تکاوری دووم بیاره و تحمل کنه . واقعا سخته . طاقت فرساست . نمی تونه . کار این نیست . 

پادگان انسان رو جری تر می کنه به لحاظ جنسی. من اصولا برام اصلا مهم نیست در اطرافم چه می گذره . معمولا برام عادیه و به آدمای توی شهر نگاه نمی کنم .ولی وقتی که توی پادگان دوماه پشت سر هم رنگ های زرد و قهوه ای و حدودا نارنجی و خاکی با کلی پسر کچل بدون یه درختی ببینی وقتی که از در پادگان بیرون می ایی انگار آزاد شدی . چشمت همه چیز رو دنبال می کنه . من یادم نمی آد که زیاد وقتی راه میرم به آدم ها نگاه کنم ولی همیشه بعد از در آمدن از پادگان به آدم ها نگاه می کنم و نگاه می کردم . به شهر نگاه می کنم و رنگ های جدید مثل سبز آبی قرمز طوسی و.. می بینم . ترکیبشون مثلا زرد کنار آبی و سبز می بینم ..

این حس رو هر کسی که توی بیابون خدمت کرده باشه بهتر می تونه بفهمه . نمی دونم چند تاتون خدمت کردین ولی قطعا باید با من موافق باشین. بعد از ۶ روز توی شهر بودن دوباره به حالت عادی برمیگردم و دیگه نگاه نمی کنم . ولی این تشنه نگاه کردن بعد از خروج از پادگان خیلی عجیبه . خیلی خیلی عجیبه.

به هرحال باز پیشبینی شد که نتونم توی چهل دختر دووم بیارم!

اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan