هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

جاده

ایستاده ام در جاده .. پست سرم کیلومترها راه نرفته و روبرویم هیچ ... نه مقصد ..

یادم می آمد که چطور در این جاده می دویدم برای رسیدن به تو .. هیچ چیز برایم مهم نبود و می دویدم.  سنگ هایی که باعث می شدند زمین بخورم و خار هایی که فرو میرفتند در سینه و جگرم را نمی دیدم . چون می دانستم روبرو تنها تویی و تورا می دیدم . حواسم پرت تو بود .

با آن شدت دویدن اینجا ایستاده ام ولی نه در پایان . نه در هدف . دیگر پاهایم توانشان را از دست داده اند . خسته نیستم . بلکه دیگر روبرویی ندارم . وقتی می دویدم تا در این جاده به تو برسم تا بقیه اش را قدم بزنیم .. نزدیک تو شدم و به تو نرسیدم . مثل دو قطب منفی که نزدیک هم می شوند و به هم نمی رسند! 

تورا دیدم ولی بدون من .. با او می رفتی آهسته و پیوسته . برایت دویده بودم و همه تنم شرحه شرحه از خارها و سنگ ها و تیغ ها و سختی راه ولی تو با آرامش با او قدم برمیداشتی .. برای تو دویده بودم و دیدن تو در دوردست ها بیناییم را از خودم گرفته و به تو داده بود . وقتی که تورا دیدم با او .. ایستادم . در عین رسیدن به تو بود که به تو نرسیدم!

زمین زانوهایم را بوسه زد ..

سخت بریدم .. سخت شکست خوردم ..

آرامشت برایم سخت ترین آشوب بود

از عمل جراحی سالم بیرون اومدم و الان در خانه تشریف دارم .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan