هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

سرباز

شاید از خدمت من خیلی وقت هست که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده ام . اما خب امروز برای من روز خاص است . همیشه اون رو برای خودم پاس می دارم!

امروز در اصل روز اعزام من طبق برگه سفید است.

1 مهر ماه 1391 بنده دفترچه اعزام به خدمت را پست کردم. ومنتظر ماندم ....

تا اینکه رسید به روز موعود که داستان ما در اصل از اینجا شروع می شود. برگه سفید آمد ! (عزیزانی که خدمت رفتند می دانند این برگه چیست خنده )

نام: هاتف ...  محل و ساعت حضور: 6:00 در معاونت نیروی انسانی ناجا واقع در میدان سپاه 19 آبانماه

نیروی به کار گیرنده : ارتش جمهوری اسلامی ایران

محل اعزام : مرکز آموزش شهید سرلشگر علیرضا

هی به خودم فکر کردم گفتم این علیرضا کیه . چقدر باهاش صمیمی هستند که به اسم کوچیک صداش می زنن می گن شهید علیرضا. تو اینترنت سرچ کردم چیزی نیامد . بعد گمان کردم فامیلیش علیرضاست.. خلاصه بالا پایین رسید روز 17 آبان. رفتم به سلمانی و گفتم آقا مهرداد بزن موهامو. گفت مث همیشه ساده می خوای مث بچه مثبتا ( اصطلاح خودش) گفتم نه شوکه شد. گفت مدل دار میزنی؟ چه عجب. گفتم نه با چهار بزن .. شوکه شد .. گفت چی شده شرط بستی باختی .. گفتم نه .. سرباز شدم .. گفت اوخ اوخ اوخ مبارکه ... من 10 سال پیش رفتم نیروی انتظامی بودم کجا افتادی .. گفتم ارتش .. خلاصه شد 18 آبان صبح که فامیلا ریختند خونمون . روز 19 آبان 91 دقیقا می افتاد روز جمعه اگر به تقویم نگاه کنید متوجه خواهید شد. ساعت پنج شبح من و پدر بزرگم و عموم و مادر بزرگم و مادرم جمعه ساعت 5 صبح از خانه راه افتادیم که بتوانیم ساعت شش برسیم. شش رسیدیم دیدیم شاید صد تا صدوبیست تا پسر جوان جمع شده اند جلوی میدان سپاه اما در اداره بسته بود و کسی را راه نمی دادند. تا اینکه بنده خدایی آنجا سرباز بود گفت باید شنبه بیاید جمعه که تعطیله.. دوباره برگشتیم خانه. پسر عمه من هم خانه ما بود. خندیدن گفتن پس این چرا نرفت.. نرفته فرار کرد؟ خلاصه بعد از گفت و خنده دوباره با همین اکیپ جمعه پاشدم روز شنبه رفتم .. دیدم نه در بازه .. رفتیم نشستیم و بعد از خواندن سرود جمهوری اسلامی و قرآن گفتند بیایید امریه بگیریدو اون پادگان شهید علیرضا نبوده . بد تایپ شده بوده . پادگان شهید سرلشگر علیرضا اشرف گنجویی بوده ( 05 کرمان !! ) . خلاصه گفتند روز یک شنبه ساعت 5 بعد از ظهر ترمینال خزانه باشید. دوباره برگشتیم و باز خانواده خندیدند ... روز یک شنبه رفتیم خزانه و عازم شدیم.. به سمت 05 کرمان...

بیشترش رو می تونین توی تگ سربازی بخونین اگر دوست داشتین!

امروز روزی بود که من تصمیم بزرگی گرفتم و دنبالش رفتم و سختی اش را تحمل کردم . چون خودم را می شناختم واقعا به خودم افتخار می کنم و همیشه به احترام این روز کلاه از سر برمیدارم و برای خودم شایسته ترین احترامات نظامی رو می ذارم . من امروز بود که شروع کردم زندگی نوعی را بسازم . بین سرباز فراری شدن و بدبخت شدن با رفتن به سربازی و آزاد شدن یکی رو انتخاب کردم و امروز روز شروع دوسال سختم بود ..

به احترام خودم ..

خبر.... داااار !

اگر بیانی هستید روی وارد شوید کلیک کنید تا مشخصات شما به صورت خودکار ظاهر شود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan