هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

سرباز

شاید از خدمت من خیلی وقت هست که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده ام . اما خب امروز برای من روز خاص است . همیشه اون رو برای خودم پاس می دارم!

امروز در اصل روز اعزام من طبق برگه سفید است.

1 مهر ماه 1391 بنده دفترچه اعزام به خدمت را پست کردم. ومنتظر ماندم ....

تا اینکه رسید به روز موعود که داستان ما در اصل از اینجا شروع می شود. برگه سفید آمد ! (عزیزانی که خدمت رفتند می دانند این برگه چیست خنده )

نام: هاتف ...  محل و ساعت حضور: 6:00 در معاونت نیروی انسانی ناجا واقع در میدان سپاه 19 آبانماه

نیروی به کار گیرنده : ارتش جمهوری اسلامی ایران

محل اعزام : مرکز آموزش شهید سرلشگر علیرضا

هی به خودم فکر کردم گفتم این علیرضا کیه . چقدر باهاش صمیمی هستند که به اسم کوچیک صداش می زنن می گن شهید علیرضا. تو اینترنت سرچ کردم چیزی نیامد . بعد گمان کردم فامیلیش علیرضاست.. خلاصه بالا پایین رسید روز 17 آبان. رفتم به سلمانی و گفتم آقا مهرداد بزن موهامو. گفت مث همیشه ساده می خوای مث بچه مثبتا ( اصطلاح خودش) گفتم نه شوکه شد. گفت مدل دار میزنی؟ چه عجب. گفتم نه با چهار بزن .. شوکه شد .. گفت چی شده شرط بستی باختی .. گفتم نه .. سرباز شدم .. گفت اوخ اوخ اوخ مبارکه ... من 10 سال پیش رفتم نیروی انتظامی بودم کجا افتادی .. گفتم ارتش .. خلاصه شد 18 آبان صبح که فامیلا ریختند خونمون . روز 19 آبان 91 دقیقا می افتاد روز جمعه اگر به تقویم نگاه کنید متوجه خواهید شد. ساعت پنج شبح من و پدر بزرگم و عموم و مادر بزرگم و مادرم جمعه ساعت 5 صبح از خانه راه افتادیم که بتوانیم ساعت شش برسیم. شش رسیدیم دیدیم شاید صد تا صدوبیست تا پسر جوان جمع شده اند جلوی میدان سپاه اما در اداره بسته بود و کسی را راه نمی دادند. تا اینکه بنده خدایی آنجا سرباز بود گفت باید شنبه بیاید جمعه که تعطیله.. دوباره برگشتیم خانه. پسر عمه من هم خانه ما بود. خندیدن گفتن پس این چرا نرفت.. نرفته فرار کرد؟ خلاصه بعد از گفت و خنده دوباره با همین اکیپ جمعه پاشدم روز شنبه رفتم .. دیدم نه در بازه .. رفتیم نشستیم و بعد از خواندن سرود جمهوری اسلامی و قرآن گفتند بیایید امریه بگیریدو اون پادگان شهید علیرضا نبوده . بد تایپ شده بوده . پادگان شهید سرلشگر علیرضا اشرف گنجویی بوده ( 05 کرمان !! ) . خلاصه گفتند روز یک شنبه ساعت 5 بعد از ظهر ترمینال خزانه باشید. دوباره برگشتیم و باز خانواده خندیدند ... روز یک شنبه رفتیم خزانه و عازم شدیم.. به سمت 05 کرمان...

بیشترش رو می تونین توی تگ سربازی بخونین اگر دوست داشتین!

امروز روزی بود که من تصمیم بزرگی گرفتم و دنبالش رفتم و سختی اش را تحمل کردم . چون خودم را می شناختم واقعا به خودم افتخار می کنم و همیشه به احترام این روز کلاه از سر برمیدارم و برای خودم شایسته ترین احترامات نظامی رو می ذارم . من امروز بود که شروع کردم زندگی نوعی را بسازم . بین سرباز فراری شدن و بدبخت شدن با رفتن به سربازی و آزاد شدن یکی رو انتخاب کردم و امروز روز شروع دوسال سختم بود ..

به احترام خودم ..

خبر.... داااار !

خداحافظ لباس مقدس سربازی

امروز با نفسی آزاد ولی کم ...

امروز با دلی شاد ولی تنگ ...

می نویسم که سربازی تمام شد .. برای همیشه . دیگر سربازی به خاطرات پیوست و برای همیشه من خلاص شدم . برای همیشه دیگر استرس ندارم ... بغضم گرفته . نه از شدت خوشحالی و نه از شدت ناراحتی ..

از اینجا که کاملا گس بودم و هر چی پدر می گفت برو دفترچه تو بفرست و گوش نمی کردم و آخر از سر ترس اینکه اعدام هم به قوانین برخورد با سربازانی که دفترچه نمی فرستند اضافه نشه خودم رو تسلیم کردم

اینجا که همه شروع کرده بودند و از ۰۵ کرمان بد می گفتند و در میهمانی دیگر باز تاکید فراوان کردند که ۰۵ خیلی خوب نیست و بده و پوستت کنده است و در اینجا که خیلی خوشحال بودم که پادگان شهید علیرضا:| افتاده بودم و با خودم می گفتم اوف انقدر هم که میگی بد شانس نیستی پسر و دقیقا وقتی که واقعا فهمیدم واو اینقدر هم می تونم بدشانس باشم و این پادگان همان ۰۵ کرمان معروف است که خروس درونش تخم می کند! شاید هم عمدی بود تا سرباز زرت ۰۵ رو نبیند و سکته رو درجا نزند. مثلا بیاد خونه و یک چای یبخوره و آرام آرام تحقیق کنه و بفهمه ۰۵ هست و اونطوری آرام فرو بره تا یه هویی!

از دوران خاموشی گفتم که هرگز سعی کردم نیاید ولی نیمه آمد . و اینکه من شرافتمندانه (زارت) از پارتی و آشنا برای خدمت راحت استفاده نکردم با اینکه پارتی بود و کلفت هم بود! و رفتم به دنبال بدبختی و ملت رو دیدم که چطور با پارتی تو شهرهای خودشون می افتادند . مثل کسی که داره زارت و زارت تیر می خوره ولی شرافتمندانه از سپر استفاده نمی کنه!

ولی به جاش پارتی مامان بزرگ توی پاچه مبارک رفت! و از خاطراتی که مردم باز از ۰۵ می گفتن! و باور نداشتن بتونم . وقتی که رفتم برای سربازی خرید کردم و در ولیعصر آخرین بستنی ام را در کافی شاپ تاریک خوردم و بعد ریختن موهای نازنین ! و بعد این تاخیر خوشحال کننده که اصلا روحی دمید! مثل اینکه تاریخ اعدام از ۱۸ ام بشه ۱۹ ام و یک روز بیشتر باشی!

وقتی که اعزام شدم و بعدش به اولین مرخصی آمدم و اینجا اولین قسمت افسردگی من شروع شد. یعنی نقطه شروع افسردگی و حال بد من که دوست ندارم زیاد در موردش حرف بزنم و اتفاقات بعد که فقط روی این افسردگی امد و بزرگترش کرد.

وقتی که در پایان دوره هرچی از فرمانده گوساله داشتم نوشتم . و بعدش براتون گزارش کاملی از ۰۵ کرمان نوشتم. بعد که به دوره کد اعزام شدم و از این دوره کد چیزهایی نوشتم . و سپس دوره کد تمام شد و اینجانب درجه گرفتم ! توضیحاتی در دیدار نوشتم .

وقتی که در چهلدختر افتادم و چه شرایط سختی رو دیدم ... ولی بعد از حدود ۱۲ ماه توانستم انتقالی بگیرم و از چهل دختر خداحافظی کنم .

بعد از این همه اتفاق که فقط ده درصدش شاید به طور خلاصه در وبلاگم قرار داده شد باید بنویسم که خدمت چه چیزی رو به من داد و چه چیزی رو از من گرفت .  و اینکه اصلا خدمت سربازی چه تاثیری روی زندگی من گذاشت . چون قبلا در مورد این نوشته بودم که دوست دارم وقتی تموم شد ببینم واقعا بعدش چی دارم و چی ندارم .

خدمت و دوست داشتن کسی در زندگی اصلا با هم جور در نمی آیند. شاید بهتر بود اول خدمت سربازی را می رفتم و بعد وارد داستان های عاشقی و رمانتیک می شدم. همین مساله خیلی به من ضربه زد و خیلی اذیتم کرد . مخصوصا من که متاسفانه یا خوشبختانه انسان احساساتی هستم خدمت رو برام خیلی بیشتر از حد تصور سخت می کرد و از طرفی دوری ها و فاصله ها و مشکلات . خدمت به نوعی "او" را از من گرفت!

قبل از خدمت سربازی یک آدم دیگری بودم و بعدش یک آدم دیگری . نوع تفکراتم فرق می کرد و شاید به آن بلوغی که باید می رسیدم رسیدم . این تغییر رو حس کردم . حس کردم که دیگر آن انسان قبلی نیستم . یک نسخه جدیدی از من وجود داشت کلا نوع دیگری فکر می کردم . قسمت های منفی اش رو نمی خوام زیاد مانور بدم ولی خدمت به لحاظ روحی ضربه بسیار بزرگی به من زد .

من خدمت رو بزرگتر از خودش ندیدم. بلکه کوچکتر از خودش دیدم. بدترین شرایطی که در ذهن خودم دیده بودم در واقعیت شرایط واقعا بهتری بودند ولی متاسفانه شد که شد . واقعا خدمت سختی داشتم و کمی در اواخر که بعد از انتقالی اتفاق افتاد کمی توانستم خودم را جمع و جور کنم . قطعا اگر انتقالی جور نمی شد کارم خیلی سخت تر و سخت تر می شد. و شاید امروز اینطور مطلب نمی نوشتم

ولی چیزی که خدمت به من داد اولا عوض شدن نوع نگاهم به همه چیز بود که اصولا برای خودم خیلی مفید بود و دومی اطلاعات رزمی که گرفتم . خدمت کردن در تیپ تکاوری باعث شد کمی بدنم ورزیده بشه و اطلاعاتم بالا بره. ساعت ها پیاده روی می کردیم و به صحرا می رفتیم و رزمایش انجام میدادیم و باز می گشتیم . نحوه کار با توپ اس پی جی و دیگر آموزش های نظامی را فرا گرفتم و با توجه به رسته ام به صورت تخصصی بیشتر در مورد بی سیم ها و ارتباطاتشان یاد گرفتم . اینها قسمت مثبتش بودند

در هر صورت .. خوب خوب هم نبود ولی در نهایت تمام شد .. راحت نبود ...

سرباز مت بالا

اونهایی که سربازی رفتند کاملا با عنوان آشنایی دارند. سرباز مت بالا به سربازی می گویند که بالاترین میزان خدمت رو میان بقیه سربازان داشته باشد. روزی رفتیم بازدید از پادگان از طرف بازرسی. وارد یک آسایشگاه شدیم دیدیم یک سرباز گنده یک سری سربازی که تازه وارد بودند را به خط کرده در حدود نه نفر را و مشغول بشین و پاشو دادن به آنهاست. از خاموشی گذشته بود . و اصولا همه باید داخل تختشو بودن ولی این سرباز داشت اذیتشون می کرد. گفتم چرا اذیتشون می کنی؟

گفت: چون موتورن . باید بدونن رئیس کیه اینجا. ازشون پرسیدم بچه ها من از بازرسی اومدم.تورو خدا نترسین . اگر ظلمی داره بهتون میشه بیایین و به ما بگین . با پسره دعوام شد. پسره گفت چند ماه خدمتی ک..موتور . گفتم چهارماه خدمتم. گفت بیا یه ک..موتور اومده به یک 10 ماه خدمت حرف میزنه. گمشو بیرون تو مورد داری.. گفتم درجه ات که ازم خیلی پایین تره این به کنار. تاحالا همیشه هوای سرباز رو داشتم و توی بازدیدهام همیشه تشویقی زدم. ولی کاری می کنم که آخر خدمتت اسم من یادت بمونه! ضمنا من توی اضاف سنوات هستم! یعنی خدمتم قانونیش تموم شده. با تو کار دارم!

گذشت و حسابی زیر نظرش داشتم. یک روز که باز قرار بود مداومت باشم و برم گشت زنی باز رفتم اونجا. دیدم داخل آسایشگاه ایشون درنهایت پررویی داره سیگار می کشه و گوشیش هم دستشه. خدا رو شکر تنها نبودم و سه نفر بودیم. گوشیش رو ضبط کردم. سیگارش رو هم گرفتیم. فرستادیمش اون شب بازداشتگاه.

فردا صبح گردشکار زدم که وی در حال کشیدن سیگار بوده و در حالی که به مداومتکار بازرسی با کلمه ..س موتور توهین نموده تلفن همراه هم داشته و ساعت خاموشی مشغول تنبیه کردن سربازهایی بوده که به لحاظ درجه از او بالاتر بودند. از وی نیز دو عدد قرص ترامادول کشف شد . در حالی که نگهبان بوده اصلا وضعیت کامل نبوده .طوری شد که برای این بچه پررویی که سرباز ها رو اذیت می کرد 20 روز فرمانده پادگان اضافه خدمت زد. 10 روز رئیس بازرسی مجموعا اضافه خدمت زد. به خاطر موبایلش 15 روز حفاظت اضافه خدمت زد. فرمانده خودش هم به خاطر نگهبانیش ده روز اضافه خدمت براش نوشت. تا اون باشه که سربازهای جدید رو اینطور اذیت نکنه.

چند روز بعد یکی از سربازهای همون گروهان اومد شکایت کرد که طرف تا فهمیده اینقدر اضاف خورده سربازهای بیچاره و بدبخت رو سینه خیز برده. دوباره گردشکار شد و دوباره 20 روز ناقابل ایشون اضافه خدمت خوردند. بعد تبدیل شد به جوجه ای مثل آدم . تصمیم گرفت که با سربازها درست رفتار کنه.

خدانگهدار چهل دختر ..

چهلدختر منطقه بی آب و علفی بود که خدمت درون آن خیلی سخت بود . عموما پرسنل پایور ابلهی داشت. انسان های نافهم و گوساله ای بودند . فرمانده ای مغرور که کوچکترین احترامی برای سرباز قایل نبود و یک بدبختی بود که در نهایت بعد بازنشتگی می خواست در بنگاهی آبدارچی شود!

جایی که هنوز لوله کشی گاز نداشت،حمام نداشت،توالت درست نداشت و آدم کپک میزد. نمی شد لباسهایت را درست بشوری. خدمت خیلی سخت بود . نگهبانی های گاها هرشب و همیشه یک شب درمیان به خاطر تازه وارد بودن و پرسنل پایور بیشعور و نفهم که هرگز حرمت درجه را نگه نمی داشتند و یک سرباز صفر می توانست راحت یک گروهبان یک را تنبیه کند! شرایط مزخرف آب و هوایی و سرمایی که از سیصد تا پتوی پوشیده شده عبور می کرد با گرگ ها. آبی که بوی گه می داد و نمی شد آن را حتی خورد! منطقه ای محروم که صد سال پیش آمریکایی ها در آن پادگان ساخته و آن را رها کرده بودند! در وسط بیابان. شرایط فوق العاده سخت و طاقت فرسا برای همیشه تمام شد.

با انتقالی بنده موافقت شد و بنده توانستم از این شرایطی که حتی دوست ندارم یک پست هم در رابطه با آن بنویسم چون به حدی فاجعه بود جان سالم به در ببرم. سالم سالم هم نه. پیچ خوردگی پایی که تا آخر عمر با من خواهد بود سوغاتی این پادگان بود ولی برای همیشه خلاص شدم . برای همیشه از احشام خلاص شدم و به شهر خودم آمدم . سختی زیادی کشیدم که فقط در اینجا اشاره های کوتاهی کردم . ولی خدا رو شکر امضاهایم را جمع کردم و تازه رسیدم تهران و امروز آنقدر خوشحالم که اولین کارم این بود که بیایم و در وبلاگم این خبر خوش را بنویسم.

اسباب کشی هم داشتیم . یعنی داریم از خانه ای به خانه ی بزرگتر می رویم . قرار است روی سنگ بخوابم و بدنم حسابی کوفته بشود! چون حدود ساعت هشت رسیدم و کمی روی سنگ ها دراز کشیدم . چیزی که موقع آمدن ذهنم را مشغول کرد و خجالت کشیدم مسافری بود که زن و نوزاد در جلو نشسته بودند که همسر وی بودند . من را سوار کردند و در سید خندان پیاده کردند . من نیز کرایه دربست را دادم . چرا آدم باید انقدر تحت فشار باشه که حتی با خانواده هم مسافر کشی کنه اونم یک سرباز که از شرایط مزخرفی داره فرار می کنه!

یک نیمرو خوردم چون چیزی نبود و الان هم حسابی خسته تر هستم و باید بخوابم .. ولی خستگی خوبه .. نه خستگی بد! خیلی خوشحالم

در ادامه می توانید اطلاعات بیشتری را بخوانید

چهل دختر ..

ساعت ۱۲ شب بلیط شاهرود رو گرفتم و راه افتادم . هیچ تصوری نداشتم . اتوبوس اول سمنان رو رد می کرد و بعد در ترمینال شاهرود پیاده می کرد. البته من بیشتر مسیر رو خواب بودم . اتوبوسم وی آی پی بود و صندلی جلو مانیتور داشت و یک هدفون. هدفون رو گذاشتم روی گوشم و شنیدم . یک موسیقی از نیکوس هاتزوپلوس بود که خیلی غمگین بود . صدا و سیما هم خیلی پخش کرده این موزیک رو . یه کم شنیدم دیدم می خوام بمیرم . رفتن به جایی که تصویری ازش نداشتم و دوری از آدم هایی که دوستشون دارم اذیتم می کرد و این آهنگ انگار یادم می نداخت .

زدم محسن چاووشی جوابم نکن . آلبوم پرچم سفید قطعا یک تکه آشغال بود . ولی این آهنگ رو میشد حسابش رو از بقیه آلبوم جدا کرد. من بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم .مدتی شنیدم شاید چند بار هم تکرار شد . دیدم باز داره حالم بد میشه . دوست دختری داری که دنبال شوهر کردن خودشه و اصلا براش تو و هیچی ات مهم نیست ..

دیدار

خانه مادر بزرگ رفته بودیم. خیلی ها گمان می کردند در کرمان نتوانم تحمل کنم و بعد از مرخصی دیگر بر نگردم. کرمان که تمام شد گفتند دیگر در کرمانشاه تحمل نمی کند و فرار می کند! ولی دیدیم کرمانشاه هم تمام شد و فرار نکردم . وقتی فکر می کنم که چه سختی هایی رو در کرمان تحمل کردم دیگه از اصطلاح سوسول استفاده نمی کنم . حسابی مرد شده بودم . سختی زیاد بهم فشار زیادی آورده بود و خیلی تعجب می کنم که چطور تونستم آن روزها رو تحمل کنم .

یک افسردگی عجیبی که در این پست اشاره کوچکی بهش کردم گرفتم . یعنی نقطه شروعش این بود. وقتی که وارد تهران شدم یک سری چیزهایی دست به دست هم دادند و درون من چیزی رو ایجاد کردند . حس می کنم پیشرفت کرده و بزرگتر شده . خیلی بزرگتر. 

فکر می کنم اصلا کلید افسردگی من در آن روز زده شد . همه چیز به هم خورد . مثل اینکه روز ۲ آذر کد ۵۳ و هوای ابری کد ۲۳ و کم بودن نور خانه کد ۹۳۲ و رنگ فرش کد ۲۳۶ و تن ماهی که در ناهار داشتیم کد ۰۴۵ و دیدن یک آدم در خانه کد ۲۳۵۶۳ و یک موسیقی کد ۰۵۳۴ و ... و مجموع این اتفاقات در کنار هم یک کد ۷۲۷۴۲۹۴۸۷۲۷۶۲۸۷ث۴۶۲۸۶۳۴۲۷۶ مثلا درست می کرد در ذهن من که کلید شروع افسردگی بود . آن احساس در من وارد شد و دیگر خارج نشد. شاید یک چیزی بود که وارد بدنم شد و خارج نشد. انگار هاتف قبل مرد و یک هاتف جدید متولد شد. هرچیزی هست آن روز اتفاق افتاد و در اصل افسردگی من انگار از اون روز شروع شد. یا مثلا موادش آماده بود آن روز ترکیب شد و یک بیگ بنگ درون من اتفاق افتاد. 

حضور من در کرمانشاه و باز دیدن یک سری شرایط هم باعث شد که به این افسردگی من چیزهایی اضافه بشه . فشارهای زیادی که دیدم و آدمی که هرگز دوستم نداشت هم فشار رو بیشتر و بیشتر کرد . امیدوارم بعد از خدمت درست بشه.

وقتی که در خانه مادربزرگ همه دیدند که من تیپ تکاور افتادم خیلی تعجب کردند . واقعا باریکلا به این شانس! سخت ترین خدمت رو من کردم در میان کل فامیل! سخت ترین! ولی باز زمزمه هایی بود که این فرار می کنه . نمی تونه دیگه تکاوری دووم بیاره و تحمل کنه . واقعا سخته . طاقت فرساست . نمی تونه . کار این نیست . 

پادگان انسان رو جری تر می کنه به لحاظ جنسی. من اصولا برام اصلا مهم نیست در اطرافم چه می گذره . معمولا برام عادیه و به آدمای توی شهر نگاه نمی کنم .ولی وقتی که توی پادگان دوماه پشت سر هم رنگ های زرد و قهوه ای و حدودا نارنجی و خاکی با کلی پسر کچل بدون یه درختی ببینی وقتی که از در پادگان بیرون می ایی انگار آزاد شدی . چشمت همه چیز رو دنبال می کنه . من یادم نمی آد که زیاد وقتی راه میرم به آدم ها نگاه کنم ولی همیشه بعد از در آمدن از پادگان به آدم ها نگاه می کنم و نگاه می کردم . به شهر نگاه می کنم و رنگ های جدید مثل سبز آبی قرمز طوسی و.. می بینم . ترکیبشون مثلا زرد کنار آبی و سبز می بینم ..

این حس رو هر کسی که توی بیابون خدمت کرده باشه بهتر می تونه بفهمه . نمی دونم چند تاتون خدمت کردین ولی قطعا باید با من موافق باشین. بعد از ۶ روز توی شهر بودن دوباره به حالت عادی برمیگردم و دیگه نگاه نمی کنم . ولی این تشنه نگاه کردن بعد از خروج از پادگان خیلی عجیبه . خیلی خیلی عجیبه.

به هرحال باز پیشبینی شد که نتونم توی چهل دختر دووم بیارم!

گ۲و هاتف

با گروه ۴۰۴ فاوا خداحافظی کردیم. آن حاج آقا خیلی گفت که فلانی بگذار نامه بزنم و اینجا نگهت دارم. تقسیماتت معلوم نیست کجا بیفته. ولی من قبول نکردم و گفتم خیر . از تهران درست میشه . ولی متاسفانه من نمی دانستم که باید در کلاسها شرکت کنم و امتحان بدم . مشغول تدریس زبان به حاج آقا بودم . تا اینکه فکر می کنم همین کلاس شرکت نکردن ها و نمره ندادن ها در نهایت کار خودش رو کرد.

حدس می زدم حتما تهران بیفتم. با افرادی هم صحبت کرده بودم .ولی امریه ها آمد . همه بچه های تهران افتاده بودند تهران. یکی ستاد کل افتاده بود. یکی گروه فاوا افتاده بود. یکی لشگرک افتاده بود و هر کسی جایی ولی در تهران. اما در امریه من چیزی نوشته شده بود که باز باورش را نمی کردم!

بدینوسیله گ۲و مخ فلانی به یگان تیپ ۲۵۸تکاور سرلشکر شهید مصطفی پژوهنده معرفی می شود. خواهشمند است ....

بله. اولش یک سردی درون من بود. حاجی به من امید داد . گفت شهر ماست . شاهروده . خیلی خوبه. افتادی شهر ما . ولی درونش یک ناراحتی خاصی داشت . نمی دونم علتش چی بود اون لحظه . خلاصه وسایل رو جمع کردم . با ماشین عقیدتی سیاسی من را به ترمینال رساندند و بازگشتند و من رهسپار تهران شدم. می تونم بگم دلم برای اون روز تنگ شده. خیلی خوب بود و تمام شد .

وقتی رسیدم تهران گفتم که کجا افتادم . بعد یک تخقیقات متوجه شدم که بله تیپ تکاوری هست و خدمت توش به مراتب بسیار سخته. در اصل بهش می گن چهل دختر. تیپ تکاور چهل دختر.

چیز زیادی ننوشته . ولی اسمش خیلی من رو می ترسونه . ولی حداقل چیزی که براش خوشحالم اینه که درجه ام شد گروهبان و دیگه سرباز نیستم.حداقل شاید به خاطر درجه بشه اونجا خدمت راحت تری کرد. نمی دونم..

۲۲بهمن و میان دوره

گروه  ۴۰۴ مخابرات کرمانشاه .

کرمانشاه هوای واقعا سردی داره. به حدی که آب توی لوله ها یخ میزد و ما باید منتظر میشدیم کمی ظهر بشه و هوا گرم تر بشه که بشه آب بیاد و ما بتوانیم ظرفهایمان را بشوییم .هوا به شدت سرد بود . این پادگان کوچک و نقلی بود و آموزشگاه دوره تخصصی کد بود . روز اولی که وارد شدیم خیلی فضای عجیبی داشت و امکاناتش خوب نبود. فقط یک تلفن دم در دژبانی داشت. یعنی برای یک تلفن زدن باید وضعیت کامل می کردی.

نمی شد با دمپایی بروی مثلا. پدر می گفت از بس از اون کرمان به دوس دخترت زرت و زرت زنگ زدی آخر انداختنت مخابرات و رسته ات شد جنگال(حنگ الکترونیک) . مخابرات چی شدی . خیلی دروس سختی بود. در مورد بی سیم های جنگی و بی سیم های روی خودرو و دستور کار ارتباطات و سیستم های مخابراتی و تلفن ها و.. . خیلی اطلاعات خوبی بود ولی و خوشحالم که این اطلاعات رو کسب کردم.

من انگلیسی بلد بودم . حاج آقای عقیدتی سیاسی هم داشت زبان یاد می گرفت. رفتم دفترش و گفت خب این متن رو ترحمه کن . یک متن خیلی سخت انگلیسی در حد تافل جلوی من گذاشت. من براش ترجمه کردم با اینکه چند کلمه اش رو بلد نبودم .  در نهایت یک کتاب Lets Go به من داد که بهش زبان یاد بدم . اتاق مجللی هم داشت. خودش بیشتر دوست داشت کامپیوتر یاد بگیره و من هم ویندوز XP و بهش تا جایی که تونستم یاد دادم.

وارد شدن به عقیدتی سیاسی همانا و کارهایی که در عمرم نکرده بودم کردن همانا. از مسجد داری و تدریس زبان بگیرین تا موذنی و مکبری و خواندن زیارت عاشورا. جام توی عقیدتی بد نبود . برای حفظش خیلی خیلی خیلی تلاش باید می کردم . با این صدا موذنی کردن خیلی باید اعتماد به نفس میداشتم ولی مجبور بودم و اذان هم گفتم ..

متاسفانه بوفه خیلی کوچکی داشت و عموما خرید هایمان را به بچه هایی که بیرون می رفتن می گفتیم بخرند و بیارند . اون زمان سریالی هم به اسم زمانه در حال پخش بود که طرفدار داشت. یعنی یادم هست که یک آسایشگاه جمع می شدن دور تلوزیون و این سریال رو نگاه می کردند. حمید گودرزی و پریناز ایزدیار بازی کرده بودند. محیط پادگان هیچ فرقی با زندان نداره . آدم از درون یک جعبه بیرون رو می بینه. من خیلی دلتنگ تهران بودم . توی مرخصی ها زیاد این طرف و آن طرف نمی رفتم . همیشه در خانه بودم . زیاد هم برای کسی مهم نبود

به هرحال بزودی باید بازگردم به همان جا و ادامه خدمت تا دوماه دورکد هم تمام بشود . این مدت هم می نویسم. می خواستم وبلاگ رو ببندم ولی نمی بندم. هر زمان آمدم در خدمتتون هستم. بهم ایمیل بدین اگر دوست داشتین توی مرخصی ها می خونم ایمیل هاتون رو.

۰۵ کرمان ( آنچه که شما باید بدانید)

در این مطلب قصد دارم در مورد ۰۵ کرمان بنویسم . عزیزانی که قرار هست اعزام شوند و در این مرکز آموزش دو ماه خودشون رو سپری کنند شاید این مطالب به دردشان بخوره. شاید هم نخوره . این رو برای این می نویسم چون خودم هیچ اطلاعاتی در مورد این پادگان نداشتم و هر چه جستجو کردم چیزی در اینترنت نبود . فکر نمی کنم در حد کلیات مشکل حفاظتی هم داشته باشه چون عموما در خبرگزاری ها نوشته شده از مرکز آموزش ها. من هم می نویسم شاید روزی به درد کسی خورد و مرا دعایی کرد.

پایان دوره!

بعد از حدود دوماه برای اولین بار رنگ تهران را دیدم . بعد از دو ماه شرایط خیلی سخت در کرمان افسرده آور . کرمانی که ناگهان هوای آن آفتابی بود و ناگهان با گذر ابری دمایش به منفی ۷ درجه می رسید . چیزی که در این پادگان مزخرف بود این بود که لباس مصوب داشت. یعنی مثلا از گردان دستور می آمد که لباس حصور در منطقه آموزش فرنچ عادیست . بعد با فرنچ بیرون می آمدی و حتی نباید کاپشن در دست می داشتی . ناگهان وسط هوای آفتابی برف می آمد . قشنگ انسان یخ میزد.

شرایط بسیار سختی بود . من متوجه شدم اوایل چون احتمال میان دوره بود زیاد سخت نگرفتن که نریم و بگیم. بعد از آمدن از مرخصی پوستمان را کندند و رویش نمک پاشیدن . دقیقا همانطوری که قبلا عرض کردم . یک چیزی هم از فرمانده حرام زاده و بی شرف خودمان بگویم که شما اوج رذالت و پستی این آدم رو ببینید که چطور به خاطر یک سری اراذل و اوباش ظلم در حق بقیه کرده است .

تاریخ شروع مرخصی ما از سه شنبه بعد از ساعت اداری بوده. یعنی از روز سه شنبه ما رو می توانستند رها کنند. ولی باید حتما پادگان سربازان را سوار اتوبوس می کرد و از رفتن شان مطمئن می شد که مسئولیتی داشته باشد . بعد کسانی که می توانستند با هواپیما بروند را اجازه نمی دادند و فقط می گفتند اتوبوس. و آن هم دیر گفتند! یعنی به ما صبح سه شنبه گفتند که مرخصی دارید و فرمانده گردان در حال امضا و مهر برگه هاست. فرمانده گردان برگه ها را به فرمانده حرامزاده ما تحویل داده بود ولی این تخم سگ نامبرده از تحویل این برگه ها خودداری نموده بود. روز سه شنبه در حالی که ما مرخصی داشتیم و بعد از ساعت اداری باید به خانه می رفتیم ما را نگه داشته و اذیت فرمودند ایشون . یعنی تایم مرخصی مشغول خدمت بودیم . حتی انقدر شرف و انسانیت نداشت که با خودش بگه حال که این ها مرخصی دارند یک امشب رو راحت بخوابند و فردا با در قابلمه بیدارشون نکنم! ولی اصلا

سه شنبه که رد شد. روز چهار شنبه قرار بود ما از صبح با اتوبوس ها حرکت کنیم ولی فرمانده باز مارا نگه داشت و گفت تایم مرخصی شما بعد از ساعت اداری است. بعد از ساعت اداری می توانید بروید سوار اتوبوس شوید. سوار شدن ۲۰۰ سرباز در اتوبوسهایی که نهایت ۳۰ نفر جا دارند میشود حدود ۷ اتوبوس به تهران!

ما صبر کردیم و صبر کردیم و صبر کردیم تا در نهایت فرمانده ابله در روز چهارشنبه ساعت ۵:۴۸ دقیقه سوار ماشین فرمودند. از پادگان تا تهران ۱۷ ساعت طول کشید . یعنی مسیر ۱۷ ساعته بود و فرمانده هم می دانست ولی باز برگه ها را دیر داد. ولی چیزی که اگر بگویم بیشتر عصبانی می شوید. تاریخ و ساعت حضور روز چهارشنبه صبح بود. ولی فرمانده نوشته بود صبح روز دوشنبه! یعنی دو روز ۴۸ ساعت زودتر!

با خودش حدس زده بود اینا لات و لوتن من هر تاریخی بزنم اینا یکی دو روز دیر میان میگن ننم مریض بود پنچر شد ماشین . پس من تاریخ حضور رو دوشنبه میزنم که اگر دیر هم اومدن به موقع حاضر بشن! که ایشون خود شیرینی پیش فرمانده کنه که از یگان من هیچ کس دیر نیامد و همه به موقع آمدند. حق سرباز رو اینطوری می خوره . 

سرهنگ و سروان و ستوان باید شعور داشته باشند. سرهنگی که شعور داره دو خورشید روی شونه اش داره ولی سرهنگی که شعور نداشته باشه بهش میگن خرهنگ روی شونه اش هم عقاب دو تا خوشگل انداخته! سروانی که شعور نداره خروان هست و کفتر دو تا رو شونه اش انداخته! فرقشون تو نوع پرنده است و متاسفانه فرمانده های ما گوساله ای بیش نبودن که عقاب و کبوتر بهشون درجه داده بودند. سرهنگی که می بینه سرباز تازه منطقه رو جارو زده ولی صبح زود در حالی که تخمه کوفت می فرمایند و می ندازند در زمینی که نظافت شده خرتنگ هم نیستند!

خیلی از نظامیان عزیزی که شاید این مطلب رو مطالعه کنند کاملا متوجه می شوند که بنده قصد توهین به درجه نداشته و خودشون بهتر می دانند که چه افرادی رو عرض کردم . کسی که تا آخر عمر بدبخته! آه و نفرین سرباز هم پشتش می آره .

روزهای سخت میدان تیر . کسی که پوکه را درون مقعدش فرو کرده بود که یادگاری ببره و بعد از چند بار گشتن و بلاخره پیدا شد یا زمانی که عمدا خود فرمانده پوکه را شیاف فرموده بودند و بعد از خیلی گشتن پوتین ها را در آورده و در بیابان خار و آشغال کرمان پابرهنه گشتیم که پوکه پیدا شد! روزهای موانع و روزهای خیلی سخت و سه روز اردوگاه و خوابیدن درون چیزی مثل قبر!

ولی دلم خوش بود که بوفه داریم .. شب ها (که یک بار نزدیک بود تیر بخورم و محاکمه بشم چون در زمان قرق در ساعت ۲ نصف شب مشغول صحبت با نفهم ترین آدم زندگیم بودم) می تونستم با کسی که فکر می کردم آدمه ولی نبود حرف بزنم و سوما ما می توانستیم از آب شیرین کن آب برداریم! آبی خیلی زلال!

دوران خیلی سخت آموزش تمام شد ... با تمام سختی هاش .. از چیزی که فکر می کردم خیلی بدتر بود ... بعد از حدود ۵ روز مرخصی باید خودم را به گروه ۴۰۴ مخ کرمانشاه معرفی نمایم .. آن هم در زمستان سرد!

در مطلب بعدی در مورد این پادگان برای افرادی می نویسم که اگر قرار بود اعزام به اینجا بشوند اطلاعاتی داشته باشند.

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan